نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۹۴ مرداد ۱۷, شنبه

نظام ولایی؛ پدرخوانده‌ بنیادگرایی
دکتر‌‌محمد‌‌ ملکی

[تقدیم به محمّد نوریزاد که به جای پس دادن اموال دزدی شده­اش این بار او را مأمورین نظام ولایی نزدیک کاخ ریاست جمهوری شَل و پَل کردند]
این روزها در سراسر جهان سخن از داعش (خلافت اسلامی) است و جنایت­هایش. شنیدن و خواندنِ آدم­کشی­ها و دیگر تجاوزهای این آدمکشان به کسوت مسلمان در آمده، من را به سی و چند سال قبل (دهه­ی شصت) برد تا آنچه در اوین و قزلحصار و دیگر زندانهای ایران در "ولایت" آقایان خمینی و خامنه­ای شاهد آنها بودیم را بطور فشرده برایتان بنویسم تا ریشه­ی بنیادگرایان فعلی مانند داعش را بهتر بشناسید. هیچ انسانی که بویی از شرف و انسانیت و آزادگی برده باشد نمی­تواند بر اعمال آنها که نام داعش بر خود نهاده­اند صحه بگذارد و از این اعمال متنفر نباشد اما من با آوردن چند نمونه که به دست و دستور نظام ولایی در طی سی و چند سال در کشور عزیزمان به امر "ابوبکر بغدادی"های ایرانی صورت گرفته اشاره خواهم کرد، تا قطره­ای از دریای جنایت را برای هموطنان عزیزم افشاء نمایم، تا ماهیت آنها که امروز قیافه­ی ضد بنیادگرایی و ضد داعشی بر خود گرفته­اند بهتر و بیشتر آشکار گردد.
اجازه می­خواهم بخشهایی از خاطرات یک زن ایرانی که دورانی را در زندان قزلحصار گذرانده از "گور" و "قیامت" و "قفس" و "واحد مسکونی" که به دستور لاجوردی جلاد و حاج داود جنایتکار (عوامل آقای خمینی) "رئیس زندان قزلحصار" گذشته، برایتان نقل کنم تا به عمق جنایات بنیادگرایان از هر شکل و شمایلی چه شیعه یا سنی پی ببرید. در کتاب خاطرات زندانِ هنگامه­ حاج حسن آمده است:
"از فروردین سال ۶۲ تعدادی از زنانِ زندانیِ مقاوم از جمله «شِکر» را برای تنبیه به گوهردشت بردند. آنها ممنوع الملاقات بودند و جایشان مشخص نبود و وقتی خانواده­هایشان مراجعه می­کردند، آنها را سر می­دوانیدند، و خانواده­ها در به در به دنبال بچه­هایشان در جلوی زندانها سرگردان بودند، بعدها مشخص شد که آنها را به شکنجه­گاههای مخصوص که به «واحد مسکونی» معروف شد و در واقع هنوز کسی از وجود آنها اطلاع نداشت برده­اند. این واحدها در زندان قزلحصار بود و گویا قبلاً واحدهای مورد استفاده­ی پرسنل زندان یا محلهای کار متروکه بوده است. این خواهران حدود یک سال در واحد مسکونی زیر دهشتناک­ترین شکنجه­ها قرار گرفته و سپس به اوین منتقل شده بودند. آنها را پس از یک سری بازجویی و شکنجه در بندهای انفرادی اوین دوباره به واحد یک قزلحصار به محل­هایی که بعدها به «قفس» معروف شد منتقل کردند. تا آن موقع، بند «قیامت» و قفسها و واحد مسکونی رو نشده بود و همه از آن خبر نداشتند. ما زندانیان قزلحصار نیز به طور عام از آن بی اطلاع بودیم، همین قدر می­دانستیم که بندهای تنبیهی در واحد یک به راه افتاده، و تعدادی از برادران را نیز به آنجا برده­اند ولی از کم و کیف آن بی اطلاع بودیم".
آن روز طبق برنامه آب حمام گرم شده بود و ما طبق معمول آب گرم برداشتیم که چای حمام درست کنیم، ناگهان حدود ۱۵ نفر را صدا زدند و بیرون بردند فضا به شدت ملتهب بود. چند دقیقه بعد مرا هم صدا کردند، خوشحال شدم چون دلم نمی­خواست که آن دوستانم بروند و من بمانم. بچه­ها با نگرانی نگاهم کردند و کمک می­کردند که از لباسهایم چیزی کم نبرم، چون هوا سرد بود من هم هرچه داشتم پوشیدم. چون دیگر برگشتی متصور نبود. ما را به صورت جداگانه نمی­دانم چند ساعت همان جا رو به دیوار به حالت ایستاده نگه داشتند. بعد بالاخره "حاجی" آمد. من ژاکت کلفتی به تن داشتم، بالای سرم که رسید، گفت این کیه؟ و سپس گفت: نگاه کن چه هیکلی داره، معلومه که بادی گارده، و با کابل سنگینی که در دستش بود محکم به سرم کوبید. سرم گیج رفت ولی سعی کردم نیفتم و ضعف نشان ندهم داشتم فکر می­کردم این چیست که دارم با آن کتک می­خورم امّا ضربه­های سنگین یکی بعد از دیگری فرود می­آمد و امکان تمرکز نمی­داد. گیج شده بودم و سرم به شدت درد گرفته بود فقط ناخودآگاه صورتم را می­پوشانیدم که ضربات به صورتم نخورد، چون احساس می­کردم به هر جای صورتم که بخورد داغان می­کند که درست هم بود. وقتی ناله­ام درآمد "حاجی داود" جلاد دست کشید و گفت ببریدش!
... مرا به سمت راست زیر هشت برده و در اطاقی خالی قرار دادند. نمی­دانم چه مدت بعد آمدند و مرا به سمت داخل راهرو و محل بندها بردند و در اوایل راهرو و در سمت چپ وارد سالن یا اطاقی کردند و به زنی که آن جا بود تحویل دادند. آن زن من را برد در جایی بین دو تا تخته که به فاصله­ی حدود نیم متر از هم به حالت عمودی قرار داده بودند نشاند. هوا به شدت گرم و دم کرده بود و بوی حمام می­آمد. چشمم کماکان با چشم­بند بسته بود، دستی به سرم کشیدم. جای ضربات کابل به اندازه­ی چند سانت بالا آمده و سرم راه راه شده بود طوری که از روی روسری و چادر هم قابل لمس بود ولی درد احساس نمی­کردم که احتمالاً بی­حس شده بود...
