نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

حمص كرم الزيتون قصف الدبابات على المنازل وتصاعد الدخان 17 9

تـرانه طنين انقلاب خلقهاي محروم برخيزيد

Global Revolution Wall Street Occupation

Bookmark and Share
Global Revolution
Wall Street Occupation
This channel will feature live streams from global non violent revolution spreading across the globe, with the first broadcasts from Wall Street Occupation in NYC that will start on Saturday, September 17, 2011. The channel will also feature live stream from solidarity protests and events in Spain, Greece, France, Belgium, Iceland and other places around the globe.
Posted September 17, 2011
Wall Street Protest Begins, With Demonstrators Blocked


September 17, 2011 -- "NYTimes Blog
" -- Protestors gathered in Lower Manhattan for what they called a Day of Action Against Global Capital.Robert Stolarik for The New York TimesProtestors gathered in lower Manhattan for what they called a Day of Action Against Global Capital.

For months the protesters had planned to descend on Wall Street on a Saturday and occupy parts of it as an expression of anger over a financial system that they said favors the rich and powerful at the expense of ordinary citizens.,

As it turned out, the demonstrators found much of their target off limits on Saturday as the city shut down sections of Wall Street near the New York Stock Exchange and Federal Hall well before their arrival.
By 10:00 a.m., metal barricades manned by uniformed police officers ringed the blocks of Wall Street between Broadway and William Street to the east.
Organizers, promoters and supporters called the day, which had been widely touted on Twitter and other social media sites, simply September 17. Some referred to it as the United States Day of Rage, an apparent reference to a series of disruptive protests against the Vietnam War held in Chicago in 1969.
The idea, according to some organizers, was to camp out on or near Wall Street for weeks or even months to replicate the kind, if not the scale, of protests that erupted earlier this year in places as varied as Egypt, Spain and Israel.
Bill Steyert, 68, who lives in Forest Hills, Queens, stood near the barricades at Wall Street and Broadway and shouted, “Shut down Wall Street, twelve noon, you’re all invited,” as tourists gazed quizzically at him.
Talking to a reporter, Mr. Steyert elaborated: “You need a scorecard to keep track of all the things that corporations have done that are bad for this country.”
Nearby, Micah Chamberlain, a 23-year-old line cook from Columbus, Ohio, held up a sign reading “End the Oligarchy” and said he had hitchhiked to New York to participate in the protest.
“There are millions of people in this county without jobs,” he said.
“And 1 percent of the people have 99 percent of the money.”

Throughout the afternoon hundreds of demonstrators gathered in parks and plazas in Lower Manhattan. They milled, held teach-ins, engaged in discussion and debate and in some instances embarked on marches through the streets and sidewalks, brandishing signs with messages like “Democracy Not Corporatization” or “Revoke Corporate Personhood.”
Organizers said the rally was meant to be diverse, and not all of the participants were on the left. Followers of the right-wing figure Lyndon LaRouche formed a choir near Bowling Green and sang “The Star Spangled Banner” and “The Battle Hymn of the Republic.” Nearby, anarchists holding a red and black flag carried knapsacks, sleeping bags and tents.
At one point in the early afternoon, dozens of protesters marched in a circle around the famous bronze sculpture of a bull on lower Broadway. Among them was Dave Woessner, 31, a student at the Harvard Divinity School, who had traveled to New York with several fellow students.
“When you idealize financial markets as salvific you embrace the idea that profit is all that matters,” he said. “You start thinking only as yourself.”
A few minutes later about 15 people briefly sat down on a sidewalk on Broadway, leaning against a metal barricade that blocked access to Wall Street. For a moment things grew tense as officers converged and a police chief shoved a newspaper photographer from behind.
After a police lieutenant used a megaphone to tell those sitting on the sidewalk that they were subject to arrest the protesters got up and marched south.
Paul J. Browne, the Police Department’s chief spokesman, said no permits had been sought for the demonstration but plans for it “were well known publicly.

