نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۹۴ مرداد ۱۵, پنجشنبه

در روزحقوق بشر اسلامی؛ قطع دست و پا

در حالی که به گفته مقامات رسمی، هم اکنون سرنوشت صدها میلیارد دلار از دارایی های عمومی ایران نامعلوم است و متهمان این پرونده ها آزادانه فعالیت می کنند، روز گذشته دست و پای یک سارق در مشهد به دستور مقامات قضایی و به منظور عبرت دیگران قطع شد.
سایت "خبرآنلاین" در گزارش کوتاهی درباره این واقعه نوشتهاست: "حکم يکي ديگر از اعضاي باند سرقت مسلحانه از بانک هاي مشهد در زندان مرکزي اين شهر اجرا شد. این مجرم که پس از انجام چند فقره سرقت مخوف همراه با تيراندازي، دستگير شده بود از سوي شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامي به قطع انگشتان دست راست و بخشي از پاي چپ محکوم شد که اين حکم با حضور مسئولان اجراي احکام به اجرا درآمد".
سایت برنا نیوز، جزئیات بیشتری از دلایل اجرای این حکم اسلامی در مشهد منتشر کرده و نوشته: "این زندانی که با اسم اختصاری «رحمان-ک» معرفی شده از توسط شعبه دوم دادگاه انقلاب مشهد به اتهام «محاربه» به قطع دست راست و پای چپ محکوم شده بود و حکم وی در زندان مرکزی مشهد و با فراهم شدن مقدمات اجرای حکم و در حضور قضات اجرای احکام در زندان مرکزی مشهد به اجرا گذاشته شد".
در ادامه این گزارش آمده: "دادستانی مشهد این "رحمان-ک" و "مهدی-ر" را به "محاربه" متهم کرده و قاضی شعبه دوم دادگاه انقلاب مشهد نیز آنها را به قطع دست راست و پای چپ محکوم کرد. مقام های دادگستری خراسان رضوی گفته اند که محکومان به رای صادره از سوی دادگاه انقلاب اعتراض نکردند و این حکم پس از طی مهلت قانونی قطعیت یافت. این در حالی است که متهمان این پرونده در برخی جرایم دیگر نیز به زندان محکوم شده اند که باید مجازات های دیگر خود را تحمل کنند".
خبر قطع دست و پای این سارق در روز "حقوق بشر اسلامی و کرامت انسانی" و همزمان با سخنرانی صادق آملی لاریجانی در اینباره رسانه ای شده است.
خبرگزاری آنا درباره مراسم "روز حقوق بشر اسلامی و کرامت انسانی" می نویسد: "مراسم بزرگداشت روز حقوق بشر اسلامی و کرامت انسانی و اعطای دومین جایزه بین‌المللی حقوق بشر اسلامی در محل مرکز مطالعات وزارت خارجه برگزار شد. در این مراسم، علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی، محمدجواد لاریجانی دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضائیه، آیت‌الله محمدعلی تسخیری مشاور عالی رهبر معظم انقلاب در امور جهان اسلام، آیت‌الله محسن اراکی دبیرکل مجمع تقریب مذاهب اسلامی، شیخ خالد عبدالوهاب الملا رئیس مجمع علمای اهل تسنن عراق، ناصر العلی نماینده دفاع از حقوق بشر و دموکراسی یمن حضور داشتند".
اجرای پیاپی طرح های ضربتی برخورد با اراذل و اوباش، برنامه جدید نیروی انتظامی با عنوان "بازسازی صحنه جرم" و صدور احکام قطع دست و پا و درآوردن چشم در حالیست که مفسدان کلان اقتصادی ایران از مصونیت برخوردارند.
انتشار خبر قطع دست و پای سارق خرده پا در مشهد در حالی با سکوت رسانه ها و عدم واکنش افکار عمومی مواجه شده که سایت های خبری داخلی مملو از گزارش ها درباره قطع دست و پای شهروندان عراقی و سوری به دست عوامل داعش است و این رسانه ها، عوامل این شبکه تروریستی را به توحش بر علیه انسانیت متهم می کنند.
در همین راستا، چندی پیش، سایت مشرق ضمن انتشار گزارشی تصویری از قطع دست و پای دو شهروند سوری،نوشته بود: "گروه تروریستی داعش که اینگونه اعمال هولناک را برای ایجاد رعب و وحشت و محکم‌تر مناطق تحت سیطره خود انجام می‌دهد درحالی شهروندان سوری را به اتهام سرقت اعدام و یا محکوم به قطع عضو می‌کند که عناصر خود این گروه به دزدیدن پول مردم و چپاول اموال عمومی و خصوصی در مناطق تحت سیطره خود شهره شده‌اند".

مادر بهاره هدایت: می خواهند دخترم را بکشند

محبوبه جوادی، مادر بهاره هدایت در مصاحبه با روز از فشارها و تهدیدهایی می گوید که علیه دختر زندانی اش و همسر او شدت گرفته. او می گوید از خرداد ماه بهاره را به صورت غیرقانونی در زندان نگاه داشته و تهدید کرده اند که همسرش را هم بازداشت خواهند کرد. 
خانم جوادی خبر می دهد که دخترش در نامه ای به مسولان دستگاه قضایی و مقامات زندان اوین اعلام کرده است که اگر وضعیت پرونده اش مشخص نشود و فشارهای غیرقانونی ادامه یابد دست به اعتصاب غذا خواهد زد.
بهاره هدایت، عضو شورای مرکزی و سخنگوی دفتر تحکیم وحدت و از فعالان دانشجویی شناخته شده ایرانی است که از سال ۸۸ در زندان به سر می برد. او پس از انتخابات جنجال برانگیز خرداد ۸۸ بازداشت و در مجموع به ۸ سال زندان تعزیری محکوم شد؛ حکمی که براساس ماده ۱۳۴ قانون مجازات اسلامی مصوب اردیبهشت ۹۲ تنها ۵ سال از آن قابلیت اجرا داشت.
براساس ماده ۱۳۴ قانون مجازات اسلامی "در جرائم موجب تعزیر هرگاه جرائم ارتکابی بیش از سه جرم نباشد دادگاه برای هر یک از آن جرائم حداکثر مجازات مقرر را حکم می‌کند و هرگاه جرائم ارتکابی بیش از سه جرم باشد، مجازات هر یک را بیش از حداکثر مجازات مقرر قانونی مشروط به اینکه از حداکثر به اضافه نصف آن تجاوز نکند، تعیین می‌کند. در هر یک از موارد فوق فقط مجازات اشد قابل اجراء است و اگر مجازات اشد به یکی از علل قانونی تقلیل یابد یا تبدیل یا غیرقابل اجراء شود، مجازات اشد بعدی اجرا می‌شود. در هر مورد که مجازات فاقد حداقل و حداکثر باشد، اگر جرائم ارتکابی بیش از سه جرم نباشد تا یک‌چهارم و اگر جرائم ارتکابی بیش از سه جرم باشد تا نصف مجازات مقرر قانونی به اصل آن اضافه می‌شود".
مادر بهاره هدایت می گوید که براساس قانون، بهاره باید بعد از ۵ سال از زندان آزاد می شد. همسر و وکیل او هم بیش از یکسال پی گیری ودوندگی کردند اما آنها را از این طرف به آن طرف و از این دادگاه به فلان دادگاه فرستادند و همچنان بهار را علیرغم تصریح قانون در زندان نگاه داشته اند. 
محبوبه جوادی می گوید که دخترش در اعتراض به وضعیت پرونده اش دست به اعتصاب غذا خواهر زد: بهاره دو هفته پیش به مقامات زندان و مسولان قضایی رسما نامه نوشته و یک فرصت چند هفته ای در نظر گرفته که رسیدگی کنند وگرنه علیرغم میل باطنی اش مجبور است به تنها ابزاری که برای اعلام اعتراض دارد متوسل شود. او اعلام کرده که اعتصاب غذا خواهد کرد. این خیلی دردآور است که بچه من در زندان با دست خالی ناچار شود برای اینکه به پرونده اش رسیدگی کنند دست به اعتصاب غذا بزند. تنها برای اینکه بخواهد براساس قانون خودشان به پرونده او رسیدگی کنند و قانون خودشان را اجرا کنند.
مادر بهاره هدایت می افزاید: ۶ سال از جوانی و زندگی اش را گرفته اند، حالا دیگر چه می خواهند؟ می خواهند بهاره هدایت را بکشند؟ می خواهند جنازه او را دست ما بدهند؟ من با شناختی که از روحیات دخترم دارم خوب می دانم که اگر تصمیمی بگیرد تا آخرش می ایستد و جان و سلامتی اش به خطر می افتد.شوهرش را تهدید کرده اند که بازداشت اش می کنند خدابخشی رفته زندان و رسما به بهاره گفته تا بهاره هدایت نمیرد آزادت نمی کنیم. او را بارها تهدید کرده اند که همسرت را بازداشت می کنیم... این فشار روانی بسیار بالایی است که به بهار تحمیل می کنند. دختر من الان کاملا غیرقانونی در زندان است و هر اتفاقی برای او بیفتد مسئولیت آن با قوه قضائیه و حکومت است.
خانم جوادی با اشاره به پی گیری های صورت گرفته از سوی همسر و وکیل بهاره هدایت توضیح می دهد: آقای نصیری پور، قاضی اجرای احکام در زندان رسما به بهاره گفته که از نظر قانونی و با توجه به ماده ۱۳۴ حکم اش تمام شده و باید آزاد شوید. او گفته که می توانید از نظر قانونی شکایت کنید. ولی ما از کی به کی و کجا شکایت ببریم؟ الان چند ماه است هرکجا همسرو وکیل بهاره می روند به آنها می گویند که ما نامه زده ایم اما می روند دادگاه و می شنوند که نامه نیامده یا نامه گم شده، آخر این چه وضعیتی است؟ کاملا مشخص است که دارند آزار می دهند، دارند اذیت می کنند،من می خواهم بدانم چرا؟ به من بگویند چرا؟ دختر من مگر چی گفته جز اینکه احمدی نژاد فاسد و دروغگوی بی لیاقت و متقلب است؟ خب الان که همه خودشان دارند همین ها را می گویند. معاونان اش هم که چند متر آن طرف تر از بهاره توی زندان هستند به جرم فساد و اختلاس و دزدی.
او می افزاید: بهاره در دولت اول احمدی نژاد هر سال بازداشت شد و زندان رفت یعنی ۴ بار بازداشت شد، کل دولت دوم او را هم که زندان بوده، حالا هم براساس قانون باید آزاد شود،اما دست از سر او بر نمی دارند.تمام این سالها در زندان سلامت و طراوت و جوانی دخترم را گرفتند، دو بار کبد و کلیه اش جراحی شد و الان هم او را مجبور می کنند با به خطر انداختن جان خودش با تنها راهی که مانده، دست به اعتراض بزند، چرا؟ می خواهند بهاره هدایت را بکشند؟ چرا؟ به من به عنوان یک مادر بگویند چرا می خواهند دخترم را بکشند؟ جنازه دخترم به چه دردشان می خورد و چرا نمی خواهند اعتراف کنند هرآنچه دختر من گفت و نوشت عینا اتفاق افتاد و حالا خود همان حرف ها را می زنند بدون اینکه به روی شان بیاورند، بهاره را به خاطر همین حرف ها که الان خود می زنند سالهاست زندانی کرده اند. 
مادر بهاره هدایت سپس تاکید می کند از خرداد ماه هر روز زندانی که دخترش می کشد غیرقانونی است: تمام طول سال گذشته تنها ۲ یا ۳ بار به او ملاقات حضوری دادند، هم پدرش هم من مریض هستیم و نمی توانیم حتی برای ملاقات برویم، پدرش هفته ای ۳ بار دیالیز می شود و نمی تواند ملاقات برود، من هم مدتی است پایم شکسته و نمی توانم بروم و در حسرت شنیدن صدای دخترم هستم که نمی گذارند حتی یک تلفن کوتاه بزند. کجای قانون می گوید زندانی حق تلفن ندارد؟ قانون رسما درباره تلفن و مرخصی و ملاقات حضوری و.. حقوقی برای زندانی در نظر گرفته و اجرا نمی کنند، رسما پا گذاشته اند روی قانون و عین خیال شان هم نیست. این همه سال حکم ظالمانه و همه نوع فشارها را تحمل کردیم، ولی اینکه قانون خودشان را هم اجرا نمی کنند دیگر قابل تحمل نیست. قانون می گوید از خرداد ماه بهاره به صورت غیرقانونی زندان است و باید آزاد شود.
بهاره هدایت به اتهام تبانی و اقدام علیه امنیت ملی به ۵ سال، به اتهام توهین به رهبری به ۲ سال، به اتهام توهین به رئیس جمهور به ۶ ماه و به اتهام تبلیغ علیه نظام به ۶ ماه زندان و در مجموع ۸ سال زندان تعزیری محکوم شده است او ۲ سال حبس تعلیقی هم از سال ۸۵ دارد که به دلیل شرکت در تجمع اعتراضی زنان در ۲۲ خرداد همان سال برای او صادر شده بود. 
امین احمدیان، فعال دانشجویی و همسر بهاره هدایت پیش از این به روز گفته بود: قبل از عید برای مرخصی که درخواست داده بودیم رابط اطلاعات با بند نسوان و زندانیان سیاسی یعنی آقای عباسی و آقای خدابخش به اتفاق هم رفته بودند به بند و با درخواست مرخصی که پی گیری شده بود از سوی بهار، مخالفت شده بود، آقای خدابخشی گفته بود:بهاره هدایت که به زندان وارد شده باید بمیرد و تمام شود تا بشود تجدیدنظری روی حکم یا مرخصی اش کرد. این نظر آنها اصلا تامین نمی شود. حداقل تجربه به من یکی نشان داده که این آرزوی آنها محقق نمی شود و پیشنهاد من به آنها این است که به فکر کارهای شدنی تر و معقول تری باشند تا اینکه یک فعال دانشجویی را زندان کنند و منتظر مرگ شخصیت اش باشند.

آنچه که به هموطنان ما با اديان ديگرميگذرد غير قابل تحمل


عاشورای ایرانی و نگاهی به برخی چشم اندازها به بهانه سالگرد حماسه و جانباختن دلاورانه آریوبرزن و یارانش دردوازدهم اوت سیصد و سی سال قبل از میلاد مسیح اسماعیل وفا یغمایی

عاشورای ایرانی و نگاهی به برخی چشم اندازهابه بهانه سالگرد حماسه و جانباختن دلاورانه آریوبرزن و یارانش دردوازدهم اوت سیصد و سی سال قبل از میلاد مسیحاسماعیل وفا یغمایی
 
