نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

بيست اسفند مصادف با 65 سال پس از قتل احمد كسروي مي باشد



احمد کسروی - کشتۀ دست نادانی و خشک اندیشی
شصت و پنج سال پیش در چنین روزی "احمد کسروی" وکیل دادگستری، نویسنده، مورّخ و متفکّر نامدار ایرانی را در کاخ دادگستری در برابر چشمان بازپرس، به همراه منشی اش "محمّد تقی حدّادپور" با شلیک گلوله و ضربات چاقو از پای درآوردند تا صفحاتِ تاریخ معاصر ایران را از ثبت چنین رویدادی، شرمگین کنند

قتل كسروي قتل فرهنگ بود

احمد کسروی تاریخ ‌نویس، زبان‌شناس و پژوهش‌گر برجستهٔ ایرانی در جوانی به حوزه علمیه رفت و به لباس اخوندي درآمد،ولي پس از مدتي عبا و عمامه‌اش را کنار گذاشت و در دادگستری استخدام شد . وی مبلغ پاک‌دینی , زدودن خرافات از مذهب بود در اواخر عمر، نوشته‌های کسروی بسیار تندتر شد؛ و کتب و نوشتارهایی در مورد شیخی‌گری منتشر کرد سرانجام احمد کسروی در داخل ساختمان کاخ دادگستری تهران با فتوای برخی روحانیون وقت، توسط گروه فدائیان اسلام به اتهام الحاد و ارتداد، با ضربات متعدد چاقو به قتل رسید
قاتلین وی هیچ‌گاه مجازات نشدند
در قديمي ترين سندي كه از خميني موجود است اشاره روشني به قتل كسروي وجود دارد
كشتن كسروي ، تنها كشتن يك انديشمند مخالف نبود . كشتن كسروي ، كشتن سمبل آزاديخواهي ، ترقي طلبي ، دگرانديشي و نوانديشي بود
اجساد احمد کسروی و منشی‌اش حدادپور که بوسیله گروه فدائیان اسلام در داخل کاخ دادگستری به قتل رسیدند
خانواده و دوستان کسروی از بیم مخالفان جنازه او را در نقطه ای در کوههای شمال شهر تهران دفن کردند
----------------------------------------------------------------------------------

کتاب سبز قذافی، تو زرد از آب درآمد



همنشين بهار
 
 
سرهنگ مُعَمَّر ابومنيار قَذّافی که در روستای «جهنم» به دنيا آمده و اينک از چهره‌ و لحن کلامش نيز، کبر و غرور می‌بارَد و مثل همه مرتجعين، منتقد خود را دشمن انقلاب و نفوذی بيگانه و بريده مزدور می‌پندارد، زمانی اميد اعراب ستمديده بود، در برابر شيوخ مرتجع و فاسد عرب و نوکری و سرسپردگی به استعمار می‌ايستاد.
در برابر نظام میرا و کهنه ای که عليه آن برخاسته بود حرف نو داشت، مُبشّر کميته های مردمی انقلابی بود و چون «رفيقی دست و دل باز»، جانب مبارزين راه آزادی را می‌گرفت، اما قدرت او را مسخ و فاسد کرد، مُدام به خودش دسته گل داد، خودش را نوک پيکان تکامل و مرکز عالم و آدم پنداشت، هوا برَش داشت و هواداران متملق و بيسوادش او را به عرش اعلا بردند.
اگرچه از سال ۱۹۶۹ بر سر کار است و عملاً همه کاره ليبی و رئيس مجلس شورای انقلاب بشمار می‌آيد و دلش نمی‌خواهد بدون اجازه او آب هم بخورند اما، مقام و عنوانی ندارد !

در بيانات حکومتی و مطبوعات دولتی از او با عنوان «رهنمای انقلاب کبير سوسياليستی يکم سپتامبر خلق جمهوری عربی ليبی»، «رهبر»، «برادر» «رهنمای انقلاب» و، «عمر مختار ثانی» ياد می‌شود.

در بيست ويکمين اجلاس سران اتحاديه عرب در تاريخ ۳۰ مارس ۲۰۰۹ ميلادی، خودش را «بزرگ حکمای عرب و شاه شاهان قاره آفريقا و اميرالمومنين مسلمانان جهان» ناميد و خطاب به رهبران جهان عرب گفت:
«مقام من اصلاً اجازه نمی‌دهد در سطح شما باشم.»
 
 
جزوات او که در ليبی به عنوان روح القوانين، کتاب مقدس جديد و راه حلی برای مشکلات تمام بشريت حلوا حلوا می شد، کتاب الاخضر (کتاب سبز) نام دارد که از سال ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۹ در تيراژ وسيع چاپ شده است.
کتاب سبز به مدت چند دهه در مدارس ليبی در کنار قرآن تدريس می‌شود.
به تقليد از مائو که عقايدش را در قالب کتابی تحت عنوان «کتاب سرخ» جمع آوری کرده و در اختيار مردم چين گذاشته بود، قذافی «کتاب سبز» را عَلم کرد تا به قول مريدان چاپلوسش توی سر سوسياليسم و کاپيتاليسم بزند.

کتاب سبز در دو بخش نگاشته شده است. فصل اول به حل مشکل دموکراسی ( قدرت مردم ) و فصل دوم به حل مسئله اقتصادی ( سوسياليزم) می‌پردازد

کتاب سبز در ايران در چند قطع جيبی و نيم جيبی در ۱۲۸ صفحه با جلد سبز رنگ در تيراژ گسترده با حمايت کاغذ دولتی جمهوری اسلامی ترجمه و منتشر شده است.

در سيستم مورد نظر قذافی، شرکت های کوچک به شکل خصوصی اداره می‌شد و در مقابل، دولت بر کمپانی های بزرگ نظارت داشت.

قذافی در کتاب سبز طوری وانمود کرده که می‌خواهد دموکراسی واقعی را به مردم معرفی کند، لذا تمام مظاهر دموکراسی امروزی را به باد انتقاد گرفته و می­گويد:
 رياست جمهوری که به اساس رای گيری ۵۱ درصد انتخاب می‌گردد، ديکتاتوری است، چرا که اين رئيس جمهور را ۴۹ در صد مردم قبول ندارند، پس حاکميت مردم متحقق نمی­شود.
او شورای ملی و پارلمان را نيز دماغ درنمی آورَد و می‌گويد با شورای ملی و پارلمان، حاکميت از مردم نشده، بلکه عده ای که به پارلمان راه می‌يابند، آنرا تصاحب می‌کنند.

معمرالقذافی توجيه می‌کند تمام مظاهر دموکراسی امروزين مردود است و به ديکتاتوری می‌انجامد و به همين دليل اگر در ليبی حزب سياسی و تشکل منظمی وجود ندارد، مسئله مهمی نيست.

قذافی با اين توجيه که حزب‌گرايی و تعدد احزاب، ديکتاتوری مدرن است و حزب بازی، در واقع مبارزه برای رسيدن به قدرت است نه حاکميت مردم ، مانع شکل گيری احزاب سياسی و تشکيلات غير دولتی شده و بيش از چهار دهه است خر خودش را سوار می‌شود و چهارنعل می‌تازد.
***
کتاب سبز اگرچه با خطوط سرخ نوشته شده اما در عمل توزرد از آب درآمده است.


کتاب سبز (کلیک کنید)
The Green Book
***
الفصل الاول من الكتاب الاخضر - حل مشكلة الديمقراطية
***
شروح الكتاب الأخضر
***
 
صد رحمت به مرتجعین زن ستیز
 
 
 مصاحبه اوریانا فالاچی با قذافی  
اوریانا فالاچی: آیا شما به خدا اعتقاد دارید؟
قذافی: البته که اعتقاد دارم. چرا چنین سئوالی از من می‌کنید؟
فالاچی: برای این که فکر می‌کردم شما خود، خدا هستید.
***
همنشین بهار

گفتگوهای مهم در رابطه فاجعه ملی 67

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

خیزش می تواند به انقلاب تبدیل شود اگر...


کورش عرفاني


تا چند ماه دیگر و در ادامه ی آن چه در تونس، مصر، لیبی، الجزایر، مراکش، سوریه، عراق، اردن، بحرین، یمن و ایران گذشته ومی گذرد خاورمیانه ی دیگری زاده خواهد شد. این شکل بندی جدید می تواند تا چندین سال وقت بگذارد تا ثبات پیدا کند، امروز فقط یک آغاز است. جنبش ها و خیزش های کنونی هنوز از این که به معنای خاص کلمه یک انقلاب شوند فاصله دارند. انقلاب ناگهانی نیست، نیاز به طی مسیری دارد که در طول آن اعتراض ها به تدریج آگاهی وشجاعت و سازمانیابی مردم را به حدی می رسانند که بروز یک انقلاب ممکن می شود. انقلاب یعنی تغییر دادن نظام (سیستم)، حرکتی که حکومت و رژیم حاکم را ببرد و سبب تغییر ساختارهای تشکیل دهنده ی نظام سابق نشود انقلاب نیست. در تونس هنوز نخست وزیر سابق راس کار است و در مصر ارتش حافظ نظام سابق قدرت را در دست دارد. پس هنوز انقلاب نیست اما می تواند بشود.


اما آیا از این امر که این حرکت ها هنوز انقلابی نشده اند باید نگران بود؟ نباید آنها را جدی گرفت؟ پاسخ منفی است، مگر آن که بخواهیم انقلابی گری رویایی و چپ روی کودکانه پیشه کنیم. اندکی واقع گرایی حکم می کند که ما انقلاب را مراحل آتی و متکامل تر خیزش ها و قیام های کنونی خاورمیانه بدانیم، نه امکانی در دسترس. گذر مستقیم و بلافصل از جامعه ی مادون فئودالی یمن و لیبی به یک نظام برابری گرا که بخواهد عدالت اجتماعی، آزادی و مدیریت شورایی را از پایین به صورت نهادینه در این کشورها پیاده کند رویایی بیش نیست که در تصور خام چپ گرایان مکانیکی حضور دارد و بس. پس اگر قرار است انقلابی در عراق و اردن و مراکش صورت گیرد این نیازمند گذر از مراحلی است که نخستین آن، کنار گذاشتن بساط دیکتاتوری های خانوادگی در این کشورها و رفتن به سمت نوعی از حداقل مشارکت اجتماعی در عرصه ی سیاسی است. به واسطه ی این مشارکت، عنصر آگاهی و سازماندهی رشد می کند و در نهایت توده های مردم و به طور مشخص شهروندان می توانند فرق میان تغییر سطحی و روبنایی از بالا و دگرگونی بنیادین از پایین را دریابند و انتخاب خود را بکنند.




