نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۹۷ فروردین ۳۱, جمعه

عایشه محمودی ۵۶ ساله ساکن روستای یانبلاغ از توابع شهرستان مراوه تپه است. او که در سن نوجوانی به دلیل اعتقادات خانوادگی با پسر خاله خود ازدواج کرد. دارای ۱۰ فرزند است سه فرزند او کم توان و معلول جسمی حرکتی هستند. همسر او چند سالی است انها را ترک کرده و عایشه به تنهایی برای تامین هزینه های زندگی

هزاران نفر از شهروندان فلسطینی صبح جمعه برای شرکت در راهپیمایی‌های حق بازگشت به مرزهای نوار غزه آمدند تا بر حق خود نسبت به بازگشت به سرزمین‌های اشغالی فلسطین تأکید کنند.


تحولات فلسطین|4 شهید و صدها زخمی در چهارمین جمعه راهپیمایی "بازگشت" + تصاویر
"اشرف القدره" سخنگوی وزارت بهداشت فلسطین گفت که از صبح جمعه 4 شهروند فلسطینی به‌ضرب گلوله نظامیان صهیونیست به‌شهادت رسیده‌اند که یک تن از آن‌ها کودک است.
هزاران نفر از شهروندان فلسطینی صبح جمعه برای شرکت در راهپیمایی‌های حق بازگشت به مرزهای نوار غزه آمدند تا بر حق خود نسبت به بازگشت به سرزمین‌های اشغالی فلسطین تأکید کنند.
فلسطینی‌ها امروز در حالی راهپیمایی بازگشت را برگزار کردند که رژیم صهیونیست با پرتاب اعلامیه‌هایی به آن‌ها هشدار داده بود که از حضور در این راهپیمایی خودداری کنند.
خبرنگاران فلسطینی در مناطق مرزی واقع در شرق نوار غزه اعلام کردند که نظامیان صهیونیست عامدانه و بدون توجه به قوانین بین‌المللی و  حقوق بشر، تظاهرات کنندگان مسالمت‌جو را هدف قرار می‌دادند.
از آغاز راهپیمایی‌های بازگشت تاکنون 37 شهروند فلسطینی به‌ضرب گلوله نظامیان صهیونیست شهید و بیش از 4 هزار نفر نیز زخمی شده‌اند.
کمیته ملی راهپیمایی بازگشت و شکستن محاصره تحمیلی علیه نوار غزه با اعلام پایان فعالیت‌های چهارمین جمعه راهپیمایی بازگشت که جمعه شهدا و اسرا نام گرفته بود، خواستار آماده شدن فلسطینی‌ها برای شرکت در پنجمین جمعه راهپیمایی بازگشت با نام "جوان انقلابی" شد.
فلسطینی‌های ساکن نوار غزه از  روز جمعه 30 مارس (10 فروردین) مصادف با چهل و دومین سالگرد روز زمین، راهپیمایی سالانه و مسالمت‌آمیز خود معروف به «راهپیمایی بازگشت» را آغاز کردند.
فلسطینی‌ها در این راهپیمایی مردمی تلاش دارند بر قطعنامه 194 شورای امنیت سازمان ملل تأکید کنند، قطعنامه‌ای که در بند 11 آن بر حق بازگشت آوارگان فلسطینی به سرزمینشان اشاره می‌شود.
انتهای پیام/*

«همبستگی با اعتراضات ملت ایران»