مقدمه و شرحی مختصر بر دردی بزرگ
با فرا رسیدن دوازده اوت دو هزار وچهارده میلادی ، از مقاومت دلیرانه و جانباختن پنجهزار و چهل و دو تن، آریو برزن،خواهرش یوتاب و سربازان مدافع پایتخت ایران در مقابل ارتش اس
کندر مقدونی، دو هزار و سیصد وچهل وچهار سال می گذرد،[می توان نامش را گذاشت عاشورای ایرانی] ولی تازه و پس از سی و شش سال حکومت  و استبداد و ارتجاع جمهوری اسلامی است که در بیداری و رستاخیز فرهنگی، که دامنه اش رو به وسعت است، نرم نرمک آتش گذشته ها در حال شعله کشیدن است و چهره های در خاکستر فراموشی فرو رفته در حال درخشیدن، و چرا؟
**
حمله سپاهیان خلیفه دوم به ایران و سقوط دولت ساسانیان تنها سقوط دولت چهار صد و شانزده ساله و بیمار ساسانی (از28 آوریل سال 224 میلادی با سقوط سلسله
 اشکانی و پیروزی اردشیر پاپکان بنیادگذار، وکشته شدن یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی به دست ماهوی مرزبان در مرو در سال651 میلادی) نبود.
در زمانی چهار صد و شانزده ساله شاهان بزرگ و کوچکی چون
اردشیر
بابکان • شاپور یکم • هرمز یکم • بهرام یکم • بهرام دوم • بهرام سوم • نرسی • هرمز دوم • آذرنرسی • شاپور دوم • اردشیر دوم • شاپور سوم • بهرام چهارم • یزدگرد یکم • بهرام پنجم یا بهرام گور • یزدگرد دوم • هرمز سوم • پیروز یکم • بلاش • قباد یکم •جاماسب • قباد یکم • خسرو انوشیروان یا خسرو یکم • هرمز چهارم • بهرام ششم • خسرو پرویز یاخسرو دوم • شیرویه یاقباد دوم اردشیر سوم • شهربراز • خسرو سوم • جوانشیر • پوراندخت • گشناسب بنده • آزرمیدخت • هرمز پنجم • پیروز دوم • خسرو پنجم • یزدگرد سوم، بر ایران حکومت کردند
اندک زمانی پس از سقوط دولت ساسانی همراه با روانه شدن کاروانهای اسیران و باج و خراج و جزیه از ملتی که بیش از پانزده قرن فرهنگ و تمدن داشت و سه مصلح و پیامبر ایرانی، زرتشت و مانی و مزدک را به جهان عرضه کرده بود، فرهنگ و تمدن، زبان و سنتهای ایرانی و دین و آئین کهنسال ایران به زیر کشیده شد و لاجرم نامهای شهریاران و سرداران و بزرگان این سر زمین چه مستبد و چه نیک، در زمره نامهای ممنوعه قرار گرفت وآئین و آئینداران اجنبی با تلاش فراوان به نابودی حافظه تاریخی و فرهنگی و مذهبی مردم ایران کمر همت بستند و این آغاز یک تناقض دردناک در تاریخ ایران بود که هنوز هم از عوارض آن ایران و ایرانی رنج می کشد و در یک نگاه عمیق تاریخی از زوایائی حکومت آخوندهای شیعه بر ایران زاده این تناقض است.
بخشهائی و ژنهائی ازفرهنگ و تمدن کهن ایران در میان مردم ایران و با در آمیختن با فرهنگ بعدی حفظ شد و با نرمش در میان مردم تنفس کرد و مثلا آن شمشیر و تهاجم و قاتلو و قتلو وگردن زدن و دست و پا بریدن و تجاوز و خشونت بدوی و نظامیگری و قدرت طلبی[که امروز هم  شاهدش هستیم و نمونه خام و خشن اش را در کشتارهای وحشیانه مسلمین داعشی میبینیم] آئین مهاجمان را، در طول سالیان به مثلا اسلام ایرانی و عرفان ایرانی تبدیل کرد، و غریو سواران سعد ابن ابی وقاص (پدر عمر سعد سپهسالار یزید)، فاتح ایران را به نوای نرم مولانا و خواجه عبدالله انصاری ودیگر شاعران و عارفان مسلمان مبدل نمود، ولی در ستون فقرات اصلی فرهنگ پنهان ایرانی و تاریخ، ایران همواره با فرهنگ بعد از خود در تصادم و تناقض بود و به نظر من این تناقض دردناک هنوز هم وجود دارد و در برخی اوقات نتایج مصیبت باری بوجور می آورد.
فرهنگ و آئین اشغالگران، که بر این اراده بود که فرهنگ و آئین کهن زاده شده از ریشه هند و اروپائی را ایران را تبدیل به فرهنگ و آئینی سامی و کاملا متفاوت بکند، تمام سنتهای گذشته را برای خود خطرناک و آتش سوزان زیر خاکستر می دانست.به نظر فاتحان بیابان نشینی که یک امپراطوری عظیم را با تمام امکاناتش، امکانات مادی، انسانی، جغرافیائی و... مغلوب زیر پای خود می دیدند ، تاریخ و فرهنگ این امپراطوری خطرناک بود ،باید همه چیز را یا از بین برد و یا اسلامیزه کرد و در این وادی، بسیاری چیزها تغییر کرد. چند مثال می آورم.
مفهوم و معنای خدا که ایرانیان قرنها با باور به آن زندگی معنوی خود را محور و مداری یافته بودند به مفهوم و معنای خدائی دیگر تغییر کرد واهورا مزدا به زیر کشیده شد و مفهوم ارجمند و نیک خدا در قالب الله که بنا بر اسناد منجمله کتاب ارزشمند «الاصنام» کلبی نام بتی درعربستان و پدر لات(اللات  مونث الله و از خدایان قدیمی اعراب بود)و عزی بود جای گرفت .
سگ قدیمی ترین دوست انسان که از قابل احترام ترین حیوانات در آئین ایرانیان ودور کننده ارواح شریر و اهریمن،و مقامی در کنار مغ بزرگ در معابد دارا بود، در زمره نجس ترین حیوانات و مورد بی احترامی و ضرب و شتم قرار گرفت و نامش با بدترین دشنامها امثال پدر سگ ، مادر سگ، سگ مذهب، و امثالهم آمیخته شد.
شراب که نوشیدنی مقدس و مذهبی ایرانیان بود و حتی تا قرن چهارم و پنجم پس از تهاجم، در شعر و ادبیات ایران جایگاهی والا داشت و سمبل دگم شکنی بود حرام اعلام شد. 
شادی و موسیقی و طرب و سپیدی و سورها و جشنهای فراوان ایرانی که مورد تائید آئین زرتشت بود مذموم شمرده شد، شادی تبدیل به سوگ گردید، موسیقی در زمره صداهای مشکوک (به فتوای فقیهان و رساله ها،در زمره صداهائی که از انتهای روده بزرگ خارج میشود) محسوب شد و جای موسیقدانان بزرگی چون باربد( تنظیم کننده و اصلاح کننده دستگاههای موسیقی ایرانی) و نکیسا و سرکب و سرکش و رامتین( مخترع چنگ) و بامشاد را قاریان و مرثیه خوانان گرفتند
سپیدی که رنگ منتخب آئین زرتشت و سمبل نور و روشنی بود تبدیل به رنگ سیاه و مجالس و جشنهای فراوان ایرانی تبدیل به مجالس پی در پی عزاداری آنهم برای کسانی گردید که بسیاری از آنها ربط و رابطه ای با تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران نداشتند ، شگفتا ! که جنگها میان گروههای غیرایرانی و بر سر مسائلی که ارتباطی به ایران اشغال شده نداشت و دعوای قدرت میان گروههای دیگر بود که اتفاق می افتاد ولی مجالس عزاداری اش در ایران برگزار می شد!.
زن ایرانی که خوب یا بد،با فرهنگ مستقل خود در لایه های مختلف اجتماعی ایران پرورده شده بود و روزگاری زن – خدایان ایرانی امثال آناهیتا و معبدهای فراوان آناهیتا، سمبلهای قدرت و احترام او بودند به روزگاری بسا مصیبت بار تر از قبل افتاد ، به مقام نیمه انسان تنزل کرد و همراه با به اسارت رفتن و به بردگی کشیده شدن و مورد تجاوزات شرعی در نه سالگی قرار گرفتن، در میان مقنعه و چادر و نقاب و روسری،(سمبل اسارت جنسی و پرچم پیروزی اندیشه ارتجاعی بیگانه بر زن ایرانی)، و هولناکتر از آن افکار و اندیشه های خرافی کفن پیچ شد.
تاریح گذشته ایران و سر گذشت اجداد و نیاکان ما تا آغاز دوره اسلامی چنان نجس و مردود و ملعون شمرده شد که تا همین دوران معاصر و تا قبلا ازتجربه سی ساله اسلامی، با چشم شک و تردید به گذشته خود می نگریستیم و تاریخ شاهنشاهی گذشته ایران را تاریخی دوزخی می پنداشتیم و در عوض به دور مقابر هر سید عبا پوش و عمامه بر سر نامدار یا گمنام نیمه اجنبی و نیمه ایرانی طواف نموده و برای خود ذخیره آخرت می اندوختیم و نام و نشان بسیاری از سرکوبگران ملت و میهن و نابود کنندگان فرهنگ و تمدن گذشته خود را بر فرزندان خود می نهادیم و میگذاریم و بر آن بودیم و هستیم که دوازدهمین سید علوی سبز پوش با ظهور خود تاریخ اجتماعی و سیاسی ما را به فرجام رساند و نه تنها ایران بلکه پنج قاره عالم را شمشیربه کف و سوار بر اسب و شتر غرقه در عدالت اسلامی وبه طور خاص شیعی کرده خیمه جامعه بی طبقه توحیدی را بر فراز زمین بیفرازد و طبعا یک جمهوری اسلامی جهانی، با کدام معیار؟ حتما کتاب و سنت اسلامی! و یک امام و ولی و نایب بین المللی و جهانمداربر پا نموده واندک زمانی بعد با ظهور دجال یک چشم زنگ پایان جهان و قیامت را به صدا در آورد و با باز نمودن درهای بهشت و دوزخ گله های میلیاردی انسانی را که از میلیاردها گور بر انگیخته شده اند،به سوی جایگاه ابدیشان بهشت یا دوزخ هدایت کند تا دوزخیان در آتش بسوزند و بهشتیان با شنیدن طنین نعره های جانگداز سوختم سوختم دوزخیان درمانده و بدبخت، تئوریهای مازو- سادیستی مارکی دوساد را عینیت بخشند و کام دل بر گیرند و مست از شرابا طهورا در آغوش حوریان در سایه های درختان پرشکوفه و در کنار جویبارهای شیر و عسل بیارامند. 
میبینید که در فراسوی باور معمول چه آش کشکی پخته شده است و چه کابوس هولناکی را در رگ جان ما نسل در نسل سازماندهی کرده اند و چگونه والاترین کلمه ای را که مفهوم عظمت و روشنائی و نیکی از آن مستفاد می گردد، یعنی کلمه خدا را به اهریمنی خونخوار تغییر داده اند.
کتابی نوشته شده در اغاز قرن سوم هجری و شناخت الله

راستی ملایان چه آش مسموم و در هم جوشی در طول قرنها برای ما طبخ کرده اند که نه تنها بیسواد ترین و عوام ترین مردم را گیج و منگ و منکوب نموده اند بلکه اندیشمندان اهل درد و دل و حتی مبارزان ترقی طلب مسلمان میهن ما را از عوارض آن بی نصیب نگذاشته اند چنانکه آنان یک نظریه دست ساز آخوندهای شارلاتان و فریبکارقرن سوم هجری را که در میان مردم در طول سالیان دراز، تبدیل به یک باور قدرتمند شده است تبدیل به تئوریهائی کرده اند که سرانجام پذیرندگانش را در مسیر شناخت تاریخی و علمی به دلپیچه شدید و وحشتناکی در اندیشه دچار خواهد کرد و حاصلی جز یاس وبی ایمانی و بریدگی و خیانت ببار نخواهد آورد. این بزرگواران که در راه آرمان با شجاعت جانباختند و به شهادت رسیدند با تمام نیات خیر خودهرگز به این حقیقت نزدیک نشدند یا فرصت نیافتند نزدیک شوند که:
مردم کوچه و بازار یعنی بدنه اصلی جامعه ، با باورهای خارا شده و هاگ شده خود که در بسیاری موارد سختی آن از الماس و پولاد بیشتر است دلخوشند ومی آیند و زندگی می کنند و میمیرند و خطری هم برای دیگران ایجاد نمی کنند، ولی عنصر مبارزی که بعنوان مغز اندیشمند و عصب حساس هوش و شعور اجتماع می خواهد در جامعه تغییر ایجاد کند مطمئنا و اجبارا در پروسه مبارزه، که با اعتلای شناخت سیاسی و اجتماعی و تاریخی و فلسفی همراه است، ازباور، و در زمره باورها، از باورهای عوامانه و بی پایه عبور خواهد کرد و در وادی شناخت بدون تردید از عوامانگی و باورهای بقال و رختشور محله و نیز پدر بزرگ و مادر بزرگ خود، به سوی اعتقادی سفر خواهد کرد که با بدیهیات تاریخی و اجتماعی در تضاد نباشد و گرنه آن باورها را به دور خواهد افکند و اگر نتواند با دور افکندن باورهایش خود را به اعتقادی دیگر مسلح کند تبدیل به ظرفی تهی خواهد شد که می توان آن را با هر لجنی انباشت. حکایت برخی افراد که پس از به دور افکندن باورها سر بفرمان جلاد فرود می آورند را در همین حیطه فاجعه بار باید نگریست.
در هر حال...مهاجمان با تزریق سم باورهای خود در طول سالیان دراز کاری کردند که ما از بردن نام شهریاران ایران در دورانی که تمام جهان در دست شهریاران بود و به طور جبری و تاریخی، خوب یا بد، و بر اساس جبرهای تاریخی جهان متمدن با آئین شهریاری اداره می شد، ابا داشتیم ولی با آئین و سلطه خلافت و امامت بیگانگان، که حتی نوع معاصرش چه ارتجاعی و چه رادیکالش در عمق و در آنسوی باورهای خوشخیالانه ما، چون بر تخت قدرت نشیند ،بسا جبارتر و پوسیده تر و متعفن تر و خرافی تر ازسلطنت و شهریاری ایرانی است دمساز گشتیم. ،خود خواهی ایدئولوزیک امامت و خلافت و ولایت، که بواقع باید نام آنرا وقاحت افسار گسیخته ایدئولوؤیک گذاشت، با سلطه طلبی شهریاری و سلطنت قابل مقایسه نیست، که آئین شهریاری اگر دامنه جباریت را در زندگی مادی گسترده است و با بهره بردن از دسترنج مردمان و مالیاتها و استثمار آرامش میابد، آئین خلافت و امامت و ولایت هم دنیا را می بلعد و هم در حیطه خصوصی ترین مسائل زندگی و معنویت و حتی جهان پس از مرگ دامنه قدرت و سلطنت خود می گسترد و نهایتا بزرگترین باورهای دینی و اعتقادی را  ملتزم به خویش می کند و پیام می دهد که: حتی برای ورود به بهشت و در نیفتادن به دوزخ باید بردگان مطلق من و اندیشه من باشید.
در طول قرنها و قرنها، چنان ما را به زهر باورها آلودند که حتی وقتی ایرانیان موفق شدند مهاجمان را برانند یا ذوب کنند به دلیل آلوده شدن به بیماری باورهای آنان،(من نام آن را ایدز یا سیدای ایدئولوژیک می گذارم) و فلج شدن و ناتوانی دفاع کامل فرهنگی و ایدئولوژیک، در تاریخ ایران خود ما به بهانه دین و مذهب بر روی یکدیگر شمشیر کشیدیم و خون هم را به بهانه اسلام و کفر یا اسلام در برابر اسلام ریختیم و هنوز هم میریزیم غافل از اینکه مشکل در جای دیگر است ونه بر سر اسلام و من در نوشته ای دیگر تحت عنوان دو اسلام متضاد به آن خواهم پرداخت.
از سوی دیگربه یمن وجود اسلامی این چنین و بخصوص در دوره معاصر، مردم مسلمان کوچه و بازار با روشنفکرانی روبرو بودند که اکثریت قریب به اتفاقشان از شاعر و نویسنده و موسیقیدان و منتقد و مترجم، اهل دین و مذهب نبودند و این مسئله افتراقی را بوجود آورد که ملایان حرام لقمه از آن بیشترین استفاده را کرده و جای روشنفکران جامعه را در رابطه با مردم اشغال کردند. بگذرم، ماجرا بسیار دردناکتر از این چیزهاست و بررسی این موضوع و سخن گفتن از این درد فرصتی طولانی میطلبد .
آریو برزن 
از زمره کسانی که به همین دلایل، قرنها نامش در خاکستر فراموشی پنهان شده بود آریو برزن سردار دلاور ایرانی است که حماسه مقاومتش به نظر من و بدون اینکه دلیل و قصد اسائه ادبی به عاشورای مسلمین و شهیدان محترم و محبوب آن وجود داشته باشد ابعادی فراتر از عاشورای سال شصت و یک هجری دارد .
در گام نخست:
 عاشورای سال شصت و یک هجری در رابطه با فرهنگ مذهبی مردم و تاریخ مذهب و بخصوص شیعیان قرار دارد، جنگی است میان دو گروه از مسلمانان غیر ایرانی، جنگی است میان دو جناح از مسلمانان ( خاندان علی و خاندان معاویه، امام حسین امام گروهی از مسلمانان و خلیفه یزید ، خلیفه بخشی از مسلمانان و امپراطور قلمرو اسلامی در سال 61 هجری) که بدون تردید هر کدام که پیروز می شدند در سرنوشت ایران بزنجیر کشیده شده تغییری حاصل نمی شد، یعنی:

* ارتش اسلام ایران را تخلیه نمیکرد،

*ممنوعیت زبان پارسی لغو نمی شد، 

*مالیاتها و جزیه ها برداشته نمی شد، 

*آتشکده ها فروزان نمیشد،

* آئین کهن زرتشت باز نمی گشت

*میکده ها گشوده نمیشد، 

*ممنوعیت موسیقی لغو نمیشد،

*حجاب و برقع لغو نمیشد

*برده ساختن ایرانیان و فروختنشان ممنوع نمی گشت 

* زنان و کودکان اسیر به سرزمین خود باز نمی گشتند

و.....