در این میان اما همه ی کشورهای خاورمیانه وضعیت تاریخی مشابه و یکسانی ندارند. یمن با ایران قابل مقایسه نیست و مراکش با الجزایر، به همین ترتیب که اردن و سوریه با تونس. یعنی آن که شتاب و سرعت و شانس این جوامع برای گذر از مرحله قیام برای تغییر حکومت و انقلاب برای تغییر نظام ضرباهنگ همسانی ندارد و تفاوت هایی چند میان آنها دیده شده و خواهد شد. به طور مثال در حالی که در برخی از کشورهای شمال آفریقا میزان جمعیت با سواد بالای 80 درصد است در مراکش این رقم تنها 45 درصد می باشد. برخی از کشورها مانند الجزایر و ایران سابقه ی انقلاب را در خود دارند و یا در برخی دیگر مانند اردن و یمن ساختارها و روابط قومی بسیار قوی هستند. همه ی این تفاوت ها که اشاره ی کوچکی به آنها شد بیانگر ریتم تحول متغیری است که ما در طول ماه ها و سال های آینده شاهد آن خواهیم بود.




ایران ما از جمله جوامعی است که به سختی در حال وارد شدن به این سیر تغییرات است. گام اول جامعه ی ایرانی رها شدن از قید حکومت کنونی است. ما هنوز در این مرحله و آن هم در نقطه ی آغازین آن هستیم. هنوز درگیر این هستیم که رژیم کنونی باید متحول و اصلاح شود یا باید در کلیت خود تغییر کند. این نکته ی مهمی است که لازم است برای فعالان سیاسی مد نظر قرار گیرد. جنبش کنونی درایران هنوز میان نیروهای برانداز و اصلاح طلب در کشمکش است، لیکن برخوردهای جنایتکارانه و نابخردانه ی رژیم در حال حل این مشکل به صورت خودجوش است. تعداد کسانی که در ورای مصلحت ها به اصلاح طلبی باور دارند کم و کمتر می شود و شمار آنان که معتقدند هیچ امیدی به اصلاح این رژیم نیست بیشتر و فزونتر می شود. این روند که از سال گذشته اوج گرفته است می رود که به تثبیت برسد و رادیکالیسم موجود در حرکت 25 بهمن 89 نشان داد که جنبش در لایه های پایین خود می رود که از توهمات موجود رها شده و به سوی نوعی آزاد شدن از سایه ی سنگین اصلاح طلبی برسد.



در این شرایط است که نیروهای تغییرگرای ایرانی بایست با دیدی روشن نسبت به سیر و روند آن چه در خاورمیانه می گذرد در پیوند با مسیر عملی و ممکن در ایران بیاندیشند. سی سال تلاش برای ارائه ی راهکارهایی که نه برخاسته از ظرفیت های اجتماعی که منتج از خواست ها و آرزوهای ذهنی پیشنهاد دهنده گان آن بوده است نتیجه ی چندانی نداد، اینک زمان نخست سنجیدن ظرفیت های واقعی است و بعد ارائه ی راهکار و پیشنهاد برای جلو بردن این حرکت. بی شک بخش برانداز جنبش می تواند از مرز موسوی و کروبی و سبز و اصلاح طلبی عبور کند، اما این عبور باید عملی باشد نه نظری و در حرف. در مسیر دستیابی به یک انقلاب، گذر از مرحله ی کنونی جنبش نیاز است، به صورت عینی و مادی و مشخص، با طرح و برنامه، از طریق افزایش و تقویت خودباوری، خودآگاهی و خودسازماندهی مردم. تا زمانی که نیرویی نتواند نقشی مادی وفعال در تعمیق آگاهی اجتماعی و گسترش سازماندهی مبارزاتی در میان لایه های اجتماعی ایفاء کند صرف حرف و انتقاد کافی نیست، نقد لازم است اما تغییر نیاز به چیزی بیشتر از نقد دارد. وقت عمل است.
***


www.korosherfani.com


26 / 2/2011

شکل گيری شبکه های آلترناتيو، مهمترين نيازجنبش درلحظه کنونی است



تقی روزبه




يکی ازبزرگترين درسهای انقلاب بهمن،افسون همه باهم بود.البته محتوای آن گردآوری توده وارمردم وادغام ومنفعل ساختن همه دگرانديشان ودگرباشان زيرچتروحول هژمونی يک گفتمان بود.گفتمانی که حاکميت مذهب و روحانيت و وروايت آنها ازمبارزه ضداستبدادی �سلطنتي،حرف اول را می زد.درواقع هيچ خوره ای هم چون همه باهم بودن(همه درزيرچترمن) ذات دموکراتيک وبالنده يک جنبش واقعا توده ای را تهديد نمی کند.گفتمانی که با ايجاد کمترين تکان درجامعه فلاکت زده واستبدادی درصددحفظ بنيادهای فاسد وتبعيض آميز آن است.


بخاطرآوردن اين آموزه بويژه درشرايطی که جنبش درفرايند راديکاليزه شدن قرارگرفته است،اهميت زيادی برای اجتناب از تکرار فاجعه شکست انقلاب بهمن، تجربه ای که ديگرکشورهای همسايه فاقد آنند،دارد. "همه باهم" حتی اگربتواند درشرايطی به سرنگونی استبداد حاکم منجرشود،که حتی اين هم درصورت فرادستی اصلاح طلبان بدست آمدنی نيست،ازهمان فردای پيروزی پايه استبداد جديدی را بنامی می نهد.


فرايند راديکاليزه شدن جنبش:


رويکرد مثبت به ضرورت انقلاب برای درهم شکستن کليت نظام حاکم، مطرح شدن شعارهای ساختارشکن وعليه اصل ولايت فقيه ، تقويت پيوند آزادی ونان، وبالأخره گسترش اشکال راديکال ترمبارزه وحرکات اعتراضی نشانه های محسوسی ازچنين روندی هستند که تحت تأثيرتحولات منطقه وسرنگونی دبکتاتورها شتاب بيشتری گرفته است.






درپی برآمد انقلابی مردم درروزعاشورا،بخش اصلاح طلبان جنبش سبز،که بارهبری موسوی وکروبی شناخته می شوند،وازجانب حاکميت که حاضربه مذاکره وبرسميت شناختن آنها نبود وبويژه فشارازپائين که عملا ازمرزهای مجازمبارزه درچهارچوب نظام فراتررفته وشعارهای ساختارشکن معطوف به سرنگونی ونفی کليت نظام را می دادند،دچارانفعال شديدی شدند. ازاين رو برای تقويت موقعيت چانه زنی خود و مهمترازآن برای کنترل جنبش درحال راديکاليزه شدن،تجديد سازماندهی خود را ،که زيرضرب هم قرارگرفته بود،دردستورکارخود قراردادند. ايجاد يک شورای مرکزی هدايت کننده که مدتها برسرعنوان حزب وجبهه يا جنبش ونظايران آن درميانشان بگوومگوهم وجود داشت،تهيه يک منشوردربرگيرنده مطالبات اصلی آنها،ايجاد يک رسانه وايجاد تشکل ها وشبکه های توده ای وانتقال بخشی ازرهبری وکادرهای خود به خارج کشورازعناصراصلی تجديد سازماندهی نوين بود.


انتشارمنشوراول که توسط موسوی ودستيارانش-بدون مشارکت عمومی- تهيه شد،گام اول بود که پس ازحک واصلاحات جزئی وباحفظ همان محتوا با امضای موسوی وکروبی اکنون انتشارمجدد پيداکرده است. هدف عمده برگزاری انتخابات آزاد دردرون نظام واجرای بی تنازل قانون اساسی وباصطلاح همه مواد آن است.بنابراين کليت نظام ولايت فقيه وتداوم حکومت مذهبی وسرکوب آزادی ها هم چنان برقراراست ودعوا صرفا برسرقرائتی ازقانون اساسی وچرخش قدرت درميان حاميان آن است(دعوا برسرلحاف ملا).


باين ترتيب اصل سرنگونی استبدادمذهبی وهم چنين مطالباتی هم چون درهم شکستن سياست لغو يارانه ها وسايروجوه سياست های نئوليبراليستی ولغواعدام وجدائی دين ازدولت وآزادی های بی قيد وشرط سياسی وبرابری جنسيتی وملی و... بطورکلی برقراری برابری اجتماعی-اقتصادي،به عنوان مطالبات عمده جنبش هم چنان دربيرون ازاين منشورودرمتن جامعه بی پاسخ می ماند.بديهی است که وظيفه پيش بردآنها بردوش نيروهای اجتماعی ديگری قراردارد.


فراافکنی!


با اين همه منشورسبزکه درعين حال بيانگرگفتمان يک رويکرد-مبارزه اصلاحی درون سيستمی است- تلاش دارد که با فراافکنی خود را بيانگرمطالبات عمومی معرفی کند و درعمل نيزبا سوارشدن برموج جنبش سرنگون طلبانه وباماهيت فرارونده، آن را تحت کنترل خود گرفته وبه سوی همان جاده خاکی مورد نظر،ودرخدمت چانه زنی های خود برای تقسيم قدرت، براند


دراين رابطه قراردادن منشوردرجايگاه واقعی خود،يعنی به منزله گفتمان يک جريان اصلاح طلبانه ومعترض به اين يا آن سياست حاکميت، ازطريق نقدوسيع آن وايجاد صف مستقل گفتمان راديکال(يعنی ازطريق يک اقدام مثبت �ديالوگ باتوده ها وسازمان يابی- ونه پرخاشجوئی های بی حاصل) برای کانونی کردن مبارزه ضداستبدادی-مطالباتی فرارونده مهمترين وظيفه لحظه کنونی را تشکيل ميدهد.


موج سواری!


موج سواری برروی جنبشی با محتوا وجهت گيری راديکال، اکنون مهمترين تلاش اصلاح طلبان را تشکيل می دهد.البته هستند نيروها و رويکردهای ديگری درصفوف بورژوازی ويا حتی درصفوف اپوزيسيون خارج ازکشوروبرخا بايدک کشيدن عنوان چپ(رفرميستی)، که آنها نيزباتوسل به تاکتيک موج سواری وابرازهمسوئی وهمبستگی با اصلاح طلبان وگذاشتن نيرووتوان خوددرخدمت تبليغ مشی آنها وفراخوان های آنها ودادن اطلاعيه های حمايتی ازآنها، به نوبه خود مشغول موج سواری دراين آشفته بازارسياست هستند.نمونه سازگاراها وشماری ديگرازاين جماعت تجسم بارزاين نوع از موج سواران هستند با اين سودا که روزی نوبت خودشان وگفتمان خودش فرابرسد. هم چنان که رفرميست های مدعی چپ وموارد مشابه آن نيزمشغول موج سواری برهمين بستروباهمين سوداها هستند.