برنامه این طور بود که از سپیده صبح، ساعت بین ۵ و ۶ با اذان صبح باید بیدار می­شدیم. ۳ دقیقه دستشویی و وضو و ۵ دقیقه نماز و بعد داخل قفس می­نشستیم و همان جا صبحانه می­خوردیم تا ظهر. باز ۳ دقیقه دستشویی و سپس نماز و باز قفس و ناهار ساعت نمی­دانم کی. ۳ دقیقه دستشویی و وضو و بعد نماز و شام و باز می­نشستیم تا ساعت ۱۲ شب، بعد می­توانستیم دراز بکشیم و بخوابیم معمولاً بین ۴ تا ۵ ساعت خواب و باز روز بعد. روزها و هفته­ها و ماهها همین طور پایان­ناپذیر می­آمدند و می­رفتند و هیچ اتفاقی نمی­افتاد و خبری از جایی نمی­رسید حتی موقع خوابیدن هم باید چشم­بند روی چشممان بود. بدترین وضعیت این بود که به بی­خوابی دچار بشوم مدّتی بود که هجوم سیل­آسای همان افکار و این­که گویا دیگر هیچ چشم­اندازی برای پایان این وضعیت وجود ندارد نمی­گذاشت بخوابم.
"حاجی" هر روز برای چکِ دستگاهش می­آمد و برای درهم شکستن ما لُغُز می­خواند، "حاجی" هر روز بر اساس گزارش توابها با برنامه­ای که خودش داشت تعدادی را انتخاب می­کرد، بیرون می­برد، و کتک می­زد و دستور می­داد که توبه کنند تعدادی را هم در قفس مورد آزار و شکنجه قرار می­داد و گاهی بی­خبر می­آمد و یک مرتبه یک نفر را زیر مشت و لگد می­گرفت... یک روز هم من سوژه­ی حمله بودم، ناگهان احساس کردم یک وزنه­ی سنگین محکم به سرم خورد و انگار گردنم در سینه­ام فرو رفت گیج شدم چشمم سیاهی رفت و بعد نعره­ی "حاج داود" را شنیدم که یک چیزهائی می­گفت، با مشت سنگین و غول آسایش بی هوا به سرم کوبیده بود.
بهار گذشت و بعد تابستان رسید. هفت ماه است که اینجا هستم. چند روزی بود که سر و کله­ی "حاجی" پیدا نشده بود. یک روز صبح مرا صدا زدند و بیرون بردند برخلاف تصورم گفتند ملاقات داری، بعد از ۷ ماه پدر و مادر بیچاره­ام آمده­اند. به اطاق ملاقات رفتم، پشت شیشه ایستاده بودند، یک پاسدار کنار آنها و یک پاسدار کنار من. پدرم با دیدنِ من دیگر طاقت نیاورد و شروع به گریه کرد امّا مادرم زن محکمی بود و خودش را کنترل کرد. گفتم: گریه نکنید من حالم خوب است و تنها نگرانیم همین ناراحتی شماست.(۱)
هموطنان، عزیزان من
یک نمونه از جنایات و شکنجه­هایی را که در نظام ولایی اتفاق افتاده برایتان آوردم. بعد از آنکه در سال ۶۳ با فشار و افشاگریهای آیت­الله منتظری بساط تواب­سازی حاجی داود جمع شد و خودش نیز برکنار گردید، جای او یک نفر بنام مهندس میثم مسئول قزلحصار شد. او در اوایل کارش با زندانیان کمی ملایمت بکار می­برد و با افراد مسن و شناخته شده ملاقات می­کرد. روزی به او گفتم: من در واحد یک بند ۳ زندانی هستم. در کنار این بند یعنی بند ۴ خانم­ها زندانی هستند. گاهی از این بند صداهای عجیبی می­شنوم. صدای گریه­های بلند، صدای فریاد، صدای فحش و جیغ، آنجا چه خبر است؟ میثم گفت: من با مشکلات بسیار بزرگ و وحشتناکی روبرو هستم. مثلاً در واحد یک ما در حال حاضر ۴۰۰ دختر و زنِ روانی داریم که نمی­دانیم با آنها چه بکنیم. نه می­شود آنها را آزاد کرد و نه می­شود در اینجا نگاهداری نمود. بطور قطع غالب این خانمها محصول کارهای حاجی داود در درست کردن "قیامت" و "گور" و "قفس" و "واحد مسکونی" که حاجی داود برای تواب­سازی درست کرده بود هستند.
قزلحصار در آن سالها محل نگاهداری زندانیانی بود که پس از دستگیری و بازجویی و شکنجه­های بی­نظیر و دادگاهی شدن (در دادگاههای غیر قانونی، بدون حضور وکیل و حق دفاع که غالباً چند دقیقه طول می­کشید) به آنجا برای گذراندن دوران زندان فرستاده می­شدند. اتهامات این افراد آنچنان نبود که اعدامی باشند. آنها به حکم ابد یا چند و چندین سال زندان محکوم شده بودند. بسیاری از دستگیرشدگان در اوین و دیگر زندانها زیر شکنجه یا می­مردند یا اعدام می­شدند. ده­ها هزار نفر در دهه­ی ۶۰ به خصوص سال ۶۷ در زندان اوین اعدام شدند. زندانیان قزلحصار کسانی بودند که از اوین جان سالم به در برده بودند، رفتاری که نمونه­ای از آنها در قزلحصار گفته شد با این چنین زندانیان بود.
و همه­ی این جنایات در ۳۶ سال حاکمیت نظام ولایی ادامه داشته و دارد. در تمام این سالها نظام ولایی دست از این جنایات برنداشته؛ کشتار و جنایات سال ۷۸ در کوی دانشگاه تهران، کشتار ده­ها نفر در اعتراضات مردمی سال ۸۸ را بخاطر بیاورید. داستان زندان کهریزک و بلاهایی که بر سر دختران و پسران آوردند را از خاطر بگذرانید و فراموش نکنید که در کشتار ۶۷ چندین هزار نفر اعدام شدند و به ادعای یکی از مسئولان آن زمان وزارت اطلاعات (آقای رضا ملک) تعداد کشته ها حتی از ۳۰ هزار در عرض یکی دو ماه در سراسر کشور گذشت. همه­ی این اعمال ضد بشریت را بخاطر بیاورید تا به آبشخوار داعش و دیگر بنیادگرایان پی ببرید.
راستی عجب هزل نفرت­انگیزی است که پدیدآورندگان بنیادگرایان از جمله آمریکا و نظام ولایی با آن همه جنایات که مرتکب شده­اند، حال که عفریت بنیادگرایی دامن خودشان را گرفته صدیشان در آمده است که باید به کار آنها پایان داد. آن روزها که بن­لادن­ها و ملاعمرها را آمریکایی­ها در دامان خود پرورش دادند و آن زمان که در گوادالپ تخم پدرخوانده­ی بنیادگرایی را با بردن شاه و آوردن شیخ کاشتند و از سال ۱۳۵۷ با خون جوانان وطن ما آبیاری کردند و آن همه کشتار و جنایت را دست پروردگانشان انجام دادند فکر این را نمیکردند که روزی همین بنیادگرایان دنیا را به آتش و خون می کشند.