در زمان حکومت پدران هر دو طرف، یعنی خلافت امام علی و نیز حکومت جبارانه معاویه این حقیقت در کوره آزموده شده بود وایران باج و خراجگزار هر دو امام و خلیفه عادل و جابر بود و هویت فرهنگی و تاریخی اش پایمال امپراطوری اسلامی بود.می توانیم فارغ از دنیای باورهای مذهبی بطور جدی به این مساله بیندیشیم که در سرنوشت ایران در معرکه جنگ میان آل علی و آل معاویه چیزی نصیب ایران و ایرانیان نمیشود، اگر باور نداریم تاریخ و اسناد تاریخی پیش روی ماست برویم و بخوانیم و بدانیم. من با سیمای انسانی علی ابن ابیطالب در باورهای عارفان و درویشان ومردم کوچه و بازار مخالفتی ندارم اما سیمای علی در عرصه واقعی تاریخ ایران او را مدافع و سرباز شجاع و بی گذشت اسلام و امپراطوری اسلامی معرفی میکند بعنوان مثال  
عبدالحسین زرینکوب درباره شورش ایرانیان می نویسد:زرین کوب، تاریخ ایران بعد از اسلام ، ۳۵۰و۳۵۱.

.....در سالهای آخر خلافت عثمان نیز که دستگاه خلافت دستخوش ضعف و تزلزل بود این گونه زد و خوردهای محلی همچنان وجود داشتچنانکه در دوره خلافت پرآشوب علی نیز چون بصره و کوفه در دست وی بود ازین دو لشکرگاه کار فتوح همچنان دنبال می‌شد. چنانکه بعد از کشته شدن عثمان باز اهل استخر سر به شورش برآوردند و عبدالله بن عباس به فرمان علی عصیان آنها را در خون فرونشاند. ماهوی سوری مرزبان مرو به کوفه آمد و علی به دهقانان و اسواران و دهسالاران نامه نوشت و دستور داد تا جزیه خویش را به او پرداخت کنند. اما چندی بعد اوضاع خراسان آشفته. اهل نیشابور پیمان شکستند و از پرداخت جزیه و خراج امتناع کردند. علی لشکری به خراسان فرستاد و نیشابور را گرفت و مرو را نیز به صلح بازگشود با اینهمه، در پایان دوران خلافت وی خراسان همچنان آشفته بود و آشوب‌ها و جنگ‌های عراق و شام آن ولایت را نیز آشفته می‌داشت. اهل هر ناحیه عامل خویش را برکنار نمودند و علی ناچار شد برای رفع این آشوب زیاد بن ابیه را به ولایت فارس و کرمان منصوب کند. زیاد به هوشیاری، آن دو ولایت را امن کرد و به آشوب و شورش پایان داد.[۱]

زرینکوب در کتاب تاریخ ایران کمبریج می‌نویسد:

بعد از کشته شدن عثمان بن عفان در شورش سال ۳۵ هجری قمری (۵۶۲-۵۶۳ میلادی)، مردم اصطخر تصمیم به شورش گرفتند که عبدالله بن عباس به دستور پسر عمویش، علی بن ابی طالب، خلیفه چهارم، شورش اصطخر را در خون فرونشاند. مدتی نه چندان بعد، علی زیاد بن ابیه را برای سرکوب شورش فارس و کرمان در سال ۳۹ هجری (۶۵۹ میلادی) فرستاد. مردم نیشابور هم در خلافت علی معاهده خود را شکسته و از دادن جزیه و خراج سر باز زدند. خلیفه سپاهی فرستاد تا آنها را به فرمانبرداری بازگرداند

مایکل مورونی در دانشنامه ایرانیکا آورده است:

در حالی که در سالهای ۴۱-۳۵ هجری/۶۱-۶۵۶ میلادی، مسلمانان مشغول جنگهای داخلی بودند، اکثر مناطق ایران از کنترل امپراطوری عرب خارج شد. حتی بازماندگان سلسله ساسانی تلاشهایی برای بازیابی حکومتشان در شهرهای طخارستان و نیشابور انجام دادند. مسلمانان با تکیه بر خراج و مالیات موفق شدند دوباره کنترل مناطق آشوب زده را در دست گرفته و شورشها علیه والیان و افراد تحت حمایت آنان را بخوابانند. هپتالیان شهرهای بادغیس، هرات و فسانج همانند اهالی نیشابوراز دادن مالیات به حاکمان عرب سر باز زدند. مردم شهر زرنگ هم مقر حکومتی حاکم خود را سرنگون کردند. از طرفی دیگر بدویان عرب نیز به شهرهای سیستان حمله برده و آنجا را تصرف کردند. در سال ۳۶ هجری/۷-۶۵۶ میلادی، فرمانهای علی به اشخاص برجسته محلی مبنی بردادن خراج به ماهویه مرزبان مرو باعث بروز شورشهایی در شرق خراسان علیه حکومت علی گردید و تا مرگ علی ادامه داشت

بعد از جنگ صفین، هنگامی که علی مشغول شورشهای خوارج در عراق و فارس بود، مردمان مناطق جبال، فارس و کرمان در سال ۳۹ هجری/۶۵۹ میلادی از دادن مالیات سرباز زده و شروع به شورش کردند که روز به روز شدت می‌یافت و مردم این مناطق مامورین جمع آوری مالیات را از شهرهای خود بیرون راندندزیاد بن ابیه برای سرکوب شورشها فرستاده شد و توانست شورش مردم اصطخر را سرکوب کرده و فارس و کرمان را آرام کند. علی همچنین نیرویی کمکی به نیشابور فرستاد تا شورش آنجا را نیز آرام کند.[

بنوشته کرون٬ پیروز فرزند یزدگرد سوم موفق شد بعنوان شاه ایران در محلی که منابع چنینی ها آنرا جی لینگ نامیده‌اند مستقر شود که جی لینگ احتمالاً زرنج در سیستان بوده است. به تلاش پیروز در منابع اسلامی در هنگامی که از شورش زرنج٬ بلخ٬ بوشنج٬ و خراسان در هنگام جنگ‌های داخلی مسلمانان در زمان خلافت علی نوشته اند٬ اشاره شده است. این منابع خود پیروز را بیاد ندارند. اما نوشته اند که هنگامی که خٌلید بن کعث ٬ فرماندار جدید منصوب شده توسط علی برای خراسان٬ به نیشابور رسید. شنید که فرمانداران شاه ساسانی (عمال الکسری) از خراسان از کابل به خراسان آمده اند و خراسان شورش نموده است.[۴]کرون، می نویسد که در سال ۳۰ هجری/ ۶۵۰ یا ۳۱ هجری قمری/ ۶۵۱ میلادی (دوران خلافت عثمان) عبدلله ابن عامر٬ فرماندار بصره پس از فتح شهر جور عازم استخر شد تا این شهر را دوباره فتح کند. او قصد کرد تا به عنوان تنبیه جان تمام ساکنان شهر را بستناند. او بقولی چهل هزار و بقولی دیگر صد هزار و به عبارتی بسیاری را کشت. او بیشتر اشراف و اسواران نجیب زادهرا نیز نابود نمودتمام اینهامانع نشد که مردم استخر دوباره در زمان خلافت علی قیام نکنند.[

تورج دریایی آورده است که پس از به خلافت رسیدن علی، او عبدالله بن عباس را به حکومت عراق فرستاد. مردم استخر بار دیگر شورش کردند و نیروهای ابن عباس بعد از خونریزی زیاد شورش را فرونشاند.

ما میتوانیم باز هم باورهای خود را حفظ کنیم ولی واقعیت تاریخ اگر چه قرنها پوشانده شود خود را اندک اندک می نمایاند. 
در زمان حکومت پدران هر دو طرف، یعنی خلافت امام علی و نیز حکومت جبارانه معاویه این حقیقت در کوره آزموده شده بود وایران باج و خراجگزار هر دو امام و خلیفه عادل و جابر بود و هویت فرهنگی و تاریخی اش پایمال امپراطوری اسلامی بود. می توانیم فارغ از دنیای باورهای مذهبی بطور جدی به این مساله بیندیشیم که در سرنوشت ایران در معرکه جنگ میان آل علی و آل معاویه چیزی نصیب ایران و ایرانیان نمیشود، اگر باور نداریم تاریخ و اسناد تاریخی پیش روی ماست برویم و بخوانیم و بدانیم. 
حماسه آریو برزن اما،
 کاملا در رابطه با تاریخ ایران و حادثه ای تاریخی و کاملا ایرانی است. در طول یاداشت بازهم از این زاویه اشاراتی خواهم داشت، و اما ماجرای آریو برزن ، و پیش از ماجرای آریو برزن نگاهی به چند چشم انداز تا بتوانیم ماجرای آریو برزن را در زمینه ای تاریخی مشاهده کنیم تا بدانیم آریو برزن در یک نگاه عمیق ، بجز دفاع از پایتخت میهنش از چه چشم اندازهای سپری شده ای در پشت سر خود دفاع میکرد.

چشم اندازکی از تاریخ ایران برای شناخت مختصات تاریخی آریو برزندر تاریخ ایران ما با سه دوره کلی تاریخی روبرو هستیم.اول دوران تاریخ اساطیری ایران که مانند تاریخ اساطیری هر ملتی در حصار و قلمرو و سایه روشن در هم آمیخته افسانه ها و واقعیتهای گمشده قرار دارد و اثر بزرگ فردوسی، نگهبان و توضیح دهنده این دوران است. در این دوران ما با دو سلسله غول آسای پیشدادیان با نه پادشاه یا نه سلسله و کیانیان با نه پادشاه یا نه سلسله سر و کار داریم. این دو سلسله نمایندگان تاریخ اسطوره ای ایرانیان هستند.
پیشدادیان
سلسله پیشدادیان، بمعنای آورندگان داد و قانون، با کیومرٍث یا گلشاه و سپس هوشنگ پادشاه پیشدادی آغاز میشود. کیومرثٍ در متون اوستائی نقشی چون آدم ابوالبشر دارد و آغاز گر تاریخ انسانی و نخستین انسان آریائی است. پس از او هوشنگ(ترکیبی از کلمات هوش و فرهنگ، دارنده هوش و فرهنگ) حکم میراند و در زمان او و توسط اوست که آتش کشف میشود و آهن ذوب می گردد و عصر فلز آغاز میشود. پس از هوشنگشاه، طهمورث زیناوند( دارنده اسب و سلاح و بعد از او جمشید شاه( بمعنای شهریار درخشنده چون شید و خورشید) فرمان میرانند. در دوران جمشید شاه است که ضحاک ظهور می کند
ضحاک ماردوش و کاوه آهنگر
ضحاک فرزند مرداس شاه است. مرداس شاه امیری نیک سرشت و سامی نسب و از اهالی بابل است که سر انجام به دستور اهریمن به دست پسرش کشته می شود در همین دوران جمشید شاه دچار غرور می گردد و فره ایزدی او را ترک می کند و جمشید شاه دچار ضعف می شود و ضحاک به ایران می تازد و جمشید شاه را می کشد و ایران را زیر سلطه می کشد و دختران جمشید ارنواز و شهر نواز را به خدمت خود می گمارد.
در همین دوران  قیام کاوه آهنگر، اولین قیام و شورش مردمی علیه ظلم و ستم و به رهبری یک آهنگر ایرانی زاده میشود. کاوه بر علیه ضحاک می شورد و با قیام مردم او را به بند می کشد و فریدون فرزند آبتین وفرانک از خاندان جمشید فرمانروا می گردد و دوران دوم پادشاهی پیشدادیان پس از گسست تاریخی حکومت ضحاک مار دوش آغاز میشود جشن نوروز منجمله یادگار پیروزی بر ضحاک است. در اسطورها و متون اوستائی ضحاک مار دوش در کوه دماوند در بند است و روزی ظهور خواهد کرد و دوباره برای مدتی فرمانروائی خواهد نمود. حکایت ضحاک مشابهت جالبی با ظهوردجال و پایان جهان دارد.
فریدون ایران را قبل از مرگ میان فرزندانش سلم و تور و ایرج تقسیم می کند. سلم و تور که بر آبادانی قلمرو ایرج رشک می برند در جنگی برادر خود را می کشند. داستان سلم و تور و ایرج نشان می دهد ایرانیان و تورانیان و ترکها هر سه از تبار منوچهرند و هریک در گوشه ای فرمان میراندند .پس از آن منوچهر به خونخواهی ایرج بر سلم و تور پیروز می شود و بر تمامی ایران فرمانروا می گردد ماجرای حماسی و پر معنای آرش یا ارخش کمانگیر در این زمان و برای حل اختلاف مرزی ایران و توران اتفاق می افتد و مفهوم عمیق دفاع حماسی از تمامیت ارضی و استقلال ایران را در فراسوی مرزهای تاریخ بعهده دارد.
ظهور رستم

 ظهور رستم پهلوان اساطیری آریائیها در این دوران است. منوچهر یا مینو چهر بمعنای بهشتی صورت، سردارى داشت به نام «سام» كه امير زابلستان و سيستان بود. او پدر زال و جد «رستم» پهلوان نامى ايران است و بخش عمده شاهنامه، دلاورى هاى او را دربرگرفته است. زال زر مو هاى سرش سفيد بود، سام اين طفل سفيدموى را به علت داشتن چنين وضعيتى نپذيرفت و او را درغارى در البرزكوه نهاد و رها کرد. «سيمرغ» او را در آن غار بزرگ كرد، بعد ها سام به البرزكوه رفت و او را با خود به زابلستان آورد و زال در زابلستان با «رودابه» دختر «مهراب» پادشاه كابل ازدواج كرد و در نتيجه اين وصلت «رستم» به دنيا آمد. رستم پهلوان تمام آریائیهاست و از دو سو نژادی زابلستانی و کابلستانی بمفهوم امروز ایرانی افغانی دارد. او در تمام طول شاهنامه سمبل دفاع از ایران است و جالب است بدانیم در شاهنامه تمام پرسوناژها می میرند ولی از مرگ سیمرغ و زال و رودابه خبری نیست. بنا بر تعبیری در شعر استاد نعمت آزرم گویا فردوسی آنها را برای زادن رستمهائی دیگر زنده نگهداشته است.
ادامه پیشدادیان
نوذر فرزند منوچهر در این دوران بر پدر میشورد و اختلاف میان پدر و پسر ایران را تضعیف می کند و موجب حمله افراسیاب به ایران می شود. نوذر در این ماجرا کشته میشود و سپاهیان زاب یا زو فرزند طهماسب به حکومت میرسد. گرشاسب فرزند طهماسب آخرین شهریار پیشدادی است که روزگارش چون پدر در جنگ با افراسیاب می گذرد

