نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه

توضيحي پيرامون يک مصاحبه ي تحريف آميز

توضيحي پيرامون يک مصاحبه ي تحريف آميز
خسروشاکری

پس از دريافت شماره 64فصلنامه ی بخار،ا اين نامه در 28 مرداد 1387 توسط پست الکترونيک برای سردبير مجله، علی دهباشی، و نيز از طريق روزنامه نگاری آشنا برای وی ارسال شد. با اينکه از سر دبير مجله مستقيماً خبری نرسيد، روزنامه نگار آشنا خبرداد که سردبير به وی قول داده بود که نامه را در شماره ی بعد چاپ کند. اما چنين نکرد و پس از آن به آن روزنامه نگار گفته بود که همسرش ثروت او را برداشته و به «کانادا فرار کرده بود» و ديگر امکان انتشار بخارا را نمی داشت. اما چندی گذشت و شماره ی بعدی بخارا منتشر شد و بجای نامه ی اعتراضيه ی زير مقاله ی مرا، که در باره ی شادروان فريدون آدميت نگاشته بودم، بدون کسب اجازه، به چاپ رساند. بدين سان روشن شد که اين سردبير سارق، که پس از انقلاب کسی جز آبدارباشی شمس آل احمد در انتشارات رواق نبود، و سپس طی سال ها نوشته های منتشره ی ديگران در خارج از کشور را جمع آوری کرده، در داخل به چاپ رسانده، و حق التأليف آن ها را به جيب زده است، از نظر لطف بعضی ازمراکز قدرت دست و دل باز برخوردار بوده، و کيا و بيای مطبوعاتی اش از جانب دستگاه های حکومتی همچنان برجا مانده است؛ او به حمايت های مالی برخی دستگاه های حکومتی بسنده نکرده، و نشان داده است که از هرگونه اخلاق حرفه ای عاريست و بخاطر پول حاضر بوده است دست به هر سرقتی دست بزند و به هر دشنامگويی آلوده شود تا مواجب اش توسط آن دستگاه های حکومتی قطع نگردد.
با توجه به اينکه هيچ يک از روزنامه هاي ديگر هم که آن روزنامه نگار آشنا به آنها رجوع کرده بود حاضر به چاپ اين نامه نشدند، اين نامه به سردبير بخارا از طريق اينترنت پخش می گردد.
28 فروردين 1388
فصلنامه ي بخارا در شماره 64، آذر-اسفند 1386 مصاحبه اي با فردي به نام هوشنگ ماهرويان در باره ي کتاب مصطفي شعاعيان به نام هشت نامه به چريک هاي فدايي خلق ... (ني، تهران 1387) به چاپ رساند که موجب شگفتي، نه تنها من که مورد توهين قرار گرفته ام، بلکه همچنين بسياري از ايرانيان فاضل متعهد به مباني اخلاقي و حقوقي گرديد.
در اين شماره ي آن فصلنامه، ماهرويان، به دروغپردازي هايي در باره ي من دست يازيده است که انگيزه ي آن بر من روشن نيست، چون اين فرد را من هرگز نديده ام و نمي شناسم، و حتي نامش بر من ناشناخته بود تا اينکه کتابچه اي در «ستايش» زنده ياد مصطفي شعاعيان به چاپ رساند – آن هم با سرقت متن (plagiarism) يکي از نوشته هاي وي، که شعاعيان براي انتشار در اختيار انتشارات مزدک، فلورانس، قرار داده و در سال هاي 1350 منتشر شده بود.
توهين هاي نارواي او به من در مصاحبه ي منتشر شده در بخارا، با هدف تخريب حيثيت يکي از مبارزان عليه رژيم اختناق طی پنجاه سال گذشته و محقق دانشگاهي جز دروغ بيشرمانه نامي ندارد. ترديدي ندارم که هدف اين يورش فرهنگي جواناني هستند که کتاب ها و مقالات مرا در باره ي تاريخ سده ي بيستم ايران مي خوانند. ازين رو، لازم است، پس از تأکيد بر انگيزه ی مُخربانه ی حملات ماهرويان، که نوعي بَزَک «روشنفکرمآبانه»ي حملات حسين شريعتمداري به روشنفکران و مبارزان ضد امپرياليست با سابقه را دارد، نکات زير را ياد آور شوم.
او، بدون اينکه هرگز در پاريس محصل بوده باشد، پس از تکرار برچسب وقيحانه عليه من و برخي ديگر از کوشندگانِ مخالف رژيم اختناق پهلوي و مدافعِ همه ي زندانيان سياسي که در آن زمان توسط رهبري حزب توده با صدارت باند کيانوري پخش مي شد، به نوبه ي خود اين دروغ را پخش مي کند که:
«شاکري، اما دقت نظر و پيچيدگي آنچنان که مصطفي شعاعيان داراست را ندارد. و بسياري از مباحث مطرح شده توسط شعاعيان براي شاکري گنگ است» – ترّهاتي که روشن نيست توسط چه کسي در اختيار او قرار گرفته است. وي مي افزايد «او [شاکري] در پاريس هم کوشيد سر کلاس شارل بتلهايم و پولانزاس حاضر شود و کوشيد که تفکرات آنان را درک نمايد. اما وقتي کمي بحث پيچيده مي شد خروپف شاکري در کالج وينسن بلند مي شد و به خواب مي رفت. او با اينکه نقد شعاعيان بر سلطانزاده را چاپ کرد هيچگاه به ظرايف بحث او پي نبرد.» (ص 413 آن مجله)
کساني که مرا مي شناسند و با کارهاي من آشنايند مي دانند که رشته ي من در دوره ی دکترا در فرانسه تاريخ بود و نه جامعه شناسي سياسي پروفسور نيکوس پولانزاس (Nicos Poulantzas) و نه اقتصاد سياسي پروفسور بتلهايم (Charles Bettelheim). در پاريس دانشجوي دوره ي دکترا در (Ecole Pratique des Hautes Etudes, 6e Section Sorbonne)،و تحت هدايت سه استاد جهانشهير به نام هاي جورج هاپت (Georges Haupt)، الکساندر بنيکسن(A. Bennigsen ) و مارک فرو (Marc Ferro) به تحقيق و تدوين رساله ي دکترا اشتغال داشتم، و «راپورتور» جلسه ي دفاع ام هم پروفسور ماکسيم رودنسون (M. Rodinson) و رياست ژوري آن با پروفسور ژيلبر لازار (G. Lazar) بود. در آن سال ها، براي امرار معاش در بخش