چرا آمریکا و اروپا در مقابل آن همه جنایت که در ایران و عراق و سوریه و دیگر نقاط جهان روی داده و می­دهد، یا سکوت کرده و یا به یک محکومیت لفظی اکتفا نموده است؟ چرا آن روزها که گروه بنیادگرای بوکوحرام حدود ۲۷۰ دختر جوان و زن را در نیجریه با وحشی­ترین شکل ربودند یک هواپیمای با سرنشین یا بدون سرنشین آمریکایی یا اروپایی برای نجات آن اسیرها اقدام چشم­گیری انجام نداد و تنها به محکوم کردن لفظی اینکار اکتفا کردند؟ امّا برای آن دو آمریکایی و یکی دو اروپایی که سرزده شدند (عمل بسیار وحشیانه) باید همه­ی جهان علیه جنایت داعش متحّد شوند؟ چرا آن روزها که آمریکایی­ها عراق را در سینی طلایی تقدیم ایران پدرخوانده­ی بنیادگرایی کردند و دولتهای ایران و عراق به کمک هم آن همه جنایت در دو کشور مرتکب شدند، تا ایران با همدستی مالکی و دار و دسته­اش به جان مردم عراق و ایرانیان پناه گرفته در عراق بیفتند، فکر امروز نبودند؟
متاسفانه بنیادگرایان حاکم بر ایران با دخالت در عراق و سوریه و لبنان و یمن چهار کشور منطقه را درگیر آشوب و ناامنی و جنگ کرده اند. در حالیکه ملّت ایران و ملل منطقه در فقر و فساد می­سوزند، ابوبکر بغدادی و سید علی خامنه­ای هر یک مدّعی تسلّط بر جهان اسلام هستند و منطقه را به آتش و خون کشیده اند. براستی چه تفاوتی بین دولت اسلامی داعش و جمهوری اسلامی وجود دارد؟
(۱) از کتاب "چشم در چشمِ هیولا!" خاطراتِ زندانِ هنگامه حاج حسن

پدرخوانده بنیادگرایی
نپندارید رفتن شاه و آمدن شیخ بی مقدمه و ناگهانی صورت گرفت. مقدمات کار از سالها پیش تدارک دیده شده بود، وقتی رضاشاه را از ایران بردند و محمدرضا را در جای او نشاندند باید تغییراتی بوجود می آمد، از جمله کمی باز شدن فضا.
سخت گیری هایی که در دورۀ پهلوی اوّل وجود داشت بخصوص در مورد آزادیهای دینی و اجتماعی باید تا حدودی تلطیف می شد و همین امر موجب دگرگونی هایی به ویژه در امور دینی شد. گذشته از احزاب سیاسی مجالس و تکایا و مساجد از نو فعال شدند و مبلغین دینی و حوزه ها مجدداً به تلاش و تکاپو افتادند تا جایگاه جدیدی در جامعه و بین مردم پیدا کنند، در هر گوشه و کنار شهر و ده و روستا هیأت های مذهبی پا گرفت و متأسفانه خرافه پرستی تا حدودی جای خداپرستی نشست و حاکمان هم به این امر دامن زدند. در این میان گروهی از بنیادگرایان جمعیتی بنام "فدائیان اسلام" را شکل دادند و اسلامی را تبلیغ کردند که مورد قبول و دلخواهشان بود و برای بیان عقایدشان کتابی منتشر کردند بنام "حکومت اسلامی" و کم کم در پندار خویش به این نتیجه رسیدند که باید مخالفین اندیشه ی خود را ازبین ببرند. ترورِ تشکیلاتی پا گرفت و افرادی نظیر کسروی که یک متفکر و از درس خوانده های حوزه بود به دست این جماعت به بدترین شکل کشته شد و بعد کسان دیگر. مرجع بزرگ تقلید آن زمان آیت اله بروجردی با این امر مخالف بود اما جمعی از کسانیکه در کسوت روحانیان بودند پشتیبان و موافق آنها بودند، از جمله آقای روح الله خمینی. این جمعیت گذشته از سپهبد رزم آرا نخست وزیر و هژیر، مردان بزرگ مورد احترام مردم از جمله دکتر سید حسین فاطمی و حتی دکتر محمد مصدق در لیست ترور آنها جای داشتند.
پس از دستگیری و اعدام چند تن از سران آنها مانند نواب صفوی و محمد واحدی، جمعیت فدائیان اسلام شکل مخفی بخود گرفت و در جریان ۱۵ خرداد سال ۴۲ و مبارزات تعدادی از روحانیون به سرکردگی آقای خمینی این جمعیت بطور زیرزمینی بکار خود ادامه دادند. با ترور حسنعلی منصور نخست وزیر و برنامه ریزی برای ترور افرادی مثل دکتر اقبال که از نزدیکان شاه بود، "جمعیت مؤتلفه ی اسلامی" که اکثر آنها از بازماندگان فدائیان اسلام بودند بار دیگر این گروهِ تروریستِ بنیادگرا نامش مطرح شد، و تا پیش از انقلاب و تغییر نظام بعضی از رهبران آنها از جمله حاج مهدی عراقی ارتباط تنگاتنگی با آقای خمینی داشتند.
پس از تیراندازی به حسنعلی منصور عده ای از عاملین و آمرین این ترور دستگیر شدند. روز اوّل بهمن ۱۳۴۳ اینکار انجام شد و چهار تن بنام محمد بخارائی، صادق امانی، رضا صفار هرندی و مرتضی نیک نژاد به اعدام و نه تن به زندانهای طولانی محکوم شدند. روز ۲۶ خرداد ۱۳۴۴ حکم صادره در مورد آنها اجرا شد. در بین محکوم شدگان به زندان می‌توان نام افراد زیر را دید: مهدی عراقی، هاشم امانی، حبیب الله عسگراولادی، حاج محی الدین انواری و... که همگی وابسته به سازمان مخفی "هیأت مؤتلفه ی اسلامی" بودند. آقای حاج مهدی عراقی از سران مؤتلفه در صفحه۲۰۸ کتاب "اگفته ها" می گوید: از همان روز اوّلی که حاج آقا(خمینی) گرفته شد و تبعید شد برنامه ی ترور منصور طرح ریزی شد.
به هموطنان بخصوص جوانان و دانشجویان توصیه می کنم برای آگاهی بیشتر به ریشه های بنیادگرایی در ایران به کتابهای ناگفته ها خاطرات حاج مهدی عراقی صفحات ۲۰۸ تا ۲۶۲ و کتاب "تاریخ سیاسی ۲۵ ساله ی ایران" تألیف سرهنگ غلامرضا نجاتی صفحه ۳۱۲ مراجعه نمایند.