Wall Street Occupation    :   Information Clearing House News

دفاعیات هیلا صدیقی ـ سرگذشتی پُِِر از تلاش ها و خدمت های وطن پرستانه

sadighi_hila_110918زنان ایران/ دو روز پیش از برگزاری دادگاهم به نزدیک ترین دوستم می گفتم بعد از بیست و پنجم ،حکم دادگاه هرچه باشد می خواهم به زندگی عادی برگردم و دوباره خودم باشم . دوباره فعالیت هایم را از سر بگیرم و با شعر و هنر و زندگی آشتی کنم.یک ماه از برگزاری دادگاهم می گذرد و با پایان مهلت اعتراض حکمم قطعی شده است . مهم نیست برایم که نتیجه چه بود . هرچه هست احساس خوبی دارم. درست مثل مسافری که بعد از یک راه طولاتی به استراحتگاهی رسیده است . دو سال و اندی می گذرد از آغاز این روزگار ناگهان رسیده از راه … و من کتاب کتاب حرف ناگفته دارم در دل . باید نفسی تازه کنم . باید دوباره خودم باشم . دلم برای خودم تنگ شده است . خیلی تنگ . خاطراتم ، کودکی هایم ، نوجوانی هایم و آرزوهای قدیمی ام از من دور شده اند . خیلی دور. و حال و احوالم پریشان و آشفته است . به آشفتگی همین نوشته که سر و ته ندارد.
چند روزی با خودم کلنجار می رفتم تا دفاعیه را بنویسم . دو سه هفته می گذشت و دریغ از یک خط . فقط مثل قراری که آویزان ذهن می شود ۳هفته کامل با مغزم به این سو و آن سو کشانیده می شد. نوشتنم نمی آمد از بس در طول ماههای قبل ، تمام این حرفها را در بازجویی ها و بازپرسی ها تکرار کرده بودم… حرف زیادی هم برای گفتن نبود . اتفاق پیچیده ای نیفتاده بود . شعر سروده بودم . از درد مردم . از دلتنگی یک نسل . از آنچه بر سرمان آمده بود . قلم که به دست می گرفتم چیزی جز شرح سرگذشت نمی آمد در ذهنم . سرگذشتی که پر بود از تلاش ها و خدمت های وطن پرستانه . همه را می نوشتم و در آخر اضافه می کردم ، مگر نظام دغدغه ای جز آبادی و آبروی این سرزمین دارد که میهن دوستی مرا تبلیغ علیه نظام تلقی می کند ؟
باز از نو شروع به نوشتن می کنم . شاید اینبار به جای شرح سرگذشت ، چیزی شبیه به دفاعیه بنویسم اما بی فایده است . آنچه می نویسم دلنوشته است نه دفاعیه. انگار نه انگار که خودم حقوق خوانده ام. شب آخر تصمیم می گیرم بدون دفاعیه بروم در دادگاه و همان جا هر چه از دل برآمد بازگو کنم .
صبح سه شنبه خیلی زود از راه می رسد. تمام روزهای گذشته را اطرافیانم گمان می کردند مثل همیشه تظاهر به آرامش میکنم. اما اینبار تظاهری در کار نبود. مدت هاست که دیگر این احضارها و رفت و آمد ها بی قرارم نمی کند. آرامش در اعماق وجودم است . خانواده ام ، مادر بزرگم و خواهرش که من او را همیشه خاله خود می دانم و عزیزترین دوستی که سالهاست وفاداری و دوستی اش را به من ثابت کرده توی سالن ورودی دادگاه ، طبقه همکف ، کنارم هستند و با چشمان نگرانشان مرا بدرقه می کنند . و می دانم قطار قطار هم دعای خیر به همراه دارم . در راه پله های دادگاه انقلاب من می مانم و وکیلم آقای محمدلو و دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم جز اینکه دوست دارم به زندگی عادی خودم برگردم . هرچند باور ندارم که حالاحالا ها بتوانم شخصی هایم را شخصی زندگی کنم و در خلوت . باور ندارم تلفنی صحبت کنم که نفر سومی شنونده نباشد و جایی بروم که کنترل دیگران همراهی ام نکند. صبح روز پنجشنبه ای که به خانه ما آمدند و من ، گیج و خواب آلود فقط تماشا می کردم که تمام وسائل شخصی ام از دفترها و دست نوشته ها و سررسید های