نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه


 ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی مجموعه بیست و دو گفتگو. گفتگوی پنجم

 م ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمایی

 مجموعه بیست و دو گفتگو.

 گفتگوی پنجم


-- آیا دوست نداشتید مثلا به جای  شاعر و نویسنده بودن تنها یک سیاستمدار تاثیرگذار بودید؟
-  من با سیاست به معنای درستش موافقم، و اگر می توانستم در اینکار بیشتر موثر باشم چرا نه؟ معنای سیاست در روزگار ما متاسفانه بسیار با آلودگی آمیخته است، با خون و جنایت و غارت و استعمار و استثمار وتلاش برای به دست گرفتن قدرت به هر قیمت و بازیچه قرار دادن مردم،وضعیت خاور میانه و سیاستبازانش را نگاه کنید!، وضعیت عراق را نگاه کنید!وحشتناکترین کشتار تاریخی در عراق در حمله مغولان به یاری خواجه نصیرالدین طوسی رجل و دانشمند بزرگ شیعه وزیر هلاکوخان انجام گرفت،در سقوط بغداد و دولت عباسی     نقش العلقمی وزیر شیعه خلیفه که از تخریب مزار آمامان شیعه در سامرا خشمگین بود در تحریک مغولان برای حمله به بغداد بسیار ننگین است. او وخواجه نصیر از نظر سیاسی تالی تلوهای خامنه ای و خمینی اند. از شدت کشتار مردم بزرگترین و زیباترین شهر جهان آن روزگار، و پایتخت عظیم امپراطوری ششصد ساله عباسی که مراکز علمی و کتابخانه هایش بی نظیر بود آبهای دجله سرخ شد، چون مردم کشتگان را نمی توانستند دفن کنند و در دجله می انداختند ، شمار مقتولين راتاریخنگاران متعدد تا هشتصد هزار نفر بر آورد كرده اند  و این کشتار درحوالی نیمه قرن سیزدهم میلادی انجام شد ، حمله بعدی را  صد و بیست سی سال بعد تیمورکه مسلمان متعصبی بود انجام داد و دستور داد هر سپاهی سر دو نفر از اهالی بغداد را قطع کند و بغداد شهر کشتگان بی سر شد ،نادرشاه افشار نیز در بغداد کشتار عظیمی راه انداخت  ولی عراق کنونی در حمله  چهارم که در سال 2003 میلادی انجام گرفت نیز وضعیتی مشابه وبه نظر من بدتر از آن   سه حمله دارد.


-- یعنی واقعا اینطور است؟
به نظر من همین طور است و عراق در شرایطی خطرناکتر از آن دوران به سر می برد،هم از حمله هلاکو خان مغول و هم از حمله امیر تیمور و نادر شاه، مغولان به دنبال نفت نیامده بودند و ادعای آن را نداشتند که می خواهند دموکراسی بیاورند! از زمان سقوط دولت صدام تا حالا ششصد هزار نفر کشته شده و یکی دو میلیون نفر آواره شده اند و عراق در توفانی کثیف از غارت و ویرانی و تجاوز و خون و انفجار غوطه ور است، راستی به کدام گناه این ملت باید اینطور تکه پاره شود و به تمام معنی کلمه مورد تجاوز قرار بگیرد؟ این ماجرای یک سیاست آلوده است، سیاست پلیدی که دیکتاتوری چون صدام را می اندازد ولی مملکت را به دهان یک خشونت وحشتناک و در خطر هولناک انتگریسم اسلامی زیر قبای خامنه ای قرار می دهد. ولی  سیاست به مفهوم درستش و شعر می توانند یک هدف را دنبال کنند ، کمک کردن برای  بارز شدن آزادی و دموکراسی و رشد انسانیت وپیشرفت و پیشبرد جامعه و خیلی چیزهای مثبت دیگر ، ولی هرکدام از راه خودشان اقدام می کنند. شاعر آینده و طرح های نو را آرزو می کند و نشان می دهد، امید می دهد و در «نظرگاه» و «پرتوهای شعور درخشان در شعر»، می گوید که: می توان این نظریه را اثباتش کرد و این تئوری را به مقصد عمل رساند، ولی با شعر کار به پایان نمیرسد و این سیاست است که برای عملی شدن باید فعال بشود و مردان و زنان سیاسی اند که باید کمر همت ببندند که بدون آنها کار  پیش نمی رود و جامعه ای که مردان و زنان سیاسی خود را نداشته باشد کمیتش لنگ است. خیلی ها بوده اند که هم شاعرو نویسنده بوده اند و هم سیاستمدار، نرودا اینچنین بود، لئوپلد سدار سنگور وفرانتس فانون، لامارتین و ویکتور هوگو هر دو رجال سیاسی بودند وگفته می شود قدرت و نفوذ سیاسی هوگو از شاه وقت بیشتر بود، نویسنده بزرگ ناتورالیست فرانسوی امیل زولا یک رجل سرسخت سیاسی بود، پل الوار و لوئی آراگون نیز و  بازهم هستند،  ولی انتخابها را در خیلی از اوقات من و شما نمی کنیم،انسان را فقط پدر و مادرش خلق نمی کنند،تاریخ و اجتماع او را پس از زادن اولیه، دو باره   به طور اجتماعی  متولدش می کنند، با حوصله و نرم نرمک، و در خیلی از اوقات در باره اش تصمیم می گیرند که سیاستمدار بشود یا شاعر!، به گمانم این حرف از شاملو باشد که گفته شعرها می آیند و کسی رابرای سرودن انتخاب می کنند و این حرف جالبی است.
-- اگر بیشتر در این مورد توضیح داده بشود  خوب است.
بیشتر توضیح می دهم. در دایره بزرگ حوادث و امواج بلند جبرهای تاریخی وشرایط شخصی و اجتماعی، به نظر من، ماالبته می توانیم انتخاب خود را داشته باشیم،  ولی اختیاری در دایره جبرها و علت و معلول ها،اینها مثل دو دایره متداخلند. بعد از توجه به این نکته است که میتوانیم بگوئیم که  شاعر شدن یا سیاستمدار شدن در جائی مثل ایران یا کشورهای امریکای لاتین چندان نمی تواند از هم جدا باشد! اگر کار شعر برای ما جدی باشد پس از روزگاری دراز یا کوتاه به دایره سیاست کشیده خواهیم شد  و سیاسی خواهیم شد، کار شعر کاری اجتماعی است ،به ایران نگاه کنید، از گذشته ها و قتل بزرگمهر حکیم که به نظر من پدرفرهنگی روشنفکر متعهد ایرانی است و به علت گرایشات سیاسی مزدکی، به دستور انوشیروان پادشاه نامدار ساسانی به وضعی فجیع کشته شد، ومرگهای خونین ابن مقفع و سهروردی وحلاج ونسیمی و نعیمی،و سرگذشت فردوسی و تبعید ناصر خسرو ونمونه های مشابه که بگذریم، در همین دوران ما و دوران نزدیک به ما، با قتل عشقی و فرخی و کریمپور شیرازی و کسروی ومحمد مسعود وگلسرخی و سلطانپور، ومرگ عارف قزوینی در تبعید و مرگ نسیم شمال در تیمارستان، و رنجهای ملک الشعرای بهار و قتل پوینده و میرعلائی و سیرجانی و«صد نویسنده» ای که قرار بود در جریان قتلهای زنجیره ای کشته شوند رو برو هستیم و ماجرا هنوز هم ادامه دارد، قبل از این هم از مرگ و جانباختن چند شاعر به عنوان رزمنده  آزادی نام بردم، و نیز در کنار خودمان با ماجرای درگذشت ساعدی در تبعید وکمال رفعت صفائی و تبعیدیانی چون آزرم و خوئی و محمد جلالی چیمه و مینا اسدی و سرنوشت دکتر هنرمندی و اسلام کاظمیه و خیلی های دیگر رو برو هستیم، بنابر این می بینید در روزگار ما نمی شود شعر و سیاست را از هم جدا کرد البته سیاست به معنای مثبت اش و گرنه شعرحقیقی را با سیاست به معنای آلوده و کثیفش کاری نیست و بهتر آن که این سیاست بماند برای آلودگان.

-- قبل از اینکه صحبت در باره سیاست را ادامه بدهیم، خوبست بیشتر در باره جبر صحبت بشود، با توجه به اشاره ای که شد، شما چطور این جبر را و به طور کلی جبر را توضیح می دهید.
- این یک نظر شخصی است بر اساس تجربه زندگی پشت سر گذاشته شده.نمی خواهم وارد بحث فلسفی بی در و پیکر جبر و اختیار بشوم، و یا آنچه را که فرقه های جبریون اعتقاد داشتند وهیچ اراده ای برای انسان از نظر سیاسی و انتخاب قائل نبودند تائید کنم که جایش اینجا نیست، ولی فکر می کنم  در زندگی، و در هر نقطه ای که باشیم در دایره ای گسترده و عظیم  محصور شده ایم که اختیارات ما در ارتباط با قانونمندی ها و نوسانات این پهنه جبر است، مثل اختیارات یک ماهی فرضی هوشیار و اندیشمند در دریا، مثلا «ماهی سیاه کوچولو»ی صمد بهرنگی یا ماهی هائی که در قصه های شچدرین نویسنده روسی وجود دارند .  این ماهی می تواند بالا و پائین برود، از خطرات بگریزد و شب را در پناه این سنگ یا آن صخره سپری کند  ومثلا به سواحل کوبا یا آبهای خلیج فارس سفر کند ولی از «جبر در دریا زیستن» نمی تواند فرار کند، خیلی چیزها را این در دریا زیستن تعیین می کند.
-- یعنی هیچ راهی برای نجات از این جبر بزرگ وجود ندارد و اختیارات ما باید همیشه در داخل این دایره جبرقرار داشته  باشد.
-- همینطور است  به نظر من هیچ راهی وجود ندارد وتنها نیستی و نبودن می تواند انسان را از دایره اجبارات نجات بدهد و داخل پرانتز بگویم که همین جاست  که بحث عدم یا نیستی برای من فارغ از تصویر گور و جسد و قبرکن و القائات مذهبی و تصویر پردازیهای آیه الله دستغیب! در کتاب «معاد» ، رنگ فلسفی خودش را پیدا می کند و موجب می شود مقوله «مرگ» نیز مثل مقوله «زندگی و عشق و طبیعت و انسان و زن و میهن و مردم» و امثال اینها، در زمره سوژه های شعری من قرار بگیرد، در این باره بسیار اندیشیده ام و بسیار سروده ام ، یک بار هم خواستم منظومه ای با عنوان«هستی نیستی » بسرایم که کارحتی با تخیل نیز جلو نرفت. در این رابطه واینکه چطور می شود از دایره اجبارات رها شد گاه فکر می کنم، مثلا بودا در این راه تلاش سترگی به خرج داده است، آن پیوستن به «نیروانا»ی بودا و این که رها شدن از هر نیاز می تواند انسان را به «نیروانا» برساند ، به «رهائی» و «فنا» برساند، حرکتی برای حل همین مساله است.
-- از رهائی و فنا در ادبیات عرفانی ایران هم خیلی زیاد صحبت شده است.
-- درست است بسیار زیاد ومفصل، که مانیفست آن را هم عطار داده است.اگر دقت بکنیم  آن «هفت وادی» مورد نظر متفکر و عارف و شاعر نامدار عطار نیشابوری در« منطق الطیر» و فنای مورد نظر عارفان همین است، یعنی  کوششی در درون  ورها شدنها و سرانجام به بی نیاز مطلق رسیدن. یعنی به قول عارفان مسلمان، از سفر«من النفس الی الخلق» و «  من الخلق الی الحق» به سفر «من الحق الی الحق» {سفر از خود به سوی خلق و سفراز خلق به سوی حق و سفر در خود خدا از حق به سوی حق} . می بینید قرنها قبل، عارف و متفکر هوشیار، خسته از غوغای روزگار خویش، راز را در کادر و به ظرفیت اندیشه خودش در یافته بود و در جستجوی راهی بود تا خود را از دامن موهن نیازها به جهان بی نیازی برساند ، با این همه ما تا هستیم تا وجود داریم و تا به قول شاملو بر «دروازه بی دروازه بان» تقه نزده ایم هرگز از دست جبرها و نیازها رها نخواهیم شد، نیاز به رخت و لباس و شغل و نیاز جنسی و امثال این ها هم که حل شود ومثل عارفان قدیم الایام  ایران و یا راهبان کوه«آتوس» در یونان و مرتاضان «بنارس» در هندوستان به غاری هم که پناه ببریم، تا زنده ایم مجبوریم کمی بنوشیم و بخوریم و تنفس کنیم و در درون پیکر خود به مثابه ابزار زندگی مادی و به قول مولانا و حافظ« قفس تن» ساکن و زندانی باشیم که بودن یعنی موجود بودن و مخلوق بودن و نیازمند بودن !حالا درجات این نیازمند بودن مقداری دست خود ماست . این وضعیت ماست در این جهان مادی، یعنی تا هستیم محصوریم در نیازها ، وبر این روال بر خلاف آنچه که در جوانی با خواندن کتابهائی مثل «انسان چگونه غول شد» معتقد بودم ، امروز اعتقادم این است که انسان با انسان شدن و جدا شدن از میمونها و به کار گرفتن دستهایش و ابزار سازی آزاد نشد، بلکه از دایره جبری محدود، دایره اجبارات میمونها به دایره ای بزرگتر، یعنی دایره اجبارات انسانی، که در آن امکان تکاپوی بیشتری داشت پا گذاشت  که متاسفانه  بعد از هزاره ها و رسیدن به جهانی که در ان کاپیتالیسم می تازد  خطرات  ودردسرهای فراوانی را با خود دارد. و در بسیاری موارد به اسارت انجامیده است.
-- این اسارت را چطور توضیح می دهید با توجه به اینکه جهان حاضر با تمام مشکلاتش جهان پیشرفتها و جهانی شدنهاست وواقعا به سرعت برق و باد دارد جلو میرود.
-- هیچ مشکلی در رابطه با پیشرفت و مدرنیزم و رشد صنعت و دانش و جهانی شدن وچیزهای دیگربرای من وجود ندارد .همه اینها خوبست و اگر روابط درستی برقرار بود تا حالا زمین وضعیتش عوض شده و بسیاری از مشکلات وحشتناکی که وجود دارد وجود نداشت و هنوز مشکلات اصلی  قسمت اعظم مردم جهان امروزی، همان مشکلات انسان غار نشین یعنی مسکن، غذا، بیماری و عدم امنیت نبود!. بحث بر سرپیشرفت نیست ، بحث بر سر روابطی است که در این دنیا وجود دارد. براستی هشتاد درصد ثٍروت دنیا در دست چند خانواده است؟ و این پیشرفت چطور تقسیم شده است؟ مدرنیزم در چقدر از مساحت دنیا جاریست ؟میلیاردها دلار ٍثروتی که از صنعت پر رونق جنگ افروزی حاصل میشود به جیب چه کسانی میرود؟چند میلیارد نفر از مردم دنیا دارند رنج می کشند و چه مقدار واقعا خوشبختند؟ آیا مشکلات فقط ریشه طبیعی و فلسفی دارد و ما باید بقول بودائی ها و هندوها در دولابهای جهان رنج بکشیم و تا زنده ایم راه گریزی نیست یا مشکل بر سر طاعونی است که دارد بشریت را می خورد؟ از آدمهائی که هنوز در بند قوانین عصر حجرند و به دنبال شتر فلان رسول یا اسب و قاطر بهمان امام در قرن اول هجری دارند راه می روند و راه حل برای مشکلات انسان این روزگار می جویند بگذریم،اینها اگر صادقند، هرچند ریش بتراشند و کراوات بزنند  در عرصه نظر و تئوری جاهل وعقب مانده و مرتجعند و اگر ناصادقند، فرصت طلب،  واما جدا از آینها و در وادی انسان مدرن و پیشرفته، انسان روزگار ما چقدر عمق دارد و چقدر سطح و آیا در زیرگامهای سنگین و وزن غلتکهای تبلیغاتی و فکری جهان سرمایه انسانیت پیشرفته و مدرن در حال از دست دادن تمام ابعاد و زوایا و ارتفاع و عمق خود نیست؟ آیا طی کردن تمام این راه دراز تاریخی و اجتماعی با این همه رنج و خون و درد،بخاطر این بوده که انسان از میمون درخت نشین به موجودی آپارتمان نشین و محصور شده درتن خود و نیازهای شخصی خود و غرایز طبیعی خود تبدیل شود و مشکل اصلی اش ناتوانی در قدرت خرید و مصرف بیشتر ووحشت از چین و چروک پوست و ضعف قوای جنسی اش باشد؟آیا معنی «آدمیزاد» و «وجود داشتن»  این است؟بحث بر سرپیشرفت، پیشرفتی در طول و عرض و ارتفاع نیست، بحث بر سر روابطی است که دایره دنیای ما را در برخی موارد بسیار کوچک و آزار دهنده کرده و دارد همه چیز را خفه می کند. به این ترتیب است که من فکر می کنم، این پا گذاشتن در دایره وسیعتر جبر و اختیار، اگر در آغازکار و دنیای مادون تضاد، دل انگیزیهای رمانتیکی داشت!  و اجبارات ناراحت کننده اش مثلا خورده شدن توسط «ببر شمشیر دندان» و له شدن زیر پای «کرگدن پشمدار» بود،با حرکت تاریخ و رسیدن به روزگار سرمایه داری و  با رشد سرمایه داری کلان، اجبارات فراوان و محدودیت های تازه ای را به ارمغان آورد و بارانی از نیازهای کاذب را که باعث بقا و رشد کاپیتالیسم است بر سر همه باراند و می باراند. در روزگار ماانسانها بسیار بیشتر و بیشتر از دوران ماقبل کاپیتالیسم در گرداب نیازها، بسیاری نیازهای کاذب، فرو رفته اند که خودش بحثی جداگانه می طلبد . «کرگدن پشمدار» و «ببر شمشیر دندان» امروز بر تخت سلطنت جهان تکیه زده اند و برجسته ترین مشاوران و متفکران را به خدمت گرفته اند. از جهان غارت شدگان که مثلا در آفریقا از شدت گرسنگی تاپاله می خورند و با شاش شتر سرشان را می شویند ودر جنگهای قبیله ای سر کودکان خردسال را با چماق له می کنند و از کشورهائی که دخترکان و پسرکان ده دوازده ساله اش با چند دلار مورد بهره برداری توریستهای جنسی قرار می گیرند، و از بازارهای فروش دختران نوجوان ایرانی در امارات و کراچی بگذریم و بیائیم به بخشهای آباد دنیا!امروز تقریبا و حتی الامکان برای همه چیز برنامه ریزی شده است و ما انسانهای این روزگار وضعیت همان میمونهای وابسته به درخت را پیدا کرده ایم  ولی نه در جنگلهای شاداب و پر رزق و روزی و خوش آب و هوای اولیه  بلکه در جنگل عظیم و سازمانیافته کاپیتالیسم ! ووضعیت همان ماهی را داریم که نه تنها در آبهای جهان بلکه   درآبهای کاپیتالیسم غول آسای جهانی و در توری که تمام اقیانوس را میخواهد در خود محصور دارد شناوریم! کاپیتالیسمی که هم برای ناخن دست و پوست و موی ما برنامه ریزی دارد و هم برای سازماندهی سلیقه و اندیشه ما، کاپیتالیسمی که از  «جهانجوئی و جهانگیری  وجهانخواری» به سوی«جهانداری کامل» دارد حرکت می کند و ما هنوز از طرح ها و برنامه ها و آشی که دارد می پزد چندان خبری نداریم ولی می توان بر اساس «هستی شناسی این غول» حدس زد که چه می خواهد.