افراد وابسته به گروه مؤتلفه در زندان یک مأموریت حساس داشتند و آنهم این بود که از تغییر مواضع ایدئولوژیک از سوی بعضی از افراد سازمان مجاهدین خلق و برگشت از اسلام و تمایل به مارکسیسم برنامه ی ساواک را برای اختلاف بین زندانیان و داستان "نجس و پاکی" را مطرح کنند. لازم به یادآوریست که از این توطئه ی ساواک که از سوی بعضی روحانی های داخل زندان اجرا شد آقایان طالقانی و منتظری تبری جستند. نکته جالب و تاریخی اینکه بعضی از سران مؤتلفه در زندان در نشستی که شاه بنام "سپاس" برقرار کرده بود از جمله مهدی عراقی، عسگراولادی و انواری و... شرکت کردند و منطق آنها این بود که چون کمونیست ها خطرناکتر از شاه هستند ما می خواهیم آزاد شویم تا با کمونیست-ها مبارزه کنیم.
در تمام مدتی که آقای خمینی در تبعید بود مؤتلفه های بنیادگرا و تروریست با ایشان در ارتباط تنگاتنگ بودند. به "آقا" خط دادند و خط می گرفتند. آنها در حقیقت تشکیلات آقای خمینی در سایه بودند. جمعیت مؤتلفه در کنار گروهی بنام حجتیه که کارشان مبارزه با بهائیان بود و زیاد به سیاست کاری نداشتند در کنار هم و گاهی با هم چون پی برده بودند که مبارزات مردم علیه استبداد روز به روز گسترده تر و به پیروزی نزدیک تر می شود نقشه کشی و برنامه ریزی برای آینده می کردند. وقتی آقای خمینی طبق برنامه به پاریس برده شد محل اقامت ایشان در محاصره ی مؤتلفه ایها از جمله حاج مهدی عراقی قرار گرفت و خط و خطوط برای آینده ی ایران کشیده می شد و در این میان عده ای از روشنفکران تحصیل کرده در اروپا و آمریکا، بعنوان مترجم و مرتبط با خبرنگاران و روزنامه نگاران و مقامات سیاسی که می-پنداشتند می توانند "آقا" را به سوی خود بکشند هم دور آقا می پلکیدند اما برنامه ریزان اصلی کسان دیگری بودند...
قیام مردم در ایران کم کم پا می گرفت و مردم و جوانان و دانشجویان روزبه روز سنگرهای جدیدی را فتح می کردند. آیت-الله طالقانی توانسته بود طیف کثیری از مردم و نسل جوان و دانشگاهیان را به سوی خود جذب کند و هدایت آنها را بعهده گیرد.
من در اینجا به چند نمونه از توطئه های مؤتلفه ایها و هم پالکی هایشان پیش از انقلاب که خود از نزدیک شاهد آنها بودم اشاره می کنم.
در راهپیمایی ها از جمله راهپیمایی عظیم و چند میلیونی تاسوعا و عاشورا که به پیشنهاد آیت الله طالقانی صورت گرفت و توده ی مردم، سازمانها، احزاب و گروههای مختلف در آن شرکت داشتند و هر دسته و گروه، عکس و پوسترهای خود را حمل می کرد، گاهی در گوشه و کنار درگیریهایی رخ می داد. من که بعنوان مأمور انتظامات با دیگر دوستان زیر نظر جناب آقای شاه حسینی وظیفه ی حفظ امنیت راهپیمایی را داشتیم تمام تلاشمان این بود که مانع درگیریها شویم. درگیری ها به این دلیل بود که گروهی که خود را میان تظاهرکنندگان جا داده بودند و عکسهای آقای خمینی را حمل می کردند، می-گفتند باید تنها عکس آقای خمینی حمل شود و شعارهای آنها داده شود، بخصوص پوسترها و عکسهای بنیان گذاران مجاهدین و فدائیان و حتی گاهی عکسهای آقای طالقانی و دکتر شریعتی را تحمل نمی کردند و همین امر و انحصارطلبی آنها که بیشتر وابسته به گروه بنیادگرای جمعیت مؤتلفه بودند این وقایع را بوجود می آورد.
وقتی اطلاع دادند آقای خمینی می خواهد به ایران برگردد، عده ای از فعالین سیاسی در منزل آقای تهرانچی جمع شدند و تشکیل کمیته های استقبال در مدرسه رفاه اعلام شد. یکی از کمیته ها کمیته برنامه ریزی برای ورود آقای خمینی بود که افرادی از جمله اینجانب دکتر سامی، شاه حسینی، سیف، هاشم صباغیان در آن عضویت داشتیم. ما برای ورود آقای خمینی برنامه ریزی می کردیم و کارت های دعوت برای رفتن به فرودگاه را من و دکتر سامی امضاء می کردیم. ما آن روزها چه ساده دل بودیم، می پنداشتیم ما هستیم که برنامه ریزی ورود جناب خمینی را در دست داریم، غافل که موازی کمیته ما کمیته ی دیگری از هیأت مؤتلفه و حزب جمهوری مشغول برنامه ریزی هستند و در سایه، کار خود را انجام می-دهند و دیدیم هنگام ورود آقای خمینی برنامه های ما کاملاً کنار گذاشته شد و ما را اصلاً ببازی نگرفتند و مؤتلفه ای ها برنامه خود را اجرا کردند و از همان لحظه ی اوّل ورود آقای خمینی به فرودگاه او را محاصره کردند و دیدیم مدرسه رفاه و بردن آقای خمینی به بهشت زهرا و برنامه های اجراء شده کاملاً در اختیار آنها بود. می خواهم در اینجا به یک نمونه اشاره کنم. قرار بود آقای خمینی بعد از رسیدن به تهران جلوی سر درِ بزرگِ دانشگاه تهران با خانواده شهدا ملاقات کند این امر حذف شد و در بهشت زهرا که قرار بود آقای حاج احمد صادق از طرف خانواده‌ی شهدا صحبت کند، به جای آن پسر آقای امانی که در جریان ترور منصور اعدام شده بود از طرف خانواده شهدای هیأت مؤتلفه صحبت کرد.
پس از پیروزی انقلاب روزی جناب آقای طاهر احمدزاده ضمن تعریف خاطراتش از انقلاب، در زندان اوین به من گفت: "چند روز قبل از تغییر نظام شاهی به شیخی در یکی از میادین شهر مشهد در کنار آقای خامنه ای ایستاده بودم و گروههایی را که به طرفداری از انقلاب از آنجا می گذشتند نظاره می کردیم. یک گروه که تنها عکس و پوستر آقای خمینی را در دست داشت وارد میدان شد با شعاری که اوّل متوجه نشدم چیست. کم کم به ما نزدیک شدند شعارشان این بود: «حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله». با شنیدن این شعار بدنم لرزید، شگفت زده شدم، اوّل فکر کردم اشتباه می-شنوم ولی نه! واقعیت بود، با حالتی نگران به آقای خامنه ای گفتم: شعار اینها خیلی خطرناک است، او با لبخند گفت: زیاد سخت نگیر درست میشه. "
آقای احمدزاده به من گفت که "من به شدت بهم ریختم از همان روز فردای وحشتناکی را در ذهنم ترسیم کردم. فردایی که آقای دکتر، حکم دستگیری من و تو و هزاران مانند ما و اعدام صدها و هزارها جوان از زن و مرد را میدهند و می بینی دو سه سال از آن روزها نگذشته ما در زندان اوین زیر شکنجه همانها که آن روز آن شعار را می دادند هستیم و مسلماً فردای این ملت بهتر از امروز نخواهد بود. " من و احمدزاده نگاهی به هم انداختیم تا آماده برای بردنمان برای بازجویی و شکنجه شویم.