«همبستگی با اعتراضات ملت ایران» 
منوچهرصالحی

درباره خودم
از آن‌جا که رئیس این نشست از سخنرانان خواسته است کمی درباره خود با شنوندگان سخن بگویند، یادآور می‌شوم که ۷۵ ساله‌ام و در جوانی در دوران نخست‌وزیری دکتر امینی از هواداران جبهه ملی بودم و در برخی از نشست‌های هفتگی که در منزل دکتر صدیقی برگزار می‌شد، شرکت می‌کردم. پس از آمدن به آلمان، نخست به کنفدراسیون پیوستم و سپس عضو جبهه ملی خارج از کشور شدم و دو دوره هم عضو هیئت اجرائی جبهه ملی خارج از کشور بودم. در آن دوران عضو جناح چپ و مارکسیستی جبهه ملی بودم. در همین ارتباط پیش از انقلاب ۱۳۵۷با برخی دیگر از دوستان جبهه‌ای و چپ «گروه کارگر» را به‌وجود آوردیم. تا به امروز نیز به اندیشه‌های چپ وفادار مانده‌ام و در عین حال دکتر مصدق را شخصیتی دمکرات و میهن‌پرست می‌دانم که برای تحقق دولت دمکراتیک در ایران پی‌گیرانه مبارزه کرد. هم‌چنین به‌مثابه یک چپ آزادی‌خواه می‌دانم که تحقق دولت دمکراتیک پیش‌شرط تحقق مناسبات سوسیالیستی در یک کشور است. دیگر آن که به‌مثابه کنشگر سیاسی می‌دانم که در حال حاضر فراروی از جمهوری اسلامی و تحقق دولت دمکراتیک در دستور روز نیروهای سیاسی وابسته به طبقات مختلف ایران باید قرار داشته باشد، زیرا هیچ حزب سیاسی که دارای گرایش‌های طبقاتی است، نمی‌تواند بدون دولت دمکراتیک در جهت خواست‌های طبقاتی خویش گام بردارد. با این نگرش از دعوت شما استقبال نمودم و برای شرکت در این نشست جبهه ملی به این‌جا آمده‌ام.
یادآوری این نکته نیز ضروری است که دکتر مصدق در تمامی دوران زندگی سیاسی خویش کوشید به ارزش‌های انقلاب مشروطه وفادار باشد. کسانی که می‌خواهند در ایران دولتی دمکراتیک و سکولار یا لائیک را متحقق سازند، نمی‌توانند دستاوردهای مبارزات دمکراتیک دکتر مصدق را ارج ننهند. البته در دفاع از مبارزات سیاسی و ارزش‌های دمکراتیک دکتر مصدق و مبارزه با جعل تاریخ کارم به دادگاه نیز کشید. در سال‌های گذشته نیز چندین کتاب سیاسی را ترجمه کرده و هم‌چنین بیش از ده جلد کتاب درباره تاریخ ایران، دمکراسی، جامعه مدنی و تئوری‌های سیاسی و اجتماعی نوشته‌ام. در کنار کارهای پژوهشی کوشنده سیاسی نیز هستم.
چند نکته درباره واژه «ملت»
همان‌گونه که در بیانیه آمده است، این نشست به‌خاطر «همبستگی با اعتراضات ملت ایران» تشکیل شده است. به باور من واژه «ملت» در این فرمولبندی دردسر ساز است. امروز «ملت» معنی مشخصی دارد. از زمانی که پدیده دولت – ملت به‌وجود آمده است، بنا بر تعریف، مردمی که در سرزمینی می‌زیند که دارای یک دولت است، ملت را تشکیل می‌دهند. برای نمونه، همه مردمی که در درون مرزهای ایران می‌زیند، بنا بر تعریف از پدیده «دولت – ملت»، ملت ایران را تشکیل می‌دهند. به همین دلیل در ایران نه ملت فارس داریم و نه ملت‌های آذری، کُرد، بلوچ، عرب و ... همه اقوام و تیره‌های ایرانی ملت ایران را تشکیل می‌دهند. به این ترتیب واژه ملت همه افراد و از آن‌جمله ستم‌گران و ستم‌شوندگان، حکومت‌گران و حکومت‌شوندگان، زندانیان و زندان‌بانان،  شکنجه‌گران و شکنجه شوندگان و ... را در بر می‌گیرد. به‌عبارت دیگر، مردمی که در مبارزات دی‌ماه ۱۳۹۶ شرکت کردند، بخشی و نیروهای حکومتی که این جنبش‌های خودانگیخته را در بیش از ۱۰۰ شهر ایران سرکوب کردند، نیز بخش دیگری از «ملت» ایرانند. به این ترتیب می‌بینیم که واژه «ملت» در این ترکیب شفاف نیست. بر این باورم که این ناروشنی به گذشته تاریخ ایران و به ویژه به دوران جنبش ملی شدن صنایع نفت به رهبری دکتر مصدق برمی‌گردد. در آن زمان همه از خواست‌های ملت ایران سخن می‌گفتند بدون شفاف ساختن مرزی که بین اکثریت مردمی که هوادار پیروزی آن جنبش بودند و کسانی که منافع خود را در پشتیبانی از سیاست‌های قدرت‌های امپریالیستی می‌دیدند. در آن دوران دشمنان نهضت ملی اندک و ناچیز بودند و در آغاز حتی جرأت ابراز مخالفت با پروژه ملی کردن صنایع نفت را نداشتند. بنابراین شاید بهتر باشد از «همبستگی با اعتراضات مردم ایران» سخن بگوئیم، زیرا مردم هم‌چون مفهوم ملت تعریف دقیقی ندارد. معادل مردم به آلمانی می‌شود Leute و در انگلیسی People که این دو واژه نیز بسیار ناشفاف هستند.
وضعیت حکومت و مردم
مبارزه در بیش از ۱۰۰ شهر ایران، پیش از آن که مبارزه ملت ایران باشد، مبارزه آن بخش از ملت ایران علیه حکومتی بوده است که در وضعیت اقتصادی بسیار بدی به‌سر می‌برد. بنا به ادعای مسئولان رژیم، در سال ۲۰۱۷ روی‌هم ۱۱٫۳ ٪ از نیروی شاغل بی‌کار بوده است. در درستی این عدد باید تردید کرد، زیرا بخش بزرگی از زنان جویای کار در ایران سرشماری نمی‌شوند. به‌همین دلیل نیز برخی حدس می‌زنند که تا ۲۵ ٪ از نیروی شاغل بی‌کار است و در وضعیت اقتصادی بسیار بدی به سر می‌برد.
دیگر آن که در سال ۲۰۱۴ تقریبأ ۴٫۷ میلیون دانشجو در دانشگاه‌های ایران تحصیل می‌کردند. در مقایسه، در همان سال در دانشگاه‌های آلمان فقط ۲٫۷ میلیون ثبت نام کرده بودند، در حالی که در همین سال تولید ناخالص ملی ایران چیزی برابر با ۴۲۵ میلیارد دلار و تولید ناخالص ملی آلمان برابر با ۳۸۶۸ میلیارد دلار بود، یعنی با آن که تولید ناخالص ملی آلمان ۹ برابر ایران بود، در این کشور ۲ میلیون نفر کم‌تر از ایران در دانشگاه‌ها تحصیل می‌کردند. به همین دلیل نیز برخلاف آلمان، اقتصاد کوچک و واپس‌مانده ایران نمی‌تواند بخش بزرگی از فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌های ایران را جذب بازار کار کند. برای مقایسه، در سال ۲۰۱۴ در آلمان ۴۸۰ هزار و در ایران ۷۱۹ هزار تن از دانشگاه‌ها فارغ‌التحصیل شدند. با آن که در ایران و آلمان تعداد زنان دانشجو از مردان بیش از ۵۰ ٪ است، در ایران فقط ۵۹ ٪ بانوان فارغ‌التحصیل می‌‌توانند جذب بازار کار شوند.[1] من خود چندین فارغ‌التحصیل دانشگاهی را می‌شناسم که در ایران تاکسی‌ می‌رانند. در یک کلیپ نیز مرد جوانی را نشان می‌دادند که مدعی بود فوق لیسانس دارد و برای تأمین هزینه خود و خانواده‌اش در یک نانوائی کار می‌کرد. بنابراین می‌بینیم که بخشی از بحران اجتماعی کنونی نتیجه بی‌برنامه‌گی جمهوری اسلامی است. با ایجاد ظرفیت دانشگاهی که بیش از نیاز اقتصاد ایران است، بازار کار نمی‌تواند همه فارغ‌التحصیلان را جذب کند، اینک بیش از ۴٫۸ میلیون تحصیل‌کردگان دانشگاهی بی‌کارند.[2] نخبگان علمی از ایران به دیگر کشورها می‌روند و مشاغل مهم نیز نه بر اساس شایسته‌سالاری، بلکه بنا بر وابستگی‌های سیاسی و خانوادگی تقسیم می‌شوند و در نتیجه مدیرانی جامعه ما را اداره می‌کنند که آگاهی چندانی به بغرنج‌های زمانه خویش ندارند. به این ترتیب هر ساله به بخش بیکاران تحصیل‌کرده ایران افزوده می‌شود. این توده آکادمیک نیروئی است که با شرکت در جنبش‌های خودانگیخته می‌تواند بر آن‌تأثیری مثبت و یا منفی نهد.