-- در رابطه با جبر مورد نظراز زاویه مثبت و در عرصه سیاسی و فرهنگی چطور قرار می گیریم ؟
- در کنش و واکنشهای پیچیده اجتماعی، خواهی نخواهی ، ما در پهنه ای از مسائل ومناسبات ودستگاههای ارزشی روزگار خود شناوریم که نهایتا در دایره این جبر، انتخاب خود را داریم و من بارها و به طور دقیق به این مساله فکر کرده ام که سیاسی شدن در مملکتی مثل ایران در خیلی از اوقات جبری است در مقابل ما، و نیز شاعر و نویسنده و هنرمند در چنین سرزمینی نمی تواند از جبر شاعر و نویسنده سیاسی شدن بگریزد.
-- شما سیاست را چه می دانید؟
- سیاست در روزگار ما معنای بسیار پیچیده ای دارد،این معنا زائیده زندگی اجتماعی است، روابط جمعی است که وجود سیاست و سیاستمداری را ضروری می کند. این معنا با رشد و پیچیدگی جامعه رشد کرده و پیچیده شده است.
-- مثلا اگر بخواهیم چند تا تعریف داشته باشیم؟
تعریف بر می گردد به ساخت و بافت اجتماع و زمان، روزگاری معنایش به سادگی همان جوامع  کوچک ابتدائی و مسائل و مشکلاتش بود، مثلااز تعریفهای قدیمی و اسلامی که از دوران تحصیل در دانشکه الهیات و معارف اسلامی در خاطرم مانده شروع کنیم.  خلیفه چهارم و امام اول شیعیان که سیاستمدار برجسته ای هم بود تعریفش از سیاست اگر عبارت را درست بخوانم این است:
حسن التدبیر و تجنب التبذیر من حسن السیاسه. تدبیر شایسته و دورى از اسراف و زیاده روى، از نشانه هاى سیاست نیک است. میبینید تعریف بسیار ساده است.
فرزند او دومین امام شیعه که از سیاستمدار نامدار دوران خود، معاویه شکست خورد و لاجرم حکومت به خاندان اموی منتقل شد در تعریف سیاست می گوید:
«هى نتراعى حقوق الله و حقوق الاحیا و حقوق الاموات...   سیاست یعنى حقوق خدا و حقوق زندگان و حقوق مردگان را رعایت کنى.
میبینید معانی محدود است و در حیطه شهرهای کوچک و روابط  و ذهن ساده مردمان آن روزگار دور می زند، در شهری که ساکنانش دو هزار نفر و تعدادی شتر و اسب و گوسفند باشند وخدایش هر شب در آسمان روشن شب قابل رویت باشد تعریف سیاست این است ولی حالا معنایش به تاریکی و روشنی و وسعت جهانی است که در آن زندگی می کنیم و این تعریف کاملا شاخه شاخه و تخصصی شده است ولی اگر بخواهیم تعریف ابتدائی و عام سیاست را بدانیم می توانیم به همان تعریف مثلا «فرهنگ عمید» اکتفا کنیم که می گوید:
«سیاستمدار کسى است که در کارهاى سیاسى و امور کشور دارى، بصیر و دانا و کار آزموده باشد.»
از این تعریف چنین فهمیده مى شود که سیاست یعنى تدبیر هوشمندانه و جامع براى اداره جامعه کشور بر اساس برنامه ریزىهاى عادلانه و نظم و انضباط، و سامان دهى صحیح در راستاى ارزش ها و رشد و تعالى در عرصه هاى گوناگون. این تعریف مثبت از کلمه سیاست است ولی در جهت دیگر می توان با تعریف منفی آن روبرو شد یعنی به کار گرفتن تمامی کلکها و حقه بازیها و جنایت کردنها بخاطر دست یافتن به قدرت و سروری و سالاری کردن بر یک قوم یا یک مملکت یا یک جهان. در روزگار ما در خیلی از موارد سیاست به معنای دوم نزدیکتر است به معنای کشتن و نابود کردن و گردن زدن. در ادبیات ایران و در رابطه با پادشاهان سیاست کردن به معنای به مجازات رساندن و گردن زدن است و وقتی می خوانیم فلان شاه دستور داد فلان کس را سیاست کنند یعنی دستور داد گردنش را بزنند چنانکه شاه عباس کبیر و قتی می خواست به جلادش دستور کشتن بدهد به زبان ترکی می گفت «راحتش کن!» و شمشیر فرود می آمد. می بینید که لغتهائی مثل سیاست و راحت کردن چه مفاهیم خشنی را در خود دارند.
-- با این وضعیت بار منفی سیاست بالاتر است و ترک سیاست گویا بهتر است تا آلوده شدن به آن.
نه من اینطور فکر نمی کنم، برای حرکت اجتماعی از سیاست گریزی نیست و نباید غیر سیاسی بود و غیر سیاسی شدن را تبلیغ کرد چیزی که متاسفانه در خارج کشور در میان خیلی ها رواج پیدا کرده است واین یک فاجعه است. باید سیاسی بود و سیاسی ماند و مبارزه کرد آزادی ایران در بند آخوندها، در گرو مبارزات سیاسی همه است . مبارزه سیاسی را نباید ترک کرد.مصدق و فاطمی هم سیاسی بودند.نویسندگان و هنرمندان چه در ایران و چه در جهان مواضع سیاسی دارند و در مبارزه شرکت می کنند. سیاست به خودی خود چیز بدی نیست و می توان مثلا این قول را پذیرفت که:
«قابلیت تحقیق منطقی  به اضافه اطلاعات تاریخی  و به اضافه قابلیت تطبیق تاریخ با زمان و مکان می تواند هر انسانی را مبدل کند به یک سیاس. به عبارت بهتر سیاست علم تحلیل شرایط زمانه است با استفاده از ابزار تاریخ و منطق. پس از این نوع تحلیل، راهکارهایی در ذهن محلل برای رفع موانع پیش می آید که در آن یک چیز حتماً لحاظ می گردد و آن منفعت است، چه فردی و چه جمعی. در مورد اول (نفع فردی) اگر شما برنامه ریز سیستمی شوید، آن سیستم استبدادی می شود و در مورد دوم (نفع جمعی) عناصر سیستم شما به دلیل لحاظ شدنشان در سیستم منفعتی، احساس آرامش، امنیت و آزادی می نمایند. حال این سیستم می خواهد خانواده باشد، می خواهد سرزمین . اصولاً اگر فرد سیاسی، منافع خود را در طول منافع جمع ببیند، نخبه ای شجاع و کاریزما و اگر برعکس، منافع جمع را در طول منافع خود ببیند، سیاستمداریست اتوریتان و یا فئودال؛ اگر فرد، منافعش را در عرض منافع جامعه ببیند، سیاستداریست محافظه کار و پوپولیست و بالاخره اگر فرد، منافعش را مغایر منافع جمع بداند، سیاستمداری مستبد و منفور»(بر گرفته از نئو پلیتیزم )
در هر حال باید در کار سیاسی و انچه به نفع جامعه  پیشرفت آنست شرکت کرد و مشکلات آن را پذیرفت. مخصوصا که قبل از این اشاره کردم در مناطقی مثل خاور میانه و آمریکای لاتین و امثالهم نویسنده و شاعر از سیاسی شدن گریزی ندارد.
-- از این سئوال برویم به سئوالی دیگر، صحبت از شاعران و نویسندگان سیاسی شد و کشتار و زندان و تبعید آنها و قتلهای زنجیره ای،در این میان نویسنده مشهور علی اکبر سعیدی سیرجانی از زمره کسانی بود که به قتل رسید،شادروان سیرجانی اگر چه در داخل و خارج کشور در میان گروهها و پناهندگان مطرح است ولی کمتر توسط  شورا که شما هم عضو آن بودید و یا مجاهدین مورد توجه قرار گرفته است، چرا و نظر خودتان چیست؟
- سئوال را می شود از خود شورا و اعضای شوراکرد که حتما جواب و توضیح  خودشان را دارند و من نمی توانم از جانب آنها پاسخی بدهم ولی فکر می کنم شورا در کل، تمام قتلها و کشتارها را و بخصوص قتلهای زنجیره ای را بارهامحکوم کرده است و در تریبونهای مختلف از آنها یاد کرده است، در رابطه با آقای سعیدی سیرجانی به طور خاص از آنجا که ایشان در رابطه با عملیات فروغ جاویدان گویا سخنانی درشت و مشابه حرفهای ملایان و باب طبع ملایان بر زبان آورد و نیزگویا در رابطه با جبهه های جنگ مسافرتی داشته و سخنانی گفته است و نیز مجبور به نوشتن توبه نامه شده است طبعا با مجاهدین و شورا از نظر سیاسی در دوران حیاتش زاویه داشته است که باید به این مسئله توجه داشت.
- نظر خود شما چیست؟
-- من نظر خودم را بارها در زمینه های مشابه گفته ام،من شخصا معتقد به نقد هستم و نه نفی،خصوصا در رابطه با شرایط ایران و مخصوصا با نویسنده وشاعری که توسط عمله و اکره ظلم جانش را از دست داده باشد معتقدم خیلی انقلابی و رادیکال برخورد نکنیم که از حقیقت دور خواهیم شد.مثال را روی خارجی ها بزنم. آندره شینه نویسنده فرانسوی را در جریان انقلاب کبیر گویا مثل لاوازیه شیمیدان معروف به جرم ارتباط با محافل سلطنت طلب گردن زدند ولی او در عرصه ادبیات انسان قابل احترامی است که کتابهایش را می خوانند،بالزاک نویسنده فرانسوی و پدر رئالیسم و به قول گورکی یکی از چهار برج جاودانه و عظیم ادبی جهانی(سر وانتس و شکسپیر واحتمالا همر سه تای دیگر هستند) در لژ سلطنت طلبان صندلی مخصوص داشت،جان اشتاین بک نویسنده «خوشه های خشم» در جریان جنگ ویتنام مواضع ارتجاعی گرفت،بورخس نویسنده بزرگ آرژانتینی مثل نقاش نابغه سالوادر دالس وشاعر و نویسنده معروف ازرا پاند به فاشیسم متمایل بود، داستایوسکی سراینده سرود «زنده باد تزار» بود!،حافظ شیراز با شاه شجاع مظفری جام  بر جام میزد و سعدی در مرگ خلیفه عباسی نوحه سرائی می کرد و در رابطه با یهودیان و زرتشتیان نگاهش راسیستی بود است! با اینها چه بکنیم؟نفی شان کنیم!.این کار در قدرت ما نیست اینها آنقدر بزرگند که علیرغم این اشکالات نمی شود نفی شان کرد و با نفی شان به بخش موثری از فرهنگ جهانی و ملی لطمه می خورد، بنابراین به دور از نفی و قهر باید از لحاظ سیاسی صریح و روشن نقدشان کرد، خوب و بدشان را گفت و از لحاظ ادبی پاس ارزشهایشان را داشت، همان کاری که اروپائی ها می کنند. در انقلاب اکتبر هم در آغاز کار خواستند یقه همه نویسندگان و شاعران قبلی را بگیرند که دیدند کسی باقی نمی ماند و کوتاه آمدند هر چند بعدها دوباره متاسفانه نویسنده کشی شروع شد.
-- در رابطه با سعیدی سیرجانی هم باید همین کار را کرد؟
- به نظر من دقیقا باید همین کار را کرد بخصوص که سیرجانی را بیرحمانه کشتند. سعیدی سیرجانی یکی از بهترین نویسندگان مملکت ماست. من از دوران نوجوانی به دلیل رفاقت مستحکم او با حبیب یغمائی و همکاری اش با ماهنامه یغما از خوانندگان آثار او بودم. قلم او بسیار نافذ و شیرین و کاملا یک قلم اصیل و کمیاب ایرانی است. این نظر من است و از آن دفاع می کنم. باید نخست رفت وکلیه آثار سیرجانی را خواند وتفاوت سیرجانی ادیب را با سیرجانی سیاستمدار شناخت و اندرونه ادبی و فرهنگی عمیقا ضد ارتجاعی و ضد ولایت فقیه سیرجانی را حس کرد و بعد داوری کرد. سیرجانی را بخاطر کتابهایش و نوشته هایش کشتند. اودر عرصه فرهنگی و ادبی دلیرانه علیه جمهوری اسلامی با قلمش مبارزه کرد. البته او نه چریک بود و نه انقلابی ، سیرجانی نویسنده ای دمکرات و انسان دوست و با فرهنگ و با سواد بود که سالها قلم زده بود و متاسفانه بر خلاف هوشیاری ادبی اش درعرصه سیاست به نظر من اشتباه کرد و رژیم جمهوری اسلامی را با رژیم شاه و رفسنجانی را با امیر اسدالله علم و سایر بزرگان دوران شاه عوضی گرفت،و فکر کرد این نیش قلمها و افشاگریها می تواند حد اکثر بازداشت و حبس کوتاه مدتی را برای او به ارمغان آورد و رفسنجانی و امثال او به دلیل عرق همولایتی بودن او را مانند عناصر صاحب نفوذ رژیم سابق یاری خواهند کرد ولی متاسفانه شادروان سیرجانی متوجه نبود که رزیم جمهوری اسلامی تا سال 1370  در سیلاب خونهای چند ده هزار مجاهد و مبارز دامن تر کرده و از ریختن خون دخترکان نوجوان هم ابا نکرده است و یک قلم در تابستان 1367 هزاران زندانی را به جوخه های اعدام سپرده است و رفسنجانی و امثالهم بر خلاف امثال علم و امیر عباس هویدا نه نویسنده ای چون علی دشتی و نه طنز نویسی چون رسول پرویزی و خسرو شاهانی و امثالهم را تاب نیاورده اند وتا گردن در خون خلق فرو رفته اند. این اشتباه محاسبه سیاسی او بود و همین اشتباه محاسبه سرنوشت تلخ او را رقم زد و متاسفانه مجبورش نمود که در پایان عمر توبه نامه نوشته و چیزهائی بنویسد که شایسته او نبود اما همین جا بگویم نوشته ها و گفته هائی که در زیر فشار شکنجه و اعدام بر زبان او و هر کس دیگر جاری شده به نظر من نه واقعی است و نه ذره ای ارزش دارد  و ما باید مقداری سعه صدر به خرج بدهیم و با حفظ گرایشات انقلابی خود ،مقداری بر اساس قانون و موازین حقوقی بر خورد کنیم و بیندیشیم که  در مملکتی که چریک از جان گذشته اش برای حفظ اسرار خلق و نبریدن در زیر شکنجه،سیانور در دهان می گذارد انتظار نداشته باشیم نویسنده ای سالخورده ودموکرات و لیبرال را در زیر شکنجه و هول مرگ به زانو در نیاورند و مجبورش نکنند توبه نامه بنویسد و علیه گسترده ترین نیروی فعال علیه رژیم ولایت فقیه به خواست فقیه و در زیر ضربات شلاق فقیه موضع نگیرد..
-- یعنی به نظر شما اعتراف در زیز شکنجه و توبه نامه نوشتن بی ارزش است؟
- به نظر من بی ارزش است، اگر آن را دارای ارزش بدانیم یک پوئن مثبت به جلادان داده ایم یعنی این که افراد از ته دلشان آمده اند و به نفع جلاد حرف زده اند و او را تائید کرده اند،و آیا به این مساله فکر کرده ایم؟چرا چریک سیانور در دهان دارد؟بخاطر اینکه به مقاومت خودش در زیر شکنجه اعتماد ندارد وسازمانش به او می گوید موقع دستگیری سیانور را بشکن تا زنده دستگیر نشوی و اگر شدی چهل و هشت ساعت مقاومت بکن و جلادان را سرگرم کن تا اطلاعاتت بسوزد .با این که شکنجه در دوران شاه با خمینی قابل مقایسه نیست،باید توجه داشته باشیم استثنا تبدیل به قاعده نمی شود و همه  بدیع زادگان و همایون کتیرائی نیستند. من خودم در ساواک مشهد مدت زمانی شکنجه شدم و می دانم شکنجه چیست؟ فی الواقع پذیرش مرگ اگر بگذارند آدم بمیرد مشکل نیست، آدم می میرد و درد تمام میشود ولی نمی گذارند تمام بشود. در جریان شکنجه تن آدم را به جنگ اراده و خواست و روح و اندیشه آدم می آورند، شکنجه می دهند و تن آدم را تبدیل به دشمنش می کنند و نمی گذارند آدم بمیرد تا زمانی که ببرانندش و بیاورندش پشت تلویزیون،  این را باید فهمید و باید انصاف به خرج داد و اعلام کرد که اعترافات در زیر شکنجه ذره ای ارزش ندارد تا دشمن خلع سلاح بشود و نتواند از براندن در زیر شکنجه استفاده ببرد. منظورم  نه نفی دلاوریهای مقاومین و نه تبلیغ بریدن و ضعف است، منظور بیان یک حقیقت تلخ است که جلاد از آن سود می برد و من خود رفیقانی داشته ام که سالها را با هم سپری کردیم در بیرون و در زندان شاه، و متاسفانه در زندانهای خمینی براندندشان و به زانو در آوردندشان و سپس کشتندشان و یادشان از زمره تلخترین و مه آلوده ترین یادهای زندگی من است . در رابطه با سعیدی سیرجانی من این حقیقت را می فهمم، برخورد جلادان رانفی می کنم،حرفها و برخوردهای او را نقد می کنم ولی او را نفی نمی کنم و به عنوان یکی از نویسندگان برجسته ایران به او احترام می گذارم همانطور که جلال آل احمد را بخاطر نوشتن غربزدگی و ستایشش از شیخ فضل الله نوری نفی نمی کنم بلکه نقدش می کنم و به او احترام می گذارم. باز هم تکرار می کنم.نخست افراد را به درستی با مجموعه آثارشان بشناسیم و تمام زحماتشان را بخاطر یک خطا چه کوچک و چه بزرگ نفی نکنیم و بعد صریحا نقدشان کنیم.
ادامه دارد