قدیمی گرفته تا سی دی ها و کیس کامپیوتر و هارددیسک و گوشی مبایل و غیره را ضبظ می کردند و با خود می بردند ، من به دست نوشته های دوران نوجوانی ام می اندیشیدم که زمزمه های فکری دختر دوازده سیزده ساله ای بود که حتی به مادرش اجازه خواندن آنها را نداده بود و حالا غریبه ها می بردند تا خط به خطش را بخوانند و همان روز اول بازجویی به زبان بیاورند که صحبت هایم را شنیده اند و شخصی ترین هایم را می دانند . هرچند ترسی از آنچه زندگی کرده ام نداشتم و جز اینکه نامحرم به حریم خصوصی ام سرکشیده است ملالی نبود که آنهم عادت میشود مثل بقیه چیزها…
۲۰ آذر ۸۹ از در ساختمان اطلاعات که وارد می شدم، گمان می کردم شاید مدتی آسمان بیرون را نبینم . آنروز هم احساس خوبی داشتم . یک سال و نیم تمام با هیجان و انتظار از راه رسیدن این روزها زندگی کرده بودم . از همان شب لعنتی ۲۲ خرداد که ورق زندگی برگشت ، وحشت و گریز و خانه به دوشی سرفصل های زندگیم شده بود . جایی ساکن شده بودیم که هیچ کس آدرس و شماره تماسی از ما نداشت . هرچند روز یکبار با تماس و مراجعه به منزل پدربزرگ و مادربزرگم سراغم را از خانه آنها می گرفتند و دلشان را می لرزاندند. همان روزها که خیلی ها مشغول تجربه کردن انفرادی های طولانی مدت بودند و از یک شب پر شور ستادی ناگهان به شبهای حبس و بازجویی منتقل شده بودند ، با چشمان بسته ، گیج و منگ از اینکه چه اتفاقی افتاده ، امثال من این بیرون فرصت داشتیم خود را برای همه چیز آماده کنیم وطعم این وحشت را آرم آرام ، مزه کنیم . نیمه شب از خواب بیدار شویم و عزیزانمان را یک دل سیر وقتی در خوابند تماشا کنیم و عمیق به آنچه در کمینمان نشسته است بیندیشیم. دادگاه ها را میخکوب و مبهوت از تلویزیون تماشا کنیم و هی بغض هایمان را فروخوریم و برای وجدانمان چاره ای بیندیشیم. روز و شب به آن دختران بی گناه و پراحساس که تمام گناهشان خریدن شالهای سبز برای بچه های ستاد بود و نوشتن جملات پر احساس برای بروشورها و سرود خواندن در استادیوم آزادی بیندیشیدم که حالا آن روح پر ظرافت و حساسشان با این انفرادی ها و وحشت های ناگهانی چه میکند! آنروزها زمین و زمان نا امن بود برایم . آنروزها ترس ، جان می داد در وجودم . از آسفالت زیر پا گرفته تا درختان خیابان و تیرچراغ برق ، همه چیز بوی تعقیب و گریز می داد . آنروزها دلتنگی هایم ، حرف هایم ، دردهایم همه شعر می شد و بی اعتنا به تمام سایه هایی که به دنبالم بودند روی سن می آمد وفریاد می شد تا به گوش همگان برسد .
زمان زیادی از اسباب کشی به خانه جدید و پایان دربه دری هایمان نگذشته بود که ساعت هفت و نیم صبح یک پنجشنبه صدای اعتراض مادرم درفضای خانه پیچید و مرا از خواب بیدار کرد . یک زن با چادر سیاه ، پشت در اتاق خوابم بود و سه مرد کمی عقب تر به دنبالش… اما آنروز هم آرام بودم . چرا که یک سال و نیم تمام با انتظار این لحظه دست و پنجه نرم کرده بودم . پیش از ما دوستانمان رنج انفرادی و بازجویی و حکم های سنگین را به دوش کشیده بودند و ما را برای این روزها آماده کرده بودند …
پشت در ساختمان اطلاعات با خیلی چیزها و با مادرم خداحافظی کرده بودم و هزاربار پیش از آن با هم تمرین کرده بودیم که چطور باید رفتار کنیم و چقدر باید صبور و قوی باشیم . و او هزار بار به من قول داده بود که در صورت نیامدنم بی قراری نکند و پایداری اش را لحظه ای از دست ندهد …
