نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

بوی و عطر حکومت" ولايت فقيه"پس از سی و چهار

۱۳۹۲/۷/۳ - ۲۰:۰۱

اجاره خانه در زعفرانیه متری 12.000.000 میلیون !

سه همسر سه توده‌ای 

مهشید امیرشاهی
http://1.bp.blogspot.com/-U_UimLNjtkg/Tpf3qdNGzaI/AAAAAAAABI8/-4JBUMkZ5pg/s400/Mahshid_Amirshahi.jpg
نویسنده و روزنامه‌نگار


این متن نوشته مهشید امیر‌شاهی است که به بهانه صفحه ویژه حزب توده ایران، با اجازه خود نویسنده بازنشر شده است.
خاطرات همسر یك افسر توده‌ای

كتابی كه با عنوان خاطرات همسر یك افسر توده ای به قلم دكتر شایسته سنجر در امریكا منتشر شده است حكایت كج اقبالی و در به دری و خانه به دوشی نویسنده است كه از بد حادثه در ۱۷ سالگی دل به افسر جوانی می بازد و یكسال بعد با او ازدواج می كند و پس از بسته شدن پیوند زناشویی از فعالیت‌های شوهرش در شبكهء مخفی افسران حزب توده آگاه می شود - بی آنكه از چند و چون این فعالیت ها اطلاعی داشته باشد.

دردسر ها تقریباً بلافاصله دراین زندگی رخ می نماید. از نخستین روز زناشویی، عمده ترین مشغلهء ذهنی راوی احتیاط است و نزدیكترین همدمش ترس.

در همان ماه‌های آغازین ازدواج و بارداری كه وصفش در فصل دوم كتاب آمده است می خوانیم:
یك روز شوهرم از من خواست كه زیر زمین را خالی كنم كه مقداری جعبه و اثاث در آنجا مخفی كنیم ... من می بایست مواظب باشم كه كسی متوجه این نقل و انتقال نشود... در روز موعود این كار صورت گرفت... [پس از تعویض قفل در و پنهان كردن كلید جدید در هفت سوراخ] از او پرسیدم علت این همه مخفی كاری چیست؟... در جواب گفت كه جعبه ها حاوی مواد منفجره است.

هر تأخیر شوهر، هر كنجكاوی در و همسایه، هر سایهء نا آشنایی در خیابان، هر زنگ در نا به هنگام بر نگرانی های زن جوان دامن می زند. بااین حال راوی از این وضع شاكی نیست، فقط سعی دارد خود را با آن وفق دهد: به «حوزه های آزمایشی» حزب توده می رود، در جلساتی كه ویژهء زنان افسران عضو حزب است حضور می یابد، در این كلاس ها به تعلیمات لنین و تفسیر گفته های او گوش می سپارد، تراكت و نشریات حزبی را طبق دستور حزب به این و آن می رساند، آدم های ناشناس و رابط های حزب و شوهرش را در خانه می پذیرد و حتی لحظاتی پیش از آنكه برای وضع حمل به بیمارستان برود كتب و اوراق ممنوعه را به خانهء شخصی امین حمل می كند و....

زمانی كوتاه بعد از آنكه دختری به دنیا می آورد، شبی كه تا دیرگاه چشم انتظار همسر و حادثه مانده است، یكی از افسران هم مسلك برایش خبر می آورد كه شوهر او از طرف حزب به مأموریتی چند روزه رفته است - و نابسامانی ها از آن پس گویی تمامی ندارد: زندگی در «خانه های مخفی»، دمخور شدن با افراد ناباب، نگهداری از كودكی نو پا در عین بی پولی و تنهایی، بیرون رفتن از وطن با گذرنامه‌ای جعلی، زندگانی در تبعید و تبعیدی جانكاه مراحل مختلف این نابسامانی هاست.

دكتر شایستهء سنجر در مقدمهء این كتاب یكی از دلایل نوشتن خاطراتش را چنین توضیح می دهد:
پیگیری آدم های بی تقصیری كه در اوضاع و احوالی كاملاً خارج از اراده و كنترلشان می بایست به كلی روال عادی زندگیشان را رها كنند و به اجبار تن به زندگی در شرایطی كاملاً بیگانه و نامطلوب بدهند حكایتی گفتنی است .
و بی تردید شنیدنی. نویسنده دلیل تأخیر طولانیش را در به رشتهء تحریر در آوردن این زندگینامه، اینگونه بیان می كند:

… به آقای دكتر رضا رادمنش ، دبیر كل حزب توده در آن زمان، قول داده بودم كه در صورت خروج از شوروی از بیان جزییات زندگی رقت بار مردم شوروی و اعضای حزب در آن كشور برای عموم خود داری كنم. در حقیقت این سكوت به عنوان شرط خروج من از شوروی از جانب دولت وقت شوروی عنوان شده بود و من این شرط را پذیرفته بودم و با اینكه حق السكوت گیران آدم های بی اخلاقی هستند، شایستهء سنجر به قولی كه داده است وفادار می ماند.

این خاطرات بدون كمترین ادعایی نوشته شده است، با نثری بی ادا و قابل فهم، نه راز سر به مهری در آن بر ملا شده است نه مسئلهء تازه ای در آن مطرح، اما حدیث نفس زنی است سخت كوش و رنجدیده و سربلند و باهوش كه حتماً به خواندنش می ارزد.

در میان صفات برجستهء دكتر شایستهء سنجر گذشت بزرگوارانهء او در مقابل شوهر، شوهری كه او را به سرنوشتی تلخ و ناخواسته دچار كرده است به علاوه در هیچ مرحله از زندگانی نشانی از یاری و یاوری نسبت به همسر خود بروز نداده است، مرا به عصیان وامی دارد

٭٭٭
خاطرات یك زن توده‌ای
http://www.we-change.org/local/cache-vignettes/L170xH200/arton3340-8b9bb.jpg


كتاب راضیهء ابراهیم زاده كه نامش خاطرات یك زن توده ای است، در حقیقت خاطرات زن یك توده ای باید تلقی شود چون - گرچه ماجرا ها بر شخص راضیه خانم گذشته است و همسرش هم تقریباً در سراسر كتاب حضور ندارد - در این زندگی هم چون زندگی خانم سنجر، این شوهر است كه زن را به دنیای پر تلاطم و آشوب سیاست كشانده است. منتهی به همان اندازه كه شایستهء سنجر از سر تسلیم به این جهان قدم می گذارد، راضیه ابراهیم زاده با شور و شوق به ماجراجویی می افتد.

راوی خود در فصل ششم این خاطرات، تحت عنوان استاد می نویسد:

تعجب نكنید كه همسرم را آموزگار یا استاد خطاب می كنم. او ناجی [كذا] و پناهگاه زندگی من بود ... او نه تنها مرا كه شانزده سال بیش نداشتم عاشق شیدای خود ساخت بلكه مرا مانند سرباز وفاداری برای محرومین در صفوف مبارزان قرار داده [كذا] و روح میهن پرستی و در عین حال انترناسیونالیستی را بقدری استادانه در كالبدم دمید كه حاضر شدم تمامی زندگیم را قربانی این راه پر شرف نمایم.

راضیه را در ۱۶ سالگی به زنی به رضا ابراهیم زاده می دهند كه ۴۰ سال دارد (و به روایت راوی مردی است «با صورتی زشت، كمونیست و یكی از ۵۳ نفر مشهور» تا از شر یك نانخور اضافی خلاص شوند.

راضیه در خانواده ای تنگدست در آذربایجان به دنیا آمده است و به علت بیكاری پدر در این زمان همراه والدین و خواهران و برادران قد و نیم قد خود به تهران آمده و سربار خواهر بزرگتر است كه شوهری دارد با درآمدی بخور و نمیر.

به هنگام ازدواج راضیه دختری است بی تجربه و بی سواد ولی زبل و زیرك كه قادر است در شرایط اضطراری گلیم خود را از آب بیرون بكشد. شوهرش، ابراهیم زاده، یكی از معماران اصلی سندیكای كارگری حزب توده است (طبری در كتابش كژ راهه او را «چماق دار رضا روستا» می خواند)كه از لحظه شروع زندگی تعلیمات كمونیستی را به راضیه تزریق می كند و او هم كه خواستار آموختن و دارای طبیعتی پر شور و شر است، جزء به جزء این دكترین را با ولع جذب و ضبط می كند. ابتدا در میان زنان كارگر در تهران به فعالیت می پردازد؛ سپس به زادگاهش آذربایجان و خدمت فرقه دمكرات می رود، لباس سربازی می پوشد و ششلول به كمر می بندد و مدال ۲۱ آذر از پیشه وری می گیرد؛ دو كودك نوزادش را در نتیجه فعالیت های سندیكایی از دست می دهد و سومین فرزندش در زندان زاده می شود؛ پس از رهایی از زندان زندگی مخفی پیشه می كند و بالأخره جلای وطن می گوید.

راضیه، چنانكه از حرف هایش بر می آید، دختری است یكدنده و خودسر كه هم دست بزن دارد و هم بلد است قال و قیل راه بیندازد و آشكارا از توصیف گردن كلفتی هایی كه كرده است كیف می كند. مشهدی علی را كه قصد تجاوز به ناموسش را داشته است «نقش بر زمین می كند» ؛ به گوش ژاندارمی كه مأمور است او را خلع سلاح كند كشیده می زند؛ با لگد در سلول زندان را می شكند و با كله به صورت و با زانو بر بیضه های پاسبان قراول می كوبد و ... و این همه را با چنان لذتی شرح می دهد كه گاه شرورتر و خشن تر از سرباز و ژاندارم و پاسبانی كه با او طرفند به نظر می رسد به ویژه كه تمام این حوادث در نهایت با به كرسی نشستن خواست‌های راضیه به پایان می رسد.

مع هذا این كتاب ترحم انگیز است، چون بیش از آنكه شرح قهرمانی‌ها و از خود گذشتگی‌های راوی باشد در راه نیل به اهداف والای انسانی - چنانكه راوی مایل است باشد - شرح زندگانی برباد رفتهء زنی است مغز‌شویی شده و عمری را در سانسور و خود سانسوری به سر برده، به طوری كه دیگر نه امكان قضاوت درست را دارد و نه شهامت راستگویی را.

این كتاب منعكس كننده ذهنی تب آلود و مغشوش است كه گاه تعقیب وقایع از ورای آن مشكل است و سوای ضد و نقیض گویی های آشكار و نثری آشفته، آنچنان مملو از شعارهای كمونیستی است كه تشخیص حوادث واقعی را از اتفاقات فرمایشی ناممكن می سازد: هر جا از جنگ جهانی دوم سخن می رود راوی آن را «حمله ناجوانمردانه هیتلر به شوروی» می خواند؛ ایجاد هر حزب دیگری را خیانت به طبقهء كارگر می داند؛ معتقد است كه فقط اوباش در آذربایجان مخالف فرقه دمكرات بودند؛ هر گاه از خلیل ملكی و انور خامه ای اسمی به میان می آید همراه با فحش های كلیشه ای حزب توده است؛ در هر شرایطی اول ماه مه را جشن می گیرد؛ بیشترین شادی اش را در خواندن سرود انترناسیونال نمایش می دهد؛ از شاه و دستگاه حكومت جز با شعارهای نخ نما حرفی نمی زند؛ از سردمداران حزب - حتی وقتی از آنها شاكی است - بدون ذكر «رفیق» و «زنده یاد» نام نمی برد؛ حمله به مائوئیست ها هرگز فراموشش نمی شود؛ وقتی سپهبد خواجه نوری، كه در دوران سروانی وكیل تسخیری او بوده است، بدون وكیل و هیئت منصفه توسط عمال جمهوری اسلامی اعدام می شود می گوید: «توسط دادگاه های مردمی» محكوم شد - ولی وقتی یكی از «رفقا» (علی شناسایی) به اسارت رژیم اسلامی درمی آید، می نویسد این رفیق «زیر شكنجه قرون وسطایی جلادان رژیم به شهادت رسید». در مرور دوباره خاطرات گاه پرانتزی باز و بعضی كلیشه ها را ترمیم كرده است، اما قلم در نوشتن جملات قالبی بی اختیار است.