توضیح عکسها
 1- با خلیل الله رضائی . پدر رضائیهای شهید. پاریس منزل مسکونی او.سال 1378
2- در استودیو کمپوس . پاریس. با استادان شمس و طاهر زاده. در کار ضبط سرود بهار بزرگ. 1365
3- در مراسم خاکسپاری هنرمند نامدار . عماد رام. در کنار اعضای شورا

م ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی مجموعه بیست و دو گفتگو. گفتگوی چهارم


 
م ساقی
گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی
مجموعه بیست و دو گفتگو
قسمت چهارم



-- آیا کتابهاتان در ایران هم به دست مردم می رسد؟
--  در این مورد باید توضیحی بدهم.وضعیت من هم مثل سایر شاعران در تبعید است، البته نباید گفت تبعید، زیرا ما اگر در بزرگترین مهاجرت تاریخی ایران، به واقع بزرگترین ودومین مهاجرت تاریخی ایرانیان  بعد از آمدن آریائی ها به فلات ایران! به دلیل استبداد مذهبی،به دلیل حکومت سرکوب و اعدام و خفقان، از ایران خارج نشده بودیم و«مهاجرت اجباری سیاسی» نکرده بودیم و در دسترس درندگان بی فرهنگ وخونریز حاکم بر ایران مانده بودیم، وضعیتمان مثل سلطانپور بود و شاعران و نویسندگان قتلهای زنجیره ای،مثل میرعلائی و پوینده و سیرجانی و خیلی های دیگر.

شاعران و نویسندگان در تبعید و یا بهترست بگوئیم«مهاجران اجباری سیاسی»  فارغ از مواضع متفاوت سیاسی شان و زنده بودن یا نبودنشان ، دو گروهند، گروهی مثل دکتر اسماعیل خوئی ، نعمت میرزا زاده، دکتر ساعدی، منوچهر هزارخانی ، میرزا آقا عسگری ، اسماعیل نوری علا ، اسلام کاظمیه ، نادرنادر پور،دکتر حسن هنرمندی، مینا اسدی ومرتضا رضوان و امثال این فعالان ادب و فرهنگ دوران شاه، اینها در هوای میهن  و در خاک میهن کم یا زیاد شاخه وریشه افشانده بودند و در فرهنگ و ادب ایران نام و نشانی شایسته داشتند. در آن دوران من و امثال من جوانهائی  بیست ساله بودیم و سه چهار سالی را در کشاکش گذراندیم و زندان و زنجیر شاه را تجربه کردیم و تا آمدیم بجنبیم باصطلاح انقلاب! شد، انقلابی که من دیگر علاقه ای ندارم که اسمش را انقلاب بگذارم  و 
خودم و دیگران را گول بزنم، چون تا جائی که به حاکمیت بر می گردد  و نتایجش، یک «استفراغ» و«غثیان» تاریخی اجتماعی بود و بس،   شاه را برد و امام را آورد!سلطنت را برد و امامت را آورد و سرو کله جمهوری اسلامی پیدا شد و تا حالا روزگار سه نسل یعنی پدران ما ، خودما، و فرزندان ما را سیاه کرده است،این انقلاب نبود یک «تهوع» بود که اندرونه گندناک  و هرزآبه های پر لاش و لوشی را که در عمق جامعه از نظر ما پنهان بود، و یا صادقانه تر اینکه گندابه هائی مقدس را که به تعفن شان خو کرده بودیم،  یعنی هزار و دویست سیصد سال ارتجاع و خرافات را بنام جمهوری اسلامی بر ما فرو ریخت و شعر «معروف ما انقلاب کردیم یا... .» اخوان ثالث توضیح این انقلاب! است، در این حال و هوا و تا آمدیم بفهمییم چه خبر شده در کوه و کمر و سپس خارج کشور بودیم ، یعنی اساسا فرصت این را پیدا نکردیم که در ایران و در میان مردم خودمان جز یک یا دو کتاب چیزی داشته باشیم. اضافه بر این، امثال من در آن روزگار به صفت میلیتان یا رزمنده این یا آن سازمان سیاسی، یعنی بهتر است بگویم «کارگران ادبی جنبش سیاسی» فعال بودیم تا شاعر و نویسنده ای که اولین ویژگی اش استقلال  و تجربه کافی وذهنیت سیاسی و فلسفی آزاد در کار ادبی است. من تا وقتی از ایران خارج شدم چهار کتابچه شعر با عنوان «سرودهای رهائی»، «هماواز با مجاهدین»، «سفر انسان» و «میعاد با حنیف» داشتم. چهارمین اثر را مجاهدین در تیراژ بالا منتشر کردند و تجدید چاپ شد. البته  در فاصله سالهای 1357 تا 1360 به دلیل اینکه کارهایم در نشریه مجاهد که در تیراژ چند صد هزارنسخه منتشر می شد و نیز به دلیل سرودهایم و کاست هایی، کاستهای  شعرها و سرودهای سازمان مجاهدین که بعد از کاستهای احمد شاملو که بالاترین تیراژ را در ایران داشتند پرفروش ترین بودند ، فردی شناخته شده بودم ولی بجز اینها بیشتر کتابهای من در خارج کشور و بعد از سال 1362منتشر  شدند، و بیش از کتابهایم در دورانی نسبتا طولانی صدای من بود که به گوش مردم یا بهتر است بگویم بخشها و قشرهائی از مردم در داخل کشور میرسید، ابتدا و از شهریور سال 1360 بر امواج رادیو مجاهد، بخشی از شعرهای من که توسط خود من اجرا می شد به گوش مردم میرسید.  آن موقع ما در کردستان و در کوهستانهای حوالی سردشت و در کنارپیشمرگان و مبارزان حزب دموکرات کردستان ایران و اعضای دفتر سیاسی حزب و رهبران آنها،دکتر عبدالرحمان قاسملو و دکتر سعید شرفکندی،  که هر دو متاسفانه توسط جمهوری اسلامی در اتریش و آلمان ترور شدند زندگی می کردیم، در شرایطی سخت ودر زمستانی که هوا تا 20 درجه زیر صفر سرد می شد وخانه ها تا کمر در برف یخزده فرو رفت بودند و در بالای سرمان گاه و بیگاه هواپیماهای بمب افکن و هلی کوپترهای مسلح به مسلسلهای سنگین جمهوری اسلامی جولان می دادند، بعدها وقتی مجاهدین تلویزیون خود را ایجاد کردند من در تلویزیون ابتدا در «سیمای مقاومت» وبعدها«سیمای آزادی» برنامه های ادبی  و تاریخی و فرهنگی فراوانی اجرا کردم که در ایران قابل دیدن بود ، این فعالیت ادامه داشت و بعد از آن، از سال 1383 به بعد قطع شد.

-- چرا قطع شد؟
- قطع شد به دلیل اینکه، متاسفانه و بی تعارف این سنت تمام سازمانهای سیاسی چپ و بخصوص ایدئولوزیک درهمه جا و بخصوص در ایران است که علی العموم، بجز از اختلاف با یکدیگر، و این که هریک خود را «تنها پیشرو انقلاب و آزادی و ترقیخواهی» می دانند و سایرین را عقب مانده میشناسند،وقتی عضوشان از تشکیلات بیرون می رود  به نظرآنها در حقیقت دچار نوعی ارتداد می شود و برای هر دو طرف  مشکل درست میشود،عضو اگر شاعر و نویسنده باشد همانطور که در هنگام عضو بودن فوایدش  از عضو معمولی بیشتر است موقع خروج طبعا مشکلاتش و مضارش از عضو معمولی  بیشتر است وچون سازمان یا حزب مربوطه ایدئولوزیک است، و یک جبهه سیاسی متشکل از نیروهای مختلف العقیده نیست، فرد بیرون رفته یا خروج کرده، دیگر قابل اعتماد نیست، ودر نمونه های برجسته و نه امثال من، مثل نویسنده بزرگ ایتالیائی، ایگناتسیو سیلونه می شود نوکر سرمایه داری یا مثل لنگستون هیوز شاعر سیاهپوست و نامدار آمریکائی باید کتک بخورد !بجز این  باید انصاف داد که مشکل تشکیلاتی نیز در سازمانهای به شدت ارگانیزه شده وجود دارد و واقعی است و من این را می فهمم. تائید فرد خارج شده و پخش آثارش در سازمان قبلی اش، طبعا باعث دلخوری اتوماتیک و ایدئولوزیک اعضای دیگر بخصوص اگراز اعضای ارتدکس باشند و سقف ایدئولوزی خود را، چه مذهبی باشند و چه ماتریالیست، «سقف نهائی خرد بشری» و «نوک پیکان تکامل» بدانند، می شود، و خلاصه زیر پاها را شل می کند که ای بابا! طرف گذاشت و رفت و همچنان کارهایش پخش و صدا و تصویرو آزار دهنده اش ارائه میشود!، بنابراین  بخاطر حفظ سلامت و استحکام  تشکیلات تا جائی که امکان دارد باید ردش پاک شود و آثارش پخش نشود، این برای من مهم نیست، نویسنده و شاعر اگر درست کار بکند میلاد دیگری هم شاید در آینده داشته باشد، به قول کدکنی:
تو آواز خود در بیابان رها کن
باد آن را به هر سو که خواهد رساند
ولی این مساله به طور جدی باعث تاسف است . من امیدوارم که{ اگر چه با توجه به وضعیت اجتماعی ایران و وضعیت سازمانهائی که از جامعه ایران بر آمده و هم نقاط مثبت و هم عقب ماندگی های این جامعه را در خود دارند} طول می کشد، ولی امیدوارم و آرزو می کنم که روزی جامعه ما و به تبع آن سازمانهای سیاسی به آن درجه از رشد و ظرفیت و ادراک و پختگی برسند که بتوانند با اعضای جدا شده خود، و نیز اعضای جدا شده با سازمان سیاسی قبلی خود، علیرغم حفظ موضع انتقادی وبی تعارف بودن، حول درد مشترک و نه ایدئولوزی و مخلفات و مطلقات آن، با هم رابطه دوستانه ای داشته باشند، و بدانند و بفهمند که دنیا به آخر نرسیده و هیچ فرد و سازمان و تفکری مطلق نیست، و پرونده مطلق گرایان بر اساس تجارب تاریخی و نمونه های مختلف بسیار آلوده است، ولی در مملکت ما تا آنموقع راه درازی در پیش  است و در شرایط حاضر هم من از کسی دلخوری خاصی ندارم و کار خودم را می کنم و به قول معروف انشالله تعالی روزی برسد که وضع بهتر بشود.