ساعت ۹ صبح وارد اتاق بازجویی می شوم و غروب برمی گردم بیرون. مادر و خواهرم تمام روز را داخل ماشین در انتظار من گذرانده اند . بغض های شکسته شان به استقبالم می آید و اشک های مادرم سیل میشود و آغوشش محکم. هق هق گریه هایش که شانه هایم را تکان می دهد تازه می فهمم مادران را چه به اینطور قول دادن ها! … یاد مادرانی که فرزندانشان برای همیشه رفتند دوباره شرمگینم میکند . وقتی صورت مادر من ظرف یک روز اینطور آشفته و بی رمق می شود ، مادر سهراب چه بر سرش آمد وقتی ۲۶ روز تمام پشت درهای زندان به دنبال جگرگوشه اش می گشت ! و او را چه شد وقتی به جای آن پسر رعنا پیکر بی جان فرزندش را در آغوش کشید! یکبار با او تلفنی صحبت کرده ام . همان طور صبور و مقاوم بود و با صدایی گرم و صمیمی از من تشکر میکرد که برای بچه هایشان شعر سروده ام !!! از من بزدل ، که شهامت دیدار با چنین مادری را نداشتم که ترسیدم در برابرش اشک هایم سیل شود و شرمنده صبوری اش باشم و حرفی ندارم جز اینکه بگویم باید از پیش خود را آماده می کردم تا طاقت رودررویی با چون تویی را داشته باشم . تویی که از من بابت شعر تشکر می کنی ، من در برابرت باید چه کنم که عزیزترینت را قربانی داده ای …
درهمان زمان کوتاه که راه پله های دادگاه را بالا می روم همه این تصاویر از مقابل چشمانم می گذرد . از روزها و هفته های متوالی بازجویی در اطلاعات گرفته تا بازپرسی و تفهیم اتهام در اوین و آزادی با سند و حالا شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب. و من که روزی در رشته حقوق تحصیل می کردم تا برای مردم احقاق حق کنم ، می رفتم تا خود روی صندلی متهم بنشینم.
قاضی پشت میزش نشسته است . نمی دانم شاید حکم از اول مشخص باشد اما هرچه هست من آمده ام تا حرف هایم را بگویم . پیش از این که او قاضی باشد و من متهم ، با خود می اندیشم که هر دو انسانیم و هر دو هموطن . حتی اگر او دنیا دنیا از تفکر من دور باشد. نفس عمیقی می کشم تا دلم از هر احساس منفی و تلخی خالی شود. نمی خواهم کینه ، لحظه ای در من شکل بگیرد. این همان اصلی ست که در برابر بازجوها هم رعایت می کردم. خوب می دانستم که ما هرگز نمی توانیم یکدیگر را اصلاح کنیم . نه او مرا ونه من او را . هر دو باید اول خودمان را اصلاح می کردیم تا ظرفیت شنیدن نظر مخالف را داشته باشیم. روزهای متوالی با دنیایی از اختلاف نظرها در برابر هم نشستیم و ساعت ها مکالمه کردیم . اما شاید همان تلاش من برای کینه سوزی به جای کینه توزی بود که سبب شد روزی یکی از بازجوها اعتراف کند که مرا یک وطن پرست واقعی شناخته است . حالا در مقابلم قاضی نشسته و من از او و اختیاراتش ترسی ندارم .از محاکمه و مجازات و زندان و انفرادی هم نمی ترسم . نه از او نه از بازجوها و نه از هیچ تهدید و ارعابی … شاید نمی دانند که شاعران در عشق بازی دیوانه اند . ترس من از حاکمان این سرزمین نیست . ترس من از فرهنگ حاکم بر این سرزمین است. دغدغه من نه سیاست است نه سرکار آمدن حزب یا جناح خاصی. دغدغه من آبادی این سرزمین است . و این سرزمین را برای آرامش و آزادی مردمش می خواهم که هر سرزمینی بدون مردمش یک خاک مرده و بی ارزش است. برای همین از کینه ها و انتقام جویی ها می ترسم. از عمیق تر شدن این شکاف ها ، از همسایه ستیزی ازخود رایی می ترسم. تاریخ خود را دوباره تکرار می کند شاید به همین خاطر پیش بینی آینده ایران کار سختی نیست آنچه قابل پیشگیری ست ، نه تکرار تاریخ که ریشه دار شدن فرهنگ هاست .