دیگر آن که به‌خاطر کاهش بارندگی جمیعت نیمی از روستاهای ایران به شهرها کوچ کرده‌اند، زیرا در این روستاها دیگر کشت دیمی نمی‌تواند سودآور باشد. بنا بر منابع مختلف، اینک بین ۱۰ تا ۱۹ میلیون تن در حاشیه شهرها زندگی می‌کنند که ۳ میلیون تن از آنان بی‌خانمانند و در گورها، زاغه‌ها، حلبی‌آبادها و فضاهای عمومی شهری زندگی می‌کنند. برخی منابع بر این باورند که ۴۰ ٪ از جمعیت شهری ایران حاشیه نشین و دارای مسکن بد است. روستائیانی که به حاشیه‌ شهرها کوچ کرده‌اند، در انقلاب ۱۳۵۷ نقشی تعیین کننده داشتند و نیروئی بودند که رهبری روحانیت و آیت‌الله خمینی را پذیرفتند و توانستند سمت انقلاب را تعیین کنند. در آن دوران جمعیت حاشیه‌نشین ایران فقط ۳ میلیون تن بود، در حالی که این توده اینک یک چهارم جمعیت ایران را تشکیل می‌دهد.
بخش دیگری از شاغلین ایران و به‌ویژه کارگران با مزدی که می‌گیرند، نمی‌توانند هزینه زندگی خانواده خود را تأمین کنند، زیرا تورم دائمأ از قدرت خرید آنان می‌کاهد. بازنشستگان نیز از وضعیت بهتری برخوردار نیستند و با درآمدی که پائین خط فقر قرار دارد، باید زندگی روزمره خود را تأمین کنند. هر چند آماری رسمی درباره تعداد کسانی که زیر خط فقر نسبی و مطلق به سر می‌برند، وجود ندارد، اما برخی از نهادهای رسمی بر این باورند که ۲۵ تا ۳۰ میلیون تن در ایران زیر خط فقر نسبی و بین ۱۰ تا ۱۲ تن از آنان زیر خط فقر مطلق به سر میبرند.[3] به این ترتیب می‌توان به این نتیجه رسید که جمعیت ۱۹ میلیونی حاشیه‌نشین و جمعیت ۱۱ میلیونی کارگران و بازنشستگان، جمعیت تنگ‌دستی را تشکیل می‌دهند که زیر خط فقر نسبی و مطلق به‌سر می‌برد. آقای روحانی در مقام رئیس جمهور در هنگام ارائه برنامه دولت دوازدهم به مجلس گفت که یکی از‌ هدف‌های دولت آن است که بتواند طی چهار سال آینده فقر مطلق را به فقر نسبی تبدیل کند.
به این ترتیب آشکار می‌شود که از یک‌سو بیکاری و از سوی دیگر تقسیم ناعادلانه ثروت اجتماعی سبب گسترش ژرفای بحران اجتماعی در ایران شده است. به این داده‌ها باید فسادی را افزود که همه بخش‌های اجتماعی ایران را فراگرفته است.
 فسادی بی‌همتا
پدیده فساد هیچ‌گاه در این ابعاد در ایران گسترش نیافته بود. بنا بر آخرین آمار جهانی در پایان سال ۲۰۱۷، ایران از نقطه نظر فساد در میان ۱۸۰ کشور جهان دارای مقام ۱۳۰ بوده است.[4]  با توجه به ساختار فساد در ایران می‌توان ادعا کرد که امروز فساد همه‌ی لایه‌های اجتماعی را فراگرفته است و به‌ویژه حکومتی که می‌خواست عدل اسلامی را در جامعه برقرار سازد و در آغاز پیدایش خویش حتی مخالف بهره پول بانکی بود، اینک خود به مرکز فسادی همه‌گیر بدل گشته است. آدم‌ها و نهادهائی که به بیت ‌رهبری وابسته‌اند، در سال‌های گذشته میلیاردها دلار ثروت ملی مردم ایران را دزدیده‌اند و برخی از آن‌ها نیز با چند میلیارد دلار راهی دوبی، کانادا و ... شده‌اند. هم‌چنین آن بخش از نهادهای وابسته به حکومت که  قاچاق کالا سرگرمند و از این طریق میلیاردها دلار «درآمد» دولت را می‌دزدند، همگی با بیت رهبری و سپاه پاسداران در رابطه‌اند. دیگر آن که بنیادهای موقوفه دینی بدون آن که به صندوق دولت مالیاتی بپردازند، با ایجاد صندوق‌های سپرده میلیاردها دلار ثروت مردم را بالا کشیدند و اینک دولت باید خسارت سپرده‌گذاران را از خزانه دولت، یعنی از جیب مردم بپردازد. همه این رخدادها در دوران رهبری ۳۰ ساله آیت‌الله خامنه‌ای تحقق یافته‌اند و بنابراین باید به این نتیجه رسید که رهبر جمهوری اسلامی مسئول همه فسادهای اقتصادی، قضائی و اخلاقی است. ‌
هم‌چنین بخش بزرگی از توده‌ای که زیر خط فقر نسبی و مطلق به سر می‌برد، برای تأمین زندگی خویش مجبور به دزدی، فروش مواد مخدر و تن‌فروشی گشته است. از آن‌جا که بخشی از قشر میانه جذب نهادهای اداری دولتی است و در این حوزه رشوه پرداختن به کارمندان دولتی در نظام کنونی عادی شده است، در نتیجه می‌توان مدعی شد که فساد بخش میانی جامعه ما را نیز فراگرفته است. به این ترتیب در کنار فساد هیئت حاکمه که می‌توان آن را فساد از بالا نامید، اینک فساد از پائین نیز در جامعه ما در حال گسترش است. به عبارت دیگر، فسادی که تقریبأ همه لایه‌های بالائی، میانی و پائینی جامعه را در بر گرفته، سبب فروپاشی ارزش‌ها و هنجارهای اخلاقی شده و می‌توان گفت که جامعه کنونی ایران جامعه‌ای بیماری است.
وضعیت حکومت اسلامی
وضعیت رژیم اسلامی بسیار بحرانی است و این سخن را می‌توان حتی از زبان جناح‌های مختلف رژیم نیز شنید.
برای نمونه چندی پیش ۳۰۰ تن از کسانی که خود را «فعالان سابق بسیج دانشجوئی» نامیده‌اند و هوادار بازگشت دوباره احمدی‌نژاد به قدرت هستند، در نامه‌ای به آیت‌الله خامنه‌ای به بهترین وجه آشکار ساخته‌اند که ساختار کنونی جمهوری اسلامی بسیار سست و پوشالی است و نظام ولایت فقیه به سوی فروپاشی گام برمی‌دارد. آن‌ها در این نامه مدعی شدند "با شکل‌گیری و گسترشِ ساختارهای غیررسمی و غیرانتخابیِ موازی... و مهندسی انتخابات‌ها... دیگر نمی‌توان آن را مظهر اراده‌ عمومی ملت ایران و مجرای جاری شدن خواست ایشان در اداره‌ کشور دانست." دیگر آن که بنا بر باور نویسندگان آن نامه"رئیس‌جمهوری که برنده‌ی انتخاباتی باشد که از دیدگاه مردم انتخابِ بین بد و بدتر است، حتی برای رأی‌دهندگانش نیز نمی‌تواند هیچ امیدی برای بهبود اوضاع را نمایندگی کند، و مردم چنین دولتی را نه از خود بلکه مقابلِ خود حس می‌کنند." هم‌چنین در این نامه آمده است که "به جای شخصیت‌های دلسوز و کاردان و مردمی و دغدغه‌مند، عمدتا افراد سطح پایین و ناکارا و بی‌دغدغه که نماینده‌ هیچ آرمان و اصلاحی نیستند، با هزینه‌های میلیاردی راهی بهارستان شده، و از فرصت لابی‌گری و بده‌بستان با مسئولین دولتی و حکومتی منتفع" می‌شوند. " فراتر از این، نویسندگان نامه به آیت‌الله خمینی قوه قضائیه را "کانون تحمیل ظلم و اجحاف" دانسته‌اند و هم‌چنین گفته‌اند که شورای نگهبان "به مانعی برای انتخاب افراد شایسته‌ مستقل مورد نظر مردم تبدیل شده" است. و در رابطه با فسادهای اقتصادی نوشته‌اند بنیادهای اقتصادی حکومتی "نفوذ خود در قدرت را برگ برنده‌ کسب و کار اقتصادی و به حاشیه بردن مردم در اقتصاد قرار داده‌اند." هم‌چنین نویسندگان این نامه نوشته‌اند که دستگاه‌های امنیتی رژیم "به جای امنیت کشور وظیفه‌شان محافظت از قدرت برخی حاکمان و جناح‌های قدرت است." و "سازمان اطلاعات سپاه... به عامل اختلال در امور و محدودیت و فشار" به فعالان سیاسی، رسانه‌ای و اقتصادی تبدیل شده است. سرانجام آن که به باور این فعالان حزب‌اللهی اعتراضات گسترده زمستان ۹۶ نمایش ناامیدی گسترده‌ای بود که "زنگ خطر هولناک فروپاشی اجتماعی ایران را به صدا در آورده است." این فعالان حزب‌اللهی هشدار داده‌اند که اعتراضات گسترده زمستان ۹۶ نمایش ناامیدی گسترده‌ای بود که "زنگ خطر هولناک فروپاشی اجتماعی ایران را به صدا در آورده است."[5]