اما نيروهای واقعا معطوف به ريشه ها ومدافعان آزادی وبرابری اجتماعی که مطالبات واقعی وپرنسيب های خويش را فدای موج سواری وسودای دست يابی به قدرت نمی کنند،بجای موج سواری بايد تمامی نيرووتلاش خود را برای شکل گيری اين صف مستقل که ازقضا دارای زمنيه های مناسب اجتماعی برای گسترش هستند، متمرکزکنند.آن پايگاه اجتماعی که بجای سواری دادن به ديگران دريک جامعه استبداد خيزوصغيرپرور، آنقدرخويشتن را بالغ وصاحب صلاحيت و توانانی می دانند که زمام کنترل واداره جامعه وهرآنچه را که خود خالق ومولد آنهاهستند،بدست گيرند


ضرورت شکل گيری شبکه های آلترناتيو


اگراين واقعيت داردکه ضربان قلب جنبش،درتفاوت با ضربان اصلاح طلبان، به نوع ديگری می زند وکارگران وزنان وجوانان ودانشجويان ومزدوحقوق بگيران درصحنه خيابان ها،کارخانه ها وادارات ودانشگاه ها ومدارس وخانه ها و... عمدتا درگيريک مبارزه ضداستبدادی ازنوع ديگر و با مطالبات ديگری هستند ،واگرعموما برخلاف شعارها وتلاش های اصلاح طلبان شعارهای ساختارشکنانه می دهند، پس چرا نبايد سريعا سازوکارهای مناسب خود را به وجود بياورند؟ اگرمثلا جوانان مصرجنبش 6 آپريل را به وجود آوردندو قادر به دادن فراخوانهای اعتراضات وتجمعات ضداستبدادی با استفاده ازشبکه های مجازی و شبکه های واقعی شدند وسرانجام هم مبارک را سرنگون کردند،چرا جوانان وجنبش ما باوجود سابقه وتجربه بيشترنتواند فراخوان دهندگان و شبکه های مستقل خود را برای پيشبردمبارزه هم اکنون جاری خود بوجود آورند؟ .بی شک بلوغ جنبش درگرو عبوربه اين مرحله است.بنابراين اکنون ايجاد شبکه ها وحلقات مستقل برای جمع بندی پيشنهادات و تنظيم فراخوان های جوشيده ازمتن خود جنبش توسط جوانان وفعالين حاضروآگاه درجنبش ،توسط نيروهائی که نبض واقعی انقلاب درآنها می تپد،اهميت مبرم دارد وگامی است تعيين کننده برای حضورمستقل وبرطرف کردن شکاف عمده موجود درجنبش(بين ماهيت جنبش ومدعيان رهبری آن)،برای ايجاد يگانگی وهم آهنگی بين رهبری وخود جنبش است:خودرهبری. اکنون هم شکاف فوق به عنوان مهمترين معضل جنبش، وهم شکل دادن به شبکه های آلترناتيوبه عنوان ضرورتی حياتی پاسخ به اين معضل، نيازلحظه حاضر برای تداوم وگسترش دامنه کمی وکيفی جنبش و روند انقلابی است.بديهی است که درهمين رابطه تلاش برای دسته بندی وليست کردن مطالبات اصلی(منشورمطالبات پايه ای هم اکنون موجود جنبش)،ايجاد کانون های هم آهنگ کننده وفراخوان دهنده درپيوند با شبکه های واقعی ومجازي، وتقويت رسانه های مستقل اين گفتمان وبهره گيری حداکثر ازامکانات داخل وخارج برای پيشبرداين هدف، ضرورتی درنگ ناپذيراست. وگرنه حتم بداريم که خطربه بادرفتن پتانسيل آزاد شده ويا درشرف آزادشدن جنبش توسط رويکردهائی باافق های محدود وتنگ که بدنبال اهداف ديگری هستند، جدی است. چنانکه ازهم اکنون شاهد نمونه هائی ازآن نظيرصرف اين شوروشوق به وجود آمده پيرامون بزرگداشت برگزاری روزتولد ويا شعارزنده باد اين يا آن رهبروساختن اگرنه خمينی ها که باصطلاح "ماندلاهای جديد" ( درواقع درجهت رهبرسازی) ودادن شعارمعطوف به چهارچوب نظام ومرمت آن بجای شعارهای ساختارشکن وفرارونده وبطورکلی تقليل دادن وتجزيه کردن مطالبات انقلابی واساسی وراهبردی انقلاب مردم به مطالبات خردهستيم.درهرحال ايجاد شبکه های آلترناتيومبرم ترين مساله کنونی است، شبکه هائی که بستر وعناصرمهم واصلی آن فراهم شده است و تأخيردرشکل يابی وبلوربندی آنها موجب خلأی می شود که توسط جريانات اصلاح طلب وسايرموج سواران پرمی می گردد.مردم بايد خلأی را که توسط مبارزات خودآنان بوجودمی آيد بلافاصله ازطريق اقدام های مستقل وارگانها وسازمانی جوشيده ازمتن خود پرکنند.


بهرحال فعال شدن رويکرد اصلاح طلبانه ودرون سيستمی ويا حتی برون سيستمی صرفا معطوف به تغييرچهره ها ونه ريشه های نظام، درشرايطی که جنبش مردم به ديواره های نظام و مرزهای خروج ازآن رسيده است وتحولات شگرف و انقلابی منطقه هم براين رويکرد تأثيرمثبت وشتابنده می گذارد، معنائی جز عروج گفتمان نابهنگامی که زمانش سپری شده،ازطريق موج سواری برروی يک جنبش عميقا ساختارشکن،جهت کسب هژمونی وهدايت آن به سوی باتلاق نيست.مقابله با آن نيزجزازطريق سازمان يابی مستقلانه پايگاه اجتماعی اکثريت بزرگ به گردمطالبات پايه ای خويش وبکارگيری اشکال متنوع و مکمل مبارزاتی نيست.نقد وآگاهی بخشی نسبت به آکسيونيسم آنها پيرامون مطالبات خرد برای تسخير وانحراف اذهان توده ها وجوانان ازمطالبات کلان ونبردهای اساسی عليه نظام حاکم،ازديگرشروط لازم برای پرکردن شکاف موجود بين پايگاه اجتماعی اين اکثريت عظيم وگفتمان وسازمان يابی وحضور باسيمای مستقل و متعلق به خود است.


2011-02-27 08-12-89 http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com



اعدام گل

اسلام سياسی با حقوق مدنی سازگار نيست

The Last Word on Terrorism

درس مردم شجاع اصفهان به مزدوران وحشی25بهمن

به مناسبت موضع گیری جدید و ضد مردمی هاشمی: نگاهی به خدمات بی نظیر هاشمی به مردم و کشور

به مناسبت موضع گیری جدید و ضد مردمی هاشمی: نگاهی به خدمات بی نظیر هاشمی به مردم و کشور

ا- تلاش برای حذف شخصیتهای میانه رو و ملی گراها از فردای پیروزی انقلاب
2- کودتا علیه بنی صدر و جلوگیری از پیروزی سریع ایران در جنگ(با گرفتن دستور بازگشت از خمینی درباره نیروهای واکنش سریع که در آستانه فتح بصره بودند)
3- تلاش برای ادامه پیدا کردن جنگ(که به کشته شدن 400 هزار نفر ایرانی و 1000 میلیارد دلار زیان به اقتصاد کشور شد) برای مهیا کردن فضا برای ادامه حذف مخالفان
4- بازی کردن نقش اساسی در  برکناری آیت الله منتظری از قائم مقامی رهبری
5- به رهبری رسانیدن خامنه ای  وانداختن این حیوان درنده به جان مردم با گفتن دروغ های درباره وصیت خیمنی در این باره(در آن زمان اکثر روحانیون بلند پایه با رهبری خامنه ای- به دلیل کوچک بودن جایگاه او در روحانیت شیعه- مخالف بودند اما هاشمی با لابی گری و دروغ گفتن انان را ناچار به پذیرش کرد)
6- وارد کردن سپاه و ارگانهای نظامی به عرصه اقتصاد در دهه 70
7- و حالا،بعد از تمام گذشتهایی که مردم در این 20 ماهه درباره گذشته کثیف او کردند، اینچنین خنجر را در پشت جنبش فرو می کند. تا درس عبرتی باشد برای ما تا بدانیم در راه آزادی هرگز نمی توان به دشمنان قسم خورده آن دل بست




۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه














فیلمی در جریان روز 25 بهمن از حمله بی رحمانه برخی نیروهای یگان ویژه منتشر گردید که دیوانه وار به مردم معترض و حتی رهگذران حمله ور می شدند و با باطوم آنها را به باد کتک می گرفتند. زمانی که در فیلم منتشره  حرکات وحشیانۀ مامور باطوم به دستی که  به حالتی جنون آمیز به مردم حمله می کرد را دیدم ، با خود گفتم خدایا چه عقده و نفرتی در وجود این فرد است که باعث شده به این مرز جنون برسد و این عقده از کجا میتواند سرچشمه بگیرد؟ 
افرادی  با دقت بسیار خوبی از این صحنه فیلم گرفتند زمانی که این فرد در میان دوستانش کلاهش را از سر بر میدارد برای لحظاتی چهراش مشخص می گردد و از این چهر عکس هایی از نزدیک تهییه کرده اند.پس از گذشت چند روز از 25 بهمن ، امروز عکس هایی در فیس بوک منتشر گردیده بود که به خوبی چهره فردی که دیوانه وار به مردم حمله می کرد را نشان می داد.
 با دیدن عکس ها عرق سردی بر پیشانیم نشست،چون صاحب عکس را به خوبی می شناسم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که بنویسم یا نه، اما با دیدن
چند بار فیلم ضرب و شتم مردم ، مردمی که از ترس این حملات وحشیانه و ضربات باطوم مظلومانه به گوشه ای می خزیدند برآنم داشت تا مشخصات عکسی که مردم خواستار شناساییش شدند را منتشر نمایم.
فردی که در فیلم با لباس کاملا سیاه مشاهده میشود  و وحشیانه مردم را با دو باطوم در دست مورد ضرب و شتم قرار می دهد هادی عسگرزاده نام دارد، هادی متولد 1362 است،ورودی سال 80 به سپاه( نیروی مقاومت ) و از آموزش دیده های دورۀ 11 بود،در رسته تخصصی حفاظت-حراست آموزش دیده  و در دو رشته کشتی و فول کنتاک در مسابقات درون سازمانی صاحب مقام شده بود.نیروی بسیار پر تحرک و بعضا مسئله داری بود، اولین رده ای که به کارگیری شد  یگان رهایی گروگان حفاظت هواپیمایی بود در واقع جزء اولین نیروهای این یگان بود که به همت سرهنگ بیات پایه گذاری شد و بعدها در اختیار حسن زرینی قرار گرفت و واحد چک و خنثی نیز در آن تلفیق شد ، هادی عسگرزاده از لحاظ روحیه و اخلاق بسیار تند خود و خشن بود و در سال 84 به خاطر درگیری فیزیکی  که با یک سرهنگ 2 به نام سعید مزبر داشت  حسابی او را به باد کتک گرفت و به همان دلیل عدم نیازش از آن یگان صادر و در اختیار نمسا قرار گرفته بود. 
در ستاد نمسا نیز چند بار درگیری ایجاد کرده بود و آخرین خبری که داشتم به ناحیه شرق واقع در خیابان اتابک فرستاده شده بود، هادی عسگرزاده تا چند ماه پیش از انتخابات که من کشور را ترک کردم پشت پارک کوثر جنب ورزشگاه متوسلیان به همراه پدر و مادرش زندگی می کرد.
بدون شک بیرون کشیدن این نیروها و به کارگیری افرادی که از لحاظ رفتاری و اخلاقی دچار اشکال و ایراد هستند یک حرکت سازماندهی شده و از پیش تعریف شده است زیرا هر انسانی توان برخورد این چنین وحشیانه ای را با مردم ندارد به همین خاطر نیروهایی را در این شرایط به کارگیری میکنند که از لحاظ اخلاقی تندخو و غیرقابل کنترل باشند.
با دیدن این تصاویر از چند باری که خواسته یا ناخواسته با یکدیگر در جمعی همسفره شدیم برای خودم تاسف خورده و شرمسار شدم.