راضیه ابراهیم زاده حتی پس از تحمل خفت و خواری در كشور شوراها به هنگام بازگشت به ایران جز از آزادی و عدالت اجتماعی و مزایای زنان در شوروی سخنی نمی گوید. چنان كمر به دفاع از سیستم سوسیالیستی بسته است كه خود می گوید: «بعضی افراد ساده لوح و شاید ضد شوروی می گفتند كه تو پول گرفتی و آمدی به نفع آنها تبلیغ كنی.»

زندگانی راضیه ابراهیم زاده سرشار است از رنج های ناشی از فقر و زندان و تبعید و در نتیجه زندگینامه اش دردناك است ولی آنچه آن را دردناكتر می كند این است كه راوی این خاطرات، ۲۷ سال از عمر خود را در بلوك شرق گذرانده است بی آنكه چیزی جز آنچه به او تعلیم داده اند ببیند یا بشنود.

فصل پایانی این خاطرات، سخنی با خوانندگان، كه آنتی تز تمام تزی است كه در بطن كتاب پرورده شده است، حكم «انتقاد از خود» رایج در حزب توده و «اعتراف به گناهان» متهمان دادگاه های استالینی را دارد. گویا پس از لنین و استالین و خروشچف و برژنف و گرباچف، اكنون وقت گردن نهادن به فرامین رهبر جدیدی
 ( مسعود رجوی ) است به نام «سقوط رژیم»!

٭٭٭

خاطرات مریم فیروز
http://4.bp.blogspot.com/-1d7NDRRTRgs/Tlzri7F0xsI/AAAAAAAAAKE/k5Js5A23pQU/s1600/maryam2.jpg

همانقدر كه خاطرات شایسته سنجر به دلیل سادگی و صمیمیت اش در خواننده همدلی ایجاد می كند و خاطرات راضیه ابراهیم زاده كه نمایشگر به هدر رفتن زندگی زنی هوشمند است تأسف برمی انگیزد خاطرات مریم فیروز، كه كمترین بارقه‌ای از صمیمیت و هوش در آن نیست، خشم و حیرت می آفریند.

از آنچه در این كتاب (كه به صورت مصاحبه است) نیست بیش از این سخنی نمی گویم چون فهرست كمبود ها دراز است و مجال من و خوانندگان كوتاه. بنابراین می روم سراغ آنچه در این كتاب هست كه در عین ناچیزی از ورایش بی تشخصی، تنگ چشمی، بی دقتی، دروغ زنی، تُنُك مایگی و بی اطلاعی سیاسی مریم فیروز كاملاً عیان است.

مریم فیروز در این گفتگو سعی كرده است نقص شخصیت خودش را با به رخ كشیدن اعضای خانواده اش (كه بیشتر آن ها را سال های متمادی ندیده است و نمی شناسد) جبران كند، ولی با این كار فقط بی هویتی خود را آشكار ساخته است. از فرزندان و نوادگان خانم عزت الدوله همیشه با ذكر «برادرم « یا «برادر زاده ام « صحبت می كند، اما به دیگر فرزندان فرمانفرما كه می رسد - بنا بر عقده های شخصی - بر ناتنی بودن آن ها تكیه دارد - در صورتی كه نصرت الدوله و مظفر فیروز همانقدر با او نا تنی اند كه ستاره و حافظ فرمانفرماییان! در مورد شخص فرمانفرما اشتباهات فاحش و مبالغه های نامعقولی می كند كه اگر در نیم قرن گذشته خود مدعی سیاست دانی نبود و فرمانفرما یكی از شخصیت های بارز سیاسی تاریخ معاصر ایران به شمار نمی آمد می شد حمل بر عشق دختری به پدر كرد و بر او بخشود. ولی از زنی كه سال هاست داعیه دولتمداری دارد سخن های كوسه و ریش پهنی از قبیل: «خانواده ما از شر انگلیسی ها آسودگی نداشت» یا «آقایان انگلیسی ها سلطنت بغداد[كذا] را به وی[فرمانفرما] پیشنهاد كردند و او نپذیرفت»، كاملاً قبیح است.

مریم فیروز به خصوص نسبت به زنان تنگ چشم و حسود است چون نه فقط از لابلای حرف هایش هیچ زن برجسته ای جلب نظر نمی كند و صفاتی كه برای جمعی از زنان قائل می شود چنان یكنواخت و بی روح است كه پیداست محض خالی نبودن عریضه آمده است، بلكه از یكی دو زن شناخته شده و با تشخص هم كه صحبت می كند به تحقیر است و با جملات خاله زنكی. در باره خانم صفیه نمازی همسر محمد حسین فیروز، كه زنی لایق و تحصیلكرده و نكته سنج بود، می گوید: «چیز فوق العاده ای نداشت كه قابل ذكر باشد.» . و در مورد شهناز اعلامی، كه هم شاعر است و هم زبان دان و هم كارآمد، می گوید: «اسم اصلی او طوبی است و از روی تملق نسبت به خانواده شاه به شهناز تغییر نام داد.». از این می گذرم كه اسم شهناز معمولتر از آن است كه كسی به دلیل تعلق خاطر به خاندان سلطنت آن را انتخاب كند، ولی اگر اصولاً تغییر نام عمل لغوی است چرا مریم فرمانفرماییان كه صیغه زاده است نام خانوادگی فیروز را تصاحب كرده است كه فقط متعلق به فرزندان عقدی زاده فرمانفرماست؟

بی دقتی‌های مریم فیروز حد و حصر ندارد. من برای نمونه به چند مورد در باره خانواده ای كه می خواهد پزش را بدهد اكتفا می كنم: زن یكی از برادرهای تنی اش را دختر او می خواند و وقتی از فعالیت های سیاسی این برادر می پرسند جواب می دهد: «استاد دانشگاه تهران بود.»مدعی است یكی دیگر از برادرهایش را (كه در درگیری با یك شكارچی غیر مجاز كشته شد) برده اند و «در كوه» سرش را زیر آب كرده اند و بالأخره می گوید كه مظفر فیروز در فرانسه از شدت بی پولی گرسنگی می كشید!

مریم فیروز دروغگوست و تهمتزن، از این رو دیگران را هم به كیش خود می پندارد - مثلاً بعد از چندین بار تأكید بر اینكه نقد بابك امیرخسروی را بر كتاب كیانوری نخوانده است، می گوید حرف های او «سراپا دروغ وتهمت و حقه بازی است» شهناز اعلامی را در چند جای این گفتگو متهم كرده است به اینكه: جاسوس ساواك بوده است، مأمور امریكاست، برای رسیدن به مقام دست به خیلی كار ها زده و می زند، متملق و چاپلوس است و… و ... و در جواب اینكه این ها تهمت است یا سندی دارید؟ می گوید: «نه اصلاً لزومی ندارد كه تحقیق كنم. خودش این قضیه را بیان كرد.» یا «یكبار گفت كه با اشرف پهلوی در یك آسانسور بوده است»! به استدلال محكم دوم ایشان كاری ندارم، اما اگر تنها «سند» مریم فیروز برای اثبات این اتهامات گفته های خود خانم اعلامی است، من شخصاً فقط به جواب شهناز اعلامی برای رد این تهمت ها بسنده می كنم.

تُنُك مایگی فرهنگی و كم سوادی سیاسی مریم فیروز بیش از دیگر ضعف هایش غم انگیز است. در تمام صحبت هایش رد پایی از شعر و ادب فارسی نیست با اینكه مدعی است دوران كودكی را به دستور پدر صرف از بر كردن «غزل» كرده است (البته فراگیری قرآن و عربی را هم از قلم نینداخته است!) در سراسر این گفتگو جز به یكی دو كتاب آشنا و اسم دو سه شاعر شهیر اشاره ای ندارد. اما آنجا كه به اظهار نظرهای سیاسی رئیس تشكیلات زنان و عضو مؤثر كمیته مركزی حزب توده می رسد، چاره ای ندارم مگر نقل چند سؤال و جواب:


س: در كارنامه ۵۰ ساله حزب توده چه برنامه هایی برای رشد بانوان می توان مشاهده كرد؟

ج: من الان هیچ یادم نیست كه چه برنامه ای داشت.

س: به نظر شما در این ۶۰ سال اخیر چهره های درخشان مبارزات سیاسی ایران چه كسانی بوده اند؟

ج: در باره این موضوع هیچوقت فكر نكرده ام.

س: علت وقایعی كه [در شوروی سابق] پیش آمده چیست؟

ج: وقایعی كه رخ داده بر اساس تحریكات امریكاست.

س: استراتژی شوروی در قبال جهان سوم از لنین تا گورباچف تغییری داشته یا خیر؟
 
ج: من به این جزییات نمی توانم وارد شوم.

س: چرا شما در حزب توده در ارتباط با اشغال افغانستان توسط روس ها موضع صریح و روشن نگرفتید؟
 
ج: این را من نمی دانم.

س: حضور نظامیان روسی در افغانستان چه پیامدهایی برای سربازان روسی و افغانی داشت؟
ج: من واقعاً الان نمی توانم بگویم چه پیامدی داشت. با كیانوری در این باره مشورت می كنم تا ببینم چه نظری دارد و سپس جواب می دهم.



[برای سؤال های دیگری كه این زن سیاستمدار جواب را به شوهر حواله داده است به صفحات ۱۱۲، ۱۱۳، ۱۱۴، ۱۱۸، ۱۲۲، ۱۲۴، ۱۲۶، ۱۲۷، ۱۳۰، ۱۳۱، ۱۵۸ رجوع كنید.]



تصور می كنم یادآوری این نكته نا به جا نباشد كه، بر خلاف شایسته سنجر و راضیه ابراهیم زاده كه هر دو در نوجوانی به ماجراهای سیاسی كشانده شدند، مریم فیروز (كه بضاعت سیاسی اش را ملاحظه فرمودید) در سی و چند سالگی و عین پختگی سنی به حزب توده روی آورد و از آغاز هم رئیس و سرور و فرمانده و تصمیم گیرنده بود. البته این خانم منكر این است كه این امكانات برای ارضای جاه طلبی های ناموجهش از طریق كیانوری، و به خاطر ازدواج با این مرد، به او در حزب توده ارزانی شد ولی خواننده این مصاحبه ناگزیر مشاهده می كند كه مریم فیروز برای ابتدایی ترین تفسیر و تعبیر سیاسی همسر را به كمك می طلبد.

و اما برای حسن ختام به این سؤال و جواب آخری هم عنایت بفرمایید:

س: كمك كردن شوروی ها را با دخالتشان در تعیین خط مشی حزب توده مرتبط نمی دانید؟
ج: وقتی شما به كسی كمك كنید شرط می گذارید ... شما پول بدهید او برود نوكر دیگری بشود؟ خیر...



من در مقابل این پاسخ داهیانه مریم فیروز فقط یك جمله از كتاب راضیه ابراهیم زاده را نقل می كنم:


«عمیقاً خوشحالم كه مبارزات [حزب توده] پیروز نگردید»!