به این ترتیب می‌توان دریافت که رژیم نه فقط از سوی دولت‌های بیگانه و مردم ایران، بلکه حتی از سوی جناح‌های مختلف حاکمیت تهدید می‌شود. چنین وضعیتی سبب خواهد شد که رژیم از درون ثبات خود را از دست دهد و در برابر تهدیدهای حتی کوچک مجبور به واکنش‌های ویرانگر گردد. هنگامی که بخشی از هیئت حاکمه وضعیت کنونی ایران را چنین بی‌بنیاد توصیف می‌کند، و خطر فروپاشی نظام را یادآور می‌شود، مسئولیت بخشی از اپوزیسیون که خواهان تحقق ایرانی دمکراتیک، مستقل، برابری طلب و عدالت‌خواه است، ده چندان می‌شود.
ارزیابی از مبارزات خودانگیخته مردم
مبارزه خودانگیخته دی ‌ماه در عین حال مبارزه بخشی از نسل جوان ایران بود که از طریق رسانه‌های مجازی با رسوم زندگی مدرن آشنا شده است و حاضر به ‌پذیرش ارزش‌های دینی در روزمرگی خود نیست و به مثابه انسانی آزاد می‌خواهد خود درباره پوشش، شیوه زندگی و مراسم غم و شادی خویش تصمیم گیرد. این نسل نیاز به آقا بالا سر ندارد و خواهان بازگشت دین از حوزه عمومی به حوزه خصوصی است. در عین حال نسل جوان ایران حاضر نیست تاوان سیاست‌های ویرانگر و دشمن‌آفرین ولی فقیه را بپردازد، زیرا می‌بیند ادامه این سیاست نه فقط ایران را در منطقه حاشیه‌نشین ساخته است، بلکه با گسترش تحریم‌های اقتصادی، ایران به تدریج از کشوری در حال توسعه دارد به کشوری واپس‌مانده بدل می‌گردد. نسل جوان تحصیل‌کرده ایران می‌بیند که در نظام ولایت فقیه شایسته‌سالاری در گزینش کادرهای اداری و اقتصادی نقشی ندارد و بلکه همه مقامات تعیین‌کننده اداری، اقتصادی و حتی علمی را آقازاده‌ها اشغال کرده‌اند، آن‌هم بدون داشتن صلاحیت علمی و تخصصی.
در نوشتاری که چندی پیش با عنوان «بحران چند لایه رژیم اسلامی» انتشار دادم، یادآور شدم که هم‌زمان جامعه و رژیم کنونی ایران دچار بحرانی چند لایه شده‌اند. آن‌چه به جامعه ایران مربوط می‌شود، تغییرات زیست‌محیطی در ایران است. اینک به خاطر کمبود بارش و کاهش آب‌های زیرزمینی، نیمی از روستاهای ایران که در آن کشت دیمی انجام می‌گرفت، از سکنه خالی شده است. به همین دلیل نیز با کوچ بی‌رویه روستائیان به‌حاشیه شهرهای ایران، به جمعیت حاشیه‌نشینانی که برای یافتن کار و برخورداری از یک زندگی انسانی به شهرها کوچ کرده‌اند، بسیار افزوده شده است. دیگر آن که به زودی تأمین آب آشامیدنی مردم برای رژیم بسیار دشوار خواهد شد و در استان اصفهان شاهد آنیم که چگونه روستائیان برای تأمین آب برای کشت خویش، مخالف انتقال آب آن مناطق به یزد با هدف تأمین آب آشامیدنی آن شهر هستند. چنین مبارزاتی به زودی همه ایران را فرا خواهد گرفت و باید در انتظار جنگ‌های خونین بر سر منابع آب‌های استانی بود.
نیروهای اپوزیسیون
بدون حضور یک رهبری سیاسی امین و برخوردار از اعتماد مردم، هرگاه جنبش اعتراضی سبب به حرکت درآمدن توده چند میلیونی حاشیه‌نشینان گردد، این توده انبوه می‌تواند هم‌چون صدها بمب اتمی ایران را از درون متلاشی کند و آینده، تمامیت ارضی و استقلال ایران را به خطر اندازد. بنابراین پشتیبانی نیروهای اپوزیسیون از جنبش‌های خودانگیخته باید مسئولانه باشد، یعنی باید بدانیم از چه نیروهائی پشتیبانی می‌کنیم و ارزیابی ما از نقش مثبت و یا منفی این نیروها چیست.
امروز در برابر رژیم اسلامی چند گروه اپوزیسیون وجود دارد. بخشی از اپوزیسیون رژیم اسلامی توتالیتر و ضد دمکرات است هم‌چون سازمان مجاهدین خلق و گروه‌های سلطنت‌طلب که ادعای آزادی‌خواهی می‌کنند، اما بنا بر طبیعت خویش پس از کسب قدرت سیاسی دوباره در پی بازتولید استبداد در ایران خواهند بود. بنا بر اسنادی که انتشار یافته‌اند، دولت‌های ایالات متحده آمریکا، اسرائیل و عربستان سعودی خواهان ایجاد جبهه‌ای از این دو نیرو هستند تا پس از اشغال ایران توسط ارتش آمریکا و یا سقوط رژیم این نیرو بتواند به قدرت سیاسی در ایران چنگ اندازد. روشن است که در آن صورت مردم ایران از چاله درآمده و در چاه ویل سقوط کرده‌اند.
بخشی نیز بدون آن که سازمانی داشته باشند، با محافل ضد ایرانی دولت‌های امپریالیستی در ارتباط هستند و امیدوارند پس از حمله نظامی آمریکا به ایران و اشغال کشور، هم‌چون چلبی در عراق در رهبری دولت وابسته و دست نشانده به امپریالیسم آمریکا نقش داشته باشند.
بخشی از اپوزیسیون هم‌چون نهضت آزادی و بسیاری از اصلاح‌طلبان ملی - مذهبی که به خارج از کشور گریخته‌اند و یا آن که هنوز در ایران به‌سر می‌برند، خواستار ادامه زیست جمهوری اسلامی‌اند، اما بدون ولی فقیه، شورای نگهبان، مجلس خبرگان و ... این گروه‌ها هر چند اکنون خواهان اصلاح نظام توتالیتر کنونی و تبدیل آن به رژیمی «مردم‌سالار» هستند و در مواردی از دولت سکولار نیز پشتیبانی می‌کنند، اما از آن‌جا که بنا بر باورهای دینی خویش در جدائی نهادهای دینی از نهادهای دولتی نخواهند کوشید، نمی‌توانند نیروئی باشند که با هم‌کاری با آنان بتوان رژیم جمهوری اسلامی را سرنگون کرد، زیرا وضعیتی که در آن دین و دولت با هم بیامیزند و دمکراسی و آزادی‌های مدنی و حقوق بشر را تحمل کنند، جمع اضداد و ناشدنی است.
بخش دیگری از نیروهای اپوزیسیون را نیروهای چپ تشکیل می‌دهند. این نیرو از یک‌سو ناهمگون است و بخشی از آن چون در پی تحقق دیکتاتوری پرولتاریای لنینی ـ استالینیستی است، از خصلتی ضددمکراتیک برخوردار است. در انقلاب ۱۳۵۷ نیز دیدیم که همین نیروها به رهبری حزب توده توانستند با پشتیبانی از خمینی و تبدیل واژه لیبرالیسم به دشنام سیاسی بر فضای سیاسی جامعه تأثیر نهند و افکار عمومی را برای پذیرش دولت استبداد دینی آماده سازند. در آن دوران رهبران این رده از سازمان‌های «چپ» می‌پنداشتند حکومت اسلامی چون دارای مواضع ضد آمریکائی است، در درازمدت می‌تواند به متحد بالقوه بلوک «سوسیالیسم واقعأ موجود» بدل گردد. شوربختانه آن بخش از چپ ایران که هوادار دولت دمکراتیک است، آن‌چنان که باید و شاید سازمان‌یافته نیست و به همین دلیل نمی‌تواند نقشی تعیین کننده در رهبری جنبش‌های خودانگیخته مردم داشته باشد.