کیانیان
میان سلسله کیانیان و پیشدادیان گسستی نیست و کیانیان همان ادامه پیشدادیان هستند زیرا نخستین شهریار کیانی بنام کیقباد از نسل فریدون پادشاه نامدار پیشدادی و نابود کننده حکومت ضحاک است.ماجرا چنین است که گرشاسب، در اواخر سلطنت خود مواجه با حمله افراسیاب و درمانده ازدفاع گردید بنابراین به پیشنهاد «زال» پهلوان باستانی ایران رستم را به «البرز کوه» فرستاد تا کیقباد را که از نسل فریدون بود با خود به ایران بیاورد .تا رستم با کیقباد باز گردد گرشاسب مرده بود و افراسیاب پادشاه توران برقسمت هایی از ایران مسلط شده بود. پس مؤسس سلسله کیانیان کیقباد بود و علت اینکه این سلسله را کیانیان نامیدند به خاطر این است که سه تن از سلاطین اولیه آن لقب «کی» داشتند و «کی» بمعنی شاه و فرمانروا است مدت سلطنت کیانیان 450 سال ثبت شده است و در این مدت 8 پادشاه و یک ملکه ، کیقباد، کیکاووس، کیخسرو، لهراسب، گشتاسب، بهمن،همای، داراب و دارا سلطنت می کردند. تاریخ افسانه ای ایران باستان از بهمن به بعد کم کم با تاریخ باستانی غیر اسطوره ای ایران تطبیق پیدا می کند. وقایع بعضی از داستان ها مثل ظهور اسکندر یونانی در زمان داراب که آن را با ظهور اسکندر مقدونی در زمان داریوش سوم مطابقت داده اند. ماجرای سیاوش و جنگ رستم و اسفندیار و مرگ رستم در دوران کیانیان اتفاق می افتد و سر انجام تاریخ اساطیری ایران با دارا به پایان میرسد.دوران تاریخ اساطیری ایران زمانی سه هزار و پانصد ساله را به خود اختصاص می دهد. بخشی از این دوران به قبل از ورود آریائیها به فلات ایران و بخشی به دوران بعد از ورود آنها اختصاص دارد.
بخش دوم تاریخ ایران تاریخ باستانی است که در حقیقت با سلسله مادها در قرن هفتم قبل از میلاد شروع میشود و سایه سه هزار و پانصد سال تاریخ اساطیری ایران را بر سر دارد.
مادها، هخامنشیان، سلسله سلوکی غیر ایرانی، پارتیان یا اشکانیان و سر انجام ساسانیان سلسله های دوران تاریخ باستانی هستند. این دوران حدود پانزده قرن به طول انجامید و با حمله اعراب به ایران پایان یافت.
بخش سوم تاریخ ایران دوران اسلامی است که از قرن هفتم میلادی با اشغال ایران شروع میشود و در راستای حکومت چند ده سلسله ریز و درشت جلو می رود و تا حکومت خامنه ای و احمدی نژاد ادامه یافته است.
دوران خاص تاریخی آریو برزن
حماسه آریو برزن که حماسه ای حقیقی و در محتوا هم شان حماسه کاوه و آرش است و باید در کنار انها گرامی داشته شود در دومین دوران تاریخ ایران تاریخ باستانی و در انتهای دوران هخامنشیان و حمله اسکندر به ایران اتفاق می افتد.
پیش از آریو برزن ،حکومت صدو پنجاه ساله مادها در سال 550 قبل از میلاد بدست کورش دوم ، کورش بزرگ مضمحل شد و اندک زمانی نگذشت که امپراطوری قدرتمند هخامنشیان بعنوان بزرگترین امپراطوری ان روزگار نمایان شد. این امپراطوری که دویست و بیست سال دوام آورد با پادشاهانی چون:
شاخه ابتدائی :
هخامنشچیش پش اولکمبوجیه اولکوروش اولچیش پش دوم.
شاخه اصلی :
کوروش بزرگ . کمبوجیه دوم .کوروش سومکمبوجیه سوم.
شاخه فرعی:
آریا رومنه.ارشام.ویشتاسب
گوماته مغ یا بردیا
شاخه اصلی: 
داریوش بزرگ.خشایارشا .اردشیریکم.خشایارشای دوم.سغدیانوس .داریوش دوم.اردشیر دوم.اردشیر سوم.داریوش سوم.اردشیر چهارم ادامه یافت.
کورش، کمبوجیه، داریوش، خشایار شاه،دوران قدرت و عظمت این امپراطوری را نمایندگی کردند.در زمان داریوش امپراطوری به چندین شاهنشاهی تقسیم شده و هر سرزمین شاه خود را داشت و داریوش که پادشاهی هوشیار و قدرتمند و نیز جباری نامدار بود بمعنای واقعی کلمه شاه شاهان، شاه بیست شاه دیگر در بیست قلمرو بود.
برای اینکه بهتر عظمت ایران آن روزگار را که اکنون ایران کنونی بازمانده از آن در دستهای آلوده مشتی ملای نیمه اجنبی اسیر شده است بدانید، بجاست که به این نکته توجه کنید که :
در زمان کورش دوم یا کورش بزرگ تنها پنجاه میلیون کیلومترمربع از مجموعه صدوچهل وهشت میلیون هشتصدوبیست و دو هزار کیلومترمربع خشکیهای روی زمین شناخته شده بود که تنها در حدود یازده میلیون کیلو متر مربع آن را جهان متمدن آن زمان تشکیل می داد و کورش موفق شده بود هشت میلیون کیلو متر مربع از آن سرزمینها را ،یعنی نه قسمت از یازده قسمت سرزمینهای متمدن آن روزگار را در نقشه ی امپراطوری ایران وارد کند و بر آن حکم براند .
امپراطوری هخامنشیان که به طور واقعی توسط کورش بنیان گذاری شد از بزرگترین امپراطوری های جهان بودو حدود آن از شمال به دریای سیاه و از مشرق به رود سیحون از جنوب به حبشه و از مغرب به مصر و قبرس منتهی می شد این امپراطوری وسیع همه کشورهای امروزی چون ترکیه ، سوریه ، لبنان ، اردن هاشمی ، اسرائیل و فلسطین ، عراق ، عربستان شمالی ،افغانستان ، پاکستان و جمهوریهای آسیای میانه شوروی تا کناره های رود سیحون را در بر می گرفت که با سپری شدن قر نهای بعدی جانشینان كوروش كمبوجيه و داریوش بزرگ و خشایار شاه به وسعت دامنه این امپراطوری افزودند و از لیدی تا هندوستان را به زیر سلطه گرفتند.
دولت هخامنشی صد و پنجاه سال در اوج قدرت بود و بعد از ان رو به ضعف رفت. یاد آوری این نکات برای این است که بدانیم آریو برزن در چه قاب جغرافیائی و تاریخی تنفس می کرد و حماسه تنگ تکاب یا در بند پارس او علیرغم اینکه پادشاهان هخامنشی جبار بودند یا خوب، دفاع از چه قلمروی بود. او از همان قلمرو و سرزمینی دفاع کرد که روزگاری در آن درفش کاویان کاوه علیه جباریت ضحاک اجنبی برافراشته شد وهمان سر زمینی که آرش برای حفظ تمامیت ارضی ان جان خود را در تیر نهاد و پرواز داد.
ظهور اسکندر و حمله به ایران
در همان حال که دولت هخامنشی رو به ضعف میرفت در کشور مقدونیه دولت فیلیپ پادشاه مقدونی و در حال اوج گرفتن بود. اسکندر پسر جنگجوی فیلیپ و المپیاس دختر پادشاه نه اوپ تولم، شاه ملسها بود که در سال356 قبل از میلاد متولد شده و از سیزده سالگی تحت نظر ارسطو فیلسوف معروف رشد کرده بود.. اسکندر از نوجوانی جنگجوئی کم نظیر و باده نوشی بی همتا بود . اسکندر پس از قتل پدرش که گویا دربار ایران در این قتل نقش داشت پادشاه مقدونیه و یونان شد.
اسکندر در بهار سال 334 قبل از میلاد با ارتش نه چندان بزرگ ولی نیرومند خود به سوی آسیا حرکت کرد. او جهانگشائی بلند پرواز و اسطوره ای بود که تصمیم داشت جهان را به زیر عنان بکشد و برای اینکار طبعا ایران عظیم ترین طعمه بود، ایرانی که سابقا یونان را بزیر مهمیز کشیده بود و خاطره دفاع دلیرانه لئونیداس با 300 سرباز یونانی در نود سال قبل هنوز در خاطره ها زنده بود.
ارتش ایران در این دوران سیصد و شصت هزار نفر و ده برابر بیشتر از ارتش اسکندر بود ولی این ارتش دیگر آن ارتش دوران کورش و داریوش نبود و در برابر جنگاوری اسکندر و ارتش کار آزموده او و سیاست خشن قتل عام و سرکوب او نتوانست مقاومت کند.
اسکندر نخست شهرهای یونانی را که تحت تسلط ایرانیان بود فتح کرد.شهر تبس در برابر او مقاومت کرد ولی اسکندر با کشتاری خونین پاسخ این مقاومت را داد. اسکندر شهر تروا را تسخیر کرد و از تنگه داردانل گذشت. در نخستین رویاروئی بزرگ ایرانیان و اسکندر، ارتش ایران شکست خورد و در قتل عامی بزرگ تمام یونانیانی که در ارتش ایران خدمت می کردند قتل عام شدند.
جائی که آریو برزن در آنجا جنگید و جان داد

نبرد دوم در سوریه و در شهر ایسوس باز هم با فتح اسکندر تمام شد و داریوش سوم فرار کرد. اسکندر شهرهای دمشق صور و صیدا را تصرف کرد و در شهر صیدا هشتهزار نفر از مردم شهر را کشت. او پس ار تصرف شهر غزه وارد مصر شد و در مصر در معبد آمون خود را فرعون قانونی و خدای مصریان خواند. در سومین جنگ بزرگ ارتش ایران و اسکندر در محل گوگامل، حوالی اربیل در عراق کنونی ارتش ایران شکست خورد و شهر بابل و شوش تصرف شد و از شوش ارتش اسکندر روانه پایتخت ایران شهر پرسپولیس یا تخت جمشید شد.
اسکندر در این هنگام بیست و یکساله بود. حماسه آریو برزن نیز در این نقطه از تاریخ در دفاع از پایتخت ایران شکل گرفت. نبرد آریو برزن در هنگامی صورت گرفت که ارتش ایران شکست خورده و شاه گریخته بود و شوش پایتخت زمستانی شاهان فتح شده بود. در اینجاست که سیمای آریو برزن در جنگی نابرابر رنگی حماسی و انسانی بخود می گیرد. اوبعنوان یک سردار میهن پرست با سقوط ایران در برابر ارتش مقدونی نمیخواهد و نمی تواند در برابر سقوط پایتخت و ذلت و اسارت ساکنان پرسپولیس یا پارسه که بگفته مورخان زیباترین و پر جمعیت ترین شهر جهان متمدن آن روزگار بود خاموش بماند و جان خود را نجات دهد . او جنگ تا آخرین نفس را بر می گزیند. او می خواهد تمام شود و با این تمام شدن پیامی از خود بیادگار بگذارد پیامی که قرنها پنهان ماند و گرد و غبارهای مذهبی و ایران ستیزی آن را پوشاند.
پایتخت ایران پرسپولیس.
امروز ما با ویرانه های کاخ شاهان روبروئیم ولی در آن روزگار تخت جمشید تنها کاخ شاهان نبود شهری عظیم و بقول بسیاری مورخان زیباترین شهر جهان بود که قلب امپراطوری هخامنشیان از یونان تا هند در آن می تپید. دیودور از مورخان قدیم می گوید:
در آن روزگار در روی زمین شهری به زیبائی و ثروتمندی پرسپولیس نبود.
اینجا پایتخت بزرگ مشرق زمین بود با جمعیتی فراوان، کتابخانه ها، معابد، بازارها، ورزشگاهها، مراکز علمی و...حماسه آریو برزن در فاصله سقوط شوش و پرسپولیس شکل گرفت.

آریو برزن که بود؟در طول سه هزار و سی و نه سال کمتر از آریو برزن سخن گفته شده است. کسی برای او روضه نخوانده، کسی تعزیه آریو برزن بر پا نکرده است. کسی صحنه های نبرد او را ترسیم و در آن اغراق نکرده است و لشکر جنیان و تاریخنویسان مذهبی بیاریش نیامده اند و اگر تاریخنویسان یونانی اسناد این مقاومت را ثبت نکرده بودند ما چیزی از او نمی دانستیم . اما آریو برزن که بود؟آريوبرزن یا آریا برزن یا آریا بردن نه از تبار مستضعفان و کارگران و دهقانان ونه پیامبر زاده و امامزاده و تقدیس شده، و نه چون اسپارتاکوس برده ای شورشی ،که از نوادگان فارنابازوس اشرافزاده ایرانی است و چندین نسل او خون اشرافزادگی را در رگ داشتند .فارنا بازوس جد آریو برزن در سال 387 قبل از میلاداستاندار آناتولی در ترکیه امروزی بوده است.
پدر آریو برزن آرتا بازوس نام داشت که در فاصله سالهای 289 تا 225 میلادی میزیست. آرتا بازوس در دربار داریوش سوم از اعتبار زیادی برخوردار بود. تاریخ دقیق تولد آریو برزن مشخص نیست ولی احتمال دارد در سال 368 پیش از میلاد متولد شده باشد و با این حساب در روز جانباختن اش در دوازدهم اوت سرداری جوان و سی و چهار ساله بوده است. آریو برزن در سال 235 قبل از میلاد فرمانده نظامی و فرماندار پرسیس یا پارس بوده است و مورخان نوشته اند در پارس به دلیل بودن شاه، معمولا فرماندار وجود نداشت به همین علت به نظر می رسد داریوش سوم به دلیل جنگ و مقابله با اسکندر خود از پارس خارج شده و فرماندهی آن را به آریو برزن سپرده است.