چهل و پنج ویدیو از تظاهرات مردم ایران (25-11-1389)



40.  http://www.youtube.com/watch?v=CN3AytYnMuw&feature=player_embedded
41. http://www.youtube.com/watch?v=WQXHsMflfrw&feature=player_embedded
42. http://www.youtube.com/watch?v=RuaCATdnmnE&feature=player_embedded
43. http://www.youtube.com/watch?v=5kHZwvxKyPs&feature=player_embedded
44. http://www.youtube.com/watch?v=iV4HootXaRU&feature=player_embedded
45. http://www.youtube.com/watch?v=UeCPRSt2YVI&feature=player_embedded

Parazit 45_0002

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

Ashton: No EU military intervention in Libya

این مزدور را شناسایی کنید

من امیر هستم 22 ساله از تهران. تو 25 بهمن تیر به پام زدن






خارج کشور، پايگاه اصلی سکولارها است

، جمعه‌گردی‌های

اسماعيل نوری‌علا
انتقال فعاليت‌های سياسی اصلاح‌طلبان مذهبی وابسته به “راه سبز اميد” به سرزمين‌های فرا مرز، مهم‌ترين معنايی که می‌تواند داشته باشد پی بردن آنان به صحت اين سخن سکولارهای سبز خارج کشور است که “با انسداد کامل فضای سياسی داخل کشور وظيفه‌ی سخن‌گويی جنبش به خارج منتقل شده است”. اين اصلاح‌طلبان، در واقع، هوشيارانه آمده‌اند تا به اجرايی‌کردن تئوری‌هايی بپردازند که در دو سه سال اخير از جانب سکولارهای خارج کشور مطرح شده‌اند و، طبيعی است که، در مقابله با صاحبان اصلی فکر، هدف کوشش‌شان هم آن باشد که اول آن‌ها را بی‌اعتبار سازند تا سپس خود به “آلترناتيوسازی مذهبی” مطلوب خويش دست بزنند