بخش دیگری از نیروهای سیاسی ایران را گروه‌هائی تشکیل می‌دهند که از دوران نهضت ملی به رهبری دکتر مصدق ملیّون نامیده می‌شوند، نیروهائی که برای تحقق آزادی‌های فردی و اجتماعی، تحقق دولت دمکرات و حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران مبارزه می‌کنند. در دوران جنبش ملی کردن صنایع نفت جبهه ملی سازمانی بود که در آن احزاب و افرادی گرد آمده بودند که به‌خاطر تحقق اهداف بالا مبارزه می‌کردند. امروز در ایران جبهه ملی از یک‌سو به دو شاخه تقسیم شده است و از سوی دیگر رژیم اسلامی به نیروهائی که در این سازمان گرد هم جمع شده‌اند، امکان فعالیت سیاسی نمی‌دهد.
مشکل دیگر آن است که جامعه ما دارای رشد طبقاتی منسجم نیست و جایگاه انسان‌هائی که در روند تولید شرکت دارند، بسیار بی‌ثبات است. دیگر آن که چون بخش بزرگی از مردم ایران کم‌تر از ۳۰ سال عمر دارند، جمعیت فعال (کسانی در جست و جوی کارند) تقریبأ ۲۵ میلیون تن است. از این جمعیت فعال نزدیک به ۴ میلیون تن در ادارات، نهادها و صنایع دولتی کار می‌کنند، یعنی ۱۶ ٪ از جمعیت شاغل کشور حقوق بگیر دولت است.[6] هم‌چنین دولت به ۴٫۵ میلیون تن که در نهادهای دولتی کار کرده‌اند و اینک بازنشسته‌اند، حقوق بازنشستگی می‌پردازد. به این ترتیب بخش بزرگی از مردم از نقطه‌نظر مالی به دولت وابسته‌اند.
فراتر از آن، به‌خاطر استمرار استبداد احزاب در جامعه ما از دوام و پایداری برخوردار نبوده‌اند. البته حزب توده ۷۷ سال پیش تأسیس شد و هنوز هم وجود دارد. اما این حزب جز در یک دهه از موجودیت خویش، نقشی تعیین کننده در زندگی سیاسی مردم ایران نداشت. جبهه ملی نیز تقریبأ دارای سرنوشتی مشابه است. این جبهه پیش از ۷۰ سال تأسیس شد و با پیروزی کودتای ۲۸ مرداد دارای فعالیت سیاسی آشکاری نبوده است. جبهه ملی توانست در دوران نخست‌وزیری دکتر امینی تظاهرات ۸۰ هزار نفره میدان جلالیه را برگزار و برنامه سیاسی و اصلاحی خود را عرضه کند. اما با تظاهرات ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ خمینی توانست به چهره سیاسی تعیین کننده در سیاست ایران بدل گردد. با آغاز جنبش انقلابی که به سقوط پادشاهی پهلوی منجر شد، جبهه ملی به خاطر اختلافات داخلی نتوانست نقش شایسته‌ای در آن انقلاب بازی کند. بعد هم خمینی جبهه ملی را مرتد اعلان کرد و از آن تاریخ تا به اکنون این جبهه هر چند در ایران حضور دارد، اما امکان فعالیت آشکار سیاسی ندارد.
به این ترتیب هر چند سازمان‌های سیاسی کوچکی در ایران و انیران وجود دارند، اما این سازمان‌ها چون با توده مردم در ارتباط ارگانیک نیستند، در نتیجه توانائی رهبری جنبش‌های خودانگیخته را نخواهند داشت. بنابراین برای آن که نیروهای سیاسی هوادار دمکراسی، عدالت‌اجتماعی، استقلال و تمامیت ارضی ایران غافلگیر نشوند، باید از هم اکنون در جهت ایجاد سازمانی که مورد اعتماد اکثریت مردم ایران باشد، گام برداشت.
چه باید کرد؟
در دو مقاله‌ای که با تیترهای «بحران چند لایه رژیم اسلامی» و «رفراندوم پس از اشغال ایران!» نوشتم، یادآور شدم که رژیم جمهوری اسلامی از دو سو تهدید می‌شود. یکی انفجار اجتماعی طبقات و اقشار محروم و به ویژه جنبش خودانگیخته حاشیه‌نشینان است و دیگری احتمال حمله نظامی آمریکا، اسرائیل و متحدان منطقه‌ای عرب آنان به تأسیسات هسته‌ای و موشکی و یا اشغال کامل ایران با هدف تغییر رژیم. در فقدان یک سازمان سیاسی مورد اعتماد مردم، انفجار اجتماعی می‌تواند سبب نابودی شیرازه اجتماعی، استقلال و تمامیت ارضی ایران شود و در صورت حمله نظامی و اشغال ایران باید سازمانی سیاسی که مورد اعتماد مردم باشد، بتواند جنبش مقاومت را سازمان‌دهی کند.
بنا بر پژوهش‌هایم به این نتیجه رسیده‌ام که در حال حاضر هیچ‌یک از سازمان‌های سیاسی که دارای وابستگی‌های طبقاتی‌اند، نمی‌توانند نقش رهبری جنبش مردم را داشته باشند و بلکه باید سازمانی را به‌وجود آورد که در آن دستاوردهای جنبش مشروطه، نهضت ملی و مبارزات ضد امپریالیستی مردم ایران بازتاب یابند. دکتر مصدق در همه این حوزه‌ها دارای دستاوردهای گران‌بهاء بوده است و به‌همین دلیل می‌توان جبهه‌ای را بر اساس نگرش ملی، دمکراتیک و ضد امپریالیستی دکتر مصدق سازمان داد. نام این جبهه می‌تواند همان «جبهه ملی ایران» باشد با این تفاوت که باید همه نیروهای سیاسی هوادار دمکراسی، عدالت‌اجتماعی، استقلال و تمامیت ارضی ایران بتوانند در این سازمان پذیرفته شوند و در تعیین برنامه سیاسی و سازمان‌دهی این جبهه نقشی فراخور توانائی‌های عینی خود داشته باشند. این جبهه باید با تدوین طرحی از دولت دمکراتیک سکولار بتواند خود را به‌مثابه آلترناتیوی برای آینده ایران عرضه کند. این جبهه باید با پذیرش چندگانگی طبقاتی برنامه سیاسی پلورالیستی خود را عرضه کند که در آن منافع همه اقشار و طبقات ایران بازتاب یافته باشد. چنین جبهه‌ای بدون عرضه یک‌چنین برنامه‌ای که توده مردم را به آینده امیدوار و تحقق دمکراسی، صلح و توسعه اقتصادی ایران را تضمین کند، نمی‌تواند اعتماد مردم را به خود جلب کند.  
بنابراین پویندگان راه مصدق در خارج از کشور باید در جهت ایجاد چنین سازمانی پیشتاز باشند. هم‌چنین باید با آن بخش از  جبهه ملی داخل کشور که به دستاوردهای جنبش مشروطه و نهضت ملی ایران وفادار مانده است، تماس گرفت تا بتوان میان دو پاره درون و بیرون جبهه ملی هماهنگی و هم‌سوئی برقرار ساخت. 
دیگر آن که در فقدان یک چهره سیاسی کاریزماتیک باید چهره‌های سیاسی خوشنام، آزادیخواه و ملی  را به همکاری دعوت کرد تا مردم بدانند که با روی آوردن به «جبهه ملی» چه کسانی در آینده رهبری سیاسی کشور را به دست خواهند گرفت. بدون تلاش برای به‌وجود آوردن یک آلترناتیو سیاسی دمکراتیک مورد اعتماد مردم سرنگونی رژیم اسلامی توسط جنبشی خودانگیخته که هیچ برنامه روشنی از آینده ندارد، می‌تواند به فاجعه‌ای ملی بدل گردد، زیرا جنبش حاشیه‌نشینان همان‌گونه که در انقلاب ۱۳۵۷ با نگاه به گذشته می‌پنداشت می‌تواند مشکلات خود را حل کند، این بار نیز در هیبتی دیگر، اما در همان مسیر ویرانگر گام برخواهد داشت.[7]
هامبورگ، آوریل ۲۰۱۸
پانوشت‌ها:


[1] Iran, Daten & Analysen zum Hochschul- und Wissenschaftsstandort, DAAD, 2017
[2] http://www.parsine.com/fa/news/364492/ چه-تعداد-تحصیلکرده-ایرانی-بیکارند
[5] این نوشته در سایت بی بی سی فارسی انتشار یافت. شوربختانه آدرس اینترنتی آن را نتوانستم بیابم.
[7] به‌خاطر کمبود وقت در نشست کلن فقط چکیده‌ای از محتوای این نوشته گفته شد.

انتخاب شده از مقاله « رگبار از دو جهت» که چندین سال پیش در رسانه ها چاپ شد. مقدمه دختری را میشناختم که در ۸ سالگی پدر خود را از دست داده بود، پدر او یکی ‌از آموزگاران خوب و در میان دانش آموزان بسیار محبوب بود. در سال ۱۳۶۰ وی به جرم مخفی ‌کردن و یا راه دادن چند نفر

مسعود فروزش راد:پیش درآمدی بر جنایت روی تپه های اوین در فروردین ماه 1354



انتخاب شده از مقاله « رگبار از دو جهت» که چندین سال پیش در رسانه ها چاپ شد.

مقدمه
دختری را میشناختم که در ۸ سالگی پدر خود را از دست داده بود، پدر او یکی ‌از آموزگاران خوب و در میان دانش آموزان بسیار محبوب بود. در سال ۱۳۶۰ وی به جرم مخفی ‌کردن و یا راه دادن چند نفر از اعضای سازمان پیکار و مجاهدین به منزل خود دستگیر میشود؛ در بازجویی ها معلوم میشود وی با هیچ یک از این گروه ها همکاری سازمانی نداشته و عضویت هم نداشت و فقط بر حسب وظایف انسانی ‌خود به آنها پناه داده بود و قرار بود وی را آزاد نمایند ولی ‌یک هفته بعد خانواده وی که برای ملاقات میروند، فقط با لباسهای سوراخ شده و خونین وی به خانه بر میگردند. پدر این دختر فقط برای اینکه در میان مردم شهرت خوبی داشت در اعدام های سال ۶۰ به طرز درد نا کی به ‌گلوله بسته میشود. و بنا‌ به گفته یکی ‌از شاهدان عینی وی را به تدریج از پا شروع به تیر باران میکنند.
این کشتار جمعی ‌در آنزمان تاثیر بسیار بدی روی آن دختر ۸ ساله گذارد که هنوز هم بعد از ۳۱ سال از میان نرفته. بعد از چهار سال از مرگ پدر، این دختر صاحب پدر جدیدی میشود که از همان ابتدا به وی علاقه شدید پیدا می کند، وی این بار دیگر هیچ گاه نمیخواهد این پدر جدید را از دست دهد زیرا این پدر جدید آنقدر وی را دوست داشت که به هیچ قیمت نمی خواست به وی صدمه روحی‌ دیگری وارد شود. ولی ‌آن دختر پدر اصلی ‌خود را هم به هیچ وجه نمی خواست فراموش کند و هر از گاه یک بار دور از چشم دیگران به چمدان خود سر زده و در خلوت تصویر پدر را که در لا به لای اثاثیه اش مخفی ‌کرده بود بیرون آورده و در کنار آن می گریست. بعد از مدتی ‌نا پدری وی که همیشه مواظب بود که این دختر غمگین نبا شد و هر طور شده وسایل شادی وی را فراهم نماید, متوجه این موضوع شده و در صدد پیدا نمودن چاره بود. یکی‌ از روز ها که این دختر که حالا دیگر چهارده سالش شده بود و آن روز به دبیرستان رفته بود، در غیبت وی تصویر پدر و نقاشی زیبائی که وی در زندان از این دختر خود گلی دوزی کرده بود بیرون آورده و آنها را به طرز زیبائی قاب کرده و به اطاق نشیمن می آویزند. وقتی ‌دختر از دبیرستان به خانه باز میگردد ناگهان با آن دو تصویر آویخته به دیوار روبرو شده و بی ‌اختیار پدر دوم خود را در آغوش گرفته و مدتها به خود میفشارد و نمیخواهد جدا شود. البته این کار هر روز این دختر بود که به هیچ وجه نمیخواست دیگر این پدر خود را از دست بدهد. آری با به رگبار بستن جسم پدر این دختر، روح این دختر و هزاران نفر از امثال وی هم برای همیشه به رگبار مسلسل بسته شده و هیچ چاره ای برای درمان آن نمیتوان یافت.
حال میپردازیم به اصل داستان:

محمد چوپان زاده

اوایل فروردین ماه ۱۳۵۴ شمسی ‌بود که مرا بعد از ۱۸ ماه و پس از حکم دادرسی ارتش، از بند دو و سه زندان سیاسی شماره یک قصر به بند چهار و پنج و شش همان زندان منتقل کردند که بیشتر برای حبس های بالا در نظر گرفته شده بود. بسیاری از یاران گذشته را که با آنان از سال ۱۳۴۱ فعالیت داشتم و مشتاق دیدار بودم منتقل کرده بودند به زندان جدید اوین ، و این کار دو روز قبل از ورود من به آنجا بود.
ولی ‌هنوز هم بسیاری از یاران قدیمی ام بودند. بعد از دو هفته تنهایی در یک اطاق کوچک که برای چهار نفر در نظر گرفته شده بود زندانی جدیدی را که از زاهدان منتقل کرده بودند در همان اطاق که من بودم جای دادند، روبروی اطاق من مهدی سامع و اصغر فتاهی بودند .

هم اطاق جدید :
او مردی بود با قدی نسبتا بلند تر از من و بدنی ورزیده ولی ‌لاغر؛ وقتی ‌با من دست داد احساس کردم دستهایم در دستی ‌قوی فشرده شد که حکایت از دست های کار داشت. صورت وی مملو از چین های خاصی ‌بود که حکایت داشت از کار شدید و تجربه، ولی ‌بسیار مهربان.
نمیدانم چه شد که یکباره همه وجود ام مملو از اعتماد کامل به وی شد و آن در صورتی بود که هنوز وی را نشناخته بودم و احساس کردم می توانم بدون ترس از بازجویی دوباره فکر و احساسم را با وی در میان بگذارم.

بعد که آن شب خود را به هم معرفی کردیم و یکدیگر را شناختیم، من همه رازهای دلم را که برایم از گذشته باقی ‌مانده بود و هنوز در جایی مطرح نکرده بودم بدون هیچ نوع تردیدی با وی در میان نهادم.
ما از سال ۱۳۴۳ در یک گروه با هم کار کرده بودیم بدون اینکه یکدیگر را دیده باشیم زیرا من در شاخه ای بودم جدا از شاخه وی. و فقط بعد از دستگیری های ۱۳۴۷ فهمیدم که چنین شخصی‌ هم وجود داشت. چه بسا اگر من در آن سالها با وی بر خورد کرده بودم نظرم راجع به آن گروه تغییر میکرد و با اعتماد بیشتری با آنها هم کاری میکردم. و چه بسا میتوانستم نیرو های کارگر زیادی را بسیج نمایم، آشنائی او میتوانست در آن سالها برای کارگران امید وار کننده باشد. و در ضمن به دنبال کسی ‌میگشتم که اگرچه به آن حقیقتی که میگویم تردید کند، ولی ‌برای آن، اهمیت قائل شده و آنرا دنبال کند. من حتی در آن زمان نمیدانستم مشئوف کلانتری که در آن زمان وی را سعید می نا میدم با ماست و گرنه برایم بسیار تماس گرفتن با وی و رساندن پیام راحت تر از آن بود که فکر میکردم. زیرا سعید کلانتری را من از کودکی می شناختم و آن به وسیله روابط فامیلی من بود.