نبرد در بند پارس و جان‌باختن آریو برزن و خواهر و یارانش
یکی از منابع پر بار برای شناخت نبرد آخرین آریو برزن یاداشتهای روزانه مورخ و روزنامه نویس رسمی اسکندر کالیسپس است. بر پایه این یاداشتها اسکندر پس از فتح شوش برای فتح پارسه یا پرسپولیس نیروهایش را دو قسمت کرد.بخشي به فرماندهی «پارمن يونوس» از راه جلگه رامهرمز و بهبهان به سوی پارسه روان شد؛ و بخش ديگر به فرماندهي خوداسكندر با اسلحه‌هاي سبك راه كوهستان كهگيلويه را در پيش گرفتند. آریو برزن قصد داشت پیش از اسکندر خود را به پایتخت برساند و در آنجا دست به مقاومت بزند ولی در میان راه با سپاهیان اسکندر روبرو شد در اینجا بود که آریو برزن در کنار خواهردلاورش یوتاب (به معنای درخشنده ،خورشید رخ ،بی مانند و بیتا) و پنجهزار پیاده و چهل سوار( در برخی منابع 1200 پیاده و چهل سوار) تصمیم گرفت تا آخرین نفس بجنگد. یوتاب خواهر آریو برزن سوارکاری و تیراندازی و شمشیر زنی می دانست و زنی رزمجوی بود . اسناد تاریخ ایران باستانی متاسفانه در زوایای بسیار از بین رفته و تاریک است ولی باید توجه داشته باشیم سالها قبل از این در حدود 484 قبل از میلاد در زمان خشایارشاه فرماندهی ناوگان نظامی ایران را بانوئی بنام آرتمیس به عهده داشت. آرتمیس از سوی خشایارشاه فرماندار سرزمین کارپه بود و با شروع جنگ بین ایران و یونان با پنج فروند کشتی که خود فرماندهیشان را بر عهده داشت در فتح آتن شرکت نمود.. در سال 480 قبل از میلاد او در جنگ دریائی سالامیس شرکت نمود و دلاوریهای فراوان نمود و از سوی شاه به فرماندهی نیروی دریائی ایران منصوب شد. نمونه دیگر آرتادخت زیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان اردوان چهارم اشكانی است. دیاكونوف خاور شناس بزرگ روسی در کتاب اشکانیان می نویسد او مالیات ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی كوچكتـــــرین خطایی مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید.
بجز این سمبلهائی چون گرد آفرید که در شاهنامه رخ می نماید و زنان دلاوری چون زربانو و گردیه و امثال آنها که در ادبیات ایران خود را می نمایانند از عالم خیال پدید نیامده بلکه بایست سمبلهائی در تاریخ ایران داشته باشند تا دانای طوس و دیگران این سمبلها را باز آفرینی کنند و چهار قرن پس از اسلامی شدن ایران بجای نامهائی چون سکینه و رقیه و صغری و کبری و کلثوم، این نامها را بر قهرمانان زن شاهنامه نهد.
با توجه به اینکه گفته می شود ماجرای مقاومت آریو برزن در برابر اسکندر چهل و هشت روز به طول انجامید باید اسکندر در ماه ژوئن حرکتش را آغاز کرده باشد . آریو برزن و یارانش در منطقه صعب العبور دربند پارس یا تنگ تکاب در منطقه کهگیلویه و بختیاری، با ارتشی که نفراتش مرگ را در برابر تسلیم به بیگانه برگزیده بودند راه او را بستند .تیر کمان، فلاخن، شمشیر و سنگ سلاح آریو برزن و یارانش بود.آنان که از جان گذشته و مرگ بر کف به مصاف آمده بودند چندین روز اسکندر را بخصوص با باران تخته سنگهائی که از فراز کوه فرود می آمد و سپاهیان اسکندر را خرد می کرد سپاه اسکندر رامتوقف کردند و شمار زیادی از نیروهای او را کشتند. سپاهیان مقدونی که تا آن هنگام در سه جنگ بزرگ با چنین مقاومتی روبرو نشده بودند پس از چندین روز با دادن تلفات فراوان در زیر باران سنگ و تیر عقب کشیدند. مورخ اسکندر می نویسد که اگر ما در گوگمل با چنین مقاومتی روبرو می شدیم شکست می خوردیم. اسکندر دریافت که عبور از این تنگه ممکن نیست. در اینجا خیانت چوپانی ، یا یکی از روسای قبایل که اسیر شده بود سرنوشت این نبرد را رقم زد. این فرد که نام او را لی بانی نوشته اند بخشی از سپاهیان اسکندر را از راه کوه به آنسوی تنگه راهنمائی کرد و آریو برزن و یارانش از چند جهت مورد حمله قرار گرفتند
روز دوازدهم اوت سال سیصد و سی قبل از میلاد مسیح، و پس از چهل و هشت روز مقاومت روز آخر نبرد بود آریو برزن و یارانش از سه جهت مورد حمله قرار گرفتند. از شمال توسط فيلوتاس (Philotas)، از غرب توسط كراتروس(Craterus) و از شرق توسط خود اسكندر در پایان روز داغ دوازدهم اوت آریو برزن پس از انکه پیام اسکندر را در مورد تسلیم شدن و عفو شدن رد کرد با بازمانده سربازانش جنگ را ادامه داد و در زیر باران تیر و نیزه های مقدونیان بخاک افتاد. نوشته اند سپاهیان مقدونی از نزدیک شدنبه آریو برزن هراس داشتند و در پایان او را با باران تیر و نیزه کشتند.
در پایان روز دوازدهم اوت سیصد و سی قبل از میلاد، دربند پارس از اجساد آریو برزن و خواهرش یوتاب و پنجهزار و چهل و یک جنگاور ایرانی که برای دفاع از پایتخت که تا آخرین نفس جنگیده بودند پوشیده شده بود. اسکندر با عبور از اجساد اینان به طرف پارسه و تخت جمشید حرکت کرد. در تخت جمشید نه تنها پایتخت بلکه شهرکهای اطراف هم در آتش جور و ستم فاتحان سوختند.
مورخان نوشته اند زنان و کودکان بخاطر لباسها و زینت آلات خود کشته می شدند. بسیاری از ساکنان شهر پرسپولیس اقدام به خود کشی کردند. پدران و مادران ابتدا دختران و پسران نوجوان حود را می کشتند و بعد خود را نابود می کردند.مورخ نامدار پلوتارک می نویسد در غارت خزائن سلطنتی پنجهزار گاری و پنجهزار شتر تنها برای حمل خزائن شهر استخر مورد استفاده قرار گرفت. پس از آن در تخت جمشید کشتاری رخ داد که گویا به درخواست اسیران یونانیی بود که سالها در پرسپولیس در اسارت بودند و بهای این اسارت را مردم شهر پرداختند. در حالیکه در شهر خرد شده و تسخیر شده پایتخت هخامنشیان سربازان مقدونی در کنار اجساد مردان بر سر زنان و زینت آلاتشان با هم می جنگیدند و در تخت جمشید خرد کردن مجسمه ها و وسائل درون کاخ ادمه داشت آتشی که از کاخ شاهان هخامنشی زبانه کشید مهر پایان بر حیات پرسپولیس نهاد و همراه با سرد شدن اجساد کشتگان مقاومت در بند پارس حیات دولت هخامنشیان برای همیشه به سردی گرائید و آتش اقتدار اسکندر وپس از او دولت بیگانه صد وچند ساله سلوکیان غیر ایرانی زبانه کشید.
اجساد کشتگان در بند پارس توسط بومیان منطقه، اجداد لرهای بختیاری، دفن شد و نوشته اند جسد آریو برزن را به بالای کوهی برده و بر چکاد کوهی دفن نمودند.در دوران کنونی از جمله این نظر و شایعه وجود دارد که پیکر بیجان آریو برزن دردخمه سنگی داو دور، داو دختر( بمعنای مادر و دختر)،در منطقه حسین آباد در دامنه کوه انا در فارس دفن شده است.
دخمه سنگى داو و دختر که برخى آن را داو دُوَر مى‏نامند، از آثار تاریخى مهم فارس است که در محلى به نام داو و دختر در منطقه حسین‏آباد و مراس خان رستم ممسنى و در دامنه کوه انا قرار دارد. این نقش حجارى شده را در اصطلاح محلى «دى دوور» یا «دى و دوور» به معنى مادر و دختر مى‏نامند.این دخمه در ارتفاع تقریبى 300 مترى قرار گرفته و شبیه به دخمه‏هاى هخامنشى است. دخمه، تشکیل شده از سطح پهن و بلندى است که قسمت پایین آن را به صورت صاف درآورده‏اند. این دخمه داراى سکویى به طول 80/5 متر و عرض 5 متر است که فاصله آن تا پایین دخمه 100 متر است. مدخل دخمه در قسمت وسط قرار دارد و هر جانب آن داراى دو ستون به ارتفاع 3 متر و قطر 75 سانتى‏متر است. اتاقک درون دخمه داراى طول 5 متر و عرض 45/3 متر و ارتفاع 260 سانتى‏متر است. بالاى ستون‏ها نیز حاشیه صاف و مسطحى وجود داشته و بر فراز آن شکل کنگره‏هاى دندانه‏دار هخامنشى را بر سنگ کوه تراشیده‏اند. برخى این دخمه را مربوط به دوره ماد مى‏دانند و برخى نیز آن را مربوط به یکى از شهریاران هخامنشى پیش از کوروش کبیر مى‏دانند.برخى نیز این دخمه را مقبره آریوبرزن مى‏ شناسند.در ضلع جنوب شرقى این دخمه استودان یا محل دفن مردگان در قبل از اسلام قرار دارد. این دخمه در تاریخ 29/9/1316 با شماره 299 در فهرست آثار ملى به رسیده است. چند سال قبل با تلاشها و درخواستهای مردم در استان کهگیلویه و بختیاری تندیسی از آریو برزن در شهر باشت از شهرهای کهگیلویه و بختیاری نصب شده است که یاد آور خاطره ارجمند این سردار جانباخته ایرانی است.
پنج تا دوازده اوت دو هزار و نه میلادی.با اندکی تغییر و اضافات در اوت 2014 میلادی
اسماعیل وفا یغمایی

______________________________________-
پاورقی
1-آناهیتا یا ناهید در پارسی به معنای دور از آلودگی است . ناهیدشکل پارسی امروزی از نام «آناهیت» در پارسی میانه و «آناهیتا» از پارسی باستان آمده است . معنی آن «نا آلوده» (یعنی پاک یا بی آلایش) و یا ناخشمگین یعنی آرام و با آرامش است . هر دو معنی می‌تواند درست باشدچون هیتا هردو معنی «آلوده» و «خشمگین» را داراست . در بعضی منابع ذکرشده «اهیته» به معنی آلودگی و «ا» پیشوند نفی
بوده که به دلیل وجود دو حرف مشابه آ ، حرف ربط «ن» بین آن دو آمده: ا + اهیته = اناهیته = اناهیتا .بخش بزرگی در کتاب اوستا به نام «آبان یشت» (یشت پنجم) که یکی ازباستانی‌ترین یشت‌هاست به این ایزدبانو اختصاص دارد . در این یشت او زنی است جوان ، خوش‌اندام ، بلندبالا ، زیباچهره ، با بازوان سپید و اندامی برازنده ، كمربند تنگ بر میان بسته ، به جواهر آراسته ، با طوقی زرین برگردن ، گوشواری چهارگوش در گوش ، تاجی با سد ستاره‌ی هشت‌گوش بر سر ،كفش‌هایی درخشان در پا ، با بالاپوشی زرین و پاچینی از پوست سگ آبی .اَناهید گردونه‌ای دارد با چهار اسب سفید . اسب‌های گردونه­ی او ابر ، باران ، برف و تگرگ هستند .)
2- دوستان عزیزی که می خواهند مستندات بیشتری در باره آریو برزن یا برخی اسمها ونکاتی که من در این نوشته به آنها اشاره کرده ام به دست آورند با مراجعه به گوگل فارسی و یا ویکیپدیای فارسی این امکان را دارند. با تایپ کلمات مورد نظر می توانید به منابع فراوانی دسترسی داشته باشید
3- در فرصتی دیگر به مقایسه دو عاشورای ایرانی و اسلامی خواهم پرداخت

امام زمان. بخش سوم نکاهی به تاریخ مقدس شیعه. اسماعیل وفا یغمائی




تابلوي چهارم، (تابلوي غيبت): دوران غيبت و انتظار

اگر فقط يك روز به پايان جهان مانده باشد خداوند ان روز را چندان طولاني خواهد كرد تا مردي از تبار من كه نامش نام من و كنيه اش كنيه من است ظهور كند، او زمين را ازهماهنگي و عدل پر خواهد كرد پس از انكه از طلم و خشونت پر شده باشد.
«حديث نبوي، به نقل از صحيح ترمذي جلد دوم و صحيح ابي داوود جلد دوم  ، از كتابهاي حديث مورد استناد و قبول اهل سنت»

در ميان شاخه هاي منشعب از اسلام ـ به معناي كلي  ـ شيعه تنها شاخه اي ست كه به امامت اعتقاد دارد و در ميان شاخه هاي منشعب از شيعه ،شيعه دوازده امامي تنها شاخه اي است كه مقوله امامت رادر دوازده امام مشخص خلاصه ميكند. در ساير شاخه ها مثلا شيعه اسماعيلي، مقوله امامت تا الي غير النهايه مي تواند ادامه پيدا كند.
توجه به اين نكات در درك مقوله امامت در شيعه دوازده امامي ياري رسان است.
تشيع دوازده امامي اعتقاد ندارد كه امامت و خلافت بايد در خاندان پيامبر و علي موروثي باشد. تشيع دوازده امامي اعتقاد دارد و اعلام ميكند كه خداوند نه برامامت و خلافت تمام فرزندان علي و فاطمه بلكه به امامت  دوازده تن مشخص از آنان كه هر دوازده تن از معصومين هستند و به صفت عدالت آراسته اند و به اراده او بر گزيده شده اند نظر دارد. در نظرگاه شيعه سالها قبل از متولد شدن امامان، امامت آنها قطعى بوده و در همين رابطه احاديث فراوانى در كتب شيعه وجود دارد،  به همين دليل شيعه دوازده امامي تبعيت از محمد حنفيه فرزند علي ابن ابيطالب را نمي پذيرد،و فاطميان و اسماعيليان را به رسميت نمي شناسد .
 مقوله امامت در شيعه دوازده امامى در ريشه و پايه خود مقوله اى فلسفى و مقدس و فرا زمينى و در حيطه تاريخ مقدس قابل شناخت است .شيعه در اين نقطه از سلطنت موروثي فاصله ميگيرد و نوعي «تقدس آسماني» و «غير قابل دسترسي براي ديگران» رادر فاصله قرن اول تا چهارم هجرى  از دوران على ابن ا بى طالب تا آغاز غيبت كبرى  در فلسفه امامت به رسميت مي شناسد و با صدها حديث از پيامبر و امامان و بزرگان شيعه، و با تاويل هاو تفسيرهاي خود از شماري از آيات قرآن ـ نظير آيه پانزده سوره مائده و سي و شش سوره توبه ـ به آن استحكام مي بخشد و دايره امامت را بر ورود تمام افراد بجز دوازده امام خود مسدود مي كند.
 به طور عميق و فارغ از تمايلات خودمان يا شرايط سياسى و اجتماعى و  بالا و پائين رفتن تب مذهب،  شيعه در اين نقطه اعلام ميكند امامت و خلافت به معنا و مفهوم شيعى آن يك امر عادي و كار انسانهاي عادي نيست و امامت و معصوميت لازم و ملزوم يگديگرند.
 اين فلسفه به طور ايستا و در دوران خلفاي غباسي مشروعيت حكومت آنان را زير علامت سئوال مي برد ،و به طور پويا نوعي روحيه اعتراض و شورش را در برابر انواع داعيه داران حكومت و از جمله در برابر دستگاه ولايت فقيه تقويت مي كند. در جاي خود توضيح خواهم داد كه دستگاه امامت شيعي فارغ از رد يا قبول ما در محتوي  نافي دستگاه ولايت فقيه است و فقيهان در حقيقت با نوعي دزدي فلسفي تكيه بر كرسي امامت  زده اند.
امامان شيعه ازقرن اول تا سوم هجري ـ هفتم تا نهم ميلادي ـ حضور داشته و زيسته اند.  دوازدهمين امام شيعيان همزمان با درگذشت پدرش در سال 260 هجري،874 ميلادي دوراني را كه در ميان شيعيان به «غيبت صغري» معروف است آغاز كرد.در اين دوران او طفلى خردسال بود ولى با توجه به نكاتى كه بر شمردم قوانين امامت قوانين عادى نيست و براى قرار گرفتن در جايگاه امامت كم يا زياد بودن سن مطرح نيست.براى داشتن دركى ر وشن تر از حوادث در واقعيت تاريخى و نه خيالى  درنگى بر حوادث اين ايام ضرورى است.

آغاز ماجراى دوازدهمين امام شيعه
  در هشتم ربيع‌الاول سال 260 هجري مطابق با اول ژانويه 874 ميلادي ‌يازدهمين امام شيعيان اماميه ، حسن‌ابن‌علي ــ‌امام حسن عسكري ــ‌در سن  بيست و هشت سالگي‌و در حاليكه روزگار را بنا به روايت مورخان ، از يكسو با محبوبيت گسترده در ميان گروهها و اصناف مردم  واز سوي ديگربه سختي بسيار و در محاصره جاسوسان خليفه ودر برخي اوقات در بازداشتگاههاي خليفه ميگذرانيد  پس از يك  بيماري  ــ و بنا بر نقل كتب شيعه به دليل مسموميت توسط خليفه معتمد ــ در گذشت .
سر نوشت اين امام شيعه نيزمثل پدران نَسَبي و فكري‌اش ، تا اين رشته به دوران علي ابن ابيطالب وصل شود ، سرنوشتي همراه با رنج وتحمل ناملايمات بود .
چهل سال پيش از اودر سال 220هجري، جدّش  محمد ابن علي ــ امام جواد ــ  پس از آنكه مامون خليفه مقتدرو فيلسوف منش خواهر خود را به ازدواج او در آورد ،در سن 25 سالگي بنا به روايات شيعه به دليل مسموميت در گذشته بود و بعد از آن پدرش علي ابن محمد ــ امام هادي‌ــ  دهمين امام شيعه اماميه توسط متوكل سيزدهمين خليفه عباسي كه در خشونت و خونريزي و دشمني با علويان  مشهور بود از مدينه به سامرا انتقال داده شده بود و سر انجام در سن چهل سالگي  جمادي الاخر سال 254 هجري در سامرا ، تحت نظر دايمي  ماموران خليفه مُهتدي در گذشته بود .
در تمام دوران بيماري يازدهمين  امام شيعيان اماميه، معتمد ، يك هيئت ده نفره ازنزديكان مورد اعتماد خود رابه رياست حسن ابن ابي‌الشوارب قاضي‌القضات وقت ، و نيز پنج نفر ازخدمتكاران ويژه خود را به سرپرستي نحرير  سرپرست باغ وحش و خدمتكار خاص‌اش، در خانه  حسن‌ابن علي‌مستقر كرد تا تمام كارهاي او را  در بستر بيماري تحت نظر داشته باشند . بنا به روايت كليني در« اصول كافي» ، نحرير سرپرست درّندگان باغ وحش خليفه همان كسي است كه مدتي زندانبان حسن ابن علي بوده است . خليفه در پي آن بود تا بداند حسن‌ابن علي با چه كساني در ارتباط است وپس از او چه كسي زمام رهبري شيعه را در دست ميگيرد ، زيرا تا آن‌هنگام كسي فرزند پسري از يازدهمين  امام شيعيان را  نديده بود تا  فرزند باقيمانده پس از پدر،امامت شيعيان را عهده دار شود ، به خصوص كه جعفر،  ــ كه درفرهنگ شيعه به نام جعفر كـذّاب معروفست‌ــ برادرامام حسن عسكري  و عموي امام  دوازدهم ــ از هم پياله‌گان دائمى و انيس و مونس مجالس رقص و خوشگذرانى خليفه و اززمره جاسوسان دستگاه خلافت بود وخليفه را  به طور دائم در جريان اخبار قرار ميداد.