هموطنان، جوانان، دانشجویان عزیز،
یادمان نرود، تروریست ها و بنیادگرایان با تایید و رهبری پدرخوانده بزرگ بنیادگرایی یعنی آقای خمینی چگونه گام به گام انقلاب را قبضه کردند و به جان مردم و باصطلاح روشنفکران ساده دل و فریب خورده چون من و هزاران انسان دلسوز چون احمدزاده افتادند و آن بلاهای وحشتناک و باور ناکردنی را بر سرمان آوردند و حال پس از گذشت ۳۶ سال از حکومت جهل و جور و جنایت خوب می فهمیم چرا آن روز که هنوز نظام تغییر نکرده بود، آقای خامنه‌ای در جواب پرسش احمدزاده عزیز آنچنان پاسخ گفت و عکس العمل نشان داد.
عزیزان من،
هرگز فریب این گفته ی هدفدار را نخورید که شکنجه و کشتار در نظام ولایی پس از ۳۰ خرداد سال ۶۰ آغاز شد. جنایات برنامه ریزی شده از سال ۵۸ آغاز شد. بسیاری از شکنجه دیده های سال ۵۸ تنها به جرم کارهای انقلابی پیش از تغییر نظام مانند چاپ کتابها و نشریات انقلابی از جمله کتابهای شریعتی، مجاهدین و طالقانی و بخاطر همکاری نکردن با حاکمیت بنیادگرا، در گوشه و کنار کشور وجود دارند که پس از گذشت ده ها سال از آن شکنجه ها با بدنی علیل و خُرد و له زجر می کشند و با بردباری و تحمل ظاهراً زندگی می کنند. این گروه بنیادگرای بی رحم و جنایت کار مگر فقط و فقط به جرم دگراندیشی ده ها دختر و پسر را نکشتند و چشم درنیاوردند و شکنجه نکردند.
مگر آدمکشان روز ۲۹ خرداد سال ۶۰ در مراسمی که به یاد دکتر شریعتی در منزل او برپا بود با گاز اشگ آور و مواد آتش زا و سنگ و... به آنجا حمله نکردند و ضمن دستگیری عده ای، تعداد کثیری را مجروح ننمودند؟ اینها و ده ها جنایت نظیر آن پیش از خرداد۶۰ صورت گرفت. من اگر فرصتی دست دهد و عمری باشد در قسمت سوم یادداشتهای "نظام ولایی پدرخوانده بنیادگرایی" از حوادث دهه ی شصت و بویژه جنایت ضدبشری کشتار سال ۶۷ سخن ها با جوانان و دانشجویان خواهم گفت. مگر همین تروریست ها و بنیادگراها پس از انقلاب سر از حزب جمهوری درنیاوردند و مقامات کلیدی را در دست نگرفتند؟ لاجوردی و عسگراولادی در کسوت اعضاء شورای مرکزی حزب یکی با سمت دادستانی به جان مردم افتاد و دیگری در کسوت وزارت اقتصاد مملکت را قبضه کردند.
بگذارید بگویم کشتار و شکنجه و زندان بلافاصله پس از تغییر نظام و قدرت گرفتن روحانیون آغاز شد. از یاد نبریم وقتی تعدادی از سران حکومت شاه بدون برخورداری از یک دادگاه عادلانه در پشت بام مدرسه ی رفاه بی رحمانه به دستور آقای خمینی و اطرافیانش اعدام می شدند ما که ظاهراً برای تغییر نظام استبدادی سلطنتی به یک نظام عادلانه تلاش می‌کردیم، وقتی آن اعدامهای خلاف همه اصول حقوقی و اخلاقی و انسانی و اسلامی را می دیدیم نه تنها سخنی به اعتراض نمی گفتیم بلکه خوشحال بودیم و تشویق می کردیم تا روزیکه این جنایت ها دامان خودمان را گرفت. باید از نسل پس از برپایی نظام ولایی با شرمندگی پوزش بخواهیم و طلب بخشایش کنیم. باید به جای توجیه، با اعمال و رفتار ظلم-ستیزانه تا حدی جبران خلاف ها و خطاهای خود را کرده و خالصانه و با تمام وجود در مبارزه با ظلم و بی دادِ حاکمان بویژه ولایت مطلقه فقیه که عامل تمامی بدبختی ها و فساد و جنایات حاکم بر ملت مظلوم ماست گام برداریم.
در پایان این مقاله میخواهم شعرگونه ای که با الهام از استاد بزرگوار جناب آقای دکتر شفیعی کد کنی پیرامون آنچه در زندان اوین در سال ۶۰ دیده و شنیده ام برایتان بیاورم تا گوشه هایی از جنایاتی که در نظام ولائی رخ داده است را به تصویر کشد تا شما به قضاوت درباره ی آنچه در ولایت آقایان خمینی و خامنهای در ایران گذشته بنشینید.
دوباره بخوان (با الهام از شعر "دیباچه" سروده استاد شفیعی کدکنی)
بشنو! صدای گل سرخ در سپیدی شب
که "باغ" گشته پر از گل و غنچه ها بیدار
و از کبوتران سپیدت نه چندچند، هزار هزار
به "آشیانه"ی خونین گرفته‌اند قرار
و بال خویش گشودند سوی تپه و دار
فضا پر است ز آهنگ دلنواز سرود
به راهیان ره عشق، صد سلام و درود
* * *
بشنو! صدای گل سرخ در غریو سکوت
که موج و اوج طنینش به هر کجا رفته
نگر به ماه که "بدر" است در لیالی "قدر"
پیام روشن یاران به دورها رفته
نگاه کن به آسمان نه، به خاک
وضو گرفته گل سرخ در شبی شبناک
ببین! به تپه و "محراب" سجده کن افلاک
چه سرخ گشته تن گل
چه پر شمیم، چه پاک
چرا نسیم چنین رنگ و بوی خوش دارد
میان راه چه کرده
ز سیم خاردار گذشته؟
و خود رسانده به آنجا
به روی خرمن گل‌ها
کنار تپه تاک
مکیده عِطر ز گل‌های ریخته بر خاک
عجب! نسیم چه چالاک گشته و بی باک
* * *
چه برکتی، چه هوایی
چه حرکتی، چه صدایی
چه نعمت و چه وفور
پر است باغ ز رفتن
صدای پا و سرود
صدای ریختن "تیر آهنین" به زمین!