-- در این رابطه پیشنهادتان چیست؟
- در این رابطه پیشنهاد من این است که شاعر و نویسنده جدی، چون خصلت کارش تغییر و شورش و به نقد کشیدن است ومطلقی را به رسمیت نمی شناسد، و نیز نمی تواند در نهایت از «فردیت خلاق هنری» اش بگذرد و این فردیت نهایتا در تضاد با تشکیلات ، تشکیلاتی که به طور معمول می خواهد تمام فردیتها را برای بقای خود در خود ذوب کند {وبرای پیشبرد اهداف و در هم کوبیدن نیروی دشمن، بیش از شاعر و نویسنده و هنرمند به سرباز و رزمنده وعنصر تشکیلاتی تحت فرمان نیاز دارد} قرار می گیرد،اگر در اساس وارد سازمانهای سیاسی - ایدئولوزیک نشود بهتر است، کار هنرمند و شاعر و نویسنده  همسوئی با تحولات مثبت اجتماعی و سیاسی و نیز کمک کردن به سازمانها و جنبشهای مترقی سیاسی و اجتماعی  است و نه همسانی، بگذرم که ماجرا هم مفصل است و هم تلخ،  در هر حال  کتابهای من در ایران چندان به دست کسی نمیرسد و در زمره آثار ممنوعه است و باعث دردسر! چون در آنها ذکر خیر جمهوری اسلامی  و ستایش کسانی که با جمهوری وحشت جنگیده اند فراوان است! اما نعمت اینترنت سدها و موانع را شکسته است و حد اقل ده مجموعه از شعرهای من به صورت کتابهای اینترنتی در دسترس بسیاری قرار دارد و نیز کاستهای شعرهای من به صورت فایلهای صوتی به داخل کشور فرستاده می شود.
--اشاره شد که شاعران در تبعید دو گروهند، به گروه اول اشاره شد ولی در باره گروه دوم اشاره ای نشد.
- نمونه گروه دوم خود من و بسیاری دیگر هستند که گفتم، شاعرانی که موقع خروج از ایران در سالهای بیست تا سی سالگی بوده اند و الان چهل تا پنجاه و پنج شش ساله اند و در تبعید بالیده اند و نوشته اند، اینها کم نیستند و شماری از انها بواقع توانائی های درخشانی دارند و راه دراز غربت را میسپرند و مینویسند و می سرایند.
-- در جائی به کمال رفعت صفائی و شعری از او اشاره شد، آیا کمال رفعت صفائی هم از این گروه دوم است، در باره او واین که حرفهای زیادی در موردش و اختلافاتش با مجاهدین می زنند چه می گوئید، فکر می کنم شما با هم خیلی کار کرده اید.
- درست است. کمال رفعت صفایی«ک- صبحگاهان» دقیقا از زمره  شاعران خوب و توانای گروه دوم  بود،کمال متاسفانه در  اوایل بهار سال هزار و سیصد و هفتاد و دو در سن سی و  شش سالگی به دلیل بیماری سرطان درگذشت ونه خودش که پیکر بیجانش در پرلاشز پاریس در  همسایگی صادق هدایت و ساعدی و فرزند نوجوان نعمت آزرم مدفون شد. بعدها نیز دو تن از مسئولان بالای مجاهدین ، ابراهیم ذاکری که او نیز چون کمال به دلیل سرطان در گذشت و زهرا رجبی که در ترکیه توسط ماموران جمهوری اسلامی ترور شد به همسایگان او اضافه شدند ، می بینیم که دنیای غریبی است . کمال همشهری حافظ  و شاعر پر استعدادی بود که شاعرانگی نیرومندی داشت و انسان گرم و حساس وزود رنج و مهربانی بود.او در گرماگرم پیوستنهای جوانان به مجاهدین، به سازمان مجاهدین پیوست، پس از سی خرداد همراه با همسرش معصومه(هنگامه) مسلح شد و همراه با طفل کوچکش موسی، اسلحه به کمر و نارنجک در جیب، و قرص سیانور در دهان مدتها آواره بود. او بعدها به کردستان و سپس پاریس آمد و تا سال 1366 در پاریس و عراق در کنار مجاهدین بود. شعر او در فاصله سالهای 1362 تا پایان زندگی اش،فارغ از محتوای سیاسی و جهت گیری های او که طبعا قابل بحث است، در حال اوج گرفتن و تراش خوردن بود و کمال حتی در بستر مرگ هم درخشان سرود و مرگ او در اوج رخ داد. در فاصله سال 1362 تا 1366 تا آخرین روزها ما در پایگاهها و قرارگاههای مختلف مجاهدین و ارتش آزادی بخش، در کنار هم بودیم و می سرودیم و می نوشتیم. او و من هر دو از اعضای تحریریه رادیو و نشریه بودیم کمال در سال 1366  تصمیم گرفت تشکیلات را ترک کند که  این را بعد از بازگشت از یک عملیات رزمی که در پشت جبهه آن، کارنقل و انتقال مهمات و کمک رسانی و نقل و انتقال رزمندگان جان باخته و مجروح را به عهده داشت، مطرح کرد، من خود شاهد بودم که اوبا امکانات مجاهدین وبا احترام و بدون هیچگونه درگیری لفظی و آزار دهنده تشکیلاتی، با همسر و فرزندش روانه آلمان و سپس پاریس شد. نامه درخواست او از مسعود رجوی برای ترک عراق و پاسخ   مسعود رجو ی را در قبول این درخواست  من دیده بودم که برخورد در این زمینه دوستانه بود.
کمال مدتی باز هم در مقر شورای ملی مقاومت در حوالی پاریس درشهر«سن لو لافوقه» درکنارمجاهدین و شورابود تا این که در خارج کشور اختلافاتش بالا گرفت و رفت و فعالیتی را با کانون نویسندگان که در ایران هم عضو آن بودشروع کرد. من تا سال 1369 هر وقت به خاطر سخنرانی یا شعر خوانی در جلسات مجاهدین یا شورا به پاریس می آمدم او را می دیدم،آخرین بار در سال 1371 در حوالی ایستگاه قطار «گغ دو نورد» در پاریس تصادفا او را دیدم، بیماری سرطان او را تراشیده بود ولی روحیه اش نیرومند مانده بود، همسر و طفل تازه اش کیوان هم با او بودند،نشستیم و علیرغم اختلاف و درگیری قلمی قبلی، قهوه ای خوردیم و صحبتی دوستانه و خداحافظی کردیم، در آنموقع او چهار سال و من چند ماهی بود که از تشکیلات بیرون آمده بودیم و من دیگر او راندیدم، حالا گاهی که گذرم به «گورستان پرلاشز» می افتد سری به مزار او و دیگر همسایگانش می زنم وبا درنگی و در مه اندوه وخیال بر می گردم تا حکایت من و ما چگونه به پایان رسد. بارها تصمیم گرفته ام چیزی در مورد کمال بنویسم که گرفتاری ها مجال نداده ولی  روزگاری خواهم نوشت.
-- کمال رفعت صفائی  چه ویژگی در شعر خودش داشت.
-  ویژگی شعرکمال رفعت صفایی در نگاه تازه و شخصی و مدرن او به پدیده ها بود که در استعاره هایش خود را نشان می داد. درخشندگی  وزیبائیی از آن دست که در کارهای لورکا و ریتسوس وپاچه کو و شاعران اسپانیائی زبان وجود دارد که کمال از آنها البته متاثر بود ولی تاثیر پذیری اش زبان مستقل او را خدشه دار نکرده بود.اودر کشف استعاره ها و رنگها و آهنگهای شاعرانه توانا بود، وشعر کهن و غزل را با همان محتوای شعرهای سپید و مدرنش می سرود. اولین سرود برای ارتش آزادی بخش را با مطلع:
ای ارتش رهائی بر شهر ما گذر کن
شب را بیا بسوزان، ما را بیا سحر کن
او سرود. ذهنی چون ذهن او کمیاب است و تنها شاعری دیگر بنام «بهداد» که در سال 1367 در «عملیات فروغ جاویدان» و تهاجم مجاهدین برای فتح تهران، در سن بیست سالگی بسیار شجاعانه وتا آخرین فشنگ جنگید و در میان اجساد پاسداران جمهوری اسلامی به خاک افتاد چنین استعدادی را داشت، در همین عملیات شاعر جوان دیگری نیز بنام بیژن حسن نژاد فرید«نیما» نیز در اولین درگیری ها به خاک افتاد.
-- با همه اینها، پس زمینه اختلاف، و این حرفهائی که زده میشود بخصوص در رابطه با اختلاف و درگیری قلمی خود شما با او چه بود؟
- من از کمال به عنوان یک شاعر دارم می گویم و محسنات ادبی او اینهاست، اما کمال به عنوان یک عضو جدا شده از مجاهدین و تحت تاثیر فضای پیرامونش در مخالفت با مجاهدین راه دیگری را رفت، من در مخالفت او ایرادی نمی بینم و بارها گفته و نوشته ام مخالفت و انتقاد حقی است که نباید سرکوبش کرد، زیرا سرکوب منتقدان یشتر شخص مورد انتقاد را به تباهی می کشد تا انتقاد کننده را، اما اوبعدها زیر بیانیه ای را امضا کرد که اطلاعات نادرستی را تبلیغ می کرد و در آن نوشته شده بود  که مجاهدین در  سال 1368 درقرارگاههایشان زندان درست کرده و اعضای ناراضی خود را محبوس کرده اند. این درست نبود. باید درست انتقاد کرد و حقیقت را گفت و از دایره انصاف و مروت خارج نشد. من در آنموقع در قرارگاههای مجاهدین بودم و مجاهدین نه تنها زندان نداشتند بلکه پاسداران اسیر را هم آزاد می کردند.من به عنوان یک رزمنده که در قرارگاهها زندگی می کردم و شاهد واقعیت بودم  و در اعتراض به این بیانیه یاداشتی نوشتم که منتشر شد و کمال از آن بسیار ناراحت شده بود. الان ابائی ندارم که بگویم در آن یاداشت تند رفته بودم ومی توانستم با زبانی بهتر آن را بنویسم ولی در اصل مطلب تغییری رخ نمی دهد. امضا زیر آن بیانیه درست نبود زیرا زندانی وجود نداشت . در آخرین بار که همدیگر را دیدیم، او گله کرد و من نیز به او گفتم که یاداشت من در جواب امضای او در زیر بیانیه   نادرست بوده است و یکدیگر را بوسیدیم و دوستانه جدا شدیم که همسرش هم شاهد بود، در هر حال من از این قضیه متاسفم بخصوص که کمال جوان افتاد. بعد از آن بسیار کسان از جمله ملاها خواستد ازمواضع و نیز مرگ نابهنگام کمال، استفاده برند ولی چندان نتوانستند. عده ای هم شعرهای او را تجزیه و تحلیل نمودند و کارهای او را در حمایت از مبارزه مسلحانه علیه جمهوری اسلامی به نقد کشیدند و خواستند با محبت! بخشی از زندگی مبارزاتی او را محو کنند که کارشان نادرست بود. کمال با مجاهدین به طور جدی دچار اختلاف شد، آن هم دوسال پس از خروجش از درون مجاهدین و تحت تاثیر دوستانی که از او خواستند زیر بیانیه ای نا درست را امضا کند ولی او از جمهوری اسلامی نفرت داشت و در زندگی کوتاهش با شعرهایش علیه جمهوری نکبت مبارزه کرد و شعرهایش شاهد صادق نفرت و خشم او از حکومت خونین ملایان در ایران است.فکر می کنم خواهر نوجوان او نیز که در زندانهای رژیم بود در کشتارهای سال 1367 به جوخه اعدام سپرده شد.