حوادث پس از درگذشت
 يازدهــمين امام شيـــعــــــــه  
پس از درگذشت حسن ابن علي ، برادر خليفه ،ابو عيسي متوكل ،بر او نماز خواند وپوشش جسد را كنار زد و پيكر بيجان يازدهمينامام شيعيان را به شيعيان علوي وشيعيان عباسي و سران لشكرومُحّرران و قاضيان و مُعدلاّن ــ كساني كه به عدالت حكم ميكردند و به عادل بودن مشهور بودند ــ نشان داد و تاكيد كرد كه او به مرگ طبيعي در گذشته است  وپزشكان و شاهدان عادل بر اين حقيقت گواهي ميدهند . درسوگ يازدهمين امام شيعيان  كه‌به ويژه در ميان مردم‌به سخاوت و دانش  و مهرباني‌مشهور بود و در عنفوان جواني و پس از تحمّل سالها بازداشت در سربازخانه هاي  خليفه ،و تبعيد و تحت نظر بودن در خانه مسكوني اش  در گذشته بودتمام شهرسامراءبه حالت تعطيل در آمد و بازارها بسته شد ، با اينهمه پس از به خاك سپردن جسد ، خليفه  دستور داد كه :
ــ اولاً تمام داراييهاي او مهر و موم بشود.
ــ ثانياً  عليرغم تمام تحقيقات قبلي  بازهم به دقت تحقيق بشود كه آيا فرزندي از حسن ابن علي باقي مانده و يا نه ؟ .
هيئتي كه به اين كار گمارده شد تا آنجا پيش رفت كه تمام زنان و كنيزان را توسط زنان قابله مورد اعتماد معاينه وبازرسي كرد و گزارش داد كه هيچ فرزندي وجود ندارد و از آن پيشترنيزهيچ فرزند ذكوري ازصَلب حسن ابن علي به وجود نيامده است . با تمام اينها جعفر كه به مثابه جاسوس خليفه در ميان  خانواده سوگوار برادرش  وديگر شيعيان تردّد داشت به خليفه خبر داد كه در ميان پيروان حسن ابن علي به طور قوي شايع است كه از او فرزندي باقي مانده كه درسال 255 هجري متولد شده و از بدو تولد مخفي نگاهداشته شده  وزمــام رهــبري شيــعه را ازهمــين حــالا درسن پنــج سالگي در دست گرفته است .
اين خبر خليفه را آشفته كرد و بيدرنگ  مُفتّشان وسربازان خود را همراه با جعفر به خانه حسن ابن علي فرستاد . سربازان همه جا حتي خانه هاي  نزديكان وهمسايگان را مورد بازرسي قرار دادند و  نيزيكي از بانوان حرم به نام صيقل  ــ مادرامام دوازدهم شيعيان‌ــ را كه حدس ميزدند باردار باشد با خود بردند .

سرگذشت‌رنجباريك زن
صيقل پس ازآن روزگاررنجباري را تا پايان عمرگذرانيد .او مدتها در خانه قاضي القضات  ،حسن ابن ابي‌الشوارب تحت نظر بود و حتي پس از سپري شدن دوران معمول بارداري و وقتي معلوم شد كه باردار نيست آزاد نشد .اين دوران   يكى از بحرانى ترين و خونين ترين سالهاى تاريخ ايران و امپراطورى حاكم بر ايران بود.  به نقل از دهخدا ، در سال 263 هجري بر اثر اوجگيري شورشهاي عظيم بردگان  به رهبري « صاحب‌الزنج» وحملات يعقوب ليث صفارو مرگ عبيدالله‌ابن يحيي ابن خاقان ازمحورهاي حكومت  وبه هم ريختگي اوضاع پايتخت ،قيد و بندها مقداري شل شد و اختلاف بين طرفداران  امامت جعفر كذّاب وصيقل بالا گرفت . در اين چنين اوضاعي حسن ابن جعفر نوبختي  يكي از زُعماي شيعه صيقل را نجات داد و در خانه خود پنهان كرد ، اما پس از مدتي صيقل دوباره دستگير شد و سالهاي متمادي را  تحت نظر گذرانيد وسرانجام در دوران مقتدر عباسي در بازداشتگاه خود در قصر خليفه در گذشت . با توجه به اينكه پس از معتمد ،معتضد و پس ازآن مكتفي بر مسند خلافت نشستند ومقتدر عباسي در سال 295 بر مسند خلافت نشست ، صيقل پس از بازداشتي كه بيش از سي و پنج سال به طول انجاميده در گذشته است
 .

تلاش براي دركي تاريخي ازحوادث

نگاهي  حتي گذرابه اين ماجراها و فشار شديد دستگاه خلافت بر شيعيان اماميه وخانواده  حسن ابن علي ذهن  رابه دنبال علّت‌ميكشاند ،اما براي دست يابي به علّت ، بايد از دامگاه تفسيرهاي نازل وموهوم آخوند ها‌ي شيعه‌با احتياط عبور كرد .
بانگاه آخوندي به اين بخش از تاريخ ،  طبق معمول چيزي جز برداشتي انتزاعي  وغير تاريخي از نمايشنامه‌بي پايان‌وخام و نتراشيده جدال حق و باطل ، و خباثت مطلق خليفه غاصب ومظلوميت مطلق امام برحق‌شيعيان ، و اراده و تقدير الهي در رنج دادن به مومنان وامكان دادن به ظالمان در اين دنيا و روضه خواني‌هايي از اين قبيل دستگيرمان نخواهد شد ، اما درك واقعيت تاريخي ، عليرغم كمبودها و ابهامات چندان هم مشكل نيست .
عكس‌العمل ها و حساسيت هاي خلفا در رابطه با علويان و شيعيان اماميّه‌وجستجوي جانشين حسن ابن علي  و زنداني كردن  همسر او وقتي قابل فهم خواهد شد كه به در هم ريختگي اوضاع وضعف و تزلزل امپراطوري عباسيان در آن دوران توجّه كافي داشته باشيم  و با نگاهي زنده و علمي به تاريخ ،انگيزه هاي خلفا و علل حوادث را در ارتباط با  ديگرشرايط تاريخي جستجو كنيم .
از دوران منصوردومين خليفه عباسي ــ 136 هجري ــ  تا دوران مامون ششمين خليفه عباسي ــ 198 هجري ــ عصر ، عصرِ اقتدار ويكپارچگي امپراطوري عباسيان بود .  اين دوران  با گذر ازايام خلافت  منصور ، مهدي  هادي ، هارون و مامون  ،به «دوره اول عباسي» مشهور است .از آن به بعد «دوران دوم عباسي‌»يا دوران رو به ضعف رفتن عباسيان  در امتداد حكومت خلفا ، معتصم ، واثق ، متوكل ، منتصر ، مستعين ، معتز  و مهتدي آغاز شده و ادامه يافته بود .
در دوران مورد بحث ما اگر چه امپراطوري عباسي به ظاهر يكپارچه به نظر ميرسيد اما به واقع :
1ــ افريقيه و خراسان از دست رفته بودند .
2 ــ فارس و ماوراءالنهردر حال جدا شدن بودند .
3 ــ احمد ابن طولون امير خشن و بي گذشت كه در سال 254 به فرمان خليفه معتز امارت مصر يافته بود ــ وهجده هزار تن را در زندانهايش در دوران حكومتش سر به نيست كرد ــ از شورش عظيم زنگيان استفاده كرده و سلسله بني طولون را در مصر تاسيس كرده و بر شام و اطراف آن مسلط شده بود.
4 ــ قيام  عظيم  و خونين و خشن چند صد هزار نفره زنگيان وسلطه نيروهاي زنگيان بر اهواز و آبادان و بصره و... خليفه را در وحشت فرو برده بود .
5 ــ ارتش  جنگاورعياران سيستان  به فرماندهي يعقوب ليث صفاردر تدارك تهــاجم بــه مــركزخـــلافت بود.
5 ــ نيرو و اقتدار صاحب منصبان ترك كه از زمان خليفه معتصم آغاز شده بود به چنان درجه اي از قدرت رسيده بود كه ميتوانستند دست به عزل و نصب و قتل خلفا بزنند .
6ــ فعاليتهاي شيعيان اماميه در سامرا وسرزمينهاي ايراني نشين افزون شده بود .
7ــ خزانه خلافت مانند دوران اول عباسي از ثروت افسانه‌اي و ذخاير دوران هارون‌الرشيد و مامون سرشار نبود و زماني در حال فرا رسيدن بود‌كه ــ در اوايل قرن چهارم هجري ــ امپراطوري عباسيان  به قول جرجي زيدان در جلد دوم «تاريخ تمدن اسلام‌»به هفده تكه تقسيم شود .
به همين دلايل، فعل و انفعالات درون شيعه به عنوان نيرويي قدرتمند و با پيشواياني محبوب و مقدس وداراي جاذبه‌هايي كاريسماتيك ، براي خليفه و دستگاه خلافت بسيار مهم و نگران كننده  بود و خليفه عباسي وجود امامي ديگر رادر كنار گوش خود ودر هاله اي از محبوبيت و تقدس‌تاب نمي آورد . وجود چنين امامي ميتوانست به مدد لرزه هاي تاريخي آن زمان ، و انبوه تضادها ي موجودخطري بزرگ ايجاد كند و طبعا چنين خطري ميبايست باقتلي بيدرنگ رفع شود وكار فيصله يابد .
فارغ از تفسيرهاي آخوندي ، از مدارك و اسناد مختلف تاريخي و مذهبي بر ميايد كه پيش از آن  در هراس از قدرت معنوي امامان شيعه، مامون بااعلام  ولايتعهدي امام هشتم شيعه وتزويج خواهر خود به امام نهم و متوكل با  تلاش براي كشاندن امام دهم شيعيان به مجالس عيش و نوش و شرابخواري خود و اميران و وزرايش ، تلاش كرده بودند يا در اين قدرت معنوي سهيم شوند و يا آنرا خدشه دار سازند و موفق نشده بودند و اين قدرت و محبوبيت معنوي به پيشواي بعدي شيعه منتقل شده بود
 .

شيعه اماميه و تــولــد شيعه
اثني عشري يا دوازده امامي
و اعــلام    غيبت صُـــــغري  

 در هر حال پس از پايان كار دفن و تحقيقات ، و جستجوهاى فراوان و نيافتن كودك پنجساله اى كه  به اعتقاد شيعيان مخفى يا غيب شده بود،  ميراث حسن ابن علي ميان مادرش اُم الحسن  «حديث» كه وصي او بود و جعفر كه تحت الحمايه خليفه بود  وادعاي وراثت داشت تقسيم شد  . در همين كشاكش دستگاه خلافت  در اين انديشه بود كه بر مقوله شيعه اماميه و امامت شيعه مهر پايان بگذارد و به اين دردسر بزرگ تاريخي كه بيش از دو قرن موجب تلاطمات بسيار شده بود خاتمه دهد .
در چنين اوضاعي  در آن مقطع از تاريخ با سه گروه كه دو گروه آن در انطباق با دستگاه خلافت عباسي بودند روبروئيم :
1ــ گروه اول اعتقاد داشتند  كه  ماجراى دوازدهمين امام شيعه يك افسانه بيش نيست از حسن ابن علي هيچ فرزند پسري به وجود نيامده  ، كساني كه ميگويند فرزندي وجود دارد دروغ ميگويندو مى خواهند مشكلات نبودن امام در شيعه را با اين افسانه حل و فصل كنند و به همىن علت ماجراى غيبت را اختراع كرده اند. به نظر اين گروه با نبودن فرزندي از صلب حسن ابن علي مقوله امامت در شيعه خاتمه يافته است .

2 ــ دومين گروه نداي امامت جعفر ،برادرامام حسن عسكري را در انداختند.

3 ــ سومين گروه به زعامت يكتن از ياران پيشواي يازدهم شيعيان ، به نام «عُثمان ابن سعيد عمري» اعلام كردند كه دوازدهمين امام شيعيان درنيمه شعبان سال 255 هجري از صلب امام حسن عسكري و مادري به نام  صيقل يانرگس  ،بانويي  ــ كنيزي رومي و مسيحي الاصل و آزاد شده ومسلمان شده ــ مُتولّد شده است . عثمان ابن سعيد عمري همچنين اعلام كرد كه دوازدهمين پيشواي شيعيان در خفا و غيبت به سر خواهد برد ، هيچكس را به او دسترسي نيست و فقط از طريق رابطين خود و نامه با پيروان خود در ارتباط خواهد بود و اولين رابط و به قول شيعيان «نايب»نيز، خود عثمان ابن سعيد ابن عمري ستاىن چنىن امام دوازدهم شيعيان كه كسى هم جز خاصان او را نديده .بود در سن پنجسالگى به امامت رسيد و همزمان از چشمها پنهان شد.


نگاهي باز و مُنصفانه به ماجرا
و اشاره اي بــــه چند ديـــدگاه
از اين نقطه و از سر فصل اين حادثه و اعلام آن توسط عُثمان ابن سعيد  عمري ، تاريخ شيعه  درحيطه تاريخ مقدس به به منزلگاهي پا ميگذارد كه  فقط در سايه روشن هاي خيال انگيز چراغ ايمان مذهبي و معنوي مسلمانان شيعه و اعتقاد به قانونمنديهايي در آن سوي قانونمنديهاي  معمول علم و تاريخ و انديشه بشري قابل رؤيت است .
اين منزلگاه در جهار چوب ذهن يك كنكاشگر كه با حوادث عيني و زنجيره علّت و معلول ها  و واقعيّات مادّي تاريخي سرو كار دارد و در عين حال جهان را خالي از درونه اي راز آلود وعمقي معنوي  و صرفا حاصل كنش و واكنش هاي مادي نميداند، منزلگاه ناشناخته هاي فلسفي  و نظرگاههاي خاص آرماني شيعي‌ ، به مثابه يك جمعيت بزرگ مذهبي در ايران و برخي ديگر از كشورها با پيشينه‌اي تاريخي و پر ماجراست .
به باور كسي كه به تحليل ماترياليستي تاريخ  ــ در چهار چوب ماركسيسم ــ اعتقاد دارد  وبراي جهان و لاجرم تاريخ ، خدايي  جز قوانين عام حاكم برهستي  ــ قوانين ديالكتيك  ــ و نيزانسان و«معجزه انديشه و دست  انسان » را به رسميت نميشناسد تا پديد آورنده چنين ماجراهايي گردد ،اين منزلگاه  ،سرزمين‌  افسانه ها و اسطوره هاي  فرهنگي ومذهبي ست .


 كنكاشي درنقــــطه نظرات
آخوندهاو علـــــماي شيعه‌

دركنكاشي تاريخي، متاسفانه كـُتب موجود اطلاعات قابل تامل و قابل قبولي در اختيارمان قرار نميدهند و اگر هم ميدهند اطلاعاتي اعتقادي و ايماني و نه تاريخي‌ست . مثلاًدر اين رابطه وقتي به آثاروكتب شيعه نظير« اصول كافي» اثر كليني ، «مناقب» به ويژه جـــلد سوم اثـــر ابــن شهرآشوب ، « بحار الانوار» به ويژه جلد سيزدهم اثر محمد باقر مجلسي ، « غيبت » اثر شيخ طوسي ، « اين است آيين ما» اثرمحمد حسين آل كاشف‌الغطا ، «زمامدار آينده » اثرمحمد جواد مغنيه ،«سفينه البحار و مدينه‌الحكم وآلاثار» اثر حاج شيخ عباس قمي و...  مراجعه كنيم چندان چيز زيادي عايدمان نميشود ودر برخي از اين آثار به ويژه با خواندن نوشته هاي مجلسي   ، به سرزمين عجائب و ماجراهاي محيرالعقول وباور نكردني وارد خواهيم شد كه ماجراهاى سند باد بحرى وقصه هاى شاه پريان و آليس در سر زمين عجائب نزد آن ضعيف مى نمايد .
فشاردائمي و شديد دستگاه خلافت بر شيعيان علوي وتحت تعقيب وسركوب  و در معرض زندان وقتل قرار داشتن امامان شيعه گوشه اي از دنياي واقعيات امامان شيعه اماميه و پيروانشان درآن روزگار است . اين واقعيات  متاسفانه موجب  نابودي بسياري اسناد و مكتوم ماندن بسياري از حوادث  وراز و رمزهاي تاريخ شيعه شده است . در كنار اين واقعيات ، بي تعهدي و افسانه پردازيهاي  صفي پايان ناپذيرازآخوندهاي رنگارنگ و نامدارشيعه  ــ بخصوص در دوران صفويه ــ و در آميختن حوادث واقعي تاريخ  مبارزات شيعه با حكايات عجيب و غريبِ خاص قصه‌هاي‌سورئاليستي ‌، ابهام قضيه را چندين و چند برابر كرده است و موجب شده است كه ما از چند و چون  تاريخي ماجرايي  كه علت بروز حوادث زيادي در سرنوشت ايران از دير باز تا روزگار كنوني  است بي خبر بمانيم .
به عنوان مثال درهنگام كنكاش در اين مقطع از تاريخ، حتي در مورد سرگذشت و نام مادر دوازدهمين پيشواي شيعه ، بنا به روايت مورخان مورد ذكر با  نامهاي نرگس ،مريم ابن زيد علويه ، ريحانه ، صيقل ، سوسن ، مليكه  نوه قيصر روم و از فرزندان حواريون مسيح  وشمعون وصي مسيح... روبروييم  و آخوندها آنقدر ماجراهاي محيرالعقول ودر بسياري اوقات متناقض پشت سر هم رديف كرده اند كه حتي هيچ مسلمان معتقد عاقلي نميتواند آنرا به آساني و بدون حمل تناقض در درون ذهن و ضمير خود جاي دهد.
درمورد حوادث زندگي پدرامام دوازدهم شيعه  نيز وضع اين چنين است و دركتابهاي مذهبي شيعه حتي معتبر ترين آنها مانند« اصول كافي » كليني محدث بزرگ شيعه  ،وقايع و شخصيت تاريخي او كمرنگ شده وشخصيت مذهبي ــ اسطوره اي اوبا معيارها و علائق‌ذوقي خاص علماي شيعه بزرگ شده است .
درجلد دوم « اصول كافي» زير عنوان «باب الحُجه» قسمتي كه در باره مقوله امامت در شيعه ، اهميت امامت ، شخصيت و قدرتهاي امام وشرح احوالات امامان دوازده گانه شيعه بحث ميشود ،  در برخي احاديث با شخصيتي روبروئيم كه  در زير تيغ فصّاد ــ كسي كه خون ميگيرد ــ به جاي خون سرخ ، خوني به رنگ سپيد ازبدنش جاري ميشود ، چون به قفس درندگان انداخته ميشود حيوانات باغ وحش خليفه در مقابل او به احترام زانو ميزنند ، از ضمير حاضران خبر ميدهد وبدن او از قانونمنديهاي بدن انساني در برخي موارد تبعيت نميكند و....، ولي همين پيشوا را در ادامه ماجرا رام كننده اسب سركش خليفه  ميابيم .براي درك بيشترنكته اي كه به آن اشاره ميشود بايست اين باب  توسط خوانندگان علاقمندمورد مطالعه و تامل قرار گيرد.