حق تیر و شکنجه در قوانین جمهوری اسلامی، ايرج مصداقی

ايرج مصداقی
در دهه‌ی ۶۰ مسئولان قضایی، امنیتی و سیاسی رژیم از به کار بردن کلمه‌ی "شکنجه" پرهیز داشتند و به جای آن از کلمه‌ی "تعزیر" و یا مجازات‌های اسلامی برای اعمال وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها استفاده می‌کردند و از این بابت "دکتر" و "استاد" دانشگاه نظام فصل تازه‌ای را در حیات جمهوری اسلامی رقم زده است
«دکتر»(۱) محمدحسین فرهنگی فرزند آیت‌الله بستان آبادی نماینده تبریز، آذرشهر و اسکو و عضو هیئت رئیسه مجلس شورای اسلامی در گفتگو با روزنامه قانون به صراحت از اعمال «حق تیر تا شکنجه» در ارتباط با افرادی که در پی براندازی نظام هستند صحبت کرده و آن را بر اساس «قانون» مجاز معرفی می‌کند.
او در این زمینه می‌گوید:
«فعاليت در انتخابات ۸۸ تا زمانی که نتيجه مشخص شد، کاملاً قانونی بود. اما بعد از آن، حرکت‌های اغتشاش گونه خيابانی، مسئله روز عاشورا و بحث‌های بعدی، براندازی جدی نظام دنبال می‌شد. نکته‌ای که می‌خواهم طرح کنم اين است که در کدام موضوع داخلی رهبری به اندازه موضوع فتنه در ۴ سال گذشته درباره آن صحبت کردند؟ پس اين مسئله مهم بوده‌ است. بنابراين نمی‌توان گفت کسانی که در توسعه آن نقش داشتند، رقبای سياسی و فعالان سياسی هستند. وقتی در کشوری فردی به دنبال براندازی نظام آن است، به طور جدی با فرد برخورد می‌شود و از حق تير تا شکنجه نسبت به او در قانون آمده و اعمال می‌شود. بنابراين رفتار مجلس و حساسيت نسبت به فتنه ۸۸ طبيعی است.»

http://ghanoondaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=239&pageno=3