و تک صدای "خلاصی"
یک و دو
ده، پنجاه، گذشت از صدمین
و چند لحظه سکوت، وه چه سکوتی
بر آن درود، درود
و آب در جریان است
نغمه، نغمه رود
و باز بار دگر روز می دمد در شب
و باز باردگر "باغ" می نماید تب
و "زندگی" به همین حال می‌شود تکرار
نسیم باز گل سرخ را کند دیدار
* * *
چه خوب! "فصل زمستان" و اینهمه گل سرخ
به دشت سرخ، سپیدی برفها زیباست
بیا، بیا که از اینجا کرانه ها پیداست
"بهار" را به کجا طالبی؟ بهار اینجاست
در این زمانه "عبرت"
چرا سکوت، چرا غم
چه چیز کرده چنین شعر مردمی را کم
چقدر خواب
چرا نقش می‌زنند بر آب
ز عشق شعر بگویید و از شب مهتاب
مگو که رویت مَه وهم بوده است و سراب
در این زمانه "غیرت"
که سد شدست خراب
طلوع کرده در این "باغ" مهر عالمتاب
مگو شکستن سد وهم بوده است و سراب
در این زمانه "حسرت"
چرا سکوت، چرا غم
چه چیز کرده چنین شعر مردمی را کم
تو خامشی که بمانی؟
تو مانده ای که نخوانی؟
به خرمنی ز گل سرخ چرخ عمر برانی؟
که بر "نهالک" بی برگ خود غذا برسانی؟
ببین تو رویش گل‌ها
بس است دور خموشی
چرا سکوت، چرا غم
بکن دوباره خروشی
خدای را منشین
خویشِ خویش را دریاب
مگو که رویش گل وهم بوده است و سراب
* * *
زمین پر است ز "رندان"
چرا سکوت؟ بخوان
تو عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوان
به همسرایی قلبت که مرده گیرد جان
"بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان"
سرود و شعر چو دیروز بی بهانه بخوان
"بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید"
"به آشیانه خونین دوباره برگردند"
"که باغها همه بیدار و بارور گردند"
چرا سکوت، چرا غم؟
بیا دوباره بخوان
قسم! به سرخی گلهای پاره پاره، بخوان!
سروده در زندان اوین – زمستان ۱۳۶۰

 [تقدیم به قربانیان جنایت های بنیادگرایان در سراسر جهان]
در قسمت اوّل و دوم این مقالات سعی كردم تا حدودی از ریشه‌های بنیادگرایی و جنایاتی كه به وسیله این فرقه از بیش از هفتاد سال پیش در ایران انجام شده پرده بردارم. متأسفانه حالِ نامساعد و حوادثِ پیش آمده مانع قلمی شدن قسمت سوم این مقالات شد اما امیدوارم بتوانم با تمام مشكلات جسمی و روحی به خواست خوانندگان عزیز پاسخ گفته، و بگویم بنیادگرایی را در كشور ما چه كسانی عملاً پیاده كردند و این بنای نفرت‌انگیز و جنایت‌كارانه را كه اساس دین و اخلاق و انسانیت را برباد داده تبلیغ نمودند و یا پشتیبانی کردند و به مرحله‌ی عمل درآوردند. لازم به ذكر است قبل از این‌كه در سرزمین ما بنیادگراییِ تشكیلاتی متولد شود ترور و آدمكشی و حذف دگراندیشان وجود داشته از جمله قتل امیركبیر، عشقی، قائم‌ مقام فراهانی، فرخی یزدی، مدرس و… اما پس از شهریور ۱۳۲۰ و اشغال ایران از سوی متفقین، گروهی وارد میدان شد بنام “فدائیان اسلام”. این جماعت در سال ۱۳۲۴ ترور اوّل كسروی نویسنده و متفكر و تاریخ‌نگار بزرگ ایران را انجام داد و پس از آن كتاب “حكومت اسلامی” كه اندیشه‌ها و عقاید آن‌ها بود را منتشر كرد. این نوشته خط و مشی گروه ظاهراً اسلام‌گرا كه درصدد برپایی حكومتی براساس اسلام بودند را منعكس می‌كرد. برای آگاهی بیش‌تر هموطنان به‌ویژه جوانان در این‌جا بخشی از این نظرات و برنامه‌ها را می‌آورم تا خواننده بهتر متوجه گردد، آنچه در نظام ولایی در این ۳۶ سال گذشت با كدام برنامه پی‌ریزی شد.
پس از ترورهایی كه از سوی فدائیان اسلام از جمله ترور مرحوم كسری و ترور حسین علاء (ناموفق)، ترور هژیر، ترور سپهبد رزم‌آرا (نخست‌وزیر وقت)، ترور دكتر حسین فاطمی وزیر امور خارجه‌ی دكتر مصدق (در مرحله‌ی اول ناموفق) و… صورت گرفت در سال ۱۳۲۹ وقتی مقدمات تشكیل دولت ملی دكتر مصدق فراهم می‌شد جدالی بی‌امان بر سر به پیش بردن جنبش مردم یا خفه كردن آن پیش آمد. من در این‌جا می‌خواهم برای آگاهی كسانی كه این روزها مقایسه بین داعش و دیگر بنیادگرایان با نظام ولائی را ناحق می‌دانند و معتقدند این مقایسه آب ریختن به آسیاب نظامی‌گری و محبوبیت كسانی كه مدعی مبارزه با داعش هستند می‌باشد این نكته را روشن كنم، آیا به راستی نظام ولائی پدرخوانده داعش و دیگر بنیان‌گرایان هست یا نیست؟
در این یادداشت سعی دارم آنچه می‌آورم از نوشته‌ها و گفته‌های پایه‌گذاران بنیادگرایی در ایران باشد. بعد از ترور و قتل كسروی، فدائیان اسلام با انتشار اعلامیه‌ای موجودیت خود را اعلام كردند. در این اعلامیه آمده است: “سال‌هاست كه زنجیرهای سیاهی ممالك اسلامی را از یك‌دیگر جدا ساخته،… پاشیدن سم فساد و سوء اخلاق و جهل و بی‌ایمانی و اختلاف از ثمرات آن است. ای مسلمین عالم قیام كنید، زنده شوید تا حقوق خویش را باز ستانیم”. این نوشته به احتمال زیاد مربوط به سال ۱۳۲۴ است (۱).
نواب صفوی بارها در نوشته‌های خود به مناسبت‌های گوناگون اشاره می‌كند كه برای نجات كشور از مشكلات، تنها قوانین اسلام راه‌گشاست. او در زمزمه‌ای عاشقانه با امامی از یاران نزدیكش در سالگرد شهادت او پیمان می‌بندد: “و آنی با دشمنان خدا و اسلام مداهنه نمی‌كنیم تا این‌كه… مملكت… را در سایه‌ی اجرای تعالیم اسلام رشك جهانیان سازیم، یا این‌كه به تو ای امامی عزیز ملحق شویم و بر فراز چوبه‌ی دار چون تو مردانه درآئیم.”(۲)
در سال ۱۳۲۹ كه مقدمات تشكیل دولت ملی دكتر مصدق فراهم می‌شد، مانیفست نواب صفوی منتشر می‌گردد كه در آن برنامه‌های حكومت اسلامی دلخواه فدائیان اسلام آمده است. در این‌جا به چند نمونه از برنامه‌های نواب اشاره می‌كنم تا ریشه‌های آنچه امروز در ایران می‌گذرد مشخص شود. لازم به یادآوریست مطالبی كه در اینجا ذكر می‌گردد از كتاب “آسیب‌شناسی نهضت ملی ایران” نوشته بهنام كریمی گرفته شده و تمام رفرنس‌ها مربوط به این كتاب است.