برای آن کسی که به شتاب پی مقصودی می رود «رسيدن به بن بست» سخت دردآور است. به ايران مان که بنگريم گرفتاری در چنين بن بست دلشکنی را می بينيم. حکومت مذهبی و مخالفان اش در برابر هم صف کشيده اند و بهم دندان نشان می دهند اما هر دو حس می کنند که رابطه شان در تعليق بن بست خانهء محصور مهندس موسوی يخ بسته است.
جانيان اکنون پا به درون خلوت خصوصی خانه های موسوی و کروبی نهاده اند، به اين سودا که با اين عمل جنبش سبز را از نفس می اندازند. غافل از اينکه جنبش سبز در آن خانه ها نيست. آن خانه ها انبارهای باروتی هستند که جرقهء سيگاری می تواند آتشفشانی از خشم را در جنبش سبز جاری در خيابان های ايران جاری سازد؛ انبارهای باروتی نشسته در بن بستی که فقط تيک تاک ساعت انتظار سکوت اش را می شکند. و همين تجربهء بن بست است که بر هر فعال سياسی خارج کشور واجب می کند تا صدا بلند کرده و به حکومت اوباش اخطار کند که هرگونه سوء قصدی به جان آن دو تنی که يک سال پيش صراحتاً به نجات همين حکومت برخاسته بودند تنها تير خلاصی است که به پيشانی خويش شليک می کند.
رفتار حکومت با اينان، بيش از هر عمل ديگری، ماهيت جنايتکارانهء خود حکومت را افشا کرده و درهای هر نوع آشتی را مابين حاکمان و دلسوزان شان بسته است. در اينجا بکار بردن صفت «دلسوز» از جانب من امری عامدانه است. سايت «کلمه» ويراست دوم اعلاميهء هجدهم آقای مهندس موسوی را، که گويا بر اساس اظهار نظرهای بيش از صد تن منقح شده و به امضای آقای مهدی کروبی هم رسيده و در نزذ گردانندگان اين سايت به امانت نهاده شده بوده، در پی حصر خانگی ِ اين دو تن رهبران «راه سبز اميد» منتشر ساخته است؛ يادگاری که در آن آشکارا می توان حرکت صعودی مواضع اين دو تن را ديد، حتی اگر، ديگرباره، اهداف جنبش سبز را با ادبياتی اين چنين توصيف کند:
«جنبش سبز با پای بندی به اصول و ارزش های بنيادين انسانی، اخلاقی، دينی و ايرانی که در فرهنگ اين سرزمين ريشه تنيده اند، خود را منتقد و پالايشگر روند طی شده در نظام جمهوری اسلامی ايران در سال های پس از انقلاب می داند و بر اين اساس، حرکت انتقادی در چارچوب قانون اساسی و احترام به نظر و رأی مردم را وجه همت خويش قرار خواهد داد».
اما من انتشار نسخهء دوم «منشور جنبش سبز» را (با همهء پيشرفت ها و نوآوری های هيچان انگيزش) نوش داروی پس از مرگ سهراب (و البته «ندا») می دانم و اعتقاد دارم که اگر اين منشور (در شکل کنونی خود) در همان تابستان و خزان ۸۸ منتشر شده بود می توانست به جريان مبارزاتی مردم ايران کمکی بسزا کند؛ حال آنکه اکنون داستان مردم و حکومت ديگر از حد و حدود «انتقاد و پالايشگری» و «حرکت انتقادی در چارچوب قانون اساسی» گذشته است و اين سند تنها به درد کسانی می خورد که شتابان به خارج کشور آمده اند تا با موازی سازی های معمول خود «جايگزين اسلامی» ديگری را برای حکومت اسلامی کنونی بوجود آورند.
و، پس، برای کسانی که در يک سال و نيمهء اخير مجدانه کوشيده اند تا نشان دهند که جنبش سبز زنده و سيال است اما جنبشی مذهبی نيست (حتی اگر که دو رهبر مذهبی داشته باشد) و برای بازگرداندن ناممکن ايران به دوران طلائی امام خونريز اسلاميست ها بوجود نيامده، و لازم است که ماهيت واقعی آن هرچه بيشتر آشکار شود تا در زير دست و پای محافظه کاری های طبيعی خواستاران اصلاح طلب حفظ حکومت اسلامی له نشود، نبايد جای تعجبی وجود داشته باشد که ببينند، در همين منشور منقح، متهم به «اعلام مرگ جنبش سبز» و «وابستگی به بيگانگان» شده اند.
«منشور» جديد الانتشار ـ که معلوم نيست پس از حصر خانگی موسوی و کروبی و کوتاه شدن دست های ارتباطی شان با جهان بيرون، دستی هم در آن رفته است و يا می توان آن را سندی معتبر دانست ـ بر مشفقان جنبش سبز سکولار ايران چنين می تازد تا شايد ماهيت آن را منکر و سبزی اش را در تصرف سبزی مذهبی خود درآورد:
«[تظاهرات ۵ بهمن و پس از آن] بر بطلان اين ادعا گواهی داد که نه تنها جنبش نمرده يا بی اثر نشده، بلکه از پيش زنده تر است و می تواند اصول، اهداف، هويت، چشم اندازها و راهکارهای خود را برای مخاطبين و همراهانش روشن کند. همان کلمات ساده و صميمی کافی بود تا نشان دهد که ميزان صحت و سقم ادعاهايی که با برنامه ای حساب شده و با مضمون واحد مرگ يا خاموشی جنبش سبز، از جانب دو جبههء مشخص کودتاگران انتخاباتی و وابستگان به سلطه جويان بيگانه از منافع ملی مردم ايران مطرح می شود، تا چه ميزان است».
و، در ظل اين سخنان، پادوهای نان به نرخ روز خور اصلاح طلبان مذهبی، جنبش سبز سکولار ها را همرديف با جنايتکاران صدر و ذيل حکومت اسلامی، اعلام کنندهء «مرگ جنبش سبز» می دانند! که اکنون بايد قلم در کشند و زبان ببندند چون جاهل های محلهء اصلاح طلبی فرياد برآورده اند که «خفه شويد!».
بدين سان، به حکم قرائنی که توضيح خواهم داد، سکولارهای خارج کشور متهم به اعلام مرگ جنبشی شده اند که يک سال تمام است کوشيده اند زنده بودن و جاری بودن اش را در رودهای گستردهء انديشهء سکولاری به همه گوشزد کنند؛ جنبشی که هنوز خنجر طرح اسب تروای اصلاح طلبان را بر گرده دارد و، عليرغم همهء سرکوب ها، ديگرباره به ميدان در آمده است تا با دهان خونين شعار مرگ بر ديکتاتور را ـ که هم نماد ولی فقيه و هم نمودار کل رژيم اسلامی ست ـ فرياد زند.
باری، هنگامی که جملات منشور مذکور را کنار اين عربده کشی های جاهلان می گذاريم، می بينيم که منظور از «وابستگان به سلطه جويان بيگانه از منافع ملی مردم ايران» همان نيروهای سکولار ـ دموکرات خارج کشورند که، مطابق کليشه های نفرت انگيز و دائی جان ناپلئونی اسلاميست ها، چون در خارج کشور به سر می برند و حاصل رهبری موسوی ـ کروبی را باعث به بن بست کشيده شدن مبارزات می دانند حتماً «به سلطه جويان بيگانه از منافع ملی مردم ايران» وابسته اند.
در واقع، اصلاح طلبان، با اين موضع گيری، نشان داده اند که در بنياد هيچگونه تفاوتی با از خامنه ای گرفته تا حسين شريعتمداری ندارند و، در مبارزات عقيدتی ـ سياسی نيروها، کاملاً آماده اند تا، با دروغ گفتن و برچسب زدن، رقبای احتمالی خود را از ميدان به در کنند و در اين راستا گلوی سکولارهای انحلال طلب را گرفته اند که مسلماً چشم شان به بيگانگانی نيست که برای يک پيت نفت می توانند ملتی را به آتش بکشند.
با اين همه، به نظر من، آرزوی هر سکولار ـ دموکراتی بايد آن باشد که آقايان موسوی و کروبی صدمه ای نبينند و در فضائی بی قيد و شرط بتوانند آزادانه آنچه را که می خواهند بگويند و مردم نيز آزادی گزينش داشته باشند تا معلوم شود که وزن سياسی واقعی نيروهای در گير در معرکه چيست و چه نسبتی با هم دارند.
اما آن تعرض بی پايه و اين ادعای دروغ در مورد سکولارهای خارج کشور، همراه با انتقال فعاليت های سياسی اصلاح طلبان مذهبی وابسته به «راه سبز اميد» به سرزمين های فرا مرز، مهمترين معنائی که می تواند داشته باشد پی بردن آنان به صحت اين سخن سکولارهای سبز خارج کشور است که «با انسداد کامل فضای سياسی داخل کشور وظيفهء سخنگوئی جنبش به خارج منتقل شده است». اين اصلاح طلبان، در واقع، هوشيارانه آمده اند تا به اجرائی کردن تئوری هائی بپردازند که در دو سه سال اخير از جانب سکولارهای خارج کشور مطرح شده اند و، طبيعی است که، در مقابله با صاحبان اصلی فکر، هدف کوشش شان هم آن باشد که اول آنها را بی اعتبار سازند تا سپس خود به «آلترناتيو سازی مذهبی» مطلوب خويش دست بزنند.
بدينسان، صرفنظر از اينکه چه کسانی برای نخستين بار فکر ايجاد يک آلترناتيو سکولار در خارج کشور را مطرح کرده و در مورد تحقق آن اقدام نموده اند، همهء شواهد حاکی از آن است که خانهء در حصار قرار گرفتهء مهندس موسوی در انتهای آن کوچهء بن بست اکنون به نماد پايان مرحلهء مبارزات داخل کشور و پيروی خارج کشور از آنها، و آغاز اقدامات خارج کشوری ها و تکيه کردن داخلی ها بر حمايت های آنان تبديل شده است.
اقدامات حکومت در تحديد ارتباطات آقايان موسوی و کروبی چنان شديد است که در حال حاضر، اگر حصر خانگی آنها به محاکمه و مجازات هم نيانجامد، نمی توان راه خروجی برای آن يافت جز اينکه مبارزات داخل کشور چنان گسترده و عميق شوند که حکومت، در آخرين لحظات سقوط خود، به اين آخرين پناه بيانديشد و غريقانه فکر کند که راز و رمز نجات کشتی حکومت اسلامی از توفانی که مردم بپا کرده اند در انجام کاری نظير همانی است که در افريقای جنوبی رخ داد: رفتن ملتمسانه به سراغ اين دو تن محصور و سپردن دولت، و نه حکومت، به دست آنان. اقدامی که در آخرين لحظه، بنا به تجربه ای که در همين دو ماهه در خاورميانه و شمال آفريقا داشته ايم، تمهيدی است که نمی تواند چاره سازی جدی برای حاکمان مذهبی باشد. حکومت هرچه آنان را بيشتر در حصر خود نگاهدارد مفيديت شان را برای خود بيشتر کاهش داده است. تکرار سناريوی ۲۲ خرداد ۸۸، با اين تفاوت که برندهء انتخابات مهندس موسوی باشد، به حکم قوانين جامعه شناسی و علوم اجتماعی، امری نه حتماً محال اما حتماً ناکارآمد و بی نتيجه است؛ چرا که حکومت مذهبی کنونی، با نشان دادن عملی ِ ماهيت اصلی خود، همهء پل های پشت سرش را خراب کرده است و هر چقدر هم که بماند حکم مريض دم مرگی را خواهد داشت که طبيبان اش می کوشند با انواع داروها و پمپ ها و عمل ها مرگش را به تأخير بياندازند؛ همانگونه که در مرگ خمينی پيش آمد و ده ها طبيب داخلی و فرنگی تنها توانستند چند روزی به عمر نکبت بار او بيافزايند.
در اين ميانه بايد به ياد داشته باشيم که ترکيب جمعيتی خارج کشور همواره و به صورتی دم افزون دارای ماهيتی سکولار بوده است؛ درست به اين خاطر که آحاد اين جمعيت، هر يک به دليلی، از چنگ حکومت مذهبی گريخته اند ـ چه بهائی و يهودی و مسيحی و زرتشتی، چه بی خدا و دهری، و چه نوانديش مذهبی. و اين آخری ها همان هايند که رفته رفته در خاک خارج کشور به اهميت و فوايد داشتن حکومتی سکولار پی می برند و اگر نگرانی از بابت از دست دادن موقعيت هاشان بعنوان «مذهبيون نوانديش خواستار حفظ حکومت اسلامی» در نزد ميزبانان خارجی نبود خيلی راحت تر لنگ می انداختند و دو اصل سکولاريسم و انحلال حکومت مذهبی را می پذيرفتند. اما چه بايد کرد که اين هم واقعيتی است که اين «نوانديشان اسلاميست» اگر در دانشگاه ها و مؤسسات تحقيقاتی فرنگی جا و مقامی دارند علت اش وجود حکومت اسلامی در ايران است و وقتی آن حکومت نباشد اين دستک و دنبک های دانشگاهی هم باد هوا خواهند شد.
در طی سه دههء بلند و صعب، خارج کشور همچون پناهگاهی عمل کرده که سکولارهای گريخته از حکومت اسلامی را در خود جای داده است، بی آنکه اين سکولارها هرگز فرصت آن را يافته باشند تا تشکيلات منسجم سياسی خود را بوجود آورند و بخود همچون يک نيروی سوم سياسی بنگرند که حکومت اسلامی را معاند، و اصلاح طلبی مذهبی را رقيب مخالف، خود می داند.
همين بی اطمينانی از پايگاه و وزن سياسی خويش، موجب آن بوده است که بسياری از نيروهای با ارزش سکولار خارج کشور به اين اعتقاد برسند که آيندهء ايران فقط در داخل کشور روشن می شود و خارج کشوری ها نه حق و نه چاره ای دارند جز اينکه پيرو رهبری داخل باشد. اما اکنون، با حصر بدون پايان آن رهبری، و جداسازی اش از توده های مردم، سکولارهائی که آفريندهء اين نظريه های شکست خورده اند ناگزيرند نخست به وجود بن بستی که در آن گرفتار آمده اند اذعان کنند و سپس برای خروج از آن به چاره جوئی بپردازند.
و براستی اين چاره جوئی چه می تواند باشد جز تلاش برای برپا ساختن بديلی سکولار ـ دموکرات در برابر حکومت اسلامی در خارج کشور؟ ـ بديلی که اگر هم به خاموش شدن تدريجی چراغی گواهی دهد آن چراغ نه از آن جنبش سبز سکولار مردم ايران که در دست رهبری مذهبی مردد آن است.

سخنرانی اشرف دهقانی در چهلمین سالگرد سیاهکل در تورنتو


جمعه ۶ اسفند ۱۳۸۹ - ۲۵ فوريه ۲۰۱۱

فرح طاهری

‍شهروند: در چهلمین سالگرد حماسه سیاهکل، شنبه 5 فوریه 2011، مراسمی در سالن مرکز کامیونیتی تورن هیل از سوی “چریک های فدایی خلق ایران ـ تورنتو” برگزار شد.

می توان گفت برای اولین بار بود که یک گروه چپ مراسمی را برگزار می کرد که در آن بیش از 500 تن (و به گفته ی برگزارکنندگان 700 تن) شرکت کرده بودند. شاید یک دلیل این حضور پر جمعیت، سخنرانی اشرف دهقانی یکی از اعضای اولیه سازمان چریکهای فدایی خلق ايران بود. او نویسنده کتاب معروف “حماسه مقاومت” است که در آن شرح شکنجه های وحشيانه ای که در سال 1350 در زندان های ساواک در حکومت شاه تحمل کرده و همچنین شرح فرار موفقيت آميزش به عنوان یک زن چریک از زندان قصر آمده و در حال حاضر از رهبران “چریک های فدائی خلق ایران” است.


جمعیت کثیری در این مراسم شرکت کرده بودند ـ عکس از بابک آزاد

به محض ورود به سالن، با دیدن عکس های سیاه و سفید جانباختگان این سازمان بر دیوارهای بلند، فضای سال های 57 و 58 برایم زنده شد، نه انگار که 32 سال بر ما گذشته و موی اکثر افراد حاضر در سالن به سپیدی گرائیده. در بین حاضران کمتر چهره ی جوانی دیده می شد. هم نسلان من آمده بودند تا اشرف دهقانی را ببینند، کسی که چهره اش را تا آن زمان ندیده بودند. مسلما فکر نمی کردم باز هم او را با یک عینک آفتابی بزرگ و چفیه ای بر سر و صورت خواهم دید.

البته شما هم که خواننده ی این گزارش هستید، باز چهره ی او را نخواهید دید، زیرا که اجازه عکس گرفتن از مراسم داده نشد، و من مجبور شدم از در و دیوار عکس بگیرم تا بتوانم برای گزارشم استفاده کنم.

پس از نمایش یک اسلایدشو که روایت تصویری بود از سیاهکل و رزمندگان جانباخته ی آن، و ترانه سرود آفتابکاران جنگل با صدای سیمین و ساز شهروز، اشرف دهقانی بر روی صحنه آمد. زنی به ظاهر در دهه ی پنجاه زندگی اش، با موهای مشکی صاف تا روی شانه، جثه ای ظریف، عینکی ذره بینی، کت و شلوار مشکی با بلوزی سفید و شال گردنی قرمز که با صدایی متین و آرام شروع کرد به سخن گفتن.