از ابتدای برقراری نظام جمهوری اسلامی تا کنون رویه‌ی فوق اعمال شده است. اما در دهه‌ی ۶۰ مسئولان قضایی، امنیتی و سیاسی رژیم از به کار بردن کلمه‌ی «شکنجه» پرهیز داشتند و به جای آن از کلمه‌ی «تعزیر» و یا مجازات‌های اسلامی برای اعمال وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها استفاده می‌کردند و از این بابت «دکتر» و «استاد» دانشگاه نظام فصل تازه‌ای را در حیات جمهوری اسلامی رقم زده است.
در دهه‌ی ۶۰ مسئولان دستگاه قضایی و امنیتی برای اعمال شکنجه در زندان‌ها، استنادی به قانون نمی‌کردند بلکه برای توجیه قساوت و بیرحمی‌ به خرج داده شده علیه زندانیان سیاسی به شرع و فتوای خمینی متوسل می‌شدند. هرچند طبق قوانین جمهوری اسلامی هرکجا که قانون نارسا و یا سکوت کرده باشد از شرع و فتوای مراجع تقلید استفاده می‌کنند. آن‌چه که محمدحسین فرهنگی بیان می‌کند تغییری است که در نگاه حقوقی صاحب‌منصبان رژیم در طول ۳۵ سال گذشته صورت گرفته و تلاش کرده‌‌اند به طرق مختلف خلاءهای قانونی در رابطه با سرکوب و کشتار و بی‌رحمی را از بین برده و در امر سرکوب وحدت رویه ایجاد کنند.
در سال ۵۹ پس از اعتراض بنی‌صدر نسبت به اعمال شکنجه در زندان‌ها، متصدیان امر، شکنجه‌ را به تعزیر و مجازات اسلامی تغییر نام داده به دفاع از آن پرداختند.
http://www.youtube.com/watch?v=mD0SvDfY3qA
خلخالی در این رابطه در خاطراتش می‌گوید:
«بنی‌صدر مرتباً مسئله شکنجه را برای کوبیدن دادگاه‌های انقلاب عنوان می‌کرد و تا این اواخر دست بردار نبود . بنی صدر تعزیرات شرعی را جزو شکنجه به حساب می‌آورد و می‌خواست با روش اروپایی عمل نماید.»!
خاطرات شیخ صادق خلخالی،ج۱، ص۳۱۳
حجت‌الاسلام محمد محمدی‌ر‌ی‌شهری رئیس وقت دادگاه انقلاب ارتش در پاسخ به ادعاهای مطرح شده در رابطه با شکنجه در زندان‌ها گفت: «اگر مقصود رئیس جمهور از شکنجه، همان تنبیهاتی است که اسلام به عنوان حدود و تعزیرات مطرح می‌کند، ما منکر آن نیستیم، زیرا دستور اسلام است.» (مصاحبه با رادیو و تلویزیون) کتاب غائله ۱۴ اسفند ۱۳۵۹، ظهور و سقوط ضد انقلاب / نویسنده: دادگستری ‌جمهوری اسلامی ‌ایران، ص۳۳۲.
آیت‌الله علی قدوسی دادستان کل انقلاب اسلامی گفت : «در زندان‌ها شکنجه صورت نمی‌گیرد، اما مجازات‌های شرعی اسلامی اعمال می‌گردند.» (مصاحبه مورخه 23 بهمن ۵۹)
پس از سی خرداد ۶۰ دست مسئولان قضایی و امنیتی نظام برای دفاع از شکنجه که تحت عنوان «تعزیر» صورت می‌گرفت باز‌تر شد و ‌آن‌ها در بیان نظرات‌شان بی‌پروا تر شدند.
لاجوردی دادستان انقلاب اسلامی مرکز در دهه‌ی ۶۰ به کرات اعلام کرد: «تعزیر می‌کنیم و تعزیر با اجازه حکام شرع است.»
آیت‌الله محمدی گیلانی رئیس حکام شرع اوین و دبیر بعدی شورای نگهبان و رئیس دیوان عالی کشور گفت: «محارب بعد از دستگیر شدن، توبه‌اش پذیرفته نمی‌شود و کیفرش همان است که قرآن گفته. کشتن به شدید‌ترین وجه. حلق آویز کردن به فضاحت‌بارترین حالت ممکن. تعزیر باید پوست را بدرد، از گوشت عبور کند و استخوان را در هم شکند.» کیهان، 28 شهریور ۶۰ (توسط سید محمد خاتمی اداره می‌شد)
آیت‌الله موسوی تبریزی دادستان انقلاب اسلامی در دهه‌ی ۶۰ و جانشین آیت‌الله قدوسی گفت: «یکی از احکام جمهوری اسلامی این است که هرکس در برابر این نظام امام عادل بایستد، کشتن او واجب است. زخمی‌اش را باید زخمی‌تر کرد تا کشته شود. این حکم اسلام است. چیزی نیست که تازه آورده باشم.» ( کیهان ۲۹ شهریور ۱۳۶۰ )
بعدها آیت‌الله مصباح یزدی موضوع را بطور کلی تئوریزه کرده و گفت:‌
«اگر تحقق اهداف اسلامی بجز از راه خشونت امکان پذیر نباشد این کار ضروری است.»(روزنامه صبح امروز، هفدهم خرداد ۱۳۷۸)
او همچنین اضافه کرد:‌
«خشونت اگر وسيله اى براى رواج حق و رسيدن به اهداف الهى از آفرينش انسان و از زندگى انسان شود، مطلوب، و اگر برعكس، عامل دورى از خدا شود يا جامعه را از خدا دور كند، منفى مى‌شود... اين خشونت ممكن است براى فرد بد باشد؛ ولى بر كل جامعه و ديگران ممكن است اثر مطلوب داشته باشد.»
http://mesbahyazdi.org/farsi/?speeches/int-deb/debates/debates4.htm
محمد حسین فرهنگی این پاسدار سابق (۲) که لباس «حقوق» به تن کرده و امروز به صراحت از وجود قانون «حق تیر تا شکنجه» و اعمال آن صحبت می‌کند، فرد ناآگاهی نسبت به مسائل حقوقی نظام نیست. او در مجلس هفتم نائب رئیس کمیسیون حقوقی و قضائی بود و همچنین در سال‌های گذشته عضویت هیات رئیسه علمی گروه حقوق دانشگاه ‌آزاد اسلامی و کرسی استادی «دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز» را در سوابق خود دارد . بنا به ادعای خودش وی در دانشگاه آزاد اسلامی «برخی دروس دوره کارشناسی ارشد رشته حقوق را تدریس می‌کند». در واقع او نظر حلقه‌های درونی و صاحب‌منصب‌های قضایی نظام را بیان می‌کند.
اگر چه بر اساس اصل ۴۲ قانون اساسی مصوب ۱۳۵۸ و اصل ۳۸ قانون اساسی مصوب ۱۳۶۸ شکنجه ممنوع است و فرد خاطی می‌بایستی مجازات شود و این اصل به صراحت می‌گوید:
«شکنجه به هر نحو برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می-شود.»
اما بایستی توجه داشت که این اصل در فضای پس از پیروزی انقلاب ضد‌سلطنتی و در دورانی که در هر کوی و برزن از شکنجه‌های ساواک و مذموم بودن آن گفته می‌شد و بازجویان دستگاه امنیتی پهلوی به این اتهام به جوخه‌ی اعدام سپرده می‌شدند تصویب شد. هنوز دستگاه سرکوبگر و بیرحم قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی مسلط نشده بود و مسئولان نظام با خطر از دست دادن قدرت و به خطر افتادن منافع نامشروع‌شان مواجه نبودند. و چنانچه در بالا اشاره شد به سرعت تلاش کردند از راه‌های شرعی و با توجیهات فقهی دست به شکنجه و کشتار برند.
در مذاکرات مجلس خبرگان بررسی پیش‌نویس قانون اساسی پس از قرائت این اصل از سوی آیت‌الله منتظری ، اکرمی یکی از نمایندگان خواهان اضافه کردن عبارت «شکنجه مطلقاً و به ویژه به هر نحو ...» شد و آیت‌الله منتظری در پاسخ گفت: «به هر نحو یعنی مطلقاً» و سپس اضافه کرد: «منظور در مقام اقرار گرفتن و سوگند است والا هیچکس را نباید شکنجه کرد. تمام احکام فقهی را که ما اینجا نمی خواهیم بنویسیم...»
آیت‌الله علی مشکینی که بعدها ریاست مجلس خبرگان رهبری را به عهده گرفت در ادامه‌ی همین بحث تلاش کرد به هر نحو ممکن جواز شکنجه در زندان‌های جمهوری اسلامی را وارد قانون کند:
«شکنجه به هر نحو برای گرفتن اقرار یا کسب اطلاع ممنوع است ما معتقدیم که این یک امر غیراسلامی و غیرانسانی است و رأی هم به این می دهیم ولی بعضی از مسائل باید مورد توجه قرار گیرد مثل اینکه احتمالاً چند نفر از شخصیت¬های برجسته را ربوده اند و دو سه نفر هستند که می دانیم اینها از ربایندگان اطلاع دارند و اگر چند سیلی به آنها بزنند ممکن است کشف شود آیا در چنین مواردی شکنجه ممنوع است؟»
آیت‌الله منتظری دوباره در مخالفت با وی گفت:
«کسب اطلاع راه هایی دارد که بدون آن هم می توانند آن اطلاعات را بدست آورند.»
مشکینی دست‌بردار نبود و دوباره برای توجیه استفاده از شکنجه گفت:‌
«اگر چند شکنجه اینطوری به او بدهند مطلب را می گوید مثلاً در واقعه استاد مطهری یک فردی می شناسد که احتمالاً ضارب چه کسی هست اگر به او بگویند تو گفتی می‌گوید نه.»
آیت‌الله منتظری دوباره مخالفت خود را ابراز داشت و گفت:
«ضرر این کار بیش از نفعش هست.»
آیت‌الله مشکینی که نمی‌توانست روی در روی ایشان بایستد اصرار کرد و گفت:‌
« مساله دفع افسد به فاسد آیا در این مورد صدق ندارد با توجه به اینکه در گذشته هم وجود داشته است؟»
آیت‌الله بهشتی که هنوز زمام دستگاه قضایی را به عهده نگرفته بود و از تیزهوشی بیشتری برخوردار بود در مخالفت با پیشنهاد مشکینی برای گنجاندن جواز شکنجه در قانون گفت:
«آقای مشکینی توجه بفرمائید که مساله راه چیزی باز شدن است. به محض اینکه این راه باز شد و خواستند کسی را که متهم به بزرگترین جرمها باشد یک سیلی به او بزنند مطمئن باشید به داغ کردن همه افراد منتهی می شود. پس این راه را باید بست یعنی اگر حتی ده نفر از افراد سرشناس ربوده شوند واین راه باز نشود جامعه سالم تر است.»
او می‌دانست که لزوم استفاده از شکنجه را بدون آن که در قانون اساسی وارد شود می‌توان با اتکا به شرع و مجازات‌های اسلامی تأمین کرده و نقیصه‌ی مزبور را جبران کرد. او با وقوف به ماهیت «جمهوری اسلامی» که از اساس با «جمهوریت» در تضاد است می‌دانست در همه‌ی زمینه‌ها «شرع» و فتواهای مذهبی بر قانون و عرف ارجحیت دارد بنابر‌این همانگونه که به لحاظ شکلی می‌توان بر روی «جمهوریت» نظام مانور داد به وقت لزوم می‌توان از ممنوعیت شکنجه در جمهوری اسلامی و قانون اساسی هم داد سخن داد.
آیت‌الله منتظری برای حسن ختام موضوع گفت:‌
«اگر گناهکاری آزاد شود بهتر از اینست که بیگناهی گرفتار شود.»
البته چیزی نگذشت که داماد آیت‌الله مشکینی، محمد محمدی ری‌شهری در مقام وزیر اطلاعات یکی از مسئولان اصلی شکنجه در کشور شد و آیت‌الله منتظری در توصیف دستگاه تحت هدایت او در نامه‌ی۱۷ مهرماه ۶۵ خود به خمینی به صراحت گفت: «جنایات اطلاعات شما و زندان‌های شما روی شاه و ساواک شاه را سفید کرده است، من این جمله را با اطلاع عمیق می‌گویم.»
بهشتی نیز پس از آن‌که زمام دستگاه قضایی را به دست گرفت، پای تحصیل‌کرده‌های مدرسه حقانی و شاگردان خود را به دستگاه قضایی و امنیتی باز کرد تا زمینه‌ی استفاده از شرع و مجازات‌های اسلامی بیش از پیش فراهم شود. همگی این افراد بعدها از مسئولان اصلی شکنجه و کشتار در کشور شدند. و خود او در مقام رئیس دیوان عالی کشور و رئیس شورای عالی قضایی در ۳۱ خرداد و ۱ تیرماه ۱۳۶۰ جواز کشتار دخترکانی را صادر کرد که حتی هویت‌شان برای حکام شرع مشخص نبود. او تا آن‌جا پیش رفت که بنی‌صدر را برای طرح موضوع شکنجه در زندان‌ها به محاکمه تهدید کرد و گفت:
«بی‌شک در موقع خود، کسانی که شایعه شکنجه در زندان‌ها را درست‌ کرده‌اند، تحت تعقیب قضایی قرار می‌گیرند»!
البته پس از سی خرداد ۱۳۶۰ تمامی صاحب‌منصبان امنیتی، قضایی و سیاسی رژٰیم در عمل توجیهات آیت‌الله مشکینی برای اعمال شکنجه را پذیرفتند و وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها در زندان‌ها اعمال شد. (۳)
شرح گفتگوهای مجلس خبرگان قانون اساسی در آدرس زیر آمده است:
http://www.beheshti.org/fa/module/news/22-203
فیلم مذاکرات مزبور در آدرس زیر موجود است:
http://www.youtube.com/watch?v=8j4s1D6ZOtg
از آن‌جایی که شکنجه در قانون اساسی تعریف نشده بود در تاریخ دوم اردیبهشت ۱۳۸۱ طرحی که از سوی نمایندگان مجلس ششم در همین رابطه تهیه شده بود، به تصویب اکثریت مجلس رسید. شورای نگهبان در تاریخ ۱۶ خرداد ۱۳۸۱ با رد مفاد طرح در ۹ بند، نظر خود را اعلام کرد. شورای نگهبان برخلاف اصل ۳۸ قانون اساسی که شکنجه را مطلقاً منع کرده و صورت جلسه‌ی مشروح مذاکرات مجلس خبرگان بررسی نهایی قانون اساسی هم تصریح دارد که نمایندگان این مجلس شکنجه را مطلقا منع کرده‌اند و حتی اصرار داشته‌اند قید «مطلقا» در اصل ۳۸ ذکر شود، شورای نگهبان در رد این طرح قید زد، قیدش این بود که برای قاضی اختیاراتی قائل شد و گفت که قاضی اگر ضروری دید می‌تواند به این اعمال (شکنجه) دستور دهد.
طرح به مجلس برگشت و مجدداً نمایندگان بر اساس ایرادات شورای نگهبان اصلاحاتی انجام داده و سعی کردند که این ایرادات را برطرف کنند و دوباره طرح را به شورای نگهبان فرستادند. شورای نگهبان در تاریخ ۱۷ دی ۸۱ در خصوص مصوبه مجلس که متضمن اصلاحات طرح نخستین بود، نظر خود را اعلام کرد. نهایتاً چون نظرات شورای نگهبان تأمین نشد به مجمع تشخیص مصلحت نظام رفت و در آنجا مسکوت ماند و پس از گذشت ۱۱ سال همچنان تصمیمی در مورد آن گرفته نشده است.
آن‌چه امروز شورای نگهبان از اصل صریح قانون اساسی تفسیر می‌کند همان تعریفی است که علی مشکینی در سال ۵۸ برای تجویز شکنجه می‌کرد. با این تفاوت که آن موقع قانون تصویب نشده بود و تلاش می‌شد موضوع در نص قانون گنجانده شود و امروز قانون وجود دارد و به دلخواه صاحبان قدرت تفسیر می‌شود.
در دهه‌ی سیاه ۶۰ نه صحبت از اجرای قانون بود و نه نیازی به آن احساس می‌شد. شرع در همه‌ی زمینه‌ها جوابگوی نیازهای شکنجه‌گران و «قضات» شرع و ... بود و بازجویان به مسخره از کابل به عنوان «قانون اساسی» (۴) یاد می‌کردند.
در این دوران شکنجه‌گران و حکام شرع از حکم شرعی «تعزیز» برای جواز شکنجه استفاده می‌کردند و کمبودی احساس نمی‌کردند.
خمینی در تحریرا‌لوسیله در مورد تعزیر گفته است:‌
«منظور از تعزیرات شرعی مجازات‏هایی است که برای خاطیان و متخلفان از قوانین شرعی مانند ترک واجبات و ارتکاب محرمات به اجرا درمی‏آیند. چنان که حضرت امام علیه السلام می‏فرماید:هر کس یکی از محرّمات را- غیر از آنهایی که شارع در آن حدّ معین کرده- با علم به حرام بودنش انجام دهد، تعزیر می‏شود؛ خواه آن محرمات از گناهان کبیره باشد یا صغیره. آیت‌الله خمینی، تحریر الوسیلة ج۲، ص۴۸۱.
در ماده ۱۶ قانون مجازات اسلامی درباره تعریف تعزیر چنین آمده: «تعزیر، تأدیب و یا عقوبتی است که نوع و مقدار آن در شرع تعیین نشده و به نظر حاکم واگذار شده است از قبیل حبس و جزای نقدی و شلاق که میزان شلاق بایستی از مقدار حد کمتر باشد.
http://ghanoonbaz.com/anavin/Kaifary/mojazat.htm
اگر چه «قانون مجازات اسلامی» و متون شرعی میزان تعزیز را کمتر از ۱۰۰ و در برخی موارد کمتر از ۷۵ ضربه شلاق تعیین کرده است:
مقدار تعزیر بستگى به نظر حاکم شرع دارد كه به اقتضای زمان و مکان، نوع گناه و مرتكب شونده آن، تفاوت مى‏كند، ولى همواره از بالاترین حد شرعى (صد تازیانه) كمتر است. برخى گفته‏اند تعزیر از پایین‏ترین مرتبه حدّ شرعى (۷۵ تازیانه) نیز باید كمتر باشد. جواهر الکلام ج۴۱، ص۴۴۸
http://lib.eshia.ir/10088/41/448/%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%B3%D8%A9
اما شکنجه‌گران و حکام شرع از بابت محدود بودن میزان شلاق در مجازات تعزیر هم کمبودی احساس نمی‌کردند. آن‌ها با توجیه این که متهم در مقابل پرسش بازجویان «دروغ» گفته و از این بابت مرتکب «یکی از محرمات» شده او را به ۷۴ ضربه شلاق محکوم می‌کردند و آنقدر این عمل را تکرار می‌کردند تا بازجو و حاکم شرع بپذیرند که متهم راست می‌گوید. گاه حکام شرع برای راحت کردن کار حکم «ضرب‌ حتی‌الموت» را صادر می‌کردند به این معنا که متهم را تا مرگ بزنند. برای اعمال تعزیر نیاز به حضور در مقابل حاکم شرع هم نبود، آن‌ها از پیش احکام را صادر کرده و نزد بازجو‌ها گذاشته بودند و از این بابت اختیار خود را به بازجو تفویض کرده بودند.
اگر چه قانون مرتکبین شکنجه را مستحق کیفر می‌داند اما «شرع اسلام» نه تنها کسانی را که دست به «تعزیر» می‌زنند مستحق کیفر نمی‌داند بلکه اگر متهم در زیر تعزیر جان دهد هم ضامن نیستند. حتی نیاز به دادن «دیه» هم نیست.
«اگر تعزیر شونده هنگام تحمل تعزیر بمیرد، بنابر مشهور دیه ندارد.» (جواهر‌الکلام ج ۴۱ ص ۴۷۰)
بر همین اساس محمدی گیلانی رئیس حکام شرع اوین در دهه‌ی شصت به صراحت در گفتگو با رسانه‌ها می‌گفت: «چنانچه محارب زیر تعریز جان بدهد کسی ضامن نیست‌ این عین فتوای امام است».