-- چرا اساسا شاعران و نویسندگان در سازمانهای سیاسی دچار مشکل می شوند، این نمونه مختص ایران نیست،در سایر کشورها هم نمونه ها فراوان است، در کتابی که با نام« بت شکسته» چاپ شده چند تا از بزرگترین ها مشکلات خودشان و خروجشان را از تشکیلات توضیح داده اند.
- خروج از هر سازمان سیاسی برای هر کس دلیل متفاوتی دارد، نه تمام سازمانهای سیاسی شبیه هم هستند و نه تمام شاعران و نویسندگان و هنرمندان، هستند تشکیلات و سازمانهای سیاسیی که گاه به صفت یک حزب نیرومند مثلا در دوران استالین در شوروی، همراه با سرکوب یک چهارم از جمعیت کشور و نابودی نفوسی که کمترین آن را در دوران استالین شش تا نه میلیون بر آورد می کنند پرونده قتل و کشتار دهها نویسنده و شاعر را بر سینه آویخته اند و بازجویانشان در دهان نویسندگان و شاعران به امر رهبرمعظم می شاشیده اند. بروید و پرونده های ننگین خارج شده از آرشیوهای دوایر امنیتی دوران استالین را بخوانید تا بدانید چه خبر بوده است، و هستند شاعران و هنرمندانی که مدتی را با حزبی مترقی بوده و پس از خروج مثل ازرا پاند و یا سالوادر دالی به زیر سایه فاشیسم خزیده اند، فارغ از اینها و به طور عام اما مساله همانست که اشاره کردم،فردیت خلاق هنرمند جدی، در نهایت کار، در مقابله با تشکیلات و ارگانیزمی قرار می گیرد که برای حفظ خود و پیشبرد مقاصد سیاسی و اجتماعی اش می خواهد تمام نیروها و انرژی های موجود را در خود ذوب و جذب کند و در جهت منظور سیاسی خود، هم جهت به کار بگیرد. فارغ از داوری در باره خوب و یا بد بودن، این مشخصه اصلی هر تشکیلات می باشد. تشکیلات، موجود زنده ای است که اگر چه ظاهرا نامرئی است اما وجود دارد و مجموعه اعضا، سلولهای او را تشکیل می دهند. طبعا اعضا و سلولها باید در شکل خوبش حتی اگر فرمانده تشکیلات چه گوارا هم باشد «به فرمان»، ودر شکل بدش مثل دوران استالین «به فرموده» باشند تا کارها جلو برود. هنرمند تا و قتی که قبول می کند که « میلیتان سیاسی و نظامی» و سپس «کارگر ادبی یا هنری تشکیلات» باشد ودر اساس به عنوان یک «فرد مٌبلغ» که از قدرتهای هنری برای تبلیغ  و پروپاگاند اهداف تشکیلات و تیز کردن خطوط سیاسی و اجتماعی آن  استفاده می کند کار کند، اشکالی ایجاد نمی کند، اما معمولا هنرمند در این نقطه نمی ماند، او می خواهد به خیال درست یا باطل خودش در ارتقاء و تغییر تشکیلات نقش داشته باشد،من بارها فکر کرده ام اگر قرنهاست که: این فرهنگ است که جامعه را ارتقا می دهد و اندرونه و اندیشه عمومی اجتماع و آرشیتکتور درونی انسانها را می سازد و تعالی میدهد، و این وظیفه ای اصلی هنر و ادبیات است، چرا هنرمند در درون تشکیلات که یک جامعه کوچک ولی بسیار مهم و ضروری برای تکامل جامعه بزرگ  است این نقش را نداشته باشد. اینجاست که هنرمند نمی تواند دیگر یک« کارگر ادبی» و یا بهتر است بگویم «عمله هنری» باقی بماند و اختلاف شروع می شود. اختلافی در ریشه و پایه بسیار عمیق.
-- این استعاره کارگر ادبی را شما بخاطر منفی بودن استفاده می کنید؟
- نه ، بخاطر واقعی بودن می گویم و این چیزی است که بزرگانی مثل لنین و مائو روی آن تاکید کرده اند، لنین و مائو و امثالهم هنرمندان را «کارگر ادبی حزب» و به عنوان «پیچ و مهره ای در درون ماشین سیاسی» می شناسند و بر این تاکید می کنند، من نیز چندین سال و وقتی آرمان ایدئولوژیک مقابلم را  صمیمانه دوست داشتم به حرف مائو اعتقاد داشتم و حرفهای امثال لوناچارسکی و ایلیا ارنبورگ و هنرمندان حزبی را باور داشتم فکر می کردم که بخاطر یک آرمان بالا بلند می شود نقش پیچ و مهره را هم داشت، ولی بعدها فهمیدم این کاملا اشتباه است و از آنجا که در یک ارگانیزم زنده پیچ و مهره وجود ندارد!! و تمام سلولها در یک کنش و واکنش زنده و پیچیده  و برابر یعنی سانترالیزمی کاملا دموکراتیک ! با هم همکاری دارند، برداشت مائو از نقش هنر و ادبیات یک برخورد مکانیکی وحرف مفت است و ایشان علیرغم اینکه یک رهبر توانمند بودند در این زمینه ، ارگانیزم زنده را با ماشین مشتی ممدلی عوضی گرفته اند، که از درون این اندیشه هم انقلاب فرهنگی را راه انداخت، تا به بهانه در افتادن با بورزوازی زنگوله به گوش شاعران و نویسندگان آویزان کند و کلاه بوقی بر سرشان بگذارد و در بازارها در معرض تف و لعنت خلق الله قرارشان دهد و مخالفان را بکوبد. در هر حال مائو در سخنان معروفش بر پیچ و مهره بودن هنرمند در ماشین حزب در «محفل ادبی ینان» تاکید کرد، و فرهنگ چپ در سازمانهای سیاسی ایران چه غیر مذهبی و چه مذهبی ، اساسا متاثر از مارکسیسم لنینیزم و مائوئیزم است. این کلمه « کارگر ادبی» بار منفی ندارد، اما کلمه «عمله ادبی» چرا ، و من این را برای احزاب و سازمانهای عقب افتاده ای به کار می برم که نه حتی کارگر ادبی یا سیاسی حزبی، بلکه به دلیل عقب افتادگی شان بیشتر به عمله جات سیاسی و ادبی و حتی مثل جمهوری اسلامی به کار مزدوری «مزدور سیاسی و هنری» در عرصه فرهنگی احتیاج دارند ، یعنی شاعر و نویسنده مقامی را در گوشه ماشین حکومتی اشغال کند و پولی بگیرد و چیزی در راستای منافع حکومت و تحمیق مردم بنویسد تا عمرش به سر آید. در این گونه حکومتها باصطلاح هنرمندانشان باید نقش بوق و بلند گو را ایفا کنند و نه چیز دیگر را.
-- و وقتی که شاعر و هنرمند این کارگری ادبی را نپذیرد  اختلاف شروع میشود.
- اختلاف شروع می شود وماجرا همانست که گفتم، اگر سازمان سیاسی در حاکمیت نباشد ، جنگ و دعواهای سیاسی ، و اگرسازمان سیاسی در حاکمیت باشد و سازمانش تبدیل به یک حزب مقتدر و یکه و تنها و انحصار گرا و تمامیت خواه بشود، همان ماجراهائی که اشاره کردم اتفاق خواهد افتاد. حزب سیاسی در حاکمیت، مخصوصا وقتی قدرت مطلق و منحصر به فرد داشته باشد و به قول معروف توتالیتر باشد ، همان ماجراهای انقلاب فرهنگی مائو، وکشتن ها و در دهان شاشیدنهای دوران استالین تکرار خواهد شد. حزب سیاسی در قدرت ، اگر حواسش نباشد که تا حالا خیلی از احزاب حواسشان نبوده، در رابطه با حفظ قدرت و ماشین سیاسی و نیز  به بهانه ضرورتهای روی میز هیچ بهانه ای را نمی پذیرند و به قول لنین ( نقل به مضمون) اگر ادیبان و شاعران و روشنفکران قبل از حاکمیت حزب و طبقه کارگر و دیکتاتوری پرولتاریا مغز جامعه هستند، پس از قدرت گرفتن حزب و طبقه مغلوب، اگر معترض باشند نه مغز، بلکه مدفوع جامعه هستند و باید ترتیبشان را طبعا داد. این کلمه فضولات بودن و مدفوع بودن اعضای خارج شده، چه در رابطه با اعضائی که به دشمن می پیوندند و چه آنهائی که نمی پیوندند در سازمانهای سیاسی  چپ خیلی رایج است، و صریحا ابراز می شود که سازمان سیاسی یک ارگان و وجود زنده است و طبعا هم جذب دارد و هم دفع یعنی مدفوعات، واعضای جدا شده در زمره مدفوعاتند.  می بینید ریشه های نگاه ادبی استالینیزم را در  سرچشمه ها و اساسا نگاه سیاسی و ایدئولوزیک مربوطه هم می توان پیدا کرد و به نقد کشید، همانطور که ریشه های دست و پا بریدن و توی سر زنها زدن و خیلی از مسائل و مقولات ارتجاعی دیگر را بدون تعارف و پرده پوشی ، نه فقط در نگاه ملاها بلکه در کتاب آسمانی هم می توان پیدا کرد و باور کرد محمد رسول الله هم نمی توانسته در دوران خودش وقتی فرشته آمده و از طرف الله به او ابلاغ کرده دست بنده دزدش را ببرند، مقوله دست و پا بریدن را نپذیرد و علیه الله موضع بگیرد!، یا امامان شیعه که حافظ قوانین قرآن بوده اند در این زمینه اما و اگری داشته باشند، چرا که کتاب آسمانی نفرموده اگر کسی دزدی کرد به او اخم کنید ویا نصیحتش کنید یا گوشش را بکشید یا سبیلش را قیچی کنید! یا به او چند عدد اردنگی بزنید، بلکه خود ! الله شخصا فرموده است که دست بندگان دزدش را ببرند!!   ،و اگر اختلافی هم هست در این است که چقدر ببرند! بعضی ها گفته اند ،مثلا علمای اهل سنت،که از مچ ببرید و بعضی ها که دموکرات تر بوده اند  ،مثل امامان شیعه که اسنادش هم در معتبرترین کتب شیعه هست، گفته اند چهار انگشت را ببرید چون بالاخره دزد مادر مرده برای نماز خواندن به درگاه الله ، همان الله ای که دستور داده دست دزد را ببرند ،به کف دستش احتیاج دارد و اگر از مچ ببرند نمی تواند نماز بخواند. و احتمالا کله پا می شود.
-- به شوروی و دوران لنین و استالین و بعد اشاره شد، در این دوران نویسندگان بزرگی مثل گورکی و یا شولوخف با حزب بودند و کار می کردند. در باره آنها چه باید گفت.
- درست است، در شوروی حزب برخوردهای متفاوتی داشت و نویسندگان نیز. حزب و دولت وقت، عده زیادی را سرکوب کرد و کشت. عده ای را خرید و معدودی را تحمل کرد. نویسندگان نیز بعضی کوتاه آمدند وحتی یکدیگر را لو دادند ، برخی سرسختی کردند و بعضی تحمل نمودند.توجه داشته باشید که ایده  سوسیالیسم ، ایده درخشانی بود که بیش از نیمی از جهان را چندین دهه را تحت تاثیر داشت و جنبشهای آزادی بخش چپ یا دموکراتیک یا ملی، یا حتی اسلامیی را در جهان نخواهید یافت که از پیروزی اکتبر تا دهه 1980 تحت تاثیر و بهره ور از دستاوردهای اکتبر این بزرگترین انقلاب در تاریخ  نباشد . باید توجه داشت که مثلا  ایده سوسیالیسم ایده کهنه و پوسیده و مذهبی ملاها نبود ونیست، وحزب کمونیست شوروی حزب جمهوری اسلامی نبود! . در آغاز فقط تعداد اعضا و کمیسرهای ادبی و روشنفکران درون این حزب چند برابر نمایندگان مجلس جمهوری اسلامی بود که اکثر آنها هم به نوبه خود آدمهای باسواد و برجسته و مسئول و توانائی بودند. ایده کمونیسم و سوسیالیسم یک راه حل و یک شیوه برای حرکت به سوی دنیائی بهتر بود که چون به اطلاق رسید و تبدیل به مذهب شد سیاهکاری های بسیاری را پدید آورد. توجه داشته باشیم كه استقرار  شوروی به عنوان  یک دولت مقتدر جهانی، به عنوان یک دولت که رهبری   ژئوپولتیكی بیش از نیمی از جهان را به عهده داشت و فرهنگ و ایدئولوژی جدیدی را در مقیاس جهانی و تاریخی ایجاد نمود،  در همان دوران حاکمیت  استالینی بود که بر طبق کمترین ارقام، نه میلیون نفر را نابود کرد{تا بیست میلیون و بیشتر هم بر آورد کرده اند} که از این میان هشتصد هزار نفر تیرباران شدند. با توجه به اینها و بسیار نکات دیگر مشکل انتلکتوئل و نویسنده و شاعر را می توانید بدانید. در باره نویسندگانی چون گورکی و یا شولوخف و آیتماتف و خیلیهای دیگر، اینها بر خلاف کسانی که مثل یسنین و مایاکوفسکی خودکشی کردند، به فعالیتهایشان ادامه دادند، گفتم که حزب کمونیست حزب جمهوری اسلامی نبود و حتی در بدترین شرایط سرکوب هم میلیونها نفر از مردم شوروی خالصانه به انقلاب و آرمانهایش اعتقاد داشتند و پروژه های غول آسائی مثل صنعتی کردن و اتمی کردن کشور و  با سواد کردن هشتاد درصد مردم وخیلی کارهای دیگر داشت جلو میرفت . این غول یعنی دولت شوروی در صحنه جهانی تنها رقیب سرمایه داری جهانی وقدرتی بود که مو بر تن امپریالیسم راست می کرد ،بنابراین یک نویسنده تنها و بی دفاع، با قلم خودنویس و چند برگ کاغذ چه می توانست بکند!. آنهم در شرایطی  که از یکطرف باید پاسخگوی پلیس امنیتی چکا  و اخم و تخمهای رفقای مومن و مسلمان ! حزبی بشود، ونیز در حضور رهبر کبیر استالین،   در جلسات انتقاد از خودی  شرکت کند که کمترین خطابهای محبت آمیز علیه عناصر تحت انتقاد، کلمات زیبای خائن، بیشرف، بی ناموس، پفیوز، الدنگ، بی ناموس، مزدور، و امثال اینهاست و آدم و حیثیت انسانی اش به اندازه یک شپش و یا تار موی سبیل رهبر ارزش ندارد .همچنین در چنین شرایطی نویسنده باید مواظب خدشه دار نکردن احساسات توده های انقلابی و مومن باشد و نیز آب نریختن به آسیاب دشمن، که البته همیشه دشمنی هست! گاه تزار، گاه روسهای سفید،گاه کولاکها،گاه تروتسکیسم، گاه بورژوازی و گاه چیزی دیگر که اگر دشمنی هم نباشد باید آن را تراشید . می بینید نویسنده  کار بسیار سختی را در پیش رو دارد بخصوص که مامورین چکا و مامورین شکنجه و اعدام نیز پشت در منتظر اوامر رهبرحزب باشند. بنابراین جمعی از نویسندگان و هنرمندان کارشان را ادامه دادند، گورکی ادامه داد و البته هیچوقت عضو حزب نشد، اسنادی هم هست که اشاره به قتل او توسط بریا مسئول بلند پایه امنیتی وقت دارد، آیتماتف نوشتن را ادامه داد ولی پس از مرگ استالین کتاب« روزی به درازای هزار سال» رانوشت واستالینیسم را نقد کرد. شولوخف در «زمین نو آباد» بخشهائی را طوری نوشته بود که بتواند هر وقت وقتش رسید حذف کند در هر حال بحث در این زمینه زیاد است که می شود به طور مستقل به آن پرداخت.
-- در ضمن صحبت از چند شاعر نام برده شد،بهداد و نیما که هر دو درعملیات جان دادند. از کمال هم یاد شد .میخواهم بپرسم در جنبشی که شما هم عضو آن بودید، چند شاعر و نویسنده وجود داشت و سر نوشتشان چه شد؟ این برای ثبت گوشه ای جالب و ناشناخته از تاریخ شعر مبارزاتی ایران مهم است.
- قبل از این گفتم که در مبارزه سفت و سخت و سازمان یافته سالهای درازی که از سال 1357 شروع شد و هنوز هم ادامه دارد، شاعران اکثرا جوانی که وارد صفوف مبارزه شدند نه به صفت شاعر و نویسنده بلکه به صفت مبارز و چریک وارد جنبشی شدند که نقطه مرکزی اش مجاهدین بودند. در این میان تعدادی توانائی های هنری داشتند یا بعد آن را رشد دادند و در شعر اعتلا پیدا نمودند، هر کدام هم سرنوشت خاصی پیدا کردند،برجستگانی که علی العموم در درون جنبش و به عنوان رزمنده و چریک مجاهد یا میلیتان مجاهدین از سال 1357 یا پس از سال 1360 فعال بودند و با توجه به ارزش گذاریهای ادبی و هنری می توان کار آنها را دارای ارزش ادبی و هنری دانست عبارت بودند از حمید اسدِ یان(شاعر و قصه نویس)، دکتر محمد قرایی(دندانپزشک و شاعر و ترانه سرا)،علیرضاخالوکاکائی،طارق(شاعرو ترانه سرا)،کمال رفعت صفائی(شاعر)، مهدی یعقوبی، میلاد(شاعر)،دکتر زری اصفهانی(پزشک وشاعر)، عزیز  الله صناعی،شریف(شاعر)،ملیحه رهبری (قصه نویس و مترجم)غلامحسن رمضانپور، بهداد، (شاعر) سعید عبداللهی، نسیم (شاعر)،مچتبی میر میران، م بارون  (شاعر و ترانه سرا)،عباس رستگار(شاعر)، میر اسماعیل جباری نژاد(ادلی) و تعدادی دیگر .اینها شاعران درون جنبش بودند که هر کدام سرنوشتی پیدا کردند و می بینید در کنار جنبش کارنامه رزم شاعران نیز کم بار نیست، در بیرون از این دایره هم کسانی بودند که از جنبش حمایت می کردند و برای جنبش می سرودند یا می سرایند که با توجه به معیارهای ادبی و هنری، جمشید پیمان، رحمان کریمی، فاطمه کبیری، یوسف جاویدان،محمد علی اصفهانی شماری از شناخته شدگان ونامداران  هستند.
-- بد نیست کمی از شعر و سرگذشت و سرنوشت این شاعران بدانیم.
- من تقریبا اکثریت اینها را میشناسم و کارهایشان را خوانده ام  و با هم بحث و فحص داشته ایم ولی در باره کار شعری آنها در اینجا نمیشود زیاد صحبت کرد و فرصت زیادی را می طلبد.ولی اگر اشاره وار بخواهم بگویم، حمید اسدیان  از قدیمترین هاست، قصه نویس و شاعر و ژورنالیست است و البته   مجاهد بوده و هست، که در دوران شاه در بازگشت از فلسطین دستگیر می شود وتا پیروزی انقلاب زندانی بود همسرش را که مهندس کشاورزی بود در سال 1360 دستگیر کردند و سالها در زندان نگهداشتند تا دچار جنون شد. بیست و چند جلد از کارهایش منتشر شده و الان دیگرپنجاه و هفت ساله است . دکتر محمد قرائی شاعر و ترانه سرا و دندان پزشک و قصه نویس و معلم کودکان است که حیات دارد و رزمنده ارتش آزادی است و دو سه تا از کتابهایش منتشر شده است و فکر می کنم پنجاه و سه ساله باشد، علیرضا خالو کاکائی ، طارق شاعر توانمندی است بخصوص غزلسرای پر توانی است که سالها در مسئولیت فرمانده نفر بر زرهی می جنیگد و می جنگد.  اواز اهالی کرند است و  مردی شجاع و رزمنده و چالاک و نیز عارف مسلک، طارق سرودهای زیبائی نیز ساخته که اجرا شده است. فکر می کنم الان چهل و پنجساله باشد. از کمال رفعت صفائی و سرنوشتش اندکی گفتم. ملیحه رهبری در درون جنبش شعر می سرود و بعدها روانه خارج شد و یک رمان دو جلدی نوشت و نیز مطالب فراوانی از او در سایتهای مختلف درج شده است او و یکی از دوستانش شماری از شعرهای مرا به زبان آلمانی ترجمه کرده اند که منتشر خواهد شد. مهدی یعقوبی، میلاد از بچه های شمال و شاعر توانائی در شعر کهن و نو بود و حتما هست که سالها در ارتش آزادی به عنوان یک رزمنده سوسیالیست مبارزه می کرد و در عملیات فراوانی شرکت داشت، بعدها جدا شد و روانه خارج کشور شد و در اروپا زندگی می کند. دکتر زری اصفهانی توانا ترین و پر احساس ترین شاعر زن درون جنبش بود که سالها چه در تهران و چه در کردستان و چه در پایگاهها به کمک رسانی به بیماران مشغول بود .او در سال 1370 فکر می کنم مجاهدین را ترک گفت و در خارج کشور زندگی می کند. او پزشک و شاعر و مترجم  توانائی است که فراوان سروده است 
وترجمه کرده و کمتر نشر داده است. ما با هم چند کار مشترک داریم از جمله ترجمه شعرهای اکتاویو پاز، لورکا و نرودا توسط او ودکلمه و ارائه آن  به صورت کاست توسط من، او همچنین زحمت فراوان برای ترجمه منظومه« بر اقیانوس سرد باد» انجام داده است که امیدوارم کار بازبینی آن توسط خانم مارگارت بازول همسفر ورفیق راه زندگی من تمام شود و به چاپ سپرده شود. عزیز الله صناعی، شریف، مردی وارسته و غزلسرای  توانائی بود که در سن 60 سالگی ترک خانمان کرد و تفنگ بر دوش گرفت و شش هفت سال علیه رژیم آخوندها جنگید و متاسفانه در سال 1369 به دلیل سکته قلبی در سن 67 سالگی در گذشت و در عراق مدفون است. غلامحسن رمضانپور،بهداد شاعری بود که سیمای جذابش آدم را به یاد آرتوررمبو می انداخت، جوانی شجاع وشورشی و پرغرورو شاعری کم نظیر بود. او از بهترین تیر اندازان و شکارچیان تانک با آرپی جی بود که در سن بیست سالگی در تنگه چهار زبر جنگید و معلوم نشد در کجا مدفون گردید. از او یک مجموعه شعر منتشر شده است. سعید عبداللهی، نسیم، شاعری تواناست که سالهاست لباس رزم بر تن دارد و فکر می کنم چهل و شش هفت ساله باشد. مجتبی میرمیران، م بارون از اعضای مجاهدین بود که مدتها در جنگلهای شمال می جنگید و بعدها به خارج آمد و متاسفانه به دلیل تالمات روحی در سال 1366 خودکشی کرد ودر عراق در گورستانی در فاصله میان کربلا ونجف مدفون است.او شاعری با احساس بود و در نقاشی و ترانه سرائی نیز دستی داشت و هنگام خودکشی فکر کنم بیش از سی سال نداشت. عباس رستگار از زندانیان  سیاسی دوران شاه و از اعضای گروه«والعصر» از گروههای وابسته به مجاهدین در استان خراسان بود.  او اهل قوچان و معلم  و عضو مجاهدین بود که شعر و سرود را خوش می سرود و در سالهای 1360 یا1361 دستگیر و شکنجه شد و تیرباران شد، از نیما ، بیژن حسن نژاد فرید که او هم در سال 1367 آماج گلوله ها شد قبلا گفتم، میر اسماعیل جباری نژاد، ادلی هم شاعر غزلسرای پر احساسی است که تبریزی است و مدت زمانی در ارتش آزادی بخش بود و الان در خارج کشور زندگی می کند، می بینید که در این مجموعه هر کس سرنوشتی داشته است.
از شاعرانی که در درون ارتش آزادی بخش نبودند، جمشید پیمان و رحمان کریمی هر دو از چهره های شناخته شده هستند که سالها تجربه هنری دارند. جمشید پیمان ادبیات کهن را خوب می شناسد و در زمینه های مختلف توانا و بخصوص غزلسرای توانائی است و رحمان کریمی نویسنده و شاعری است که بیشتر به شعر مدرن گرایش دارد.محمد علی اصفهانی شاعر و ترانه سرای قدرتمندی است که تا سال 1380 عضو شورای ملی مقاومت ایران بود و بعد از آن اخراج گردید و الان با مجاهدین درگیری قلمی و سیاسی شدیدی دارد. در این میان بانوئی با نام مستعار فاطمه کبیری و شاعری بنام  یوسف جاویدان در فاصله سالهای 1362 تا 1366 از زمره شاعران حامی جنبش بودند که هر دو بخصوص خانم فاطمه کبیری بسیار با ذوق و توانا بودند و پس از آن دیگر خبری از فعالیتهای ادبی آنها ندارم.
-- یکی از شاعرانی که به دلیل خودکشی او صحبتهای زیادی می شود مجتبی میر میران ، م بارون است که حتی در مواردی گفته می شود به دلیل فشارهای مجاهدین مجبور به خودکشی شد یا حتی در سایتهای جمهوری اسلامی اشاره به کشتن او می شود . حقیقت امر چی هست.