قاضی همان اول آب پاکی را روی دستمان می ریزد و می گوید ارتکاب جرم برای ما محرز است . برگه را می دهد تا دفاعیاتم را بنویسم و من باز می نویسم آنچه را که باید. حتی اگر مطمئن باشم هیچ تاثیری ندارد . در آن میان قاضی با وکیلم هم صحبت می شود و می گوید جالب اینجاست که نود درصد متهمین سیاسی مجرد هستند . با خودم می گویم خیلی از آنهایی هم که متاهل بودند بعد از این ماجراها مجرد شدند. دوست دارم به او بگویم آیا چیزی می دانید از طلاق های سیاسی و یا طلاق هایی که فرآیند روزهای تعقیب و گریز و زندان بود ؟ دوست دارم به او بگویم ما هم عاشقانه داریم ، زندگی داریم ، آرزو داریم . میان تمام دغدغه های شخصی و تفکر سازندگی ایران ، قرار بود سیاست تنها میهمان برخی از روزهای زندگیمان باشد که چنین شد . دوست دارم سر از روی برگه بلند کنم و بگویم آقای قاضی ( درد عشقی کشیدم که مپرس ) تا گمان نکند ما آرزوهای خاک خورده و دردهای شخصی نداریم . اما سکوت می کنم و به نوشتن ادامه می دهم :
( جناب آقای قاضی
لازم به ذکر می دانم از دو سال گذشته که مسیر عادی زندگی من دستخوش تحولات اجتماعی دچار تغییرات و توقفات بسیاری شده است که از جمله آن اینکه از ادامه تحصیل بازمانده ام و یک سال هست که شغل خود را از دست داده ام ، فعالیت های انجمن نیستان را متوقف کرده ام و هیچ گونه فعالیت اجتماعی و هنری نداشته ام و نزدیک به یک سال است که مرتب در رفت و آمد احضارها و عبور از مراحل قانونی هستم وتحولات بسیاردیگری که جایی برای بحث در این جلسه ندارد …
پس از آنکه نزد بسیاری از هموطنانم شناخته شدم از سر احساس مسئولیت معنوی ، با وجود فرصت های مختلف، هیچ گونه فعالیت یا همکاری هنری ، فرهنگی و اجتماعی که جنبه مالی یا تجاری داشته باشد انجام نداده ام و به طور کلی در ۲ سال گذشته ریالی از راه شعر و هنر و فرصت های پس از کسب مخاطب به دست نیاورده ام . پیش از ممنوع الخروج شدن هم با وجود موقعیت های تحصیلی و شغلی مناسب در بیرون از این مرزها حتی فکر رفتن و عافیت طلبی از سرم عبور نکرد تا مبادا شبهه موج سواری و فرصت طلبی در ذهن کسی ایجاد شود و باورها و دغدغه های قلبی و انسانی من مورد اتهام منفعت طلبی و قضاوت های نادرست قرار بگیرد. تا بتوانم امروز که بعد از دو سال در محضر این دادگاه برای دفاع از اندیشه های وطن دوستانه خود حاضر می شوم با حسابی پاک پاک اعلام کنم جز خدمت به مردم و سرزمینم کاری نکرده ام و تحت هیچ شرایطی فکر پلید خیانت به کشورم از سرم عبور نخواهد کرد و حکم حضرتعالی هرچه باشد باز در سرزمینم می مانم و بی توقع به خدمت و تلاش برای سرزمینم ادامه می دهم و بعد از این اگر شرایط فراهم باشد می خواهم به زندگی عادی و هنری خود بازگردم و باب جدیدی برای ادامه تحصیل و فعالیت های شغلی و همکاری های هنری و سایر شخصی های خود باز کنم .
و در آخر اینکه خدای متعال چنان در طول این سالها به خصوص دو سال گذشته همراه و پشتیبان من بوده و هست و چنان آرامشی در قلب من نهاده که ایمان دارم از این پس هم هرچه پیش آید باز هم خیری ست که او برایم رقم زده است . من تمام گفتنی ها را گفتم و به قولی ( بنده هرچقدر هم تدبیر کند باز هم محتاج تقدیر خداست .) بنابراین خوب می دانم حکم شما هرچه باشد نه خواست شما که خواست خدای رمضان است پس گوارای جان می باشد.
والسلام )
برگرفته از فیسبوک هیلا صدیقی