اما در سال‌های بعد و پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی به منظور آن‌که مبادا ممنوعیت شکنجه در قانون اساسی وسیله‌ای برای ممانعت از اجرای این «تعزیر شرعی» شود، شورای نگهبان تفسیر خود را به قوه قضاییه ارائه داد که با علم قاضی می‌توان دست به شکنجه برد و تصویب قوانین برخلاف این تفسیر جلوگیری کرد. به این ترتیب نظام جمهوری اسلامی تناقض بین قانون و شرع را از بین برد و بین این دو در ارتباط با لزوم به کارگیری شکنجه علیه مخالفین و منتقدین جمهوری اسلامی هماهنگی ایجاد کرد.
تلاش مقامات جمهوری اسلامی و دستگاه سرکوب و شکنجه در طول سال‌های گذشته بر این قرار گرفته است که با ایجاد وحدت رویه، دست شکنجه‌گران و جانیان را برای انجام جنایت بازتر کنند و امور به شکل منسجم‌تری پیش برود.
چنانچه برای ایجاد وحدت رویه در صدور احکام اعدام نیز شورای عالی قضایی بخشنامه‌ای را در سال ۱۳۶۲ صادر کرد:
عنوان: ضوابط مربوط به موارد اعدام درباره عناصر ضد انقلاب و قاچاقچيان مواد مخدّر
نام صادر کننده: مرتضی مقتدايی
سمت صادرکننده: ازطرف شورای عالی قضايی
شماره: ۲۹۰/۶۲/م
تاريخ: ۱۳۶۲/۱۲/۱۴
به: دستورالعمل ارشادى به كليه دادگاه‌ها و دادسراهاى انقلاب اسلامى كشور
متن بخشنامه
«چون در مواردى دادگاههاى انقلاب، نظر به اعدام متّهم مى‌دادند و شعب دادگاه عالى ضمن تأييد تطبيق آن نظر با موازين شرعى، ضرورت اعدام او را منوط به تشخيص قاضى دادگاه مى دانستند، مقرّر گرديد ضوابطى براى موارد ضرورت اعدام تعيين، تا تنها در آن موارد پرونده به دادگاه عالى ارسال و در غير اين موارد، كيفرى غير از اعدام در نظر گرفته شود:
اولا درباره منافقين و گروهك هاى محارب:
۱ . متّهم از اعضاى كادر مركزى و از رده هاى بالاى تشكيلاتى باشد كه نقش رهبرى كلّى را ايفا مى كنند.
۲ . فعاليت در سطح گسترده رهبرى گروهى و دادن خط تشكيلاتى، گرچه در يك منطقه محدود بوده باشد.
۳ . فعاليت در فاز سياسى و تبليغاتى وسيع و جذب نيرو، كه افرادى را جذب يا آماده براى پذيرفتن اهداف شوم كرده باشد.
۴. فعاليت مؤثر در فاز نظامى (گر چه به صورت هوادار بوده باشد) خواه شخصاً دست به اعمال تخريب و ترور زده باشد يا آنكه نقشه كشيده و عاملين را رهبرى عملى نموده باشد. خواه در تمامى اقدامات موفق گرديده باشد يا ناموفق، زيرا مهم اصل اقدام و جرأت على الله و رسوله مى باشد. خلاصه، اعمال اقدام شده كماً و كيفاً چشم گير و دال بر خباثت فوق العاده وى باشد كه مجموعاً دلالت دارند بر عدم قابليت اصلاح ويك نوع حب افساد غير قابل علاج; لذا گاه مى‌شود كه بيش از يك اقدام ننموده ولى آن عمل آن قدر بزرگ و با اهميت است كه جز خبثاى درجه ااول و فريفتگان طواغيب و ابالسه زمان، دست به چنين اقدام هايى نمى‌زنند از قبيل اقدام به ترور شخصيت هاى مبارز اسلامى يا (تخريب) مؤسسات و ارگان هاى زيربنايى اسلام و نحوه، كه جز از اشخاص پليد و خبيث درجه اوّل ساخته نيست.»
training.org/root/publication/bakhshname/viewbakhshname.aspx?PEYNUM=117http://law-
در ارتباط با نحوه‌ی اعدام نیز تلاش شده وحدت رویه ایجاد شود. سال‌هاست که اعدام به شیوه‌ی تیرباران در جمهوری اسلامی منسوخ شده و از دار‌زدن به جای آن استفاده می‌شود. شیوه‌ی دار‌زدن در ارتباط با متهمان عادی (موادمخدر، قتل، تجاوز و...) نیز به کار برده می‌شود که روزانه می‌توان در رسانه‌های خبری رژیم، اخبار آن را دنبال کرد. شیوه دار‌زدن «تمیزتر» بوده و حمل‌ونقل جنازه راحت‌تر است. این شیوه، ظاهراً مخوف‌تر نیز می‌نماید و به همین دلیل کاربدستان جمهوری اسلامی، این شیوه را به دیگر شیوه‌ها ترجیح داده‌اند. اما دلایل انجام امر را بر پایه‌ی استدلال‌های شرعی قرار می‌دهند. در این رابطه به جز روایت‌های شرعی و سوابق تاریخی، به ویژه به سوره‌‌ی «المائده» در قرآن استناد می‌جویند. در آیه‌ی ۳۳ این سوره در باره‌ی نحوه‌ی کشتار «محاربین با خدا» و «مفسدین فی‌الارض» چنین آمده است:
«همانا کیفر آنان که با خدا و رسول او به جنگ برخیزند و روی زمین به فساد می کوشند جز این نباشد که آن‌ها را کشته یا به دار کشند و یا دست و پایشان را به خلاف ببرند(یعنی دست چپ را با پای راست یا بالعکس) یا نفی بلد و تبعید از سرزمین صالحان دور کنند. این ذلت و خواری عذاب دنیوی آن‌هاست و اما در آخرت باز به عذابی بزرگ گرفتار خواهند شد. »
در نخستین سال‌های تشکیل جمهوری اسلامی، با استناد به لفظ«"کشتن» که در آیه‌ی مزبور آمده است، از شیوه‌ی تیرباران استفاده می‌کردند. در آن هنگام اصل را بر جان ستاندن از قربانی می‌دانستند. اما وقتی در عمل مزیت دار‌زدن را تجربه کردند، با این توجیه شرعی که«دار‌زدن» مشخصاً در قرآن توصیه شده، آن را ترجیح داده و به عنوان شیوه‌ی اصلی و شرعی جان‌ستانی، به کار گرفتند.
در ماده ۱۴ و تبصره‌ی ۱۴ آیین نامه نحوه اجرای احكام قصاص‌، رجم‌، قتل‌، صلب‌، اعدام و شلاق نیز آمده است:
«ماده ۱۴ - اجرای قصاص نفس ، قتل و اعدام ممكن است بصورت حلق آویز به چوبه دار و یا شلیك اسلحه آتشین و یا اتصال الكتریسته و با به نحو دیگر به تشخیص قاضی صادر كننده رأی انجام گیرد .
تبصره - در صورتی كه در حكم صادره نسبت به نحوه و كیفیت اعدام ، قصاص نفس و قتل ترتیب خاصی مقرر نشده باشد ، محكوم به دار كشیده می‌شود.»
http://k-chaab.mihanblog.com/post/6
حق تیر در نظام جمهوری اسلامی
آن‌چه که «دکتر» محمد حسین فرهنگی نائب رئیس سابق کمیسیون قضایی مجلس شورای اسلامی و عضو هیئت رئیسه فعلی در ارتباط با اعمال «حق تیر» در جمهوری اسلامی‌ می‌گوید همانا داشتن «حق» به رگبار بستن تظاهرات آرام و مسالمت‌آمیز مردم در جریان جنبش ۸۸ و پیش از آن به رگبار بستن مردم با هلی‌کوپتر در تظاهرات اسلام‌ شهر و یا گلوله‌باران تظاهرات مردم در قزوین و ... یا کشتار مردم بی‌دفاع در تظاهرات ۳۰ خرداد ۶۰ است و نه قانون بکارگیری سلاح توسط نیروهای مسلح که در تاریخ 28/10/1373 به تصویب مجلس شورای اسلامی رسید. البته همین قانون نیز دست مأموران را برای کشتار مردم باز گذاشته است. چنانچه در نص قانون آمده است:
«راهپیمایی‌هایی که دارای مجوز از مراجع قانونی مثل وزارت کشور یا استانداری نیستند برخی مواقع به شورش‌ها و بلواها و ناآرامی‌ها منجر می‌گردد، بر اساس ماده ۴ قانون بکارگیری، تشخیص و اعلام ناآرامی با شورای تامین محل است. قانون بکارگیری سلاح به مامورین اجازه داده است با رعایت شرایط مقرر در این قانون در صورت نیاز از طریق تیراندازی نسبت به اعاده وضع به حال سابق و برقراری نظم و امنیت اقدام نمایند. »
http://www.bashgah.net/fa/content/print_version/13619 (Sat Sep 21 18:01:37 2013)
مأموران مسلح رژیم پس از استفاده از سلاح حتی در دعواهای شخصی نیز به سادگی از مجازات رهایی می‌یابند اما در ارتباط با سرکوب تظاهرات‌ها و شورش‌های مردمی آن‌ها با هیچ محدودیتی مواجه نیستند. در رابطه با «حق تیر» هم چنانچه قانون محدودیتی اعمال کرده باشد از «شرع انور» برای دور زدن قانون استفاده می‌شود.
آیت‌الله علی مشکینی رئیس مجلس خبرگان رهبری در ارتباط با اعدام خیابانی می‌گوید: «هر کس در خیابان و در هر جای دیگر علیه حکومت اسلامی قیام کرد در همان جا باید حکم اعدامش صادر شود.» (کیهان ۷ بهمن ۱۳۶۰)
آیت‌الله محمدی گیلانی رئیس حکام شرع اوین در سال‌های ابتدایی دهه‌ی ۶۰ می‌گوید:
«اسلام اجازه می‌دهد این‌ها را که در خیابان تظاهرات مسلحانه می‌کنند دستگیر شوند و در کنار دیوار، همان‌جا گلوله بزنند. از نظر اصول فقهی لازم نیست به محاکم صالحه بیاورند. برای این که محارب بودند... اسلام اجازه نمی‌دهد که بدن مجروح این گونه افراد باغی به بیمارستان برده شود، بلکه باید تمام کشته شود.» (کیهان ۲۹ بهمن ۱۳۶۰)
سعید حجاریان از پایه‌گذاران دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم در دهه‌ی ۶۰ می‌گوید:
«...اما نكن، نكن فايده نداشت، دولت هم قدرت مهار نداشت، يك مرتبه اسلحه كشيد و همه را كشت. حتا گفت زخمی‌ها را تير خلاص بزنيد. ظهر سی‌خرداد بود، اين را راديو گفت، اسم‌شان را هم نپرسيد كه چه كسانی هستند. توجيه شرعي‌اش را هم پيدا ‌كردند.» (نشریه چشم‌انداز، شماره‌ی ۳۱، اردیبهشت ۸۴)
در پاسخ‌ به سوالات حقوقی با استناد به شرع و قانون آمده است:‌
«اگر مأمورى در تعقیب متّهمى به سوى او تیراندازى کند و متّهم به قتل برسد، آیا این قتل عمد است یا شبه عمد؟
این مسأله داراى چند صورت است:
صورت اوّل: این که شخص فرارى، متّهم به انجام گناه کوچکى است که مجازات تعزیر دارد، در این صورت غیر از تیراندازى هوایى یا به اطراف، کار دیگرى نمى توان کرد زیرا مفروض مسأله استحقاق چنین مجازاتى را حتّى پس از ثبوت جنایت ندارد.
صورت دوّم: آن است که عدم واکنش شدید در برابر چنین جرمى نظم کلّى جامعه را به هم مى ریزد و براى کلّ اجتماع خطر دارد. در این صورت باید از طریق «الاسهل فالاسهل» و استفاده از سلسله مراتب اقدام کرد و اگر چاره اى جز تیراندازى مثلا به سوى پاهاى متّهم نبوده و مأمور هم از مهارت کافى برخوردار بوده و در عین حال تیر خطا رفت و به محلّى که مایه قتل اوست اصابت کرد، خونش هدر است نه قصاص دارد نه دیه; زیرا کارى که با اذن حاکم شرع انجام شده و طرف هم مستحقّ آن است، دیه ندارد.
صورت سوّم: در صورتى که موجب اختلال کلّى نباشد ولى جرم، جرم سنگینى است که اگر در خصوص آن جرم اقدامى نشود (مانند قاچاقچیان اسلحه براى دشمن در مواقع جنگ) که اگر در مناطق حسّاس جلوگیرى نکنیم کشته هاى زیادى مى دهیم بى آن که حتّى سرنوشت جنگ عوض شود و در این جا نیز تیراندازى با سلسله مراتب جایز است و اگر منتهى به قتل گردد، خون طرف مقابل هدر است.»
http://www.dadrasanepars.blogfa.com/post-479.aspx
کافیست به کسی اتهام محارب و باغی و طاغی زده شود آنوقت مأموران نظام نه تنها از «حق‌تیر» برخوردارند بلکه متهم از هیچ حقی برخوردار نیست.
«تیراندازی به سوی افراد شرکت‌کننده در ناآرامی‌های مسلحانه
در این شرایط وظیفه نیروهای مسلح موضوع قانون در هر صورت برقراری نظم و امنیت و خلع سلاح و دستگیری شورشیان است و شرایط تیراندازی در این مواقع یا شرایط تیراندازی در سایر موارد متفاوت است قانون بکارگیری سلاح شرایط ایجاد این موارد را اعلام نموده است.
در شرع اسلام، قیام مسلحانه علیه حکومت اسلامی «بغی» نامیده می‌شود و قیام‌کنندگان نیز «باغی» نامیده می‌شوند و از نظر حکم شرعی و قانونی محارب محسوب و مجازات اعدام دارند و از نظر قوانین عرفی نیز این عمل از مصادیق بارز جرایم سیاسی از نوع براندازی محسوب می‌شود. »
http://www.bashgah.net/fa/content/print_version/13619 (Sat Sep 21 18:01:37 2013)
جدا از موارد مربوط به براندازی نظام، مأموران نیروی انتظامی تحت پوشش مبارزه با قاچاق کالا، از حق شلیک به کولبران کرد که در استان‌های آذربایجان غربی، کردستان و کرمانشاه برای کسب درآمد و از روی ناچاری در قبال دستمزد ناچیز اقدام به حمل و ورود کالای خارجی از نقاط غیر رسمی گمرکی می‌کنند برخوردارند.
«کولبری» یکی از خطرناکترین مشاغل کشور محسوب می‌شود. سالانه ده‌ها نفر از کارگران کولبر که بین ۱۳ تا ۶۰ سال سن دارند در اثر شلیک مأموران انتظامی جان خود را در مرزهای غربی کشور از دست می‌دهند. حتی اگر قاچاق کالا توسط کاسبکارانی که فاقد هرگونه منبع تأمین معیشتی غیر از داد و ستد کالاها در مناطق پر خطر و کوره راه‎های مین‎گذاری شده مرزی جهت کسب حداقل درآمد هستند جرم محسوب شود، مجازات آن به هیچ وجه کشتن و زخمی نمودن فرد نمی‎باشد. نیروی انتظامی در حالی کولبران را به قتل می‎رساند که باجگیری و رشوه ‎گرفتن از آنان جهت صدور اجازه‎ی تردد را تبدیل به یکی منابع درآمد خود کرده است. علاوه بر این سپاه پاسداران و عوامل ذی‌نفوذ نظام، سالانه میلیاردها دلار کالای قاچاق از طریق اسکله‌های خصوصی و مرزهای کشور وارد می‌کنند و بخش عظیم واردات کشور را این گونه کالاها که از مبادی غیررسمی وارد شده‌اند تشکیل می‌دهند .
در آدرس زیر می‌توانید کشتار کولبران و اسب‌های آنان توسط نیروی انتظامی را ملاحظه کنید.
https://www.tribunezamaneh.com/archives/13767
محمدحسین فرهنگی با اشاره‌‌ به جنبش ۸۸ از «برخورد جدی» و «حق تیر تا شکنجه» در قانون یاد می‌کند. او و نظامی که نمایندگی‌اش را به عهده دارد کشتار مردم بی‌دفاع در خیابان و کهریزک را تأیید می‌کنند. شلیک مستقیم به سر و سینه‌ی تظاهرکنندگان و فجایعی که در زندان‌ها اتفاق افتاد در «قانون» آمده است. او به صراحت می‌گوید چنانچه افراد از این شانس برخوردار باشند که مورد اصابت «تیر» قرار نگیرند و دستگیر شوند بایستی خود را برای تحمل «شکنجه» آماده کنند. این‌ها همه تمهیداتی است که «قانون» برای استمرار نظام جمهوری اسلامی فراهم کرده است.
ـــــــــــــــ
پانویس:
۱- فرهنگی در مورد تحصیلات خود می‌گوید:‌
«در ۲ رشته دانشگاهی فقه و مبانی حقوق اسلامی (کارشناسی و کارشناسی ارشد در دانشگاه تهران و دکترای تخصصی در واحد علوم و تحقیقات) و کارشناسی ارشد مدیریت دولتی (مرکز آموزشی مدیریت دولتی آذربایجان شرقی)» تحصیل کردام.
http://www.dr-farhangi.com/extrapage/farhangi
۲- البته این فرمانده سابق سپاه پاسداران که به قول خودش از «سال ۱۳۷۹، محل خدمت خود را از سپاه به محیط علمی دانشگاه تغییر داد»، امروز مانند بسیاری از جنایتکاران تبدیل به استاد دانشگاه و حقوقدان و ... شده است. در مورد سوابق او در سپاه پاسداران می‌توان به موارد زیر اشاره کرد.
فرماندهی منطقه مقاومت بسیج استان آذربایجان شرقی و جانشینی سپاه عاشورا، فرماندهی سپاه استان آذربایجان شرقی، ریاست سازمان بسیج دانشجویی کشور، معاونت مرکز تحقیقاتی سپاه و ریاست هیأت مدیره تیم فوتبال فجر عاشورا.
۳- در دیدار هیئت منتخب مجلس شورای اسلامی مرکب از هادی خامنه‌ای، سیدمحمود دعایی و محمد‌علی هادی نجف‌آبادی از زندان‌های اوین و قزلحصار آن‌ها برای توجیه شکنجه از این استدلال استفاده می‌کردند که ما برای دست‌یابی به انبارهای اسلحه و طرح‌های ترور مجبور به استفاده از «تعزیر» هستیم.
۴- در اسفند ۶۲ در راهرو دادستانی اوین متوجه مراجعه یک بازجو به یکی از شعبات شدم که به شکلی معقول پرسید: آیا قانون اساسی دارید؟ من از شدت خشم به خودم می‌پیچیدم و به زمین و زمان ناسزا می‌گفتم. لابد باز دوباره یکی از این توده‌ای - اکثریتی‌ها را گرفته‌اند و او می‌خواهد با بازجوها، سر قانون اساسی بحث کند. چیزی نگذشته بود که دوباره شنیدم بازجوی دیگری به همان شعبه رفته و خواستار قانون اساسی شد. مشکوک شدم، با خودم گفتم مگر چند تا توده‌ای - اکثریتی گرفته‌اند که نیاز به بحث بر سر قانون اساسی با آن‌ها دارند؟ در ثانی این‌جا که شعبه‌ی رسیدگی به اتهام‌ توده‌ای‌ها و اکثریتی‌ها نیست. دقت کردم، دیدم بازجو با کابل از اتاق در آمد. داشتم از خنده روده بر می‌شدم. بر ساده‌اندیشی خودم می‌خندیدم. آن‌ها به کابل می‌گفتند «قانون اساسی» و من بعد از دو سال و اندی زندانی بودن، می‌پنداشتم که می‌خواهند با توده‌ای - اکثریتی‌ها بر سر قانون اساسی بحث کنند!