تضاد ميان سيماي اسطوره اي مـذهبي
و سيماي مبارزاتي و تاريخي امـامان
شيعه در اسناد و مـــدارك آخــونــدها
و سوء استفاده تاريخي آخونـــــــدهــا
 تضاد ميان سيماي تاريخي و حقيقي امامان شيعه با سيماي اسطوره اي آنان واقعيتي‌ست كه نميتوان آن را ناديده گرفت . درسايه روشن هاي تاريخ آن روزگارو در زير آفتاب واقعيت ، چهره اي را به عنوان «امام» و «پيشوا» ي شيعه ميبينيم كه عمري رنجبار و كوتاه را در تحمل فشار دايمي و ايستادگي بر اصول  انساني و عدالت جويانه مورد اعتقادش گذرانده وسر انجام هم بدون بهره ور شدن ازمدد هيچ معجزه و خوارق عاداتي  و امدادي از غيب و آسمان ،به دست ستمگراني مبتذل ، مانند پدرانش در فرصتي مناسب آماج كين شده است  وشب بعداز توطئه بدون اينكه آسمان بر فراز سر و زمين در زير پاي دستگاه خونريز خلافت بلرزد ، مطربان نواخته اند و رقاصه گان و  پيمانه ها در مجلس بزم خليفه به گردش در آمده اند و كنيزكان عرب و ترك و پارسي و هندي و رومي پس از پايان مجلس شراب خليفه و بزرگان دستگاه خلافت را تا سپيده دم به ميهماني به دياررؤياها برده اند ، و چون صبح بر آمده مردم سوگواربرق خورشيد را بر لبه تيز شمشيرهاي سربازان خليفه در كوجه و خيابان باز يافته اند.  .
تفكر آخوندي كاري به وجود تناقضات عجيب ميان سيماي تاريخي و اجتماعي با سيماي مذهبي و اسطوره اي امامان  شيعه ندارد . در رابطه با تشييع رسمي از همين دوران مورد بحث ، تا روزگار خميني و خامنه‌اي خلاءهولناكي  به عمق وبه درازاي قرنهاي سپري شده وجود دارد كه آخوندها دراكثر موارد آنرا باخرافات وفرآورده‌هاي ذوقي خود  و استفاده از عواطف صميمانه توده هاي مردم به مقدسات خود ، پر كرده اند
 .اين فرآورده‌ها  در روزگار ما با بر مسند نشستن آخوندها و فرو ريختن حليه‌ها ازپيكر رازها و ابهامات  ، و درخشيدن  كلام تاريخي عصر روشنگري« جرئت دانستن داشته باش »قابل اتكا نيستند . علماي شيعه هرگز به اين سئوالات پاسخ نميدهند كه چرا قلبها وجانها و قطبها و لنگرهاي زمين  ــ امامان ــ با آن همه قدرت هاي غيبي و شگفت مورد ادعاي آخوندها بايست در تمام عمر آماج فشارهاي ستمگران باشند و به دست آنها كشته شوند اما از اين نيروها استفاده نكنند و مردمي را كه در طول قرنها تشنه عدالت اجتماعي هستند ازمعجزات خود بي نصيب بگذارند ولاجرم ماجرا تا روزگار ما به درازا بكشد .فرآورده هاي آخوندي در مورد امامان شيعه، در بسياري اوقات با زندگي و سرنوشت پيامبران كه لاجرم در مداري بالاتر از امامان قرار دارند ونيزبا واقعيت زندگي و گفتارهاي پيغمبر اسلام كه خود را بنده‌اي از بندگان خدا ميدانست و چون ديگران ميخورد و مينوشيد و ازدواج ميكرد و ميجنگيد و مجروح و بيمار ميشد و سر انجام به سفر ابدي رفت در تضادي روشن قرار دارد .
بحث بر سر شگفت آور بودن  پايه‌هاي اين ماجرا نيست .  ميتوان فكر كرد كه از روزگار گذشته تا امروزمنطق حاكم بر دنياي مذاهب با منطق دنياي حاكم بردنياي دانش متفاوت بوده است . ميتوان فكر كرد كه معرفت و شناخت مذهبي نوعي معرفت و شناخت فرا علمي و خاص است  كه بسياري افراد به آن اعتقاد دارند و همانطور كه  ميليونهامسيحي مومن براي زادن مسيح از مادري بدون همسر و  ميليونها يهودي با اعتقاد ، براي شكافتن رود نيل و نابودي شهرهاي «سودوم »و «گومورا» ونابودي مردان و زنان همجنس گراي اين شهرها، وسرد شدن آتش بر ابراهيم ،و ميليونهابودائي  براي به گل نشستن ناگهاني درختان در هنگام تولد بودا وزرتشتيان براي شناور بودن نطفه زرتشت در درياچه هامون سيستان  و ظهور بهرام ورجاوند در پايان جهان به دنبال جوابي علمي نميگردند و به ايمان شخصي خود پناه ميبرند و از قوانين خاص دنياي مذهب‌شان كمك ميگيرند ،مسلمان شيعه نيزآزاد است و ميتواند در رابطه با غيبت و ظهورامام مورد اعتقاد خود پاسخي جز اعتقاد مذهبي و قلبي خود نداشته باشد و آن را اعلام كند .
سخن بر تاييد يا انكارچنين واقعه‌اي نيست‌، بحث «خدا »و «لاخدا »و «مذهب »و «لا مذهب » و مسايل مربوط به اين زمينه هابحثي‌است كه ادامه داشته و ادامه خواهد داشت ، بحث بر سر طرح يك مساله براي انديشيدن  و توجه به حكايات متناقضي ست كه در برخورد با سيمائي دو لايه وتناقض آفرين ، سيمائي با يك رويه رئاليستي ورويه اي سورئاليستي ذهن را سر گردان ميكند .سيمائى كه بىشتر مربوط به حيطه تاريخ مقدس است ولى در بسيارى از اوقات تاريخ مادى و واقعى سر زمين ما را از خود پر مى كند و مورد استفاده بازيگران پهنه سياست قرار مى گيرد. براي روشن شدن موضوع به يك نمونه مشابه ميپردازم . اين نمونه از آنجا كه پرورده شده در درون فرهنگ كهن هند و آريايي است و چهار چوب اصلي آن به طور قوي شباهت به مقوله مهدويت در مذاهب مختلف و از جمله تشيّع  دارد  ميتواند تا اندازه اي مسأله را روشن كند.
 


« كالكي »، آخرين تجلي «ويــشنو»
و «اوتار »آخـــــــــــــر الـــــزمان
و نگاهي به گفتاري از انـــــــگلس

در فلسفه هستي شناسانه مبتني بر تثليث هندو « ويشنو ، برهما ، شيوا» ،ويشنو مهم ترين ركن اين تثليث است . در اين تثليث برهما نقش آفرينش ابتدايي و شيوا نيروي قهار نابود كننده است ولي ويشنو خداي نگه دارنده ،خداي برتر ،ذات تمام موجودات و خود پديد آورنده خويشتن است . صفات ويشنو اينهاست: نامحدود ، خالق ، فنا ناپذير ، غير قابل ادراك ، غير قابل حس ، نامرئي ،بي علت و معلول ، حقيقت مطلق ، ازلي و ابدي ،قادر مطلق ،داري علم لايتناهي ،مسعود و خجسته ، حاكم مطلق ،محل اتكا و محور جهان ، كبير پاك و منزه . فرد مومن پس از مرگها و رستاخيزهاي مكررابتدا به برهما و بعد به شيوا ميرسد و در پايان به والاترين قلمرو ، به قلمرو ويشنو ملحق ميشود . صفات ثبوتيه و صفات سلبيه ــ صفاتي كه داراي آنست و صفاتي كه داراي آن نيست به نحو غريبي شبيه صفات ثبوتيه و سلبيه واجب الوجود در بحثهاي مربوط به اللّه در اسلام است.
ويشنو از آغاز تا كنون نه بار به نه شكل ، به ترتيب به صورت ماهي ، لاك پشت ، گراز ، انسانشير ، كوتوله ، رام تبر به دست ، رامچندرخداي هندي ، كريشنا ، و بودا متجلي و ظاهر شده است . آخرين بار او به صورت كالگي در اوتار كالي يوگا ــ  اوتاربه معني تولد ، تجلي و هبوط و كالي يوگا به معني آخرالزمان ــ تجلي خواهد كرد .در انتهاي اين زمان كه زمين پر از فساد و شر خواهد شد و تباهي و ضلالت به منتها و اوج خواهد رسيد، كالگي براي پايان دادن به تباهي و فساد و مجازات منحرفان و شريران ظهور خواهد كرد . كالگي شخصيت مسيحائي هندوان و مابه ازاي امام زمان در سنت و فرهنگ شيعه است . تصويرهاي ويشنوي زيبا در تجلي دهم خود اين چنين است:  
سوار بر اسبي سپيد است و در حاليكه شمشيري چون صاعقه در دستش ميدرخشد براي برقراري عدل و انصاف ظهور خواهد كرد. در آن زمان شاهان و فرمانروايان همه دزد و ياغي شده اند و خنجر ظلم و ستم قلبهاي مومنان را مجروح كرده است . آنگاه پروردگار جهان در قالب كالگي ازموبدي به نام ويشنو ياشاس متولد خواهد شد .
پس از آن كه كالكي ظهور كرد هنگام قيامت فرا خواهد رسيد . ظهور قيامت با شعله كشيدن خشم شيوا تجلي نابودي و ويراني شروع ميشود و جهان به مغاك بي پايان نابودي و ظلمت فرو خواهد غلتيد و در آن مكيده خواهد شد.
. شيشا مار عظيم كيهانى هستى را خواهد بلعيد وچنبره خواهد زد و در خلاء آرام خواهد گرفj . آنگاه ويشنو بر چنبره مار كيهاني خواهد خفت . ويشنو تا آغاز دوره اي ديگر از جهان در خواب خواهد بود . چون ويشنو در خواب رود ، در درون خواب ويشنو جهان و كيهان و موجودات و جود نخواهند داشت و ظاهر و باطن جهان ظلمتي بيكران خواهد بود و وجود در عدم منتظر خواهد بود. آنگاه ويشنو خداي خلقت در آغاز دوره اي ديگر از جهان از خواب بر خواهد خاست . جهان را خواهد آفريد و انسان دوباره متولد خواهد شد و عصر زرين يوگا سيتا دوباره شكوفا خواهد شد و جهان خواهد شكفت.
اين اشاره اي بسيار گذرا به گوشه اي از يك مقوله فلسفي ــ جهانشناسانه در جهان فرهنگ و تفكر بسيار عميق ، پر مغز و قابل تامل هند و آريائي  و اديان ودائي كهن است . ميليونها تن از انسانهادر طول چند هزاره به ويشنو و كار كرد هاي او اعتقاد داشته وهنوزهم دارند .تصوير ويشنو‌را در روزگار ما نيز فرد هندي معتقدبه او در گوشه اي از خانه خود به ديوار نصب ميكند و در برابر او دعا ميخواند .
 ويشنو اگر چه  هشت چهره بيشتراز چهره دست ساز آخوندها  دارد ولي از آنجا كه اين چهره هاي دهگانه در جهان فلسفه ، اساطير و معنويات رخ مينمايند ، در عُمق يكدستند و مومنان هندي را دچار تناقض نميكنند . مومن هندي يا ويشنو را ميپذيرد و يا نميپذيرد و هيچ خليفه و شاهي هم نميتواند ويشنوي عظيم و قدرتمند را آزاردهديا او را وادار به معالجه بيماريها و رام كردن اسب سركش خود بكند  . مؤمن هندي براي ويشنو كار كردي فلسفي عارفانه و عظيم و دروني قائل است و نمي خواهد كه از ويشنو يك چهره و شخصيت مادي و تاريخي بسازد و مسايل روزمره سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي و مبارزاتي روزمره خود را حل كند و به همين دليل با سپردن كار قيصر به قيصر و كار خدا به خدا در گير تناقضات ريز و درشت حاصل از تصادم ميان جهان اساطير و جهان تاريخ مادي نمي شود .
حكايت ويشنو آن چنان  پر ظرفيت وعظيم و فلسفي ست كه گاه نمونه هايي از آنرا با خطوطي مشابه در مورد پايان جهان در آثار بر جسته ترين متفكران عصر دانش ميابيم . از كتب كهن هندي در هزاره هاي دور دست به سراغ يكي از آثار متفكر و انقلابي بزرگ فردريك انگلس ميرويم و تصويرپايان جهان را دركتاب «ديالكتيك طبيعت» مقدمه ، تحرير شده در سال 1875ــ 1876 ميلادي باز ميخوانيم ، تصويرزيبا و درخشان پايان جهان بر پايه دانش و دستاوردهاي بشري ، به نوعي قيامت زمين ،در نگاه انگلس و درپهنه قوانين ديالكتيك ،از بعضي زوايا همسايه پايان جهان در كتب مقدس هندي و آريائي  و باعث حيرت است:

پايان جهان از ديدگاه انگلس
 ...ميليونها سال خواهد گذشت. هزار نسل زاده و نابود خواهند شد. معهذا هر چه كه به وجود آيد شايسته نابود شدن است. بناچار زمانى فرا خواهد رسيد كه حرارت نقصان يابنده
  خورشيد ديگربراي ذوب كردن يخي كه خود را از قطب ها پيش مي راند كفايت نكند . زماني كه نژاد بشر بيش از پيش به دور خط استوائي جمع ميگردد و حتي در آنجا نيز حرارت كافي براي حيات نميابد . زماني فرا ميرسد كه حتي آخرين نشانه حيات ارگانيك از ميان بر خيزد ، و زمين ، سياره اي يخ بسته و خاموش همچون ماه ، در عميق ترين تاريكي و در مداري از هميشه تنگ تر به دور خورشيدي خاموش چون خود به گردش بپردازد و بر آن فرو افتد . بعضي سيارات براو پيش دستي خواهند كرد و ديگران به دنبال او خواهند آمد . به جاي منظومه شمسي گرم و درخشان با قانونمندي هماهنگ و همگون در ميان اجزايش ، كره مرده اي باز به حركت ساكت و تنهايش بر پهنه فضاي جهاني ادامه خواهد داد. و زماني كه يك منظومه داستان خويش را به پايان رسانيد و به سرنوشت مقدر همگان ، مرگ ، تسليم گرديد ، بعد چه ميشود؟ ايا لاشه خورشيد براي هميشه در فضاي لايتناهي چرخش خواهد كرد و تمام نيروهاي فوق العاده متنوع طبيعت براي هميشه به يك فرم واحد حركت ، يعني جاذبه تبديل خواهند شد؟ يا آيا آنچنان كه سكايي ميپرسد:
آيا نيروهايي در طبيعت موجودند كه بتوانندسيستم مرده را به حالت اوليه يعني به سحابي درخشنده و فروزان باز گردانند وچشم او را دوباره به زندگي بگشايند ؟ نميدانيم ..... ما در اينجا بايد يا وجود خالقي را تاييد كنيم و يا اينطور نتيجه گيري كنيم كه ماده خام و گرم و ملتهب سيستم هاي منظومه اي كهكشان ما، به طريق طبيعي تبديلات حركت ،كه خصيصه ذاتي و طبيعي ماده در حال حركت است ايجاد شده و شرايط لازم براي اين تبديلات نيز بايستي توسط خود ماده فراهم گرديده باشد حتي اگرتنها پس از طي ميليونها و ميليونها سال ــ و اگر چه كم و بيش بر پايه شانس و تصادف ــ ليك بر اساس همان ضرورتي كه در ذات تصادف  نيزنهفته است بوده باشد . احتمال چنين گذاري روز به روز مسلم تر ميشود .... توالي مكرر جهانها در زمانهاي لا يتناهي فقط يك متمم منطقي ست براي هموجودي جهانهاي بيشمار در جهانهاي لايتناهي ــ اصلي كه ضرورت آن  خود راحتي بر مغز ضد تئوري دارپرآمريكايي هم تحميل كرده است.
اين يك سيكل ( دوره) هميشگي ست كه در آن ماده حركت ميكند، دوره اي كه مطمئنا ، دور خود راتنها در فواصل متناوب زماني اي تكميل ميكند كه سال زميني ما مقياسي مناسب براي اندازه گيري‌آن نيست. سيكلي كه در رابطه با آن زمان بالاترين تكامل ، زمان حيات ارگانيك و حتي از آن بالاتر، زمان زندگي يافتن خود طبيعت همان قدر كوچك و ناچيز است كه فضاي در بر گيرنده اين حيات وزندگي در مقايسه .به هر حال مكررا و اگر چه بندرت اين سيكل در زمان و مكان تكميل ميشود ، چه با كل فضاي جهاني. سيكلي كه در آن هر حالت متناهي وجود ماده از خورشيد و سحابي غبار مانند گرفته تا جانوري منفرد و يا فعل و انفعالي شيميايي، همگي به يك اندازه گذرا وموقتي   هستند و در آن هيچ چيز هميشگي نيست  بلكه در تغيير دايمي ست ، ماده دايما در حال حركت و قوانيني كه اين حركت و تغيير بر اساس آن جريان دارد . بسيار خورشيدها و زمين هاكه پيدا ميشوند و ناپديد ميگردند .چه زمان طولاني بايستي بگذرد قبل از اينكه در يك سيستم منظومه اي و تنها بر روي يك سياره شرايط مناسب براي حيات ارگانيك تكامل يابد . چقدر ارگانيسمهاي زتده بيشمار بايستي پيدا شوند و نابود شوند قبل از اينكه حيواني داراي مغزو قادر به تفكر از ميانه آنان ظهور كند و در چشم بر هم زدني شرايط مناسب براي زندگي بيابد وفقط براي اينكه بعدا بيرحمانه قلع و قمع و نابود گردد .
ما يقين داريم كه ماده براي هميشه به همين صورت خواهد ماند ودر تمام تبديلاتش هيچ يك از خصوصياتش را از دست نخواهد دادو بنا بر اين با همين ضرورت ترديد نا پذيركه اين مادّه بر روي زميني عاليترين مخلوق خود بشر را نابود ميكند بايستي در جايي ديگر و در زماني ديگر آن را خلق نمايد...
 آنچه تا اينجا به آن اشاره شد فشرده اي ازقيامت درفلسفه هندو و به نوعي قيامتها و رستاخيزهاي بي پايان جهان در نگاه انگلس و بر پايه قوانين حاكم بر مادّه و مشابهت هاي قوي يك فلسفه كهن با يك نگاه نوي علمي ست.ذهن با هردوبدون گيجي و تناقض ، جدا از ردّ و پذيرش آنها ، برخورد ميكند .
جهانشناسي و ماجراي ويشنو هزاران سال قبل توسط متفكران هندي با ملاحظه حوادث ساده و طبيعي و به قول انشتين در مقدمه كتاب« علم به كجا ميرود؟»، «...كشف ابتدايي و ساده ي كلي ترين قوانيني كه فيزيك نظري روي آن بنا ميشود...» و از دير بازمورد توجه شاعران ، فيلسوفان و هنرمندان بوده خلق شده است . هزاران سال بعد دانشمندي تيز هوش با دستاوردهاي رياضيات و فيزيك به كاري مشابه در دنياي واقعيت روي نهاده است
آن  حكايت  در جهان اسطوره هاي فلسفي و اين يك در زير نگاه تيز و بي هراس و گذشت  يك دانشمند ماترياليست شكل گرفته اند و هردوذهن را به شگفتي و حيرت مثبت دچار ميكنند كه راستي جهان چه درجهان  عين و چه در سرزمين خيال وانديشه چه اندازه عظيم است و عظيم تر ،انديشه انسان فنا پذير كه اين همه را كشف ميكند ، از اساطير آغاز ميكند و با دانش ادامه ميدهد . عارف هندو در هزاران سال قبل به مدد برهما و ويشنو تلاش ميكند راز آفرينش جهان را دريابد و چون مشام تيز اواحساس ميكند آنچه پديد آيد لاجرم روزي ناپديد خواهد شد به مددتعميم ماجرا از پديده هاي اطراف به كل جهان ، شيوا را مي آفريند و پايان جهان و رستاخيزي ديگر را اعلام ميكند.هزاران سال  مى گذرد و انگلس به وضوح قيامت ها و رستاخيز هاي مادي جهان را بر پايه دانش به زيبايي نقش مى كند
    . اينها همه ميتواند مفيد باشند ، اما آنچه ملاي خُرافه پردازدر طول قرنها تهيه كرده آش كشكي ازتركيب واقعيت و خيالات است كه ذهن جدي را به دل درد و ذهن مؤمن معمولي را به اسهال دچار ميكند و جز با فعّال كردن تماميت خوش خيالي و جهل ممكن نميشود آنها را پذيرفت .
اين بُعد و زاويه فلسفي قضيه است ، اما ملاّيان از زمان رازي دانشمند و فيلسوف بزرگ ايرانى كه معاصر امام دوازدهم بودــ ولى گراىش فكرى اش متوجه آئينهاى ايرانى بودــ تا ايام ما هيچ فلسفه اي را بدون حكمت به كار نگرفته يا خلق نكرده اند .  آنها  بهره آنچه را در وادي فلسفه ومسايل مذهبي به خورد مردم داده اند در وادي منافع مادي روزمره ، چه در روزگاري كه حاكميت سياسي ايران را در دست نداشتند و چه امروز كه بر مال و جان و ناموس همگان مسلط هستنددر جانشيني وبه عهده گرفتن نيابت تاريخي امامان شيعه و انتقال قدرت معنوي آنان به خود ،در طـول قرنها باز ستانده اند ، وگرنه خميني ،جلاد خون آشام يك ملت  چگونه اين امكان را پيدا     
ميكند تانام خود را «نايب‌الامام» بگذارد و با انتقال اين قدرت معنوي ــ از خدا به پيامبراز پيامبربه امامان و از امامان به نايبان الامام و فقيهان و علماي اسلام در طول ده قرن ــ به خود ،در تحميق و خونريزي انرژي مخّرب و سر شاري را تا سالها در خدمت خود در آورد و اين در تاريخ شيعه ي  رسمي و ياحكومتي اولين نمونه نيست اگرچه ميتواند آخرين نمونه باشد . روي كار آمدن خميني را تنها نميتوان با بازيهاي سياسي روزو علايق دول ذينفع تفسير كرد ، لايه معنوي و دروني خاستگاه خميني در سرزمين ما يك واقعيت دندان شكن و غير قابل انكار است وبايد در ايران خونزده و به شلاق و گلوله بسته شده اين كلام بلند ولتر را در هر خانه و كارگاه و مدرسه اي نقش زد كه براي كشف اين واقعيت « جرئت دانستن داشته باش.
  

پايان كار  نـُوّاب اربـــعه  
و اعـــلام  غيــبت كـُـــبري
ازدنياي ملايان شيعه عبور كنيم وبه وادي تاريخ باز گرديم. از ميان سه گروه ياد شده ، گروه اول در مقابل اعتقاد مستحكم شيعيان اماميه كاري از پيش نبرد . طرفداران جعفر نيز از امامت جعفر كه توسط دستگاه خلافت پشتيباني ميشد طرفي بر نبستند و با مرگ جعفر در سال 271 هجري اين ماجرا خاتمه يافت و اكثريت شيعيان با اعتقاد به وجود دوازدهمين پيشواي شيعه عثمان ابن سعيد عمري را به عنوان نايب امام زمان پذيرفتند .
عثمان ابن سعيد عمري‌از سال 260 تا 305 هجري به مدت 45 سال نيابت پيشواي غايب رابه عهده داشت . پس ازدر گذشت او فرزندش محمد ابن عثمان عمري به عنوان دومين نايب از سال 305 تا326 زمام كارهاي شيعه را در دست داشت . پس از آن از سال 326 تا 329 هجري حسين ابن روح نوبختي  ، كه يك ايراني شيعه بود سومين نايب مهدي موعود بود واو همان كسى است كه فتواى قتل منصور حلاج عارف بزرگ را كه ادعاى نيابت امام زمان را داشت صادر كرد. و سرانجام با در گذشت چهارمين
نايب امام غايب شيعه به نام على ابن محمد سيمرى كه او نيز يك ايرانى شيعه بود. ماجراى نايبان چهار گانه پايان يافت.
 علي ابن محمد سيمري  كه تنها مدت كوتاهي نيابت را بر عهده داشت در بستر مرگ اعلام كرد كه با مرگ او دوران «غيبت صغري» و همراه با آن« نيابت خاصّه »پايان يافته است و «مهدي موعود» پس از هفتاد سال غيبت صغري ، دوران «غيبت كبري» را آغاز خواهد كرد و سرانجام  به عنوان نجات دهنده جهانيان روزي ظهور خواهد كرد وجهان را پر از عدل و داد خواهد نمود و آنگاه قيامت فرا خواهد رسيد و جهان در مداري ديگر به چرخش در خواهد آمد .
سيمري در بستر مرگ نامه اي را نيز به حاضران نشان داد و گفت كه آن نامه را امام غايب  نوشته وبه او داده است و متن اين نامه را مجلسي در«مهدي موعود» صفحه 688  به اين شكل ثبت كرده است :
« بسم‌الله الرحمن الرحيم ، اي علي‌ابن محمد سيمري ، خداوند پاداش برادرانت را در مصيبت مرگ تو بزرگ گرداند زيرا تو تا شش روز ديگر خواهي مرد. پس به كارهاي خود رسيدگي كن ، و به هيچ كس به عنوان جانشين خود وصيت مكن ، زيرا كه غيبت كبري واقع شده است . من آشكار نميشوم مگر پس از اجازه پروردگار عالم ،واين بعد از گذشت زمانها و قساوت دلهاو پر شدن زمين از ستم خواهد بود ، بزودي در ميان شيعيان كساني پيدا ميشوند كه ادعا ميكنند مرا ديده اند. آگاه باش كه هر كس كه پيش از «خروج سفياني» و« صيحه آسماني» ادعا كند كه مرا ديده است ، دروغگوست و افترا ميبندد. ولا حول قوه الا بالله العلي العظيم».
به اين ترتيب در سال 941 ميلادي  و در حوالي ورود جهان بشري به هزاره دوم ميلادي دفتر غيبت كوچك بسته شد  ، خط اصلي و قدرتمند شيعه كه تا آن هنگام شيعه اماميه ناميده ميشد به شيعه اثني عشري ــ دوازده امامي ــ مشهور گشت و شيعيان  دوازده امامي با ورود به دوران غيبت بزرگ ، چون زرتشتياني كه به اميد ظهور« سوشيانت »، مهر پرستاني كه به اميد ظهور « ميترا»، مسيحياني كه به اميد رجعت« مسيح »، هندياني كه در آرزوي  متجلي شدن «ويشنو»، و پيروان ديگر مذاهبي كه به اميد ظهور نجات دهنده اي چشم دوخته اند ، نهال اعتراض و اميدي رادر سرزمين اعتقادات خود نشاندند كه از زواياي مختلف اعتقادي ومذهبي و نيز شناخت درونه تشيُع وشناخت بسياري از زواياي جامعه ايران در طول تاريخ و حوادث تاريخي  وبرخي شورشها و جنبشها، و روانشناسي افراد معتقد به تشيع ،تا همين روزگار حاضز قابل تامل است.
همانطور كه اشاره شد اين مقوله براي يك مسلمان شيعه معتقد عين حقيقت است و يكي از اصلي ترين ستونهاي اعتقاد او را تشكيل ميدهد كه بدون آن بنا و بنيان اعتقاداتش به عنوان يك شيعه دوازده امامي در هم خواهد ريخت . براي كسي كه با ديدگاه متّكي بر ماترياليسم علمي به قضيه مينگرد  زاويه هاي فرا عقلي اين ماجرا حقيقت ندارد وماجراييست تاريخي كه به شاخ و برگهايي از افسانه و خيال آذين شده است ، با تمام اينها اين ماجرا در تاريخ شيعه و تاريخ ايران علت  واقعي براي بسياري از معلول هاي حقيقي ست ، زيرا اين ماجرا اگرچه آميخته با مقولات فراتر از عقل و منطق معمول است در كاركردهاي‌مشخص مادي و در زندگي ميليونها تن از مردم تاثيرات خود را نشان داده است  و هنوز نيزنشان ميدهد
 بنا بر اعتقاد شيعيان با دوازدهمين امام شيعه دور ولايت به دوران انتظار پيوند مي خورد. و دوازدهمين امام شيعه با اين نامه و سند كه مورد باور و قبول شيعيان است مدعيان ديدن خود را دروغگو خوانده است.در دوران انتظار شيعه معتقد به دو چيز توجه دارد حفظ «اميد» و ايجاد «شايستگي» در خود، دهها حديث كه در منابع شيعيان و نيز بزرگان اهل سنت از پيامبر اسلام روايت شده است و بر ظهور كسي از سلاله پيامبر در پايان جهان تاكيد كرده است به اين اميد استواري بخشيده و موجب شده است ، دوازدهمين امام شيعيان در وجدان شيعه حضوري باطني و دائمي داشته باشد. در مورد ايجاد شايستگي  بسياري از متفكران و عارفان شيعه مذهب بر آن تاكيد كرده اند، ار اين همه به كلامي از سعد الدين حمويه صوفي شيعي ايراني ـ قرن هفتم هجري اكتفا مي شود كه گفته است:
« تا مردم شايسته درك اسرار توحيد نگردند امام غايب ظهور نخواهد كرد».
در سال 329 هجرى بنا بر اعتقاد شيعيان دوران غيبت صغرى به پايان رسيد. از دوران علي ابن ابيطالب تاسال 329 هجرى در ضمير شيعيان على العموم تاريخ ايران با تاريخ مقدس آميخته است و بسْيارى از آنان اساسا تصويرى بجز تاريخ مقدس آن هم به صورت گنگ و مه آلود در ذهن خود ندارند. به توده ها و آميختگى اعتقاد آنها با تاريخ مقدس چندان ايرادى وارد نيست اما آيا ما نيز حق داريم در كشاكش مبارزه اى خونين چنين بينديشيم و    آيا تاريخ مادى و حقيقى نيز بر اين مهر صحه مى زند.
براى شناخت درست تاريخ واقعى ايران من بخشى از تحقيق خود در باره تاريخ ايران را در اين نقطه از بحث ضميمه مى كنم و پس از نگاهى به اين تاريخ كه رود خروشان و خونين آن در كنار جريان تاريخ مقدس ادامه داشته است دوباره به عرصه تاريخ مقدس باز مى گردم و سخن را پى مى گيرم.