مصاحبه با اهالي يك روستا كه هيچ وقت پخش نشد Iran Khuzestan

خشم مدافعان حقوق حیوانات؛ توله خرس هایی که سلاخی شدند

رادیو فردا : در هفته ای که گذشت، انتشار يک ويدئو در شبکه های اجتماعی، خشم عميق مدافعان حقوق حيوانات را در ايران برانگيخت.

در اين ويدئو دو شکارچی ديده می شوند که در کوه های نزديک به شهرستان سميرم، خرسی قهوه ای را کشته اند و از اين شکار غيرقانونی از خود فيلم گرفته اند. اما شکار گونه های در معرض خطر، چنان در برخی مناطق ايران رواج دارد که ديگر به اين راحتی بازتاب گسترده ای پيدا نمی کند.

تراژدی اين ويدئو از جايی عميق می شود که دو توله خرس مجروح در کنار جنازه خرس مادر ديده می شوند؛ آغشته در خون خود و خون مادرشان. يکی نيمه جان است و ديگری آخرين توانش را برای ضجه ای جانخراش خرج می کند. اما شکارچيان، گويی از اين ضجه های توله خرس و دردی که می کشند، راضی نمی شوند.

در ادامه تماشای ادامه اين ويدئو آسان نيست. بی رحمی شکارچيان در شکنجه کردن توله خرس هايی که بی پناه، سعی می کنند خودشان را به جنازه مادرشان برسانند، موجی از خشم را در شبکه های اجتماعی در پی داشته است.

اين شکارچيان، در برابر دوربين، دو توله خرس را زنده زنده سلاخی می کنند. و پاسخ شان دربرابر ضجه های يکی از دو توله خرس فريادی است گوشخراش: «مرگ!»

صدای توله خرسی که با شکم دريده اش سعی می کند خودش را به جنازه بی حرکت مادرش برساند، به صدای انسانی خشمگين شبيه است که ناتوان و دردمند، جيغ می کشد. اين ويدئو توسط انجمن حمايت از حيوانات در ايران منتشر شده است.

پرونده عاملين حادثه

چنانکه رضا جوالچی دبير انجمن حمايت از حيوانات می گويد، «حدود ۲۰ روز پيش» يکی ساکنين محلی، اين ويدئو را به انجمن حمايت از حيوانات رسانده است.

واکنش نخستين اين انجمن به ويدئو، تهيه يک گزارش و ارسال آن به مقام های محلی بوده. ضمن اينکه در ابتدا انجمن تصميم گرفته که ويدئو را منتشر نکند.

خيلی زود، مسئولان استان اصفهان و شهرستان سميرم مانند دادستانی اصفهان و رئيس اداره محيط زيست استان اصفهان، سی دی حاوی اين ويدئو را دريافت کردند.

رضا جوالچی می گويد: «خوشبختانه خيلی سريع يک گروه از دادستانی اصفهان به منطقه سميرم اعزام شدند و اين دو نفر متخلف را که بهتر است اسم آنها را جانی بگذاريم، دستگير کردند. حالا شنيده های ما حاکی از اين است که برای متهم اصلی، قرار وثيقه ۲۰۰ ميليونی صادر شده است و او با توجه به نفوذی که در برخی از مسئولين محلی دارد، توانسته است که با تامين کردن اين وثيقه، الان آزاد بشود.»

اما به رغم آزادی متهمين اين پرونده، وثيقه ۲۰۰ ميليون تومانی می تواند نشانه ای باشد از جديت دستگاه قضايی برای مجازات متهمين. هر چند پيشتر، مدافعين حقوق حيوانات، بارها بر نقص قوانين ايران در مجازات چنين متخلفينی انگشت گذاشته اند.

دکتر جوالچی، هنگامی که در برابر سوالی درباره مجازات احتمالی متهمين اين پرونده حيوان آزاری قرار می گيرد نيز، پيش از هر چيز به همين موضوع اشاره می کند.