روحانيت و پاکدامنی: افسانه يا واقعيت؟ مجيد محمدی

روحانيت و پاکدامنی: افسانه يا واقعيت؟ مجيد محمدی

مجيد محمدی
برای يافتن مجرمان روحانی نبايد به سراغ ميزان ضرب و جرح يا چاقوکشی در خيابان يا زورگيری رفت. اينها جرائم فقرا و طبقات کم درآمد است. روحانيون مجرم دو دسته هستند: ۱) رانت خواران و بهره برندگان از امتيازات حکومت يعنی مرتکبان جرائم يقه سفيدها مثل تقلب و زد و بندهای سياستمداران و صاحبان تجارت و کسب و کار، و ۲) جانيان عليه بشريت با صدور فتوای قتل مخالفان و ناهمرنگ ها، صدور حکم تازيانه، قطع اعضای بدن و سنگسار، و سازماندهی دسته‌های اراذل و اوباش
ويژه خبرنامه گويا
ابراهيم رئيسی دادستان ويژه روحانيت می گويد: "به عنوان کسی که بيش از ۳۰ سال در کار قضايی هستم، بايد بگويم پاکترين مجموعه در کشور مجموعه‌ روحانيت است." (ايرنا ۱۹ شهريور ۱۳۹۲) اين سخن نه تنها سخن يک قاضی بلکه سخن مقامات روحانی کشور و ديگر روحانيون است. آيا اين سخن از واقع حکايت می کند؟ آيا می توان اين سخن را به آزمون گذاشت و درستی و نادرستی آن را سنجيد؟
گزاره‌های سنجش ناپذير
گزاره‌ی "روحانيت پاک ترين مجموعه در کشور است" از يک جهت از جنس "خدا وجود دارد" يا "رستاخيز در پيش است" يا "امام زمان ظهور خواهد کرد" است. تنها راهی که برای باور به اين گزاره‌ها وجود دارد اعتماد بی قيد و شرط به گوينده است و لا غير. کسی که بخواهد خود از مسيرهای عادی و تجربی (نه شهودی و الهامی) به اين گزاره‌ها برسد هيچ راهی در اختيار ندارد. اما تفاوتی هم ميان گزاره‌های حاکی از واقع اجتماعی و گزاره‌های حاکی از واقع دينی وجود دارد و آن اين است که در صورت در اختيار داشتن اطلاعاتی چند می توان به صحت و سقم گزاره های حاکی از واقع اجتماعی حکم کرد در حالی که دسته‌ی ديگر اصولا قابل ارزيابی با شواهد و آمارها و قرائن نيستند. نه می توان وجود خدا و امام زمان و بهشت و دوزخ را با تجربه و مشاهده اثبات کرد و نه می توان عدم آنها را با تجربه و مشاهده اثبات کرد؛ نه با فلسفه و متافيزيک و نه با علم تجربی راهی برای اين اثبات‌ها وجود دارد.
براهين ذکر شده برای اثبات وجود خدا يا رستاخيز نيز همه دوری هستند به اين معنا که وجود خدا يا رستاخيز را فرض می گيرند و بعد آن را از دل استدلال بيرون می کشند. همين موضوع در مورد گزاره‌ی مربوط به پاک بودن روحانيت به چشم می خورد. نخست پاک بودن اين قشر مفروض گرفته می شود و بعد حتی بدون تلاشی برای اثبات اصل مدعا مطرح می شود. از روزی که روحانيون شيعه در ايران در مسند قدرت قرار گرفته‌اند نيازی به استدلال در باب مدعيات خود نمی بينند و تصور می کنند صرف سخن گفتن در مقام قدرت کافی است.
حداکثر، نمی دانيم
برای ارزيابی گزاره‌ی فوق در مورد روحانيت به پنج دسته اطلاعات نياز داريم:
۱. تعداد روحانيون در سراسر کشور تا بتوان ميزان جرم در ميان آنها را با ديگر اقشار مقايسه کرد؛
۲. ميزان و نوع جرائمی که روحانيون بر اساس آنها محکوم شده اند؛ هيچ اطلاعی در مورد پرونده‌های دادگاه ويژه‌ی روحانيت يا دادگاه‌های عمومی و انقلاب با متهم روحانی منتشر نشده است: تعداد آنها، نوع جرائم، محکوميت‌ها، سير پرونده‌ها؛
۳. شکاياتی که از روحانيون در دادگاه‌های عمومی به ثبت رسيده است؛ اطلاعی در مورد اين شکايات عرضه نمی شود و جايی در قوه‌ی قضاييه نيز وجود ندارد که افراد بتوانند به پرونده‌ها دسترسی داشته باشند؛
۴. دارايی و درآمدهای روحانيون و فرزندان و خويشاوندان آنها (قبل و بعد از رسيدن به قدرت) برای بررسی ميزان سوءاستفاده‌ی آنها از قدرت؛ و
۵. ميزان و سير تحول دارايی شرکت‌ها و بنيادها و نيز مالکيت آنها در ايران.
در مورد هر يک از پنج مقوله‌ی فوق مشاهدات و اطلاعاتی پراکنده وجود دارد اما اين که بتوان به نحو علمی روحانيون را از حيث ميزان جرم با ديگر اقشار مقايسه کرد منوط است به در دست داشتن اطلاعات فوق که روحانيت و حکومت از انتشار آنها جلوگيری کرده است يا در مواردی اين اطلاعات اصولا جمع آوری نمی شود.