اعتراف می کنم انتظار داشتم که او با صدایی کوبنده، با مشت های گره کرده و چند شعار حرف هایش را شروع کند، ولی چنین نبود. گویی برای تبلیغ مبارزه ی مسلحانه نمی توان لحنی مهربان و مادرانه داشت.

جمعیت با کف زدن های پیاپی از او استقبال کرد و او در پاسخ گفت: من همواره اعتقاد داشته ام و گفته ام که اين همه احساسات و ابراز محبت های شما، نه احترام به یک شخص بلکه احترام به نفس مقاومت انقلابی، به نفس پايداری در مبارزه بر عليه ظلم و ستم، و احترام به چريک های فدائی خلق و تمام مبارزانی ست که در راه آزادی جان باخته اند.


گروه های موسیقی مختلفی در مراسم سیاهکل شرکت داشتند

او صحبت هایش را با اهمیت سیاهکل شروع کرد و درس هایی که از آن می شود برای شرایط حال آموخت. “ما اگر می بینیم بعد از سیاهکل یک جنبش انقلابی پا گرفت و یکی از درخشان ترین دوران انقلابی را در جامعه ما به وجود آورد، به خاطر موفقیت رفقای اولیه سازمان در تدوین تئوری انقلابی بود که با شرایط جامعه ی ایران انطباق داشت.”

او به چگونگی شکل گیری چریک های فدائی خلق پرداخت که از دو گروه احمدزاده و گروه جنگل تشکیل شده بود.

اشرف دهقانی افزود، در سال 1350 مبانی تئوریک چریک های فدائی خلق در دو اثر رفقا پویان و احمدزاده آمده است. و تأکید کرد، اگر دیروز به نادرست رفیق بیژن جزنی را تئوریسین این سازمان خوانده اند، امروز کار تحریف تاریخ چریک های فدائی خلق به جایی رسیده که برای ایجاد اغتشاش فکری جوانان کنونی به شهید مصطفی شعاعیان هم نسبت نظریه پرداز دهه ی پنجاه را می دهند در حالی که جوانان دهه ی پنجاه از نظرات شعاعیان اصلا اطلاعی نداشتند.

دهقانی با ذکر اینکه “حمید اشرف به او گفته که موسس گروه جنگل رفیق گمنام غفور حسن پور است” در ادامه به مشخصات گروه جنگل پرداخت که آن را از گروه سورکی ـ جزنی ـ ظریفی متمایز می کرد.



دهقانی در ادامه، تأکید کرد که مهم است تاریخ خودمان را درست بشناسیم، تا فریبکاران نتوانند با خلط مسائل گمراهی ایجاد کنند. مثلا، در کتاب دشمن، کتابی که دو سال پیش وزارت اطلاعات علیه چریک های فدائی خلق منتشر کرد، نظراتی که رفیق جزنی چند سال بعد از تشکیل چریک های فدائی خلق در زندان نوشته را به گروه جنگل نسبت داده و بعد با ذکر مغایرت آن نظرات با نظرات احمدزاده، به خیال خودش کشفی کرده و گفته این دوگانگی نهفته در ساختار سازمان بود. در حالی که نظرات رفیق جزنی که در زندان نوشته بود قبلا در خود گروه جزنی هم مطرح نبوده.

دهقانی همچنین به تئوری و تحلیل های چریک های فدائی خلق پرداخت و گفت:

چریک های فدائی خلق تاکید دارند هیچ قیامی در ایران بدون رهبری طبقه ی کارگر آگاه و متشکل به پیروزی نمی رسد. با طرح چنین مسائلی چریک های فدائی خلق گفته اند که نه قیام، بلکه مبارزه مسلحانه توده ای و طولانی استراتژی منطبق با شرایط جامعه ی ایران است، چون این استراتژی فقط جنبه ی نظامی ندارد، بلکه در طی جنگ با دشمن محیطی به وجود می آید که طبقه ی کارگر می تواند متشکل شود همینطور طبقات و اقشار دیگر.

اشرف دهقانی به جنبش زنان در ایران اشاره کرد. از مبارزات زنان دلاور با لباس مردانه در جنبش مشروطه گفت تا زمانی که زنان برای اولین بار با حفظ هویت زنانه شان در قالب چریک های فدائی خلق برای مبارزه به میدان آمدند.

او سپس از چگونگی انحراف سازمان چریک ها از مسیر اصلی در سال های 50 گفت.


دیوارها با عکس های شهدای چریک ها تزئین شده بود

او ضمن نقطه عطف خواندن واقعه سیاهکل، گفت که از سیاهکل نباید تنها حمله تعداد معدودی از انقلابیون به یک پاسگاه ژاندارمری در ذهن بیاید، زیرا حمله به پاسگاه در 19 بهمن صورت گرفت، اما به دلیل اشتباه رفقای ما در به کار گیری سه اصلی که چه گوارا از آن به نام سه اصل طلایی نام برده، که یکی از آنها تحرک مداوم است، و آنها این اصل را رعایت نکردند، بین رفقای ما و نیروهای رژیم از 19 بهمن تا اوایل اسفند درگیری به وجود آمد که باعث شد منطقه میلیتیریزه شود.

دهقانی افزود: بعد از سیاهکل جو و شرایط سیاسی در ایران تغییر می کند. سیاهکل، بن بست مبارزاتی را شکست. اعتصابات کارگری رشد کرد، دانشجویان قهرمانی های قابل تحسینی از خودشان نشان دادند و در میان دهقانان و سایر اقشار این مبارزات رشد کرد.

اشرف دهقانی سپس به ضربه هایی که در اوایل دهه پنجاه به سازمان خورد از جمله دستگیری ها و اعدام ها و همچنین از دستگیری خودش گفت.

سخنران افزود: در تداوم این روند سمبل های مبارزاتی مردم هم به وجود آمدند. انسانها محصول شرایط تاریخی خودشان هستند. دو تن از آن سمبل ها که در دل آن شرایط تاریخی پرورده شده بودند، زنده یادان کرامت دانشیان و خسرو گلسرخی بودند. برخورد انقلابی و شجاعانه ی آنها (در دادگاه ـ بهمن 52) و عکس العمل مثبتی که مردم ایران به آنان نشان دادند، این را به طور کامل آشکار و غیرقابل انکار ثابت کرد که جنبش مسلحانه در دل مردم جا گرفته و مردم از آن حمایت می کنند و از اینجا به بعد ما شاهد بُعد دیگری از رشد مبارزات مردم هستیم.

اشرف دهقانی در جمع بندی کلی خود گفت: اولاً راز ماندگاری سیاهکل و چریک های فدائی خلق در این است که در یک دوره ای به نیازهای مبارزاتی جامعه پاسخ داده بود. و دوم اینکه بقا و رشد استراتژیک سازمان چریک های فدائی خلق می توانست با پراکنده کردن نیروی دشمن و کشاندن مبارزه به روستا تدوین شود، که متاسفانه اینطور نشد و به همین خاطر هم آن موقع که خود توده ها مسلح شدند که در کردستان و ترکمن صحرا می بینیم، که می خواستند انقلاب سال 57 را تداوم دهند، متاسفانه دیگر سازمان چریک های فدائی خلق با رهبری انقلابی وجود نداشت که مبارزات مردم را در جهت خط استراتژیک چریک های فدائی خلق رهبری کند.

دهقانی در پایان در مورد شرایط کنونی گفت و آن را جنبش انقلابی خواند که قبل از هر چیز شدت تضادی را نشان داد که بین اکثریت مردم و مشتی سرمایه دار خارجی و داخلی وجود دارد. او گفت، قبل از خیزش، ماهواره ها مدام تبلیغ می کردند که جوان های الان مثل دهه 50 و 60 نیستند و عقاید لیبرالی دارند و دیگر انقلاب نمی خواهند، در حالی که این جنبش نشان داد که برعکس اولین حرف پیر و جوان در ایران انقلاب است و خواست سرنگونی جمهوری اسلامی و به وجود آوردن یک دنیای نوین خواست اکثریت مردم ایران است. پس هدف از آن تبلیغات فریب مردم بود که مردم به پا نخیزند. در جریان جنبش هم باز زیرکانه تبلیغات را به شکل دیگری به کار بردند و گفتند که ما نمی خواهیم خشونت را در جامعه تبلیغ کنیم. از مردم خواسته میشه که حداکثر به مبارزات مسالمت آمیز دست بزنند. سئوال اصلی این است که آیا جمهوری اسلامی راه و جایی برای مبارزات مسالمت آمیز گذاشته است؟

او نمونه هایی از رفتار سرکوبگرانه رژیم با کارگرانی که برای مزد خودشان تحصن کرده بودند، با دراویش، با مردم در آذربایجان و زنان مثال زد و گفت: اصل حرف کارزار ضدخشونت این است که وضع نکبت بار موجود را بپذیرید، دم برنیاورید، تمکین کنید، به هر خفت و خواری تن دهید، تا مشتی سرمایه دار داخلی و خارجی و وابستگان به رژیم به قیمت فقر و بدبختی و شکنجه و اعدام و جوی های خون در خیابان ها در ناز و نعمت غوطه بخورند.

دهقانی این پرسش را مطرح کرد: آیا جنگیدن برای سرنگونی این رژیم وابسته به امپریالیسم، کم هزینه ترین راه برای رهایی مردم از این جهنم جمهوری اسلامی نیست؟ اولین و مهمترین درس آفتابکاران جنگل این است که قهر ضدانقلابی را تنها می شود با قهر انقلابی پاسخ داد.

رهبر چریک های فدائی خلق در پایان سخنانش با اشاره به اینکه “باید با استفاده از تجربیات گرانبهای آن نسل دید که چه موانعی بر سر راه جنبش مردم قرار دارد” خود پاسخ داد و گفت: در شرایط کنونی مشکل اساسی مردم ما، فقدان رهبری ست. گام اول برای پاسخ دادن به این مسئله ایجاد یک تشکل کمونیستی ست که البته تجربه هم نشان داده که در شرایط دیکتاتوری در ایران یک تشکل انقلابی فقط با توسل به سلاح قادر به حفظ خودش هست و فقط با جنگیدن با رژیم سرکوبگر است که می تواند خودش را به پیشروی مردم تبدیل کند. وظیفه ی ما و همه ی نیروهای انقلابی این است که بکوشیم به ایجاد چنین تشکلی کمک کنیم تا این شعار تحقق پیدا کند”جمهوری اسلامی با هر جناح و دسته، نابود باید گردد”.

اشرف دهقانی در میان تشویق های بسیار حاضران سخنانش را به پایان رساند.