-   در شناخت حقیقت باید جدی و خشک و با نگاه قاضی سختگیری که از دایره انصاف خارج نمی شود باید برخورد کرد. ماجرای خودکشی م. بارون در سال 1366 واقعی است.یادم نمیرود چندی قبل از خودکشی او، در استودیوی ضبط صدا، او ضباط  شعری از من با نام« تو پایدار بمان ای تمامت ایران» بود، انگار دیروز بود او ضبط می کرد و من دکلمه می کردم و محمد سیدی کاشانی مدیر برنامه و ناظر بر کار بود. بعد من به پاریس آمدم و برای یک دوران چند ماهه از تشکیلات جدا شدم. در همین دوران خبر خودکشی او را به من دادند.او در آنموقع تحت مسئولیت یکی از مسئولان بنام نادر افشار از زندانیان سیاسی و از دوستان دوران دانشجوئی من در دانشگاه مشهد بود، نادر افشار دانشجوی دانشکده پزشکی و ازقهرمانان وزنه برداری در دانشگاه مشهد بود که بعدها در تهاجم اولیه کشورهای اروپا و آمریکا به عراق در حوالی نجف و کربلا در محاصره  مزدوران  جمهوری اسلامی در عراق قرار گرفت وبر اساس اخباری که بعدها به دست آمد گویا او را همراه با نفر همراهش پس از شکنجه های فراوان در نخلستانهای نجف به وضعی فجیع  گردن زدند و کشتند و اجساد آنها هرگز به دست نیامد. در هر حال رژیم جمهوری اسلامی که خود پرونده کشتار نسلی را در کف دارد، و کار گزاران او خیلی تلاش کرده و می کنند که از این نمد برای خود کلاهی بدوزند . اینها اگر می توانستند و امکان داشت  گناه خودکشی، مایاکوفسکی و سرگئی یسنین، و همینگوی و آرتور کستلر و همسرش واستفن تسوایک و دالیدا خواننده فرانسوی و صادق هدایت ودکتر حسن هنرمندی و اسلام کاظمیه  و هنرمندان بسیاری را که خود کشی کرده اند را هم به نام مجاهدین و سایر سازمانهای سیاسی ثبت می کردند که قلم در کف دشمن است. 
 برخوردهای گاه نادرست تشکیلاتی یک سازمان با اعضا یش  واقعی است و می توان انها را نقد کرد ومن خود به این نوع برخوردها انتقاد دارم ولی این برخوردها هیچوقت خودکشتن را تبلیغ نمی کند و بخصوص در سال 1366 همان موقع که کمال رفعت صفائی در حال ترک تشکیلات بود و قبل از آن امکان خروج از سازمان مجاهدین و زندگی دیگری در اروپا و آمریکا فراهم بود.من خود برای اولین بار در بهمن سال 1365 به دلیل برخورد تشکیلاتی تصمیم به ترک مجاهدین گرفتم و به پاریس آمدم، و دو سه سال بعد از آن که شرایط بسیار دشوارتر بود  کسانی دیگر چون   دکتر زری اصفهانی و مهدی یعقوبی و ملیحه رهبری، با تشکیلات و ایدئولوژی خداحافظی کردند و روانه اروپا و آمریکا شدند او هم می توانست همین کار را بکند، ولی مجتبی میر میران که انسان بسیار خونگرم، عصبی و حساس، و کم حوصله ای بود در یک کشاکش و تنش عصبی شدید روزگار را تاب نیاورد و دست به خودکشی زد. همسر او سیما که در جریان روحیات روزهای آخر زندگی او بود و بعدها تشکیلات مجاهدین را ترک کرد شاهد راستینی بر این ماجرا بود. اینکه در کدام بن بست فکری و روحی به این نقطه رسید برای من روشن نیست، من خود در زندگی یکی دو بار به بن بستهای خطرناکی از نظر روحی و فکری رسیده ام و انکار نمی کنم که در اندیشه نقطه پایان نهادن بر کشاکشهای خود  بوده ام ولی موفق شده ام از آنها عبور کنم و در پشت کوهساری تلخ و تاریک که از آن بالا رفته ام افقی کما بیش روشن بیابم و  دوباره حرکت کنم ، متاسفانه مجتبی میر میران این افق را نیافت و کار را به آخر رساند و رزمنده پر شور جنگلهای گیلان و مازندران در زیر آفتاب عراق و در فاصله نجف و کربلا در همان گورستانی که پیکرهای شاید چند صد مجاهد جانباخته در مبارزه با جلادان جمهوری اسلامی و نیز پیکر به  گلوله بسته شده دکتر کاظم رجوی در خاکها آرمیده اند تن به زمین سپرد من آرزو می کنم فراتر ازتنگنای آزار دهنده باورها و داوریهای گاه رقت انگیز و فقیرما و قوانین و برداشتهای ما بر روی این کره خاکی، در مداری دیگر روانش با آرامش و شادی دمساز باشد. ، که آنکه بر این خاک بر آمد و در کنار مردم خود ایستاد ود رمبارزه با سیاهی بر خاک افتاد شایسته احترام است، چه صادق هدایت باشد و دکتر حسن هنرمندی و چه شاعر رزمنده مجتبی میر میران، و باقی داوری را به طبیعت هوشیار یا رازهای نهان جهان بسپاریم.
ادامه دارد


  عکسها
1-م. ساقی . طرح . کار اسماعیل وفا
2- کمال رفعت صفائی شاعر مبارز -1335 -1372 شیراز. پاریسطرح . اسماعیل وفا
3- کار خانه سازی و کار رایگان برای بی خانه ها بمدت یکماه. مشهد کوی طلاب. تابستلن سال 1352
 4-در میهمانی شام مسعود و مریم رجوی.سال 1373. عراق بغداد. قرارگاه ارتش آزادی بخش. با استادان موسیقی محمد شمس. دکتر حمید رضا طاهر زاده
5- فروش کتاب در یک گردهمائی در پاریس 2005..دکتر علی معصومی عضو شورا. من همسرم. نرگس شایسته زندانی سیاسی و تبعیدی
6- من. همسرم. ناهید تقوائی عضو سابق مجاهدین ومسئول اجرائی من در بیابانهای نوژول در هنگام تهاجم اول آمریکا به عراق. دیدار در پاریس 2005
7- با دکتر اسماعیل خوئی . شاعر . مترجم و استاد فلسفه. لندن . منزل استاد 
 8- با همسر دوم بلیندا بوزول
 9-ادیبان خاندان. آرامشگاه شاعر و استاد بزرگ ادب حبیب یغمائی در خور
10-ادیبان خاندان.شادروان استاد اقبال یغمائی ادیب و مترجم نام آور و مدیر مجله دانش اموز در تهران

م ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی مجموعه بیست و دو گفتگو.گفتگوی سوم


گفتگو م. ساقی.  اسماعیل وفا یغمایی
بخش سوم
--  چه انگیزه ای باعث شد تا نوشتن را  واقعاجدی بگیرید؟
- من فکر نمی کردم روزگاری برسد که تمام زندگی ام را صرف نوشتن بکنم. در تلاطمات اول زندگی آدم بیقراری بودم.مثل اکثر جوانها خیالات و آرزوهای دور و درازی داشتم ،میخواستم جهانگرد شوم، مثل «برادران امیدوار» که دو جهانگرد ایرانی بودند و خاطراتشان را می خواندم،کتابهای «ژول ورن» و «جک لندن« و «منوچهر مطیعی»و«استیونسن» و نظایر آنها در قفسه کتابهایم ردیف بودند، بسیار عاشق طبیعت بودم هنوز هم هستم وطبیعت تقریبا تنها جائی است که حتی با خشونتهایش هم متناقض نمیشوم. بعدها میخواستم خلبان نیروی هوائی، باستانشناس،دبیر و سرانجام کشاورز بشوم که هم در آزمون خلبانی نیروی هوائی شرکت کردم و هم در رشته باستانشناسی دانشگاه تهران قبول شدم ولی تمام اینها گذشت. در زندان شاه کار جدی شد . بسیار خواندم و تجربه اندوختم . از زندانیان سیاسی و حتی زندانیان عادی،وقتی از زندان شاه بیرون آمدم دیگر کارم تقریبا نوشتن و سرودن بود. از سال 1357تا سال 1371 یا 1372 که باسازمان مجاهدین بودم کارم نویسندگی و سرایندگی و گویندگی بود. بیشتر اوقات من از صبح تا شب در رادیو و نشریه  وپس از آن در اتاقکی کوچک در گوشه ای از قرارگاه به نوشتن می گذشت.طبعا در قرارگاههای ارتش آزادیبخش و مجاهدین  من هم مثل همه، کوله پشتی و مسلسل کلاشینکف خود را داشتم که همه هفته تمیزش می کردم و صبح ها برای مراسم صبحگاه تحویلش می گرفتم و وقتی که مجبور می شدیم به دلیل خطرات به کوه و کمر بزنیم ان را با سایر مخلفات رزمی مثل فشنگ و نارنجک و کارد جنگی باخودم حمل می کردم .ولی همیشه در کوله پشتی من ساز دهنی و دفتر و قلم هم بود و در اولین فرصتی که پیدا می کردم شروع به نوشتن می کردم. کتاب «ماه و ساز دهنی کوچک» را در دوران حمله عمومی اول غربی ها به عراق در کوه وکمر سرودم،