فقدان عوامل بازدارنده
بدون داشتن اطلاعات کافی نيز شايد بتوان در باب کمتر يا بيشتر بودن جرائم يک قشر اجتماعی حکم کرد اگر عواملی برای بازدارندگی آن قشر تعريف شده و در عمل به جريان افتاده باشند يا ساختارها چنين اقتضايی داشته باشند. به عنوان مثال زنان در ايران نمی توانند در جرائم يقه سفيدها يا رانت خواری‌ها مستقيما در گير باشند چون آنها اصولا سهم قابل توجهی از مشاغل بانکی و بيمه‌ای، بازار سهام، خصوصی سازی و واردات و صادرات را در اختيار ندارند و در مشاغل عالی رتبه‌ی دولتی حضور چندانی ندارند. يا به اقليت‌های يهودی و بهايی و سنی نمی توان نسبتی در فسادهای رايج در ايران داد چون حکومت آنها را از بازار سرمايه و کسب و کار در مقياس‌های بزرگ حذف کرده است.
همچنين اگر رسانه‌ها در کشور آزاد بودند می شد داوری کرد که چه گروه‌ها و اقشاری بيشتر در گزارش‌های مربوط به فساد يا جرائم ديگر ذکر شده‌اند.
آيا در برابر روحانيت دولتی/حکومتی و مقامات حکومت دينی چنين عوامل بازدارنده‌ای وجود دارد؟ مشخص است که اين طور نيست بلکه برعکس اين شرايط حاکم است. روحانيون حاکم به همه‌ی منابع قدرت و ثروت و درامد در کشور دسترسی دارند و اطلاعات اندکی در باب منابع آنها و چگونگی کسب آنها منتشر شده است.
همچنين هيچ سازمان و نهادی در درون سازمان روحانيت برای پيشگيری يا نظارت بر جرائم روحانيون وجود ندارد. دادگاه ويژه‌ی روحانيت به عنوان دستگاهی که مستقيما زير نظر رهبر عمل می کند بيشتر برای تصفيه‌ی روحانيت و حکومت از روحانيون معترض است تا برخورد با جرائم مالی و فساد روحانيون.
خوردن نبات امام زمان
هنگامی که روحانيون و ديگر دينداران به عالم سياست و اقتصاد وارد می شوند کوله بار دينی خود را زمين نمی گذارند. آنها عقايدی را با خود به همراه می آورند که در دنيای سياست و اقتصاد سم مهلک هستند. اينها از اين جهت سم مهلک‌اند که افراد را فراتر از انتقاد و وارسی قرار داده و تحقيق ناپذير می کنند. افرادی که فراتر از انتقاد و تحقيق ناپذير هستند در حوزه‌ی سياست و اقتصاد غی شفاف و غير پاسخگو می شوند و ادعا می کنند که فقط به خداوند و مقدسان پاسخ خواهند داد. آنها مدعی می شوند که موظف به انجام تکليف هستند و نه راضی کردن مردم. بدين ترتيب هر بلايی که آنها بر سر مردم بياورند در واقع دارند با انجام تکليف به آنها خدمت می کنند. اين نحوه‌ی نگرش مرزهای ميان خدمت و خيانت را در يک بررسی عقلانی بر می دارند.
کسی که اعتقاد دارد نبات امام زمان را خورده و توجه خاصی به وی شده از موضع خداوند با ديگران برخورد خواهد کرد. او خود را صاحب معرفتی خواهد دانست که بقيه از آن محروم هستند. تصور کنيد شخصيت داستان زير به چه راحتی حکم قتل مخالفان خود يا مصادره‌ی اموال مخالفان يا در اختيار گرفتن اموال عمومی را خواهد داد: "پدرم مرحوم آيت الله آميرزا عبدالعلی تهرانی گاهی به مغازه يک عالم اهل معنا، به نام سيدعبدالکريم کفاش در انتهای بازار آهنگرها می‌ رفتند که به سيدعبدالکريم پينه دوز معروف بود. اين سيد با اينکه روحانی بود و اهل علم، از طريق پينه دوزی و کفش دوختن در مغازۀ کوچک خويش امرار معاش می کردند... بين علما مشهور بود که وجود مقدس مولا صاحب الزمان به ايشان توجه خاصه‌ای دارند وگاهی به حجره او هم سر می ‌زنند. روزی امام عصر قطعه نباتی را به سيدعبدالکريم کفاش مرحمت کرده بودند که ايشان هم مقداری از آن قطعه نبات را به پدرم، ميرزا عبدالعلی مرحمت کردند. پدرم به منزل آمدند و مقداری از آن نبات مرحمتی امام عصر را در دهان من نهادند... اين علومی که نصيب شد و عناياتی که به من رسيد، ريشه همه ‌اش، از آن نبات مرحمتی امام عصر است...هنوز حلاوت آن نبات در کام من است و من فکر نمی‌ کنم که خدا بدن مرا به آتش بسوزاند؛ چرا که در آن، تبرکی از امام زمان وجود دارد." (خاطره ای از هاشمی نژاد، بخشی از کتاب مجموعه خاطرات "حاج‌آقا مجتبی"، شبستان ۱۹ خرداد ۱۳۹۲) ديگر چه کسی جرات می کند نظريات فقهی و کلامی اين فرد يا احکام صادره از سوی وی را که درهر صورت بدنش در آتش نمی سوزد زير سوال ببرد؟ اين فرد که اعتقاد دارد در جهنم نخواهد سوخت به هر کاری قادر است.

قرائن و شواهد
اگر شواهد و اطلاعات کافی در وقوع جرم و فساد در دسترس نباشد، عوامل بازدارنده نيز وجود نداشته باشند و امکان توجيه جرم و گريز از آن نيز فراهم، آنگاه برای وارسی می توان به سراغ قرائن و شواهد غير مستقيم رفت. قرائن زير مدعای پاک ترين قشر بودن روحانيت را به جد مورد ترديد قرار می دهند:

۱. سطح زندگی روحانيون در سال‌های قبل از انقلاب از متوسط جامعه پايين تر يا حداکثر در حد متوسط جامعه بود اما امروز سطح زندگی آنها بالاتر از متوسط جامعه است. روحانيون امروز عمده‌ی منابع کشور را در اختيار دارند. همه‌ی قرائن اين نکته را تاييد می کنند. اين تحول چگونه صورت گرفته است؟
۲. روحانيون ديگر از طريق خمس و زکات يا روضه خوانی و اوقاف امورات خود را نمی گذرانند. منابع دولتی و عمومی است که زندگی آنها و مخارج موسسات آنها را تامين می کند. هزينه‌های زندگی روحانيون و هزينه‌های موسسات پژوهشی و آموزشی آنها آن قدر زياد است که بخش خصوصی با ماليات دينی قادر به تامين درصد اندکی از آن نيز نيست. بودجه‌های عمومی نيز محدوديت دارند. دسترسی آنها به "قدرت بدون شفافيت" اين دسترسی را سوال بر انگيز می سازد.

۳. پيش از انقلاب ۵۷ کسانی که با روحانيون ارتباط داشتند يا جوانان مذهبی بودند که نمی تواستند کمکی به روحانيت کنند يا بازاريانی بودند که بخشی از مخارج زندگی آنها را تامين می کردند. اوقاف و کمک‌های مالی حکومت پهلوی نيز زندگی بخشی از روحانيونی را که با حکومت مشکلی نداشتند تامين می کرد. اما پس از انقلاب همه‌ی کسانی که با روحانيت در ارتباط بوده اند از امتياز بهره برداری از منابع عمومی برخوردار شده‌اند. روحانيونی که در گذران معيشت خود دچار مشکل باشد (مثل بقيه‌ی مردم) قدرت چنين جذبی را ندارد.
جرائم فقرا، جرائم يقه سفيدها
برای يافتن مجرمان روحانی نبايد به سراغ ميزان ضرب و جرح يا چاقوکشی در خيابان يا زورگيری رفت. اينها جرائم فقرا و طبقات کم درآمد است. بخش ديگری از جرائم فقرا و طبقه‌ی متوسط نيز نقض معيارهای سبک زندگی روحانيت در ايران است که روحانيون و اعضای خانواده‌ و نزديکان آنها بر ديگر اقشار جامعه تحميل کرده‌اند و طبعا آنها را دربر نمی گيرد.
روحانيون مجرم دو دسته هستند: ۱) رانت خواران و بهره برندگان از امتيازات حکومت يعنی مرتکبان جرائم يقه سفيدها مثل تقلب و زد و بندهای سياستمداران و صاحبان تجارت و کسب و کار، و ۲) جانيان عليه بشريت با صدور فتوای قتل مخالفان و ناهمرنگ ها، صدور حکم تازيانه، قطع اعضای بدن و سنگسار، و سازماندهی دسته‌های اراذل و اوباش. يک فقير برای زورگيری ۷۰ هزار تومانی بر سر دار می رود اما يک روحانی برای از آن خود کردن يک کارخانه يا شرکت چند ده ميلياردی يا مشارکت در ترور مخالفان نه تنها مجازات نمی شود بلکه با تقرب به مرکز قدرت به عضويت شورای نگهبان يا مجمع تشخيص مصلحت يا هيئت دولت در می آيد. آقای رئيسی برای تبيين مدعای خود کافی است به روحانيونی که در مقام قضاوت رشوه گرفته و در دادگاه انتظامی قضات محکوم شده‌اند اشاره می کردند.

چرا دولت آمریکا پیش‌قدم مذاکره با جمهوری اسلامی است؟

چرا دولت آمریکا پیش‌قدم مذاکره با جمهوری اسلامی است؟ 
مجید محمدی
 اوباما در مصاحبهٔ تلویزیونی ۱۵ سپتامبر خود با شبکهٔ ای‌بی‌سی از نوشتن نامه به مقامات ایرانی خبر داد. پیش از وی محمدجواد ظریف نیز از این نامه‌نگاری خبر داده بود. اوباما در آغاز دوران ریاست جمهوری خود نیز نامه‌هایی به رهبر جمهوری اسلامی نوشته بود که با واکنش عمومی و منفی خامنه‌ای تحت عنوان «مشت چدنی زیر مخمل» مواجه شد. اخیرا جان کری نیز در نامه‌ای به دولت جمهوری اسلامی خواستار آزادی دو ایرانی- آمریکایی و روشن شدن سرنوشت یک آمریکایی دیگر در ایران شده بود. در دوره‌های قبل نیز روسای جمهور آمریکا مثل ریگان پیام‌هایی را با واسطه برای رهبران جمهوری اسلامی ارسال کرده‌اند.

محمود احمدی‌نژاد تنها رئیس دولت در جمهوری اسلامی بود که نه برای حل مشکلات فی‌مابین، بلکه به سبک پیامبر اسلام در سال ۱۳۸۵ برای هدایت رهبران دنیا از جمله جرج دبلیو بوش به‌حق نامهٔ سرگشاده نوشت و نامهٔ او نیز با بی‌توجهی کامل مواجه شد.

چرا در طی ۳۵ سال اخیر رهبران ایالات متحده در ارسال این نامه‌ها و پیام‌های معطوف به حل مشکلات فی‌مابین به رهبران جمهوری اسلامی و مذاکره پیش‌قدم شده‌اند و نه بالعکس؟ ایالات متحده چه نیازی به ایران دارد که به این ارتباطات اقدام می‌کند؟ چرا رهبران جمهوری اسلامی که در موضوعات مختلفی مستقیم یا غیرمستقیم با ایالات متحده درگیرند (سوریه، تحریم‌ها، زندانیان ایرانی در زندان‌های آمریکا، اموال دولت در ایالات متحده) از نوشتن نامه خودداری می‌کنند؟ چرا هیچ گاه رهبران جمهوری اسلامی خود در باب این نامه‌ها اطلاع‌رسانی نمی‌کنند و همیشه منابع دیگر از آنها خبر می‌دهند؟

چرا نامه می‌نویسند؟ چرا پیام می‌فرستند؟

در ۳۵ سال گذشته جمهوری اسلامی و هم‌پیمانانش در سه جبهه علیه ایالات متحده عمل می‌کرده‌اند و همین اعمال ایالات متحده را به ارتباط‌گیری وامی‌داشته است:

۱.  گروگان‌گیری آمریکاییان در ایران: این موضوع از کارکنان سفارت آمریکا در تهران آغاز شد و در طی سال‌های بعد به روزنامه‌نگاران، محققان، و دیگر شهروندان آمریکایی یا ایرانی- آمریکایی بسط یافت (مثل سه کوهنورد آمریکایی، هالهٔ اسفندیاری، کیان تاجبخش، سعید عابدینی، امیر حکمتی، رابرت لوینسون که در کیش گم شده است و رکسانا صابری). دوره‌ای در ده سال اخیر نبوده که یک آمریکایی یا ایرانی- آمریکایی با انواع اتهامات در زندان‌های ایران نباشد. افراد زندانی شده اتهام‌های مختلفی مثل جاسوسی می‌خورند، اما در نهایت قبل یا بعد از محاکمه آزاد می‌شوند. طبیعی است که مقامات آمریکایی از هر ابزاری از جمله پیام‌دهی و نامه‌نگاری برای آزادی شهروندان خود استفاده می‌کنند. حتی اگر آنها نخواهند چنین کنند، تحت فشار خانواده‌های زندانیان مجبورند چنین کنند.
۲.  گروگان‌گیری آمریکاییان در دیگر نقاط دنیا. در دههٔ هشتاد گروه‌های لبنانی نزدیک به جمهوری اسلامی به گروگان‌گیری آمریکاییان اقدام می‌کردند و مقامات آمریکایی برای آزادی آنها به مقامات ایرانی متوسل می‌شدند. ریگان به همین طریق برخی از گروگان‌های آمریکایی را در لبنان آزاد کرد.

۳.  مجادلات منطقه. آمریکا در هنگام حضور در عراق یا افغانستان و تسهیل شکل‌گیری دولت در این دو کشور در مواردی با نیروهای هم‌پیمان جمهوری اسلامی درگیر شده و نیاز داشته موضوعاتی را با مقامات جمهوری اسلامی در میان بگذارد. در این موارد مقامات آمریکایی تلاش کرده‌اند با ارسال پیام مقدمات را برای مذاکره فراهم کنند. در این دو مورد مقامات جمهوری اسلامی حتی بر سر میز مذاکرهٔ مستقیم با آمریکایی‌ها یا چندین کشور از جمله آمریکا نشستند.