پس از استراحتی کوتاه و پذیرایی، برنامه با دکلمه ای در وصف سیاهکل، پخش ویدیو کلیپ، برنامه های هنری و همچنین شعری از رحیمه توخی شاعر افغان به نام “اعدام” ادامه یافت.

Gaza: The Killing Zone - Israel/Palestine

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

سنادی از شوروی، و یادی از محمدعلی جعفری (یکی از درخشان‌ترین چهره‌های صحنه‌ی تئاتر و سینمای ایران)

ا
اسنادی از شوروی، و یادی از محمدعلی جعفری (یکی از درخشان‌ترین چهره‌های صحنه‌ی تئاتر و سینمای ایران)
شیوا فرهمند راد
میخائیل کروتیخین ‏Mikhail Krutikhin (Михаил Крутихин)، زاده‌ی 1946 تحلیل‌گر و مشاور امور صنایع نفت و ‏گاز و سیاست در روسیه است. او یکی از بنیادگذاران و تحلیل‌گران شرکت مشاوران روس انرجی ‏RusEnergy‏ ‏واقع در مسکو و سردبیر هفته‌نامه‌ی ‏The Russian Energy‏ است. وی پیش‌تر سردبیر ‏Russian Petroleum Investor‏ و عضو تحریریه‌ی ماهنامه‌ی ‏Caspian Investor‏ بوده‌است.‏

در فاصله‌ی سال‌های 1972 و 1992 او کارمند خبرگزاری تاس در شهرهای مسکو، قاهره، دمشق، تهران، و ‏بیروت بود و از خبرنگاری تا مقام ریاست دفتر رسید. پیش از آن او خدمت در ارتش را به عنوان مترجم فارسی در ‏ایران به انجام رسانیده‌بود.

میخائیل کروتیخین دارای دانشنامه‌ی کارشناسی ارشد در رشته‌ی زبان‌های ایرانی از دانشگاه دولتی ‏مسکوست، و سپس در رشته‌ی تاریخ نوین دکترا گرفته‌است. گذشته از زبان مادری خود، روسی، بر زبان‌های ‏انگلیسی و فارسی تسلط دارد و فرانسه و عربی را نیز تا حدودی می‌داند. تخصص وی اکنون امور سرمایه‌گذاری ‏در صنایع نفت و گاز محدوده‌ی جغرافیایی اتحاد شوروی سابق است.‏

خوانندگان فارسی‌زبان پیش‌تر با یکی از مقالات وی آشنا شده‌اند که با عنوان «بار دیگر درباره‌ی "کمک‌های ‏بی‌شائبه به احزاب برادر"» در تاریخ 1 نوامبر 1992 در نشریه‌ی روسی و انگلیسی "اخبار مسکو" درج شد و ‏برگردان فارسی آن اندکی بعد در شماره‌ی 35- 34 نشریه‌ی "راه آزادی" (چاپ خارج) منتشر شد (این نشانی را ببینید).‏

کروتیخین در سال 2001 جستارهایی پیرامون تاریخچه‌ی روابط رهبران اتحاد شوروی با کمونیست‌های ایرانی در ‏سایت "روس انرجی" منتشر کرد (عنوان روسی ‏
Иранские очерки‏). در ماه مه 2009 در جست‌وجوی مطالبی در اینترنت ‏برای تکمیل نوشته‌ای در وبلاگم، نخستین بار به جستارهای میخائیل کروتیخین برخوردم و همه را کپی کردم. ‏اکنون آن نوشته از سایت "روس انرجی" حذف شده و جای دیگری در اینترنت نیز یافت نمی‌شود.‏

نویسنده این روابط را از دیدگاه تاریخچه‌ی سازمان‌های کمونیستی ایران، که مسکو خط مشی خود را از طریق ‏آن‌ها پیش می‌برد، بررسی می‌کند. برای این کار او از اسناد و مدارکی کمک می‌گیرد که پیش‌تر سری بوده‌اند و ‏بخش‌هایی از آن‌ها پیش‌تر هرگز منتشر نشده‌اند. اما گزارش نویسنده از این روابط در سطحی غیر پژوهشگرانه و ‏بیشتر "روزنامه‌ای" و "جنجالی" است. بخش‌های بزرگی از نوشته‌ی او از نظر پی‌جویی حوادث و تعبیر و تفسیر ‏آن‌ها بسیار آشفته و پر از غلط‌های فاحش تاریخی و فاکتوگرافیک است و درست در همان بخش‌ها هیچ سند روسی ‏ارائه نشده و نویسنده از منابع دست دوم و سوم فارسی استفاده کرده‌است.‏

تمامی متن بخش‌هایی از نوشته‌ی کروتیخین را که اسناد روسی در آن نقل شده، تنها برای خود اسناد و نه ‏برای تفسیرهای کروتیخین، به‌زودی منتشر می‌کنم. در این‌جا بخشی را نقل می‌کنم که اسنادی مربوط به ما ‏پناهندگان ایرانی شوروی سابق پس از سال 1361، در آن آمده‌است.‏

یادآوری می‌کنم که متن اصلی نوشته از سال 2001 دست کم به مدت 8 سال در اینترنت در دسترس جهانیان ‏بوده‌است. همه‌ی آن‌چه میان [ ] آمده از من است.‏

اختصارات:‏
ا.ج.ش.س. = اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی
ک.گ.ب. = کمیته‌ی امنیت دولتی
ج.ش.س. = جمهوری شوروی سوسیالیستی
ک.م. = کمیته‌ی مرکزی
ح.ک.ا.ش. = حزب کمونیست اتحاد شوروی

‏***‏
‏«[...] خزانه‌های بسته و حفاظت‌شده‌ی کتابخانه‌ی مسکو یا به‌اصطلاح "خزانه‌ی ویژه"، همچنین بایگانی ‏ک.گ.ب، و مهم‌تر از همه بایگانی شعبه‌ی بین‌المللی کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی [از این پس ‏ک.م. ح.ک.ا.ش.] تنها پس از پایان حکم‌رانی حزب کمونیست در روسیه در دسترس پژوهشگران معمولی و ‏روزنامه‌نگاران قرار گرفت، اما دیرتر آشکار شد که عمر این دسترسی نیز بسیار کوتاه بود.‏

‏[...] فرقه‌ی دموکرات آذربایجان هیچ توجیه قانونی برای فعالیت در خاک شوروی نداشت و هیچ جا به ثبت ‏نرسیده‌بود. این حزب در این‌جا در واقع زیر زمینی بود و اگر اسناد کشف‌‌شده در شعبه‌ی بین‌المللی ک.م. ح.ک.ا.ش. را باور ‏کنیم، زیر "پوشش" کار می‌کرد. در مصوبه‌ی ویژه‌ی نهمین کنفرانس فرقه‌ی دموکرات آذربایجان گفته می‌شود که ‏‏"برای ارتباط با سازمان‌های محلی و نهادهای دولتی ایران" فرقه باید "با نام جمعیت پناهندگان سیاسی ایران" ‏خود را معرفی کند. و نیز "به این منظور کمیته‌ی مرکزی فرقه به نام شورای مرکزی جمعیت، و شورای اجرائی ‏کمیته‌ی مرکزی به نام هیأت مدیره‌ی جمعیت خوانده می‌شوند. همچنین صدر کمیته‌ی مرکزی فرقه هم‌زمان ‏وظیفه‌ی صدارت جمعیت را نیز بر عهده خواهد داشت".‏

شاخه‌ی حزب توده در آذربایجان روزنامه‌ها و مجله‌های خود را در اتحاد شوروی منتشر می‌کرد، کمیته‌هایی در ‏شهرها و روستاها داشت، باشگاه، و سازمان جوانان داشت. از سهم بودجه‌ی دولتی ا.ج.ش.س. برای جمهوری ‏شوروی آذربایجان برای گرداندن فرقه‌ی دموکرات آذربایجان هر سال نزدیک به 700 هزار روبل هزینه می‌شد (بنا ‏بر گواهی صادره از شعبه‌ی بین‌المللی ک.م. ح.ک.ا.ش. در ماه مه 1999 – اردیبهشت 1378). ‏

‏[...] [امور مربوط به پناهندگان ایرانی] با تصمیم بالاترین رهبران حزبی شوروی که "پوشه‌ی ویژه"ای برای امور ‏به‌کلی سری داشتند، تنظیم می‌شد. پاره‌ای از محتویات پوشه در زیر می‌آید:‏

مطابق سند شماره س‌ت-60-20گ‌س (او پ) به تاریخ 13 مه 1982 (23 اردیبهشت 1361)، فدراسیون ‏جمعیت‌های صلیب سرخ و حلال احمر ا.ج.ش.س. مأموریت یافت که در همکاری با دولت‌های محلی "در ‏آذربایجان و ترکمنستان مراکز ویژه‌ای برای پذیرش فراریان [ایرانی] و جابه‌جایی بعدی آن‌ها در جمهوری‌های ‏آسیای میانه و قفقاز ایجاد کنند".‏

سند شماره پ-42/110 به تاریخ 17 ژوئن 1983 (27 خرداد 1362) رهنمود می‌داد که "نیروهای مرزبانی، ‏ک.گ.ب. و کمیته‌های امنیت دولتی جمهوری‌های شوروی سوسیالیستی ارمنستان، آذربایجان، و ترکمنستان ‏اعضای حزب توده ایران، سازمان فدائیان (اکثریت) و دیگر سازمان‌های مترقی ایران را که از مرز به ا.ج.ش.س. ‏وارد می‌شوند پس از تدابیر امنیتی لازم، برای جابه‌جایی در اختیار کمیته‌ی مرکزی احزاب کمونیست ارمنستان، ‏آذربایجان، و ترکمنستان قرار دهند".‏

سند شماره س‌ت-81/113 گ‌س (او پ) به تاریخ ژوئیه 1983 (تیر 1362):‏

"اعمال نظارت بر اجرای درست تدابیر لازم در ورود و جابه‌جایی ایرانیان به محل سکونت‌شان ‏می‌بایست به عهده‌ی وزارت کشور [امور داخله] ج.ش.س. بلاروس و ج.ش.س. ازبکستان ‏گذاشته‌شود، و عملیات ضد جاسوسی برای کشف و خنثی‌سازی عملیات خصمانه‌ی احتمالی ‏از جانب دشمن با به‌کار گرفتن مهاجران ایرانی نیز بایست بر عهده‌ی کمیته‌های امنیت دولتی ‏جمهوری‌های نامبرده نهاده شود". "کمیته‌ی اجرائی فدراسیون جمعیت‌های صلیب سرخ و حلال ‏احمر ا.ج.ش.س. توجیه شود که در توافق با ک.گ.ب. ا.ج.ش.س. انتقال مهاجران ایرانی از ‏مناطق مرزی به محل اسکان‌شان را به شکل مخفی صورت دهند".‏