این هم اطاق جدید، آن شب، از فرط خستگی ‌به دلیل سفر طولانی از زندان زاهدان به تهران، روی زمین و در جای خود دراز کشیده و مشغول فکر کردن بود؛ در چهره وی میتوانستی هم شاهد شادی و هم شاهد غم باشی‌؛ وی را بعد از فرار نافرجام از زندان قصر به زاهدان تبعید کرده بودند و سالی ‌یک بار بیشتر اجازه ملاقات نداشت. و حدود ۶ سال از آن ماجرا میگذاشت. او که از کودکی ‌پدر خود را از دست داده بود، مجبور بود برای امرار معاش خانواده کار کند و خرج خانواده را بپردازد زیرا خانواده وی حتی در آن زمان هم که پدرش زنده بود فقیر بود. در این صورت بود که نتوانست به تحصیل ادامه دهد. وی از ۱۷ سالگی وارد سیاست شده و دو بار دستگیر میشود؛ بار اول یک سال میکشد و بار دوم در رابطه با اعتصابات کوره پس خانه ها دو سال بدون محاکمه باز داشت میشود و بدون محاکمه آزاد میشود. پس از آزادی می پیوندد به گروه تازه تاسیس شده بیژن جزنی. او همراه با در دست گیریهای سال ۴7 بعد از آن که با سعید کلانتری و کیان زاد میخواستند از مرز عبور کرده و وارد عراق و سپس به جنبش فلسطین بپیوندند، طبق قرار قبلی‌ که عباس شهریاری خائن با ساواک گذاشته بود هر سه دستگیر شده و از مرز به تهران برای بازجویی و شکنجه آورده میشوند. او تقریبا هفت سال از من مسن تر بود، من درآن زمان ۳۲ سال داشتم و وی ۳۹ سال؛ تقریبا هنوز هر دوی ما جوان بودیم و یا خود را جوان تر از آنچه که بودیم احساس میکردیم زیرا ورزش همیشه ما را زنده و شاد نگاه میداشت؛ مخصوصا مبارزه دایمی چه در زندان و چه در بیرون. امید به زندگی‌ و مبارزه، ما را همیشه سرا حال نگاه میداشت. به این دلیل بود که محمد بعد از گذراندن ۷ سال از عمر خود در زندان و دوری از خانواده، مخصوصا از دخترش که در زمان دستگیری پدر بیش از ۷ سال نداشت.

وی بی ‌صبرآنه منتظر آزادی بود و اول از همه دیدن دختر زیبایش که اکنون ۱۴ سال شده بود برایش از همه مهم تر بود.
همین طور که مشغول فکر کردن بود به وی گفتم رفیق به چه میاندیشی؟ فکرش را نکن فردا هر جا ما را بردند آسمان به همین رنگ است؛ لبخندی زد و گفت تو نمیدانی بعد از آزادی و رسیدن به دختری که بعد از هشت سال میتوانی ‌وی را در آغوش گیری و او را از محرومیت پدری آزاد کنی ‌و وی را سخت در آغوش خود بفشاری چه لذتی دارد. و بی ‌اختیار قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد. و مرا هم که در آن زمانها میخواستم دل سنگی ‌داشته باشم به شکست وادار کرد، شما نمیدانید خواست و دل این مرد چقدر برایم زیبا و پاک بود، این خصلت همه انسانهای مبارز است و آنها برای بدست آوردن آزادی و مبارزه برای آن بدون داشتن این خصلتهای انسانی ‌و بدون این ارزش ها نمیتوان دست به مبارزه برای حقوق دیگران زد. وی آنگاه ذکر کرد: " که من بیش از ۱۳ ماه به پایان حبس ام باقی نمانده ".
متوجه شدم که چه شادی آمیخته با ترس در وجود اش نهفته است. شادی، از بزودی آزاد شدن و رسیدن به خانواده و سر پرستی آن از یک طرف و بی ‌اعتمادی و تردید از طرف دیگر. بی ‌اعتمادی به رژیم خون آشام که وی را ۷ سال از دیدن تنها دخترش محروم کرده بود و شادی ای که ممکن بود در پس همه این تردید ها برایش میسر شود. وی در این زمان که من نشسته و تکیه به دیوار و او دراز کشیده با چشمان خیره شده اش به سقف اطاق، شاهد آن بود یم که در اثر عمومی ‌شدن و وسیع شدن و توده ای شدن مبارزه مردم، دشمن چه قدر درنده تر شده است و چگونه همه پارامتر ها عوض شده، تردید وی بی معنی نبود. وی از تردید و دودلی نزد من هیچ نگفت ولی ‌من از لابلای تمام چین و چروک های صورتش که نتیجه سالها تجربه وی بود و نگاه عمیق وی به سقف اطاق، آن را در یافتم و به روی خود نیاوردم. و در تردید وی شرکت نکرده بلکه هر چه بیشتر در شادی وی برای رسیدن به دخترش شرکت نمودم. و جز این چاره ای نداشتم. زیرا با این که در قفس بودیم ولی ‌هنوز پرنده ای آزاد بودیم.
این شخص همان محمد چوپانزاده بود که پس از یک بار فرار نافرجام از زندان قصر به زندان سیاسی زاهدان تبعید شده بود و حالا پس از سالها نه من و نه خود میدانست که چرا به زندان سیاسی قصر منتقل شده است. وی خیلی ‌در فکر بود و برایش هزاران چرا مطرح بود، زیرا بیش از ۱۳ ماه به پایان حبس اش باقی ‌نمانده بود. وی در سال ۱۳۴7 و به جرم همکاری در پایه گذاری گروه جزنی- ضیایی، دستگیر شده و به هشت سال زندان محکوم شده بود. در این گروه بیشترین جرم را به رفیق بیژن جزنی داده بودند که بنیان گذار بود؛ بقیه از ده سال گرفته تا یک سال حبس محکوم شده بودند . عباس سور کی هم علاوه بر تشکیل گروه رزمندگان در بنیان گذاری گروه جدید نقش مهمی ‌داشت، زیرا حال دیگر این دو گروه در هم ادغام شده بودند. وی هم اگر اشتباه نکنم به ده سال زندان محکوم شده بود. به هر حال به جز رفیق جزنی بقیه کمابیش بیشتر از دو سال به آزادی شان که خود ساواک دژخیم تعیین کرده بود نمانده بود. ولی ‌همین طور که میدانید حتی مادر ساواکی ها هم به قول و قرار ساواکی ها اعتماد نداشتند. و تعیین همه جرمها آبکی‌ و آزادی فقط به خواست ساواکی های کثیف صورت میگرفت.
دوستان از من سوال نکنید که چرا من از این ساواکی ها متنفّر بوده و هستم ، بروید و خود تحقیق کنید که آنان از چه قماش بوده اند، ساواک خمینی بدون همکاری با ساواک شاهنشاهی محال بود وسعت گیرد و هم اکنون هم رهبری هنوز در دست آنان است. و سر دسته و رهبر همه آنها همان سازمان سیا میباشد. و همه اینها یعنی‌ ساواک خمینی و ساواک شاه و ساواک اسرائیل کاسه لیس، همان سازمان آمریکایی سیا میباشند.
فردای آن روز وی را از پیش من بردند و منتقل کردند به زندان اوین و همان طور که میدانید در آن شب تردید وی و همین طور من، بی مورد نبود. او میدانست شاید هیچگاه دیگر نتواند روی زیبای دخترش را ببیند و وی را در آغوش خود بفشارد و دخترش را از سالها محرومیت از دیدن پدرش خشنود سازد. شاید هرگز کسی ‌جز خود او نتواند در آن شب احساس وی را آن طور که خودش به آن رسیده بود درک نماید، ولی ‌هستند اکنون انسانهایی که با از دست دادن عزیزان خود این احساس را درک میکنند. حتی من هم که وی را آن شب دیدم و چنین جملاتی را می نویسم میدانم نمیتواند بیان گر احساس واقعی وی باشد. زیرا احساس واقعی وی در آن شب بسیار دردناک تر از این احساس من می ‌باشد.
بالا خره آن روز شوم سر رسید، روز ۳۰ فروردین ۱۳۵۴، هنگام عصر بود که ناگهان خاموشی عجیبی ‌سراسر بند ۴و ۵ و ۶ را فرا گرفت همه به تدریج که خبر را می شنیدند به ردیف زانو زده و پشت به دیوار در کنار هم داخل حیات می نشستند، من هم که این صحنه را دیدم حس کردم خبر بسیار شومی ‌رسیده و بعد از چند دقیقه من هم خبر را در روزنامه دیدم. آری رفقای مان را در تپه های اوین به رگبار مسلسل بسته بودند. بقیه ماجرا را همه میدانید زیرا آنقدر نوشته ا‌ند که دیگر در اینجا من ادامه نمیدهم. فقط در آن روز عصر اول از همه چهره سعید کلانتری (مشئوف) در نظرم آمد که از کودکی وی را میشناختم و چند بار کمک فکری و روحی ‌از وی گرفته بودم. چهره مبارز، شلوغ و همیشه مملو از زندگی. چهره کسی که هرگز نمیخواست تسلیم شود. و دائما در حال حرکت و جنگ از هر نوع آن، با دشمن بود. کسانی که مرا میشناسند میدانند که از دادن شعار های بزرگ و تو خالی ‌متنفّر ام، بدانید این که در مورد سعید میگویم واقعیتی است که هیچ گونه ربطی ‌به شعارهای تو خالی ‌ندارد و همه را با چشم خود نظاره کرده ام و در داستان مستند قبلی برای تان خوب توضیح داده بودم.
دومین فرد چهره آن شب محمد چوپان زاده بود و اشتیاق وی به دیدن دخترش میترا و تردید وی در به واقعیت رسیدن آن بود، که متاسفانه در اینجا این بار تردید و سرنوشت با کمک دشمن به پیروزی رسید.