تابوی مذاکره

در طرف ایرانی، ماجرا به چه شکلی بوده است؟ رهبران جمهوری اسلامی از آغاز شکل‌گیری جمهوری اسلامی در رقابت سیاسی با نیروهای مارکسیست و ضد امپریالیست برای آن که خود را ضد امپریالیست‌تر بنمایانند مذاکره با آمریکا را به ابزار برچسب‌زنی و طعن و لعنت تبدیل کردند تا حدی که امروز خود زندانی زندانی هستند که برای دیگران (بالاخص نیروهای ملی و مذهبی در دوران نخست وزیری بازرگان) در این باب ساختند. رهبران جمهوری اسلامی با شعارهایی که هر روز علیه ایالات متحده می‌دهند و آن را دشمن اسلام و مسلمانان می‌خوانند و تابوهایی که از مذاکره ساخته‌اند (این که هر مذاکره‌کننده‌ای جاسوس و خودباخته است یا مذاکره میان ایران و آمریکا مذاکرهٔ گرگ و میش است) نمی‌توانند خود پیش‌قدم مذاکره برای حل مشکلات فی‌مابین شوند. عباس امیرانتظام سخنگوی دولت بازرگان بیش از دو دهه در جمهوری اسلامی زندانی کشیده است و اتهام وی نیز مذاکره با آمریکایی‌ها بوده است.

جمهوری اسلامی حتی برای حل مشکلات شهروندان خود در ایالات متحده نیز اقدامی نمی‌کند. البته اگر افراد مستقیما در حال انجام خدمتی برای نظام (قاچاق اسلحه یا دیگر ابزارها و مواد ممنوع شده) بوده یا از مقامات و خانواده‌های آنها باشند از منابع دولتی جمهوری اسلامی در ایالات متحده برای آنها وکیل گرفته می‌شود یا تلاش می‌شود با گروگان‌گیری آمریکایی‌ها آنها را مبادله کنند (نگاه کنید به آخرین اظهارات امیر حکمتی).

دست بالاتر، دست پایین‌تر

رهبران جمهوری اسلامی تصور می‌کنند که طرفی که برای مذاکره دست دراز می‌کند هزینهٔ بیشتری می‌پردازد و طرفی که بدو رجوع می‌کنند منافع بیشتری می‌برد. قرینهٔ آن نیز این که حتی در دشوارترین شرایط مثل سال‌های پایان جنگ و بالا گرفتن بحران در خلیج فارس برای مذاکره و پیشگیری از اتفاقات مخاطره‌انگیز پیش‌قدم نشده‌اند. این تصور همیشه درست نیست. برای مثال، اقدام اوباما در نامه‌نویسی به خامنه‌ای و روحانی در افکار عمومی مردم آمریکا و ایران و دیگر نقاط جهان حاکی از این است که رئیس جمهور کشوری قدرتمند در پی حل مشکلات از طریق دیپلماسی است و رهبران جمهوری اسلامی با مخالفت با مذاکره برای ۳۵ سال طریق قهر و خشونت را می‌پسندیدند و تمایلی برای مذاکره و حل مشکلات نداشتند.

مسئولیت جمعی

ایالات متحده بارها از جمهوری اسلامی درخواست کرده که خطی ارتباطی برای ارتباط مستقیم بالاخص در حوزه‌هایی مثل خلیج فارس که نیروهای نظامی ایالات متحده و جمهوری اسلامی حضور دارند (تلفن قرمز) باز شود تا از برخوردهای ناخواسته مثل شلیک به هواپیمای مسافربری جلوگیری شود. اما پاسخ مقامات جمهوری اسلامی به این درخواست‌ها رسما منفی بوده است. درخواست آمریکایی‌ها در این مورد کاملا مسئولانه و رفتار جمهوری اسلامی کاملا غیرمسئولانه بوده است. آمریکایی‌ها با درک موقعیت خود در دنیا همیشه مسیر دیپلماسی را باز نگاه می‌داشته‌اند. حتی در شرایط تهدید نیز تعطیلی سفارتخانه‌های آمریکا در برخی کشورها موقتی بوده است. اکثر کشورهای دنیا حتی در شرایط جنگ نیز روابط خود را با دشمن خود کاملا قطع نمی‌کنند، چون ممکن است به مذاکره بر سر مبادلهٔ اسرا یا پایان مخاصمهٔ موردی یا کلی نیازمند شوند.

اطلاع‌رسانی و شفافیت

مقامات ارشد جمهوری اسلامی معمولا دریافت پیام از مقامات ایالات متحده را آشکار نمی‌سازند و این رسانه‌های بین‌المللی و مقامات آمریکایی یا رقبای سیاسی داخلی هستند که این موضوع را اطلاع می‌دهند (به عنوان نمونه، رجوع کنید به ماجرای مک فارلین و پیام ریگان برای هاشمی رفسنجانی که توسط مهدی هاشمی از نزدیکان منتظری به مطبوعات عربی داده شد یا مورد اخیر نامهٔ اوباما به روحانی). مقامات جمهوری اسلامی معمولا بعد از انتشار این اخبار یا سکوت می‌کنند یا محتوای پیام را به اطلاع مردم نمی‌رسانند. این رفتار مشی پنهان‌کاری جمهوری اسلامی در همهٔ جهات (و نه فقط در موضوعات حساس برای امنیت ملی) از یک سو و نیاز مقامات آمریکایی در افکار عمومی خود برای پیگیری دیپلماسی را از سوی دیگر بازتاب می‌دهد. دولت آمریکا اگر پیش‌قدم مذاکرات شود در برابر افکار عمومی مشکلی ندارد و از اطلاع‌رسانی در باب آن نیز شرمنده نیست.

عدم پیش‌قدم شدن در اطلاع‌رسانی در باب دریافت پیام حاکی از این نکته است که مقامات ارشد جمهوری اسلامی به‌شدت نگران داوری نیروهای طرفدار جمهوری اسلامی و مخالفان خود هستند. طرفداران از نگاه آنها ممکن است پیش‌قدم شدن در ارتباط را به معنای ضعف و احساس نیاز به «شیطان بزرگ» تلقی کنند. مخالفان نیز از نگاه آنها ممکن است به انتقاد مقامات از حیث دوگانه‌گویی (نفی مذاکره و ارسال پیام در آن واحد) بپردازند. به همین جهت است که مخالفان نظام آغاز مذاکره با ایالات متحده از سوی خامنه‌ای را به منزلهٔ نوشیدن جام زهر برای وی تلقی می‌کنند. این تصور را رفتار خود مقامات ایجاد کرده است تا آنجا که مجبورند ورود به مذاکره را با «نرمش قهرمانانه» توجیه کنند.
منبع:رادیو فردا

نسل کشی ارامنه توسط دولت عثمانی


نسل کشی ارامنه توسط دولت عثمانی

نسل کشی ارامنه و یا هولوکاست ارامنه که در این جنایت بزرگ به نابودی عمدی  جمعیت ارمنی تحت سلطه امپراتوری عثمانی درست پس از جنگ جهانی اول بین سالهای (۱۹۱۵_۱۹۱۷) تحت نظارت دولت عثمانی و همچنین رهبران قیام ترکان جوان اطلاق میشود.
این حرکت غیر انسانی در قالب کشتارهای  دسته جمعی  و تبعید های اجباری و فراهم کردن شرایطی که موجبات مرگ تبعید شدگان را فراهم میکرد انجام شد.
در حال حاضر  تعداد کل قربانیان نسل‌کشی ارامنه به طور عام بین یک تا یک و نیم میلیون نفر برآورد شده‌است.
در طی این دوران دیگر گروه‌های قومی منطقه، از جمله آشوریان و یونانیها ،نیز به طریقی مشابه مورد حملهٔ ترکان عثمانی قرار گرفتند به گونه‌ای که برخی از محققان این رویدادها را نیز بخشی از همان سیاست نابودسازی قومی دولت‌مردان ترک دانسته‌اند.
در حال حاضر این جنایت یکی از تلخ ترین جنایت های نسل کشی در ابتدای قرن بیستم شناخته میشود.
علاوه بر دستگیری و اعدام ارامنه، جمعیت بسیار زیادی از مردان، زنان و کودکان ارمنی از خانه و کاشانه خود تبعید، بدون هیچ دسترسی به آب و غذا به قصد مرگ وادار به راهپیمایی در مسیرهای طولانی و بیابانی شدند. تجاوز و آزار و اذیت جنسی قربانیان توسظ نیروهای متخاصم در طول تبعید به دفعات گزارش شده‌است.
مصلوب کردن زنان ارمنی توسط دولت عثمانی
اخراج ارامنه اغلب اوقات با غارت ، تجاوز و کشتار همراه بود . خیلی از اخراج شدگان کشته شدند ، یا از گرسنگی و بی سرپناهی در راه ارودگاه‌های نزدیک دیرالزور –شهری در نزدیکی رودخانه فرات در کشور سوریه امروزی – جانشان را از دست دادند . چندین هزار نفر از گرسنگی و بیماری درارودگاه‌های اسرای جنگی –که در آنجا ساخته شده بود- جانشان را از دست دادند.
Geno19
هواداران وقوع نسل کشی یکجانبه ارامنه معتقدند که پانترکیسم به دو دلیل به قتل‌عام مبادرت کرد:
نخست به دلیل جغرافیایی چرا که ارمنیان همچون دیواری آهنین میان ترکهای عثمانی و ترک زبانان قفقاز که هیچگونه پیوست نژادی با آنان ندارند و ترکان آن سویدریای خزر  بودند، قرار گرفته بودند
دوم بدلیل اینکه مسیحی بودند و باوجود فشار و تعقیب و تجاوز حاضر نمی‌شدند که دین خود را عوض کرده به اسلام بگروند، ازاین رو از میان برداشتن این سد و نابودی ملت ارمنی امری ضروری می‌نمود.
سوم بدلیل اینکه ارامنه در صدد تشکیل دولت مستقل بودند .
جنگ جهانی اول  چنین فرصت مناسبی را به ترکان جوان داد. سرانجام در سال ۱۹۱۵ طی یک برنامه از پیش ریخته شده، نژادکشی ارمنیان را به مرحله اجرا درآوردند — برنامه‌ای که الگویی برای نازی‌ها در جنگ دوم جهانی شد. نابودی ملت ارمنی توسط دولت وقت ترکیه (ترکان جوان) به شکلی دقیق و محرمانه طرح ریزی و اجرا شد. در راس این طرح محمد طلعت پاشا  وزیر کشور، اسماعیل انور  (انور پاشا) وزیرجنگ و احمد جمال پاشا  وزیر دریا داری  ترکیه قرارداشتند و ازاعضای حزب اتحاد و ترقی بودند. اینان برای پیشبرد هدف‌های خود به دولت آلمان وابسته شده بودند. دولت ترکیه برای اجرای این طرح کمیته‌ای سه نفره تشکیل داد که اعضای آن بها الدین شاکر ، شکری  و دکتر ناظم  بودند. این طرح در سال‌های ۱۹۲۳ – ۱۹۱۵ در ارمنستان غربی که تحت اشغال امپراتوری عثمانی  بود، به اجرا در آمد و طی آن بیش از یک و نیم میلیون از مردم بی‌دفاع ارمنی از زن و مرد و پیر و جوان قربانی شدند و حدود یک میلیون نفر دیگر در سراسر جهان پراکنده شدند.
folkemord
محمد طلعت پاشا وزیر کشور ترکیه:کلیه ارامنه ای که در ترکیه زندگی میکنند باید نابود بشوند و نابود بدون در نظر گرفتن اینکه آنها زن،بچه،یا ناتوان هستند و آنها هرچه سریعتر باید از بین بروند،بدون در نظر گرفتن ترس وتخریب احتمالی و  احساس همدردی با آنها
بنا بر این طرح نخست کلیه مردان ارمنی از ۱۵ سال تا ۵۰ سال را که توان داشتند، به بهانه بردن به جبهه‌های نبرد به ارتش فرا خوانده شدند. در آنجا آنها را خلع سلاح کرده و به گردانهای بیگاری در پشت جبهه منتقل کردند.