“آری اساس مفاسد و بدبختی‌ها نبودن ایمان و تربیت اسلامی است و اگر در مملكت اسلامی ایران تربیت اسلام و ایمان می‌بود ایران بهشت جهان بود، اگر اسلام در ایران اجرا می‌شد، روزگار كشور نور باران بود. ایران مملكت اسلامی است، بایستی احكام اسلام اجرا گردد، اگر اجرا می‌شد محیط ایران از بامداد روزهای عمر خویش تا به شام نور باران بود.”(۳)
نواب در منشور خود در مورد حقوق زنان می‌گوید: “آتش شهوت از بدن‌های عریان زنانِ بی‌عفت شعله كشیده خانمان بشر را می‌سوزاند”. او می‌نویسد: “شب و روز زنان و مردان در كوچه و بازار و اداره و مدرسه و كارخانه و سایر اماكن عمومی با هم روبرو شده و شب و روز حس شهوت عمومی بدون حساب مشغول فعالیت و هیجان است”. (۴)
مسئله‌ی اصلی برای نواب همان آزادی زنان است. او معتقد است بهترین كار برای زن‌ها ماندن در خانه است و این نظریه را با چنین جملاتی بیان می‌كند: “بهترین كار برای زنان همان مدیریت خانواده و اولین مدرسه، تولید و تربیت نسل بشر است. آیا كاری اساسی‌تر از این در دنیا هست؟” (۵) نواب در مورد زنان پا را فراتر از این حرف‌ها گذاشته و در منشور خود دستور سركوب زنان را صادر می‌كند. درست همان كاری كه آقای خمینی بعد از تغییر نظام كرد و مسئله‌‌ی یا روسری یا توسری را به‌وجود آورد. با دقت بخوانید: “شهربانی باید از عبور و مرور زنانی كه به حجاب اسلام طبق مقررات شرع مقدس پوشیده نیستند جلوگیری كند.” (۶) نواب صفوی در منشوری كه برای برپایی حكومت اسلامی منتشر می‌كند حرف آخر را می‌گوید و دستور می‌دهد: “اداره و مدارس دختران برعهده اساتید زن بوده و دخالت مرد در اداره مدرسه‌ی زنانه و دخترانه و دخالت زن در اداره و مدرسه‌ی مردانه و پسرانه بی‌جا و غلط است و درهای آموختن علوم به هر حدی كه زنان خود را لایق و مستعد آن دیدند باید به رویشان باز باشد. مرزها و فواصل بین زن و مرد را در اماكن عمومی مثل سینماها و نمایش‌خانه‌های پاك اسلامی و اتوبوس‌ها و سایر اماكن حفظ كنند. فاحشه‌خانه‌ها را به كلی ببندند”. (۷)
خوانندگان عزیز ملاحظه می‌فرمایند آنچه در این بند آمده است در نظام ولایی كاملاً به مرحله‌ی اجرا درآمده و محدودیت برای زنان روزبه‌روز بیش‌تر شده و می‌شود. اما بشنویم از نظر جناب نواب صفوی در مورد هنر از جمله سینما و تئاتر، رمان و تصنیف و …: “سینماها، نمایش‌خانه‌ها، رومان‌ها و تصانیف به كلی بایستی برچیده شود و عاملین آن‌ها طبق قانون مقدس اسلام مجازات گردند و چنانچه استفاده‌ای از صنعت سینما برای جامعه لازم دیده شد، تاریخ اسلام و ایران و مطالب مفیدی از قبیل درس‌های طبی و كشاورزی و صنعتی تحت‌نظر اساتید پاك و دانشمند و مسلمان تهیه شده با رعایت اصول و موازین دین مقدس اسلام برای تربیت و اصلاح و تفریح مشروع و مفید اجتماعی به معرض نمایش گذاشته شود.”(۸)
اما موسیقی در منشور جناب نواب صفوی جایگاه ویژه‌ای دارد و طبیعی است كه با موسیقی هم میانه‌ی خوبی ندارد تنها به نوعی از آن‌كه “مشروع” است رضایت می‌دهد. درست به نوشته نواب در این مورد توجه كنید. بحث‌های علمی او در رابطه با موسیقی بسیار خواندنیست: “موسیقی غیرمشروع اعصاب قوی انسان و مغز و قوای روحی را ضعیف نموده و از این راه زیان بزرگی به روح و اعصاب و قدرت جامعه وارد می‌آورد. پس بایستی به جای اصوات غیرمشروع و زیان‌آور، موسیقی غلط و موذی، موسیقی‌های مشروع مانند الحان شیرین و فضیلت پرور قرآن و اذان و نغمه‌های روح پرور مشروعی قرار گیرد كه به جای موسیقی غلط و برانگیختن شهوات روح، عظمت و فضیلت را می‌پرورد و حقایق را به انسان می‌آموزد و با روح جامعه می‌آمیزد”. (۹)
نواب صفوی به شدت از غرب متنفر است، او از غرب و جهان صنعتی وحشت دارد. او تنها به یك راه برای مقابله با غرب می‌اندیشد: بریدن از آن و می‌گوید: “اروپاییان و غرب‌نشینان تا چندین قرن نزدیك به حال توحش و بربریت زندگی می‌كردند و مهد علمِ جهان ممالك اسلامی و ایران بوده… آیا چه پیش آمده كه محصلین ایران پس از دوران تحصیلات فرنگی به جز بت‌پرستی و بی‌ایمانی و خیانت و هرزگی، علم و سرمایه‌ای در دست نداشته نمی‌توانند هیچ‌گونه نیازهای علمی و صنعتی ملت مسلمان خود را برآورند. رجال جنایت‌پیشه باید بمیرند و رجال پاك و دانای معارف اسلام و ایران بایستی ریشه‌های علوم را از طرق ساده، آن‌ها را به خوبی به فرزندان اسلام بیاموزند. تا فرزندان اسلام و ایران از دانشگاه‌های اروپا و آمریكا و اعزام محصلین به خارج به كلی مستغنی شوند.”(۱۰) جناب نواب صفوی مانند تمام آخوندها نسبت به لباس غربی‌ها حساسیت ویژه دارد تا جایی‌كه می‌نویسد: “از چه رو ملت مسلمان ایران كلاه بیگانه بر سر می‌نهد و افسار استحمار به گردن بسته است.”(۱۱)
در منشور نواب صفوی وقتی در مورد ماهیت قدرت سیاسی و چگونگی اداره‌ی مملكت و وضع قوانین می‌پردازد و در حقیقت به ویژگی‌های حكومت اسلامی می‌پردازد، وضعیت امروز ملت ایران كاملاً مشخص می‌گردد و می‌توان فهمید كه او با چه شاخصی می‌خواهد با انسان‌ها برخورد كند. او با صراحت كامل با قوانین قضایی جدید به مخالفت برمی‌خیزد و از این‌كه امور قضایی از حیطه‌ی قدرت روحانیان خارج شده سخت ناراضی است و تلاش می‌كند در حكومت دلخواه او بار دیگر روحانیون بر جان و مال مردم مسلط شوند، در حقیقت همان حكومتی به‌وجود آید كه امروز در ایران حاكم است. او با صراحت می‌گوید: “بایستی احكام مقدس اسلام و قانون مجازات اسلام موبه‌مو اجرا گردد و تمام قوانین موضوعه‌ای كه اخیراً از افكار پوسیده‌ی مشتی نادان و بی‌خرد تراوش نموده است محو گردد.”(۱۲) او می‌گوید: “باید امور قضا در اختیار روحانیت باشد زیرا تنها روحانیت اسلام را نمایندگی می‌كند”.