 در منطقه ای بنام «نوژول» و در شکاف دره هائی که پاسداران آخوندها در کنار اصحاب جناب طالبانی با تفنگهای دوربین دار در کمین مجاهدین بودند و در آسمانش بمب افکنها رژه می رفتند.در این دوران در کوله پشتی خودم پنج دفتر از خاطرات خود را نیز که حدود هزار و پانصد صفحه به صورت فشرده و با خط ریز نوشته بودم حمل می کردم. این دفترها حاوی خاطرات من از سال 1340 تا سال 1363 بود ومیخواستم انها را ادامه بدهم، که بعدها  این دفترها را به رفیقی سپردم و قرار بود برای من به خارج بفرستد که متاسفانه در کشاکشها گم شد.  در تیر و مرداد سال 1360حتی در تهران در دوره ای که در خانه ای   در شمال شهر در خانه شادروان مهندس اشراقی  همراه با  مهدی تقوائی از مجاهدین دوران شاه مخفی بودم گاهی بدون اجازه مسئول خانه به تجریش می رفتم و از کتابفروشی ای که آنجا بود کتاب می خریدم و خیلی از شبها بعد از پایان نگهبانی شبانه شروع به خواندن می کردم. «پائیز پدر سالار مارکز» را آنجا خواندم و چند سرود را در همان شبها نوشتم. در هر حال سالها و سالها نوشتن،  سر انجام مرا به جائی رساند که دیدم کارم و زندگیم نوشتن است و نمی توانم از آن جدا شوم نوشتن برای من خیلی چیزهاست، احساس آزادی در جهانی که آزادی محصور شده است، ثبت حقایق و جلوگیری از زوال آنها،باز سازی جهانی که وجود ندارد برای رسیدن به آن، یاری رساندن به چیزی  که نامش حقیقت است و یا من فکر می کنم حقیقت است، این کارها بسیار مشکل است ، اگر در نوشتن جدی باشیم میبینیم که بسیار مشکل است و در هر قدم خاکریزی و مانعی وجود دارد ، در این رابطه ممکن است خیلی وقتها نتوانم  به احساس وظیفه ای که از درونم می جوشد پاسخ بدهم ولی تلاش خودم را می کنم.


-- حقیقت یک مفهوم کلی و بزرگ است ، مفهوم مادی و اجتماعی این کمک کردن به حقیقیت چی هست؟.
- کمک کردن به زندگی ، به حقیقت زندگی، زندگی اجتماعی، مردم، آزادی،دموکراسی و امثال اینها، توضیحش برایم ساده نیست ولی اینها را حس می کنم، بعضی وقتها حس میکنم کار زیادی نمی توانم انجام بدهم ولی همانقدر که می توانم انجام میدهم، در حد خودم .
-- با توجه به تجربه گذشته رابطه قلم و تفنگ را چطور می بینید؟
- نمی دانم این جمله از کیست، شاید از سعید سلطانپور که می گوید درود بر دستی که سلاح را بر روی کتاب گذاشت. من این را می فهمم که سلاحی که قبل از شناخت و شعور و ادراک و دانش کافی برکشیده شود ، ارزشی ندارد و خطرناک است و حاملش میشود تفنگچی! سرگردنه بگیرها و ماموران جمهوری اسلامی هم تفنگ دارند! تفنگهای سربازان آمریکائی و انگلیسی و امثالهم از بهترین تفنگهاست و خیلی خوب می کشد! سلاح های اعضای القاعده نیز، ولی فاصله انها با سلاحی که مثلا چه گوارا با خود حمل می کرد یا ستارخان یا مثلا اینجه ممد در رمان «شاهین آناورزا» نوشته یاشار کمال نویسنده ترک چقدر است؟ تفنگ به خودی خود دهشاهی نمی ارزد که به نظر من از آنجا که ابزار کشتن است و نابود کننده حیات دارای ارزش منفی است . من سالهاست دیگر حتی از تفنگ شکارچیان حیوانات نیز نفرت دارم چه برسد به شکارچیان انسانها ،اما تفنگ اگر به ضرورتی گریز ناپذیر و پس از گذر از ادراک درست و در راستای منافع مردم و به دستور مردم و در کنار و در میان مردم و ملت و علیه رزیمی که از هر خانواده ایرانی چندین شهید و اسیر و کشته گرفته منجمله خانواده خود من، برکشیده شود  قابل احترام است و حاملش میشود رزمنده برای آزادی و شعور.
من ادراکم را از تفنگ در در بسیاری از شعرهایم و سرود زیبائی که آهنگش راموسیقیدان برجسته محمد شمس ساخته نوشته ام.
«تفنگ لرزه در افکن به جان دژخیمان،
تفنگ صاعقه افکن به ظلمت ایران
تفنگ تندر فریاد خلق را سرکن
زآبهای خزر تا به ساحل عمان»
در باره مسلسل و توپ و نارنجک هم  چنانکه در باره درختان و رودها و زیبائی زنان بسیار سروده ام:
میدرخشد
برق مسلسل
چون آذرخشان
در دل کوه و در شهر و جنگل و...
-- در باره این نوع سرودنها الان چگونه فکر می کنید، حالا که در شرایط دیگر گون هست.
- این سرودها را دوست دارم.من در زندگیم بخصوص در دنیای شعر با اعتقاد و اطمینان سروده ام، در شرایط مشخص ، الان هم در شرایطی دیگر چیزهای دیگری میسرایم و مینویسم ،با اعتقاد ، ما و ایده ها و شرایط و افراد مورد نظر و سازمانهای سیاسی و انقلابی مورد نظرمان در حال تغییرند ودر حال تغییریم، پس چرا نگران گذشته یا حال باشیم، اما در کل ایکاش شرایط جهان طوری بود که در همه جا میشد با قلم و نوشتن مبارزه کرد و تفنگها را ذوب کرد و از آنها ساز دهنی درست کرد یا رکاب برای اسب و الاغ، ولی وقتی هنوز با عظمتهای چرکین و خونین این جهان روبروئیم ،  وقتی با این همه فاجعه و بی عدالتی و ارتجاع و کشتار، وقتی که به قول مضمون شعر کمال رفعت صفائی(ک. صبحگاهان) َشاعر توانا و متاسفانه جوانمرگ:
این زمین نیست که به دور خورشید می چرخد
این جنایت است

وقتی در میهنی مثل ایران درندگان حاکمند وتیرگی عبا و عمامه موجب خسوف و کسوف همزمان شده است و جواب اندک اعتراض قتلهای زنجیره ای است و ضربات کارد بر گرده زال زاده و تزریق الکل در رگ میر علائی و شیاف زهر اگین برای سعیدی سیرجانی و سلاخی پوینده و فروهرها  و امثالهم، در نهایت کشاکشها، و بعد از تمام راهها لاجرم سر و کله سلاح پیدا می شود، اگر نه مثلا در دست من و شما ولی در دستهائی که راه چاره دیگری نجسته اند.
-- آیا شعر با ورود به دنیای سلاح به ادبیات لطمه نمیزند؟
- اگر لازم باشد نه. کتاب «اسپانیا در قلب ما» اثر نرودا شاهکاری در این زمینه است و فراوانند ادیبانی که روزگاری دراز یا کوتاه را در این وادی و یا حتی در میدان جنگ سپری کرد اند از بایرون بگیرید تا مالرو و همینگوی و نرودا و استفن کرین و دهها نفر دیگر از بزرگان.
-- برویم سر سئوالی دیگر،آقای یغمایی  تا حالا چند مجموعه شعر منتشر کرده اید؟
- با مجموعه «چهار فصل در طبیعت سوم»   که حاوی چهار کتاب شعر جداگانه است ، تا کنون بیست و یک مجموعه شعر و دو مجموعه سرود به صورت کتاب منتشر شده است که آخرین آن به صورت دو مجموعه در یک کتاب با نام «نیایش نهانی مرتدان و در ستایش کبوتر و سیب» تابستان گذشته منتشر شد.
-- کدام مجموعه شعرتان را ترجیح می دهید؟
- انتخاب سخت است ولی بعد از مجموعه «مزمورهای زمینی» من وارد دنیای جدی شعر شدم و از میان مجموعه ها منظومه «بر اقیانوس سرد باد» را بیشتر میپسندم.
- ازآخرین  کتاب  در دست انتشارتان برای خوانندگان بگویید.
در حقیقت من الان دارم روی سه مجموعه در کنار هم کار می کنم.مجموعه اول و دوم، انتخابی از دو گروه شعر است از کتابهای مختلف که به زبان آلمانی و زبان فرانسوی ترجمه شده اند. مجموعه آلمانی را رفیق شفیقی که خودش نخواسته است نامش برده شود و انسان عزیز و ادیبی در زبان آلمانی است به همراه خانم ملیحه رهبری ترجمه کرده اند و مجموعه فرانسوی را هم دو رفیق ادیب دیگر، در فرانسه، که من دارم آخرین تنظیمات را می کنم و قصد دارم به دلیل مشکلات مالی هر دو مجموعه را در یک مجلد سه زبانه یعنی فارسی ، آلمانی و فرانسوی انتشار دهم و در کنار این در تلاشم تا نیز مجموعه ای با نام «تائودا، ببر مهربان و پرنده کوچک» را که شانزده سال قبل نوشته ام منتشر کنم. طبعا تا تابستان آینده مجموعه شعرهائی را که از تابستان 2007 تا تابستان 2008 سروده ام منتشر خواهم کرد.
-- کتابهای جدید شما با کتابهای  قبلی چه تفاوتی دارد؟



- ترجمه ها انتخابی از شعرهای آثار منتشر شده و منتشر نشده است ولی «تائودا ، ببر مهربان و پرنده کوچک»، یک کشف و شهود فلسفی است.در حقیقت من در سال 1370 در سن سی و هشت سالگی در آستانه یک تحول فکری و جدا شدن از مذهب «معمول» و «مخصوص» که دیگر هیچکدامشان راضیم نمی کردند و رنگ و بویشان را برایم از دست داده بودند، و در جستجوی معنویتی برتر و فهمی که بوی کهنگی ونا ندهداین مجموعه را برای خودم نوشتم. به قول رفیقی خودم به اجبار رسول خودم شدم ! بعدها تعدادی از دوستانی که آن را خواندند اصرار به انتشارش کردند که می خواهم ان را منتشر کنم. این مجموعه ، در  مدت سی روز و در ظرف سی ادراک و کشف و شهود و در رابطه با سی مقوله فلسفی و اجتماعی نوشته شد.
-- به مذهب اشاره کردید. نظرتان در باره مذهب چیست؟
- این بحث مفصلی می خواهد! من شخصا مذهب را، بهتر است بگویم عالم معنی را مساله ای کاملا شخصی و اخلاقی می دانم و در شخصی بودنش راز و رمزها و زیبائی های فراوانی می یابم. مذهب برای من همیشه زمینه ای گسترده برای اندیشیدن و کشف بوده است و هنوز هم هست، کمتر اتفاق می افد کهدر جائی کتابی در باره مذهب پیدا کنم و آنرا نخوانم. من اعتقاد دارم مذهب اگر مسئله ای شخصی و فرهنگی باشد چیز بدی نیست و نباید سر به سرش گذاشت و با آن در افتاد که این مقوله در زندگی انسانها نقش خودش را داشته و دارد، ولی تبدیل شدن مذهب از فرهنگ به ایدئولوزی  و به کار گرفتن این ایدئولوزی درسیاست

 بسیار خطرناک و گول زننده و فلج کننده است و فاجعه به بار می آورد . خیلی ها از موضع خیر خواهی این کار را کردند و به نظر من اشتباه کردند و بدون دانش درست و عمیق و فقط به سائقه احساس و عاطفه وارد قضیه شدند. من فکر می کنم این کار یعنی تبدیل مذهب از فرهنگ به ایدئولوژی و سیاسیزه کردن مذهب، معنویت را و مفهوم والای فلسفی خدا راآلت دست و سلطه جوئی و اقتدار طلبی سیاستبازان می کند ودر نهایت چنان اختناق عطر آگین و مقدسی ایجاد می کند که قابل توضیح نیست. طبعا آدمها می توانند سیاسی باشند و مذهبی باشند یا نباشند اما از درون مذهب ایدئولوزی نجاتبخش بیرون کشیدن و قوانین قرنها قبل را تطبیق دادن بر زندگی کنونی و در قرن بیست و یکم حل و فصل مسائل جامعه را از قدیسان مقدس طلبیدن ادعائی است که دردسرش فراوان است وتجربه اش را هم داریم،هم تجربه هزار و دویست سیصد ساله اش را به عنوان تجربه تاریخی و هم تجربه حکومت شیعی  ارتجاعی جمهوری اسلامی را به عنوان تجربه شخصی و حضوری.تبدیل دین و مذهب از فرهنگ عمومی به صورت ایدئولوزی و راهنمای عمل سیاسی، بدون تعارف و بخصوص در رابطه با اسلام و کم دانشی و در بسیاری مواد بی دانشی وحشتناکی که در رابطه با شناخت سیر اسلام در ایران و نشو نمای آن حتی در میان روشنفکران مسلمان  وحتی انقلابیون مذهبی وجود دارد، و تلقی عاطفی و نه علمی  و تاریخی و واقعی از آن، بسیار بسیار خطرناک است. دین و دولت باید جدا باشند و مذهب باید برود و در حیطه فرهنگ و اخلاق وامکانات و ضرورتهای مربوط به خودش و البته تحت نظارت دولتی دموکراتیک و بهره مند از کمکهای دولتی مثل یک نهاد اجتماعی مورد حمایت دولت ولی جدا از دولت  جلو برود یعنی همان شیوه ای که در کشورهای اروپائی معمول است.