تعليماتي تلويزيون فرانسه ((ORTF به تدريس زبان انگليسي به کارمندان آن مؤسسه و همچنين در مؤسسه ی السنه ي شرقي دانشگاه سوربن (Langues Orientales, Sorbonnes) به تدريس تاريخ معاصر ايران مشغول بودم. علاوه بر اين ها، در آن دوران با ادامه به شرکت در فعاليت هاي کنفدراسيون جهانی دانشجويان و محصلين ايرانی (اتحاديه ملی) به اقدامات آن سازمان براي دفاع از همه ي اسُراي سياسي زندان هاي شاه کمک مي رساندم. با چنين برنامه ي سنگيني، و همچنين اداره ي انتشارات مزدک و تحقيقات و ترجمه هايم، وقت سرخاراندن نداشتم، که براي «خواب» به سر سمينار هاي آن دو استاد حاضر شوم. بدين سان، براي کساني که مرا نمي شناسند روشن مي شود که مصاحبه ي ماهرويان جز مشتي دروغ بيشرمانه نيست. اينکه اين دروغ های شاخدار در خدمت کيست بر کسی پوشيده نمی تواند ماند.
به خوانندگان بخارا توصيه مي کنم که آثار مرا مطالعه کنند تا صداي اعتراض خود را نسبت به اين دروغ های بيشرمانه به گوش سردبير مغرض برسانند.
اين هم گفتني است که من تنها دو بار به دانشگاه ونسن (اکنون به نام «پاريس 8») پانهادم. يک بار پيش از انقلاب به عنوان سخنران مهمان (conférencier invité) براي سه کنفرانس در باره ي تاريخ جنبش چپ در ايران. بيشتر دانشجويان آنقدر بازيگوش و غير معقول بودند که به استادي که مرا دعوت کرده بود گفتم که پس از آن يک بار ديگر به سمينار او پا نخواهم گذاشت، چون ادامه ي کنفرانس جز اتلاف وقت نمي بود. دگربار، پس از انقلاب بود. يکي از استادياران آن دانشگاه از پروفسور رودنسون خواسته بود که کسي را معرفي کند که در سمينار او در باره ي استالينيسم در تاريخ چپ ايران سه کنفرانس برگذار کند. رودنسون تلفن مرا به او داده بود تا از من دعوت کند. آن استاد يار، بوريس فرانکِـل (Frankel) بود. دعوت فرانکل را پذيرفتم. شاگردان کلاس او عبارت بودند از چند فرانسوي و مشتی خارجي که سه يا چهار تن از آنان ايراني بودند. در جلسه ي نخست، پس از اينکه در حدود ده دقيقه در باره ي تعريف استالينيسم ايراني صحبت کردم و گفتم که آن پديده از تاريخ، عادات، و سنن ايراني نيز ملهم است، ناگهان شاگردي قد بلند با داد و فرياد آغاز به حمله کرد و به دفاع از استالين و استالينست هاي ايران پرداخت. مات و مبهوت از آن رفتار نابرازنده در محيط دانشگاهي از سوي آن شاگرد – که ايراني بود – رو به فرانکل، ازو پرسيدم: «مرا به کلاس دانشگاه دعوت کرده ايد، يا به يک متينگ سياسي؟» فرانکل که خود متحير بود به من پاسخي نداد، اما رو به دانشجوي ايراني گفت: «خفه شو!/!tais tois)، لحني که تحقير آن شاگرد را القاء مي کرد. باز، پس از مدتي که سخن گفتم، آن دانشجو با قيل و قال به دفاع از استالينيست هاي ايران پرداخت. اين بار نيز من به آن استاد تذکر دادم که ادامه ي کنفرانس ميسر نبود. او ديگر بار با همان لحن به آن شاگرد برخورد کرد. محصل متعصب ناگزير از حفظ آرامش سمينار شد و آن ساعت درس به پايان رسيد. پس از اتمام درس به بوريس فرانکل گفتم که، بخاطر کيفيت شاگردانش، حاضر نبودم کنفرانس هاي بعدي را برگذار کنم. ياد آور شوم که اکنون در داخل کشور از آن دانشجوي سابق به نام يکي از «محققان و متفکران» ايران نام مي برند! اين دو رويداد راشرح دادم تا هم کيفيت، دست کم، بسياری از فارغ التحصيلان ايراني آن دانشگاه روشن شود و هم شايد منبع اطلاعات ماهرويان آشکار شود. من دانشجوي دانشگاه ونسن نبودم – حتي با اينکه استادان برجسته اي چون پولانزاس يا بتلهايم در آنجا هم تدريس مي کردند – چون کارم تحقيق و تدوين تز دکترا در دانشکده ی خودم بود. افتراهای ماهرويان شايسته ی خود او و سردبير اوست.
اينکه توانايي درک نوشته هاي شعاعيان را نداشته ام هم از مقايسه توليدات فکري من با آنچه شعاعيان نوشته است روشن مي شود – آثاري که، البته، به دور از اختناق پهلوي در خارج از کشور هيچ گروهي از اپوزيسيون، به روشي ضد دموکراتيک، منتشر نکرد تا اينکه من آن ها را نشر دادم. جواب آن هم در چنين مقايسه اي نهفته است.
در مورد درک شعاعيان از مسائل انقلاب – که کتابش را به عنوان شماره ی ويژه ی مسائل انقلاب و سوسياليسم (مانيفست ؟) در خارج از کشور منتشر کردم – خواننده می تواند به مقدمه ی انتقادی ام در همان شماره رجوع کند. اظهار نظر های شعاعيان پيرامون سلطانزاده نيز از ژرفای لازم برخوردار نبود، چه او با همه ی آثار آن نظريه پرداز حزب کمونيست ايران آشنا نبود و تنها با قرائت نخستين جلد از آثار وی که تا آن زمان منتشر شده بود (جلد چهارم اسناد تاريخی، انشارات مزدک) شتابزده به داوری رفته بود. استفاده از نام شعاعيان برای کوبيدن ديگران، البته،تنها در افراد غير فهيم و نادان مؤثر می افتد. قرائت آثار شعاعيان نشان می دهد که کوچکترين ربطی بين افکار وی و ترّهات امثال ماهرويان وجود ندارد.
ايکاش نويسنده و نشر دهنده ي آن ترّهات براي ورود به دانشگاه هايي که در آن ها تدريس کرده ام چون شاگرد تقاضاي اسم نويسي بکنند تا اعتبار تکيه زدن آنان بر کرسي «داوري» هم آشکار گردد.