میترا

رگبار از دو جهت
تیر باران محمد چوپان زاده اولین رگبار مسلسل بود که با رسیدن به جسم پدرش روح آن دختر را برای همیشه به رگبار گلوله بست.
در زمان انقلاب بهمن و پس از آزادی از زندان شاه میترا را دیدم سن او هم اکنون به ۱۷ سال رسیده بود و از هواداران و یکی از فعالان سازمان مجاهدین خلق؛ ولی‌ در اوائل انقلاب و تظاهرات و گرد هم آیی ها بیشتر با ما می گشت. ما هم عده ای بودیم که گاهی اوقات در راهپیمایی ها اکثرا با هم بودیم و تعداد مان گاهی ‌به سی‌ نفر میرسید.
میترا دختری بود زیبا و بسیار متین ‌و با وقار؛ وی چهره زیبا و دوست داشتن ای داشت، همراه با روسری زیبا و دستکش های سفید.

چهره وی حکایت داشت از مصمم بودنش در ادامه راه پدر؛ برایش مهم نبود از چه طریق؛ وی میدانست که مجاهدین هم که در راه آزادی می جنگند « آن زمان » از یاران ما میباشند. حد اقل در آن زمان که همه نیروهای مبارز در اتحاد با یکدیگر بودند.
او ما را دوست داشت و به خاطر ما که همگی ‌از یاران پدرش بودیم، اکثرا با ما بود و این در اوایل انقلاب بود که ما همه تازه از زندان آزاد شده بودیم. با ما بودن و دیدن ما برایش یاد آوری پدر بود.
یکی ‌از روزها که ما دسته جمعی در خیابان مشغول قدم زدن بودیم و وی در کنارم بود و با هم مشغول گفتگو بودیم، من ماجرای بر خورد خودم را در آن شب در زندان، برایش شرح دادم و به وی گفتم که اولین آرزویش پس از آزادی از زندان دیدن تو بود و من میدانم که پدرت چقدر تو را دوست داشت، و چه با احساس در مورد تو صحبت میکرد، تو گویی فقط آرزویش دیدن تو بود، وی که تا آن لحظه از ماجرای من و پدرش خبر نداشت، ناگهان مرا سخت در آغوش گرفته و همینطور به خود می فشارد و برایش مهم نبود که چه کسانی نظاره گر احساس وی میباشند. مدت تقریبا یک دقیقه طول کشید و من هیچ عکس العمل از خود نشان ندادم که وی فکر کند من جای پدرش نیستم، زیرا من هم حس کردم که وی دخترم است دختر همان رفیقم است که از کنارم ربودند. و بعد از اینکه مرا از آغوش خود آزاد کرد با لبخندی مهربان در حالی ‌که اشک در چشمانش حلقه زده بود به من آهسته گفت میخواستم بوی پدرم را حس کنم. من هم با همان لبخند مهربان و با نگاه خود به وی پیام دادم که تو را درک می ‌کنم، و گفتم حالا دیگر تنها نیستی ‌زیرا اکثر این یاران همان یاران پدرت هستند.
بعد از مدتی که مبارزه برای از بین بردن دیکتاتوری سازمان یافته تر شد و هر کس بسوی وظیفه خود رهسپار شد، من میترا را دیگر ندیدم. و از وی خبری نداشتم. از دوستان سازمان مجاهدین هم سعی ‌نکردم از وضع وی سوال کنم. زیرا گاه گاهی ‌برای دیدن هم بند آنم سری به ستاد سازمان مجاهدین میزدم. در اثر مشغولیت و گرفتاری زیاد تقریبا میترا را از یاد برده بودم. ولی ‌چهره وی هیچگاه از یادم نرفت و نرفته است.
چندین سال بعد این خبر را از میترا در گزارش سازمان مجاهدین دریافت کردم:

یک سرگذشت:
خانم میترا چوپان زاده
مشخصات
سن ۲۴
ملیت ایرانی
مذهب اسلام (شیعه)
وضعیت خانوادگی متاهل
تحصیلات دیپلم متوسطه
شغل دانشجو
مرتبه و موقعیت —

مورد حقوقی
تاریخ اعدام ۱۳۶۰ — ۱۳۶۱
محل تهران, ایران
نحوه اعدام تیر باران
اتهامات اتهام نا معلوم.
ملاحظات
خبر اعدام خانم میترا چوپان زاده در ضمیمه شماره ۲۶۱ نشریه مجاهد، سازمان مجاهدین خلق ایران، به تاریخ ۱۵ شهریور ۱۳۶۴ به چاپ رسید. این ضمیمه شامل فهرست ۱۲٠۲۸ نفر است که اکثراً وابسته به گروه‌ های سیاسی مخالف رژیم بوده ‌اند. این اشخاص از تاریخ ۳٠ خرداد ۱۳۶٠ تا زمان چاپ نشریه مجاهد اعدام شده و یا در درگیری با قوای انتظامی جمهوری اسلامی کشته شده‌اند.
اطلاعات تکمیلی به وسیله دو فرم الکترونیکی از یکی از هم بندان وی، خانم منیره برادران، و یکی از بستگان وی به بنیاد برومند فرستاده شده است.
خانم میترا چوپان زاده، از هواداران سازمان مجاهدین خلق، در یک خانواده سیاسی پرورش یافته بود. پدرش، محمد چوپان زاده، یکی از شخصیتهای سیاسی شناخته شده در زندانهای زمان شاه بود که در آن زمان اعدام شد. همسر میترا چوپان زاده، مسعود متحدین، هم که در زمان شاه زندانی بود، در حیات جمهوری اسلامی اعدام شد.
دستگیری و بازداشت
اطلاعی در مورد جزئیات دستگیری و بازداشت میترا چوپان زاده در دست نیست. به گفته هم بندش، وی در سال ۱۳۶۱ در بند ۴ پائین زندان اوین بازداشت بود.
دادگاه
اطلاعی درباره جلسه یا جلسات دادگاه در دست نیست.
اتهامات
از اتهامات عنوان شده علیه میتدا چوپان زاده اطلاعی در دست نیست.
مدارک و شواهد
در گزارش این اعدام نشانی از مدارک ارائه شده علیه متهم نیست.
دفاعیات:
از دفاعیات متهم اطلاعی در دست نیست.
حکم
به گزارش ضمیمه مجاهد، میترا چوپان زاده در سال ١٣٦١ در حالی که بار دار بود، در تهران تیر باران شد.
حال من فکر می کنم؛
آری این دختر در زمان حکومت قبلی ‌یک بار با زندانی و تیر باران شدن پدرش روحش به رگبار مسلسل بسته شد و در زمان حکومت فعلی‌ جسم اش هم به رگبار گلوله بسته شد. هم اکنون هزاران نفر نظیر این دختر وجود دارد و این فقط یک نمونه از آن بود، « رگبار از دو جهت».

مسعود فروزش راد