-- چرا می گوئید بخصوص در رابطه با اسلام خطرناکتر است؟
- چون اسلام دینی است که بدون تعارف سراپایش با تلاش برای حکومتگری ودولتسالاری آمیخته است. هر کس میخواهد رو ترش کند بکند ! به قول معروف به جهنم، تعارف و رودرواسی کافی است و بالاخره باید فارغ از تعارفات بدانیم حقیقت چیست. خودمان را فریب ندهیم و من برای اینکه از دایره فریب دادن خود خارج شوم و درست ببینم بیش از بیست سال است دارم کار و تحقیق می کنم ودیگر خیلی روشن و خوب می دانم که از چه چیزی صحبت می کنم.اسلام اساسا به صورت یک دین برای حکومت کردن و با شمشیر برکشیده وارد تاریخ شد و این را رسما اعلام نمود. این دین وقتی برای همه چیز دستور العمل صادر می کند و دستور العملهایش از مرزهای معمول مذهبی اخلاقی و انسانی می گذرد و وارد مجازاتها می شود، می گوید باید دست دزد را برید، باید مشروبخور را شلاق زد، باید زن و مردی را که رابطه جنسی آزاد دارند شلاق زد یا حبسشان کرد تا بمیرند، باید به زنان نصف مردان ارث داد، باید گردن کفار را زد و حکم مرتد مرگ است، باید اینطور جنگ و جهاد کرد و اسیر گرفت و اموال و زنان و مردان اسیر را تقسیم کرد و صدها دستور دیگر درباره مسائل اجتماعی و سیاسی وخصوصی ، معنی اش به روشنی این است که یعنی نماینده این دین،چه پیغمبر و چه خلیفه و امام و چه ولی فقیه و رهبر، حاکم و رئیس دولت هم هست و حاکم و دولتی دیگر را برسمیت نمی شناسد. یعنی اسلام هم باید وظایف شهرداری را بر عهده داشته باشد و هم شهربانی و هم دادگستری و هم تمام نهادهای دیگر حکومتی را ، آنهم نهایتا با تمرکز قدرتی وحشتناک در دست یک امام، یک  ولی فقیه یا حاکم یا رهبر اسلامی که نمیشود به او گفت بالای چشمت ابروست. این مسئله ای است که نه باید با آن شوخی کرد و نه ان را زیر سبیلی در کرد و گفت انشالله بز است! نخیر بز نیست و این از ذات و درون مایه و حقیقت موجود مقابلمان دارد می جوشد و اگر متوجه نباشیم یقه ما را دوباره خواهد گرفت و مکتب عزیز حتی لیبرال ترین مسلمان را هم کیش و مات خواهد کرد و به او خواهد گفت اگر مسلمانی باید با من حکومت کنی و گرنه خود تو هم بیدین و نامسلمانی. .
-- راه چاره چی هست؟
- نخست فهم درست مساله و آنالیز و شناخت درست آن است. باید با این مساله شوخی نکنیم ! و دائم شعار جدائی دین از دولت ندهیم ولی حتی این جدائی دین از دولت را هم در فرهنگی مذهبی و اسلامی دائما محصور و کفن پیچ کنیم و بخواهیم واقعیات درون مذهب را از زیر تیغ انتقاد در ببریم،باید باید و باید بعد از این فاجعه سی ساله از ابر و دود و شعارها و هارت و پورتهای صد من یک قاز و موهوم و مبهم خارج شویم،باید شعارهای تو خالی و رنگین و معطر ندهیم،باید هراس نداشته باشیم که معنویت و خدایمان را از دست خواهیم داد که خدا و معنویت اسیر شریعت نیست بلکه وجودی فراتر و مستقل و عام دارند. باید توجه کنیم که سند مکتوب اصلی در مقابلمان است و در آن همه چیز روشن است، سپس و بعد از شناخت درست برای راه حل، به طور جدی به طرف جدائی دین از دولت رفتن و برای بر پائی حکومتی  رژیمی دموکراتیک و لائیک تلاش کردن است، حکومتی که البته با رای آزاد مردم رئیس جمهور یا هر مسئول آن می تواند مسلمان یا مسیحی یا سوسیالیست ویاکلیمی و زرتشتی ودارای هر اعتقاد دیگر باشد ، ریش داشته باشد یا دارای سبیل باشد! با حجاب باشد یا بی حجاب، نماز شب بخواند یا شراب بنوشد که اینها مسئله شخصی اوست ولی در حکومت کردن باید منتخب واقعی مردم باشد و نه بر اساس قوانین تورات یا انجیل یا قرآن یا اوستا بلکه بر اساس قوانینی که نمایندگان مردم در پارلمان تصویب کرده اند باید حکومت کند و حق ندارد از کاریسما یا اتوریته مذهبی و شخصی خودش برای پیشبرد مقاصد و اعمال نفوذ استفاده کند.میدانم این البته در مملکتی مثل ایران ساده نیست  و فعلا باید آنرا جزو خیالات گذاشت !ولی مقصدی است که باید به روشنی توضیحش داد و به طرف ان حرکت کرد. و بخصوص در حیطه ادبیات و بخصوص شعر باید صریح و روشن و بی تعارف از ان صحبت کرد. من از این پس بسیار روشن تر از گذشته با این مساله برخورد خواهم کرد و تبعات آن را هم هر چه باشد و از هر جانبی خواهم پذیرفت.
--  برویم با زهم بر سر کتابها !کتابهای تازه  چه زمان  وارد بازار خواهد شد؟
- فکر می کنم اگر مشکل خاصی پیش نیاید ومجبور نشوم اوقاتم را صرف کار گل بکنم آخر بهار آینده این کتابها منتشر شود.
-- چه چیزی باعث شد تا این سبک نویسندگی را آغاز و دنبال کنید؟
- این سبک نویسندگی حاصل تجربه یک زندگی است.من از یک رمانتیزم لامارتینی و عاشقانه شروع کردم و به یک رئالیسم ساده رسیدم واین رئالیسم را در سالهای جوانی تبدیل به یک رئالیسم سیاسی و اجتماعی که بانیان ان بزرگانی چون گورکی و شولوخوف و بیشتر نویسندگان روسی و چپ بودند کردم و سالها در این وادی پر بار نوشتم وسرودم و مثلا حدود صد ترانه و سرود نوشتم که اجرا شده اند. از سالهای 1366 با آموزش از نویسندگان اروپائی و بیشتر امریکای لاتین وهند پا به قلمرو سورئالیزم وکششهای رئالیزم جادوئی گذاشتم وتمام اینها تلاشی بود که بتوانم حرفهایم را درست بیان کنم. الان دیگر چیزی راضیم نمی کند بیشتر از خود زندگی و واقعیت یاد می گیرم و بعضی وقتها هم در زیر سنگینی و وسعت ایده ها عاجز و خسته و خاموش می مانم، در هر حال چیزی که می توانم بگویم اینست انچه که سبک من به معنای عام کلمه حاصل یک زندگی پرکشاکش است که در ان تقریبا آنچه مربوط به شخص من بود با بادها و بر بادها رفت، عمر و جوانی و زندگی شخصی و زن و فرزند و خانواده و دوستان، و نیز ایده ها و آرمانهای جوانی و میانسالی و انچه که برای من ماند تجربه ای است که در رنگ و تاریک روشن نوشته های من خودش را نشان می دهد.
-- این ترانه ها و سرودها که گفتید با همکاری چه کسانی اجرا شده اند؟
- با همکاری خیلی ها، با همکاری و آهنگهای شماری از برجستگان موسیقی ایرانی، استادانی مثل،تجویدی، حنانه، کیانی، شهردار،ناصری ، روشن روان و بخصوص محمد شمس و حمید رضا طاهر زاده که این دو تن در تبعید روزگار می گذرانند و هر دو از استادان موسیقی مدرن و سنتی هستند و کارهای بسیاری با هم انجام داده ایم.
--  در نوشته های سالهای اخیرتان روحیه اعتراضی پر قدرتی دیده می شود، بخصوص در رابطه با دین و مذهب. چرا اینقدر از دین و خدا خرده گیری می کنید؟
- چه سئوال خوبی، درست است ،قبلا هم گفتم و بارها نوشته ام من نه ضد دین هستم و نه ضد معنویت و نه ضد خدا،من معترضم و به قول اپیکور نمی خواهم خدای ابلهان را قبول کنم، من به دنبال اندیشه و راه ادیبانی چون اونانومو و کازانتزاکیس و بسیاری دیگر دارم راه میسپارم و به عنوان یک انسان که برای معنویت وجهان معنویت ارزش واقعی و فراوان قائل است،به عنوان انسانی که سالیان دراز در پی معنویت راهها طی کرده است، که در پی معنویتی شایسته انسان امروز است، به عنوان یک شاعر و نویسنده که به قول اخوان باید یک سر و گردن بالاتر از بقال محله اقلا اطرافش را ببیند، از کهنگی و ارتجاع در هر شکل و هر رنگ حتی رنگهای به ظاهر دلاویزش متنفرم. قضیه کاملا جدی است و ارتجاع فقط نما د ش بسیجی و پاسدار که نیست، ارتجاع و محافظه کاری در اندیشه نهایتا به کجا راه می برد؟ به ساختن بسیجی و پاسدار بخصوص که پایه های این اندیشه در مملکت ما بسیار قطور است ، بسیاری ازجوانانی که در دوران شاه جزو نیروهای مبارزی بودند که برای آزادی میجنگیدند و خیابانها را پر می کردند بعدها و به مدد مذهب ارتجاعی مگر تبدیل به بسیجی و پاسدار و کمیته چی نشدند؟ خیلی روشن بگویم ، شریعت معمول برای من دارای ارزش منفی است ، من آردش را بیخته ام و الکش را آویخته ام و مطمئنم در آینده خیلی از مومنان امروز از راههائی نظیر آنچه که من گذشته ام می گذرند  و حقیقت را میبینند ،ولی من مقوله خدا را به عنوان یک مقوله فلسفی  و رها از بندها و زنجیرهای شریعت دارای ارزش وقابل فکر میدانم. من به جهانی که در گوشه ای از کهکشانش زمین زنده وکوچک ما با هماهنگی میلیاردی و سرگیجه آورش، نوعی شعور را در مثلا بهار به نمایش می گذارد و اینهمه رنگ و آهنگ و طعم، فکر می کنم و خجالت نمی کشم که بگویم من انسانی هستم که به معنویت احترام میگذارم وبه مقوله خدا می اندیشم و حتی در این زمینه مرگ را نه پایان وحشت آور زندگی و همراه با ضربات گرز نکیر و منکر و فشار قبر و نیمسوزاسلامی و فش فش مار غاشیه و غرشهای مالک دوزخ، بلکه یک امکان منطقی برای پویشی دیگر میبینم،به قول مولانا میروم تا«آنچه اندر وهم ناید آن شوم» ولی من شرمنده و خشمگین میشوم که ببینم جامه خدائی را بر قامت وجودی راست می کنند که شایسته خدائی بر این جهان نیست ،
 شایسته جهانبانی و انسانبانی نیست! ، و به مراتب از نمایندگان زمینی اش خشن تر و بویناکتر است. خدائی که همیشه آلت دست دیکتاتورهای مذهبی و شاهان و شیخان و سیاستبازان بوده است. شوخی وتعارف که نداریم که: بازهم خدای دست و پا بر، خدای مرتجع زن ستیز که برغم تمام شعر و شعارهایش چه از نوع ارتجاعی و چه از نوع انقلابی اش، نه مغز و اندیشه زن آزاد و آگاه  که باز هم دستگاه تولید مثل و اندامهای جنسی و پوست و کاکل او را مد نظر دارد و خطرناک می شناسد و بعد از چهارده قرن به زنان دستور می دهد کاکلتان را بپوشانید واز دست دادن به نامحرم، یعنی نوعی تماس جنسی پرهیز کنید! واتوبوسها و سالن غذا خوری و صفوف زن و مرد را از هم جدا می کند! و عشق را به رسمیت نمیشناسد و فقط با عرض معذرت جماع خام و بدون احساس و عاطفه زن و مرد را با اجازه شرع و ولی فقیه مشروع می داند و آشکارا این شعار را می دهد که همسر گرفتن فقط برای حل مسئله جنسی است و فاصله مثلا بنده و شما را را با همسر و محبوب و معشوق مان، به فاصله فلان مشتری متفنن و مبتذل زنان خیابانی که به دنبال حل مسئله جنسی خود هستند کاهش میدهد، خدا و شریعت و اندیشه ای که تفاوت جنسیت خام و تراش نخورده را از اروتیزم گرم و پر عاطفه انسانی و آنچه را که ادبیات عاشقانه ما از آن دفاع می کند تشخیص نمی دهد و مانند نره گاوی زنجیر گسیخته به مدد مذهب، قلبها را لگد مال شریعتش می کند ! من بر علیه اینهاست که می شورم. شوخی که نداریم که خدائی را وخالقی را و شریعتی را برسمیت بشناسم که آشکارا در دوزخش انسان می سوزاند و دائما به مخلوق و آفریده خودش فرمان میدهد از من بترسید! و نمایندگان رنگارنگش چه بر منبر و چه بر مسند از چنین جانوری دفاع بکنند و در پی هیچ نوع رفرم و تحول و تبیین و تفسیر تازه ای نباشند. آیا این است رابطه خالق و مخلوق و عاشق و معشوق وخدا و انسان؟ چندی قبل با رفیقی صحبت می کردم و ایشان می گفتند خداوند رحمان و رحیم البته گناهکاران را می سوزاند ، امثال خمینی و لاجوردی و خامنه ای و سعید امامی را، نه انسانهای معمولی را، به او جواب دادم امیدوارم اشکال نگیری و مرا متهم به دفاع از جمهوری اسلامی و لاس زدن با ملاها نکنی!، من انسانی زمینی هستم و مجبورم با مثالهای زمینی قضایا را بفهمم، شما فرض کنید در آینده حکومتی دموکراتیک در ایران بر سر کار آمد ودرهای بهشتی زمینی را بر روی مردم گشودولی به قول شما بنا بر سنت الهی تصمیم گرفت در مجازاتگاهش از صبح تا شب امثال لاجوردی و خامنه ای و جنایتکارانی را که سالها جنایت کرده اند، با انواع و اقسام شکنجه های هولناک و الگو گرفته از شکنجه هائی که در دوزخ اعمال میشودمجازات کند.ما چه خواهیم کرد؟ آیا به این وحشیگری اعتراض نخواهیم کرد؟ آیا از چنین دولت و حکومت و رهبری که چنین شکنجه هائی را اعمال می کند وحشت نباید داشت.آنچه اهمیت دارد این است که نفس عذاب دادن و شکنجه کردن محکوم است. شکنجه یعنی این که جامعه و حکومتش بیمار روانی اند و سالها ما دچار این بلیه بوده ایم.توجه کنید که در فرهنگ کوچه و بازاری و آخوندی شیعی و نقالی ها و پرده های نقاشی قهوه خانه ای و ما جرای مجازات قتله کربلا و آن شکنجه ها و اره کردنها و در روغن بریان کردن شمر و خولی و حرمله نشان بیماری روانی اجتماعی است و نشان تاثیر گذاری مکتب و مرامی است که خدایش قرنهاست آدم می سوزاند و ما در برابرش سر سجده بر زمین می گذاریم در حالیکه با دیکتاتورهائی به مراتب قابل تحمل تر از او مبارزه مسلحانه می کنیم ! به این تراژدی کمیک باید پایان داد و زمان شروعش رسیده است. ادامه دارد

توضیح عکسها

** 1 نیمی از اعضای خانواده من در سال 1353،هفت سال بعد در سال 1360 نفر اول ردیف عقب به دهسال زندان محکوم شد، دومین نفر در بیست سالگی در مقابل چشمان پدر و مادر بر دار کشیده شد،سومین نفر ( خود من) به تبعید و غربتی بیست و شش ساله روانه شد و در ردیف جلو دودختر نوجوان در سن دوازده و چهارده سالگی طعم زندان و سلول و ضرب و شتم جمهوری اسلامی را بدون هیچ فعالیت سیاسی چشیدند و این سرگذشت هزاران بار در ایران تکرار شده و می شود.
 2 علی امیر کبیر در هفده سالگی . قهرمان کونگفو وداشآموز برجسته رشته ریاضی در دبیرستان رسولیان یزد
3 علی امیر کبیر یغمائی بر فراز دار در مقابل حرم در مشهد هفت تیر سال 1361
4-در جلسه ای از گردهمائی شورایملی مقاومت ایران . ردیف سوم. نفر پنجم از راست
3 و 4 برخی از کتابهای منشر شده
5- شادروان استاد افسر یغمائی شاعری از خاندان یغما و مردی که به صلح و مهربانی و انسانیت معروف بود

6- استاد حکمت یغمائی ادیب و پژوهشگر پر کار ، فرزند شاد روان استاد طغری یغمائی از شاعران و ادیبان نامدار