او می گويد: «متاسفانه مجازاتی که در قوانين برای شکارچيان و حيوانان آزاران در نظر گرفته شده است، به هيچ عنوان بازدارنده نيست. به طوری که خود مدير کل اداره حفاظت از محيط زيست استان اصفهان گفته است که اين دو نفر از شکارچيان بسيار خطرناک منطقه هستند و سابقه بيش از صد مورد تخلف شکار و آزار حيوانات را در پرونده خود دارند. حال اينکه اين افراد با يک چنين سابقه ای ، چطور اسلحه حمل می کنند و قطار فشنگ در منطقه به کمر می بندند و جولان می دهند را بايد از مسئولين منطقه پرسيد؟»

اشک هايی که ريخته شده

خرس هايی که شکار شده اند در دسته گونه های کمياب حيوانات در ايران هستند که برای جلوگيری از انقراض آنها، شکارشان ممنوع شده است.
اما تلاش برای جلوگيری از انقراض خرس قهوه ای در ايران، يک روی اين ماجرا است. روی ديگر ماجرا، جرمی است عمومی که خشم افکار عمومی را برانگيخته است.

مجازات شکنجه و دريدن شکم يک توله خرس زنده با چاقو چيست؟

انجمن حمايت از حيوانات به اين موضوع نيز واکنش نشان داده است. رضا جوالچی می گويد: «به وکيلمان مسئوليت داده ايم که به استان اصفهان و شهرستان سميرم سفر کند و از نزديک، پرونده را مطالعه و رسيدگی کنند. يک شکواييه هم از سوی انجمن تهيه شده است که به جنبه عمومی جرم هم رسيدگی شود. با ديدن اين ويديو مردم بسياری تحت تاثير قرار گرفته و متاثر شده اند و ما خواسته ايم که به احساسات مردم ما که جريحه دار شده و برخی از آنها، ساعت ها اشک ريخته اند، توجه شود.»

از سر شکم سيری!

همزمان، کم نيستند کسانی که حمايت از حيوانات را برای کشوری چون ايران که زير نقد تند و تيز نقض حقوق بشر است، کاری لوکس و از سر شکم سيری می دانند.

در مدت کوتاهی که از انتشار اين ويديو در ميان شبکه های اجتماعی گذشته، جملاتی از اين دست نيز کم مطرح نشده است: «در ايران حقوق بسياری از مردم زير پا گذاشته می شود و عده ای در اين ميان، نگران رنج و عذاب چند خرس هستند.»

اما کسانی مانند رضا جوالچی که برای حفظ گونه های کمياب حيوانات تلاش می کنند، فارغ از اهميت کليدی حفظ و نگهداری از اين حيوانات، شکنجه دو توله خرس توسط يک عضوی از جامعه را، پيامی هشداردهنده برای ديگر اعضای آن جامعه نيز می دانند.

دبير انجمن حمايت از حيوانات در ايران می گويد: «کوتاهی در مجازات کسی که حيوان آزاری می کند، قطعا می تواند بهای بسيار سنگينی برای جامعه به همراه داشته باشد. چون امروزه ثابت شده است که ارتباط بسيار نزديکی بين حيوان آزاران و کسانی که مرتکب جنايت می شوند، وجود دارد. طبيعی است که اين افراد به شکنجه کردن و کشتار حيوانات اکتفا نمی کنند و اگر تنبيهات لازم و بازدارنده در مورد آنها انجام نشود، در واقع به آنها فرصت داده می شود که جنايات خودشان را به حوزه انسانها هم بکشانند و در مورد انسان های ديگر هم مرتکب بشوند. اين افراد، معمولا قربانيان بعدی خود را ازميان کودکان و انسان ها انتخاب می کنند. بسياری از کسانی که دست به جنايات انسانی زده اند، سابقه حيوان آزاری و کشتار و شکار حيوانات را در پرونده خودشان دارند.»

چه اين فرد مشکل روانی داشته باشد و چه نداشته باشد، چه باز هم سر کلاس درس برود و چه نرود، محاکمه شود يا نشود، بسياری از مدافعان حقوق حيوانات در اين ميان، صدايی را به راحتی ها فراموش نمی کنند. صدايی که درد و رنجی بسيار عميق را در خود پنهان کرده است. و آيينه غم انگيزی است برای انسان هايی که از تنهايی و مظلوميت يک موجود زنده، دلشان به رحم می آيد و از ديدن بی رحمی همنوع خود، سرشان را پايين می اندازند: صدای توله خرس هايی که زنده زنده در يکی از جدی ترين موارد حيوان آزاری در ايران سلاخی شدند.