سند شماره پ 29/127 به تاریخ 29 سپتامبر 1983 (7 مهر 1362):‏

"در حال حاضر شهروندان ایرانی در اغلب موارد در جست‌وجوی زندگی بهتر از مرز عبور می‌کنند. ‏تدابیر امنیتی ارتباط آنان با حزب توده و سازمان فدائیان (اکثریت) را تأیید نمی‌کند... جا دارد که ‏هدفمندانه و با الک کردن بیشتر به فراریان از ایران برخورد شود".‏

سند شماره پ 41/143 به تاریخ ژانویه 1984 (دی 1362):‏

"تداوم پذیرش مهاجران از ایران به ا.ج.ش.س. نامطلوب است، هم به دلیل عوارض احتمالی در ‏زمینه‌ی سیاسی، و هم از این رو که پذیرش و اسکان آنان در بر دارنده‌ی مشکلات جدی‌ست... ‏از این پس فقط به کارکنان کادر حزب توده و سازمان فدائیان (اکثریت) پناهندگی و درجه‌ی مهاجر ‏سیاسی داده‌شود و به اعضای عادی این دو سازمان تنها اجازه‌ی اقامت در ا.ج.ش.س. تعلق ‏گیرد".‏

سند شماره پ 108/154 به تاریخ 18 آوریل 1984 (29 فروردین 1363):‏

‏"محدودیت کامل در پذیرش فراریان از ایران به ا.ج.ش.س. اعمال شود. در موارد استثنایی ‏می‌توان فقط کارکنان کادر حزب توده، سازمان فدائیان (اکثریت)... را پذیرفت. پذیرش یا رد آنان ‏تنها می‌تواند با قضاوت رهبری حزب توده و سازمان فدائیان صورت گیرد".‏

‏"اگر تعلق حزبی و چه‌گونگی عبور ایرانیان ساکن اردوگاه‌های موقت جای شک و تردید ‏داشته‌باشد... بایست به شکل ساده، و در صورت لزوم با روال رسمی، به ایران بازگردانده ‏شوند".‏

‏"از شعبه‌ی بین‌المللی ک.م. ح.ک.ا.ش. خواسته‌شود که به ک.م. حزب توده و ک.م. سازمان ‏فدائیان (اکثریت) اطلاع دهند که در آینده طرف شوروی اعضای حزب و فدائیان را که از ایران ‏می‌گریزند، نخواهد پذیرفت، به استثنای آن عده از کارکنان کادر این سازمان‌ها که خطر ‏بلاواسطه‌ی سرکوب از سوی رژیم ایران تهدیدشان می‌کند و رهبری حزب و فدائیان در هر مورد ‏جداگانه می‌توانند بر این امر گواهی دهند. باقی فراریان به ایران بازگردانده می‌شوند.‏

ک.گ.ب. ا.ج.ش.س.، وزارت کشور ا.ج.ش.س.، کمیته‌ی اجرائی فدراسیون جمعیت‌های صلیب ‏سرخ و حلال احمر ا.ج.ش.س. در موافقت با ک.م. حزب کمونیست آذربایجان، بلاروس، ‏ازبکستان، و ترکمنستان برای سازماندهی و تهیه‌ی گزارش مستند خروج آن عده از فراریان از ‏ایران به شوروی که حکم اخراجشان صادر می‌شود، تدابیری اتخاذ کنند.‏

در مورد آن عده از فراریان ایرانی که تعلق حزبی یا چه‌گونگی عبورشان جای تردید دارد، برای ‏اخراج ساده، یا در صورت لزوم اخراج رسمی آنان از محدوده‌ی ا.ج.ش.س.، ک.گ.ب. ا.ج.ش.س. ‏تدابیری اتخاذ کند.‏

از ک.م. حزب کمونیست آذربایجان خواسته‌شود که همه‌ی فراریان از ایران را که در ج.ش.س. ‏آذربایجان حضور دارند و از بررسی‌ها عبور کرده‌اند، در همین جمهوری اسکان دهد".‏

این چنین الک کردن سخت‌گیرانه‌ی فراریان بارها به اشتباهاتی غم‌انگیز انجامید. برای نمونه در 22 آوریل 1986 (2 ‏اردیبهشت 1365) در پاسگاه مرزبانی شماره 13 منطقه‌ی لنکران در آذربایجان، محمدعلی جعفری، غ.آ. [؟] ‏دلیری و دختر چهارساله‌ای را همراه با آنان، هنگام عبور از مرز بازداشت کردند. آنان خود را عضو حزب توده ‏معرفی کردند و گفتند که با موافقت رهبران حزب که در اروپای غربی اقامت دارند از مرز عبور کرده‌اند. اما صدر ‏حزب توده در باکو، یعنی همان لاهرودی، از تأیید چنین موافقتی سر باز زد، و دو فراری بزرگسال را به ایران ‏بازگرداندند (همچنان به‌شکل غیر قانونی، بدون اطلاع دادن به دولت ایران). با این‌همه دخترک را به والدینش که ‏کاشف به عمل آمد در شهر مینسک هستند، تحویل دادند.‏

چهار ماه پس از آن جعفری [بازیگر سرشناس تئاتر و سینما] در تهران درگذشت، و سفارت شوروی در پاریس ناگزیر ‏شد که از بیوه‌ی او که در فرانسه سکونت داشت، عذرخواهی کند. متن عذرخواهی را شعبه‌ی بین‌المللی با ‏موافقت ای. مارکه‌لوف ‏
Markelov‏ جانشین صدر ک.گ.ب. تهیه کرد و به تصمیم او آن را در دبیرخانه‌ی ک.م. ‏ح.ک.ا.ش. به شماره‌ی س‌ت-13/82گ‌س به تاریخ 6 آوریل 1988 (17 فروردین 1367) به ثبت رساندند، زیرا ‏بیوه‌ی جعفری شکایت از رفتار مرزبانان را خطاب به شخص میخائیل گارباچوف نوشته‌بود.»‏

‏***‏
محمدعلی جعفری (؟ - مهر 1365) یکی از درخشان‌ترین چهره‌های صحنه‌ی تئاتر و سینمای ایران، از هوادران ‏نامدار حزب توده ایران در دهه‌های 1320 و 1330 و پس از انقلاب، عضو "شورای نویسندگان و هنرمندان ایران"، ‏در اردیبهشت 1362 دستگیر شد و نزدیک دو سال در زندان‌های جمهوری اسلامی به‌سر برد. اخراج او از شوروی ‏و بازگرداندن او خبری بسیار تکان‌دهنده برای ما بود که البته مطابق معمول بسیار دیر به ما رسید. اما این اقدام ‏باعث شد که در نزد بسیاری از افراد ساکن مینسک واپسین توهم‌ها نسبت به سلامت نفس باند رهبری حزب ‏از میان برود و واپسین دیوارها فرو ریزد. این برای ما نشانه‌ای از اوج فرومایگی رهبران حزب بود.‏

جعفری را نخستین بار در اوان نوجوانی در فیلم "مرفین، آفت زندگی" دیده‌بودم که پدرم ما را به دیدن آن به ‏سینما برده‌بود. بازی جعفری چنان تأثیری بر من نهاد که همان‌جا در تاریکی سینما با خود عهد بستم که هرگز به ‏هیچ چیزی معتاد نشوم. باری دیگر جعفری را، در همان سال‌های نوجوانی، در گرمای شدید تابستان سینمایی ‏در بندر پهلوی و در فیلم "زشت و زیبا" به سازندگی رحیم روشنیان (برادر محمد شورشیان و اکبر شاندرمنی، سه برادر با سه نام خانوادگی) ‏دیدم.‏

تصمیم لاهرودی برای "عدم شناسایی" و بازگرداندن جعفری را اغلب به حساب انتقام‌جویی می‌گذارند، زیرا گویا ‏پسر جعفری در پاریس از نوشته‌ها و اقدامات گروه سه‌نفره‌ی بابک امیر خسروی، فریدون آذرنور، و فرهاد فرجاد، ‏که بر ضد باند خاوری، صفری، و لاهرودی به پا خاسته‌بودند، پشتیبانی کرده‌بود. من اما می‌خواهم در این آگاهی ‏لاهرودی تردید کنم: او خیلی ساده هیچ نمی‌دانست جعفری کیست. امیرعلی لاهرودی نوجوانی 17 ساله از ‏روستای لاهرود (لاری) سر راه اردبیل به مشگین‌شهر بود که در سال 1325 ایران را ترک کرد. او هرگز، حتی پس ‏از انقلاب به کشور باز نگشت، و با محدودیت رسانه‌ها در آن دوران، و با محدودیت مضاعف پشت پرده‌ی آهنین ‏شوروی، و نداشتن ذوق و کنجکاوی شخصی برای دانستن و خبر گرفتن از آن‌چه در ایران می‌گذشت، ‏طبیعی‌ست که هیچ نمی‌دانست محمدعلی جعفری کیست.‏

در همان ماه‌هایی که جعفری پس از اخراج از شوروی در کرج با مرگ دست‌به‌گریبان بود، و ده ماه پس از ‏درگذشت غلامحسین ساعدی در پاریس، برای کاری (که داستانش را خواهم نوشت) از مینسک به باکو ‏رفته‌بودم و گذارم به دفتر "جمعیت پناهندگان سیاسی ایران" یا همان دفتر فرقه افتاد. نمی‌دانم چه کسی و ‏چه‌گونه به گوش صابر امیروف مدیر روزنامه‌ی "آذربایجان" نشریه‌ی فرقه رسانده‌بود که گویا من اهل کتاب هستم. ‏از آستانه‌ی در اتاق او می‌گذشتم که مرا (که هیچ آشنایی با او نداشتم) صدا زد و گفت: "رفیق!... این ساعدی ‏که می‌گویند این روزها [!!] مرده، کیست؟ چه جور نویسنده‌ای و چه جور آدمی بود؟ ... ما باید اعتراف کنیم که از ‏ادبیات و هنر امروز ایران هیچ چیز نمی‌دانیم و شما که تازه آمده‌اید ["تازه" یعنی بیش از سه سال پیش!] فکر ‏کردم شاید ساعدی را بشناسید! ... راستی، از صمد بهرنگی چیزی ندارید که ما بخوانیم؟"‏

چه می‌گفتم؟ چه فکر می‌کردم؟
لاهرودی در بی‌اطلاعی هیچ دست کمی از امیروف نداشت.
منبع: http://shivaf.blogspot.com/