خسرو شاکري، استاد بازنشسته ی مؤسسه تحقيقات عالی علوم اجتماعی (پاريس)
28 مرداد 1387
از سر دبير بخارا خواسته مي شود اين نامه را مطابق مقررات نظام مطبوعاتي در شماره ي بعدي، پائيز 1387 به چاپ برساند.

کسي که در کنار قفسه کتاب هاي قطور داد سخن مي دهد نمي تواند حداقل فارسي را هم بدرستي بيان کند؛ يک سر دبير، اگر حرفه اي مي بود، می بايستي جمله را به شرح زير تصحيح مي کرد:
«شاکري، اما[،] دقت نظر و پيچيدگي آنچنان[ي را] که مصطفي شعاعيان دارا است [بود] را ندارد[،] و بسياري از مباحث مطرح شده توسط شعاعيان براي شاکري گنگ است [اند]. او در پاريس هــم [مي] کوشيد سر کلاس شارل بتلهايم و پولانزاس حاضر شود[،] و [مي] کوشيد که تفکرات آنان را درک نمايد. اما وقتي کمي بحث پيچيده مي شد [،شاکري به خواب مي رفت] خروپف شاکري [و خُر و پُف او] در [کالج وينسن کلاس دانشگاه وَنسِن] بلند مي شد. و به خواب مي رفت
ماهرويان بنادانی فکر می کند که با پراکندن نام چند فيلسوف اروپايی دز ميان تُرّهّات اش می تواند بيسوادی خود را جبران کند و خوانندگان فهيم را فريب دهد.