نواب برجایگاه بی‌بدیل روحانیت در اندیشه‌اش تأكید بسیار دارد. تا آن‌جا كه معتقد است “برای قضاوت و رسیدگی به امور قضایی و دادگستری حوزه‌ی مقدس روحانیت فقهایی بسیار پاك و مطلع و لایق تربیت كرده برای قضاوت و رسیدگی به امور قضایی انتخاب كند و در دادگستری بگمارد.”(۱۳) نواب صفوی در منشور خود، خدا را تنها قانون‌گذار می‌داند و قوانینی را كه از مغز بشر تراوش می‌كند به سخره می‌گیرد. با دقت بخوانید و با وضع امروز مقایسه كنید:
“قانون‌گذاری تنها برای خداست و قانونی كه از فكر پوسیده‌ی بشرِ قانون‌گذار بگذرد با علوم و عقل و اسلام و اصول مقدس اسلامی منافات داشته و به هیچوجه قانونیت ندارد. ایران مملكت رسمی اسلامی و سرزمینی آل محمد (ص) است و بایستی قوانین مقدس الهی اسلام برطبق قوانین مذهب جعفری مو به مو عملی گردد و از تمام منكرات و مفاسد و منهیات شرع مقدس جلوگیری شود.”(۱۴)
نواب طرفدار پروپاقرص یك نظم پلیسی و كنترل شده در كشور بود. او معتقد است “بر آمد و رفت ایرانیان به خارج و خارجی‌ها به ایران كاملاً دقت نموده با كمال دقت برای جلوگیری از خیانت‌ها و سمپاشی‌های خطرناك آماده باشند. و بدانند كه مسلمانان ایرانی برای چه كاری و برای چه مقصدی به خارج رفته و با چه كسانی تماس می‌گیرند و در ممالك خارجه چگونه اخلاق و روشی از او صادر می‌شود”. (۱۵)
خوانندگان محترم،
در این نوشته بار دیگر یادآور می‌شوم كه كتاب برنامه‌ی حكومت اسلامی تحت عنوان “راهنمای حقایق” به قلم نواب صفوی، مجدداً در اوایل حكومت دكتر محمد مصدق انتشار یافت و فدائیان اسلام در دوران كوتاه حكومت مصدق مزاحمت‌های بسیاری برای او فراهم كردند از جمله ترور دكتر حسین فاطمی وزیر امور خارجه دكتر مصدق.
در پایانِ این قسمت لازم می‌دانم به این نكته نیز اشاره كنم كه پس از گذشت یكی دو ماه از روی كار آمدن دكتر مصدق و پذیرش پست نخست‌وزیری از سوی مجلس، در روز ۱۳ خرداد ماه ۱۳۳۰ “نواب صفوی” رهبر فدائیان اسلام اظهار داشت “حكومت ایران باید توسط خلیفه‌ی مسلمین اداره شود”. (۱۶)
همانند آنچه امروز گروه داعش ادعای آن را دارد و رهبر آن “ابوبكر بغدادی” خود را خلیفه‌ی مسلمین جهان می‌داند.
هموطنان؛ آنچه تاكنون از عقاید و اندیشه‌ها و برنامه‌ها و عملكرد گروه فدائیان اسلام به رهبری سید مجتبی نواب صفوی گفته شد، نشانگر ریشه‌های بنیادگرایی در ایران بود كه غالباً مورد تأیید آیت اللّه خمینی بوده است و ایشان چه در زمان حیات نواب صفوی و چه پس از تشكیل نظام ولایی و رسیدن به قدرت بارها و بارها به این امر تأكید كرده‌اند و پس از مرگ آقای خمینی جانشین ایشان آقای سید علی خامنه‌ای در دفاع از نواب و اعمال و نظرات او از چیزی فروگذار نكردند.
در ۱۹ بهمن ماه سال ۱۳۴۸ آقای خمینی كتاب “ولایت فقیه” را در نجف منتشر كرد كه در آن برنامه‌ی خود را كه تفاوت چندانی با برنامه‌ی نواب صفوی نداشت به‌عنوان درس فقه كه در حوزه‌های علمیه مورد بحث قرار می‌گرفت انتشار داد. برای بهتر روشن شدن آنچه ایشان در كتاب ولایت فقیه آورده و آنچه امروز كشور ما شاهد آن است قسمت‌های كوچكی از این نوشته را بازنویسی می‌كنم. ایشان در مقدمه‌ی كتاب می‌فرمایند: “من تعجب می‌كنم، این‌ها چگونه فكر می‌كنند؟ از طرفی اگر برای ده گرم هروئین چندین نفر را بكشند، می‌گویند قانون است، ده نفر را مدتی پیش، یك نفر را هم اخیراً برای ده گرم هروئین كشتند و این چیزی است كه ما اطلاع پیدا كردیم، وقتی این قوانین خلاف انسانی جعل می‌شود بنام این‌كه می‌خواهند جلوی فساد را بگیرند، خشونت ندارد، من نمی‌گویم هروئین بفروشند اما مجازاتش این نیست، باید جلوگیری شود اما مجازاتش باید متناسب با آن باشد، اگر شارب الخمر را هشتاد تازیانه بزنند خشونت دارد، اما اگر كسی را برای ده گرم هروئین اعدام كنند خشونت ندارد.” (۱۷)
ببینید فاصله حرف تا عمل چه اندازه است. جناب خمینی وقتی در قدرت نیست این چنین شعار می‌دهد اما به محض رسیدن به قدرت چنان می‌كند. آقایان خمینی و خامنه‌ای در این ۳۶ سال بیش از ده‌ها هزار نفر را به جرم‌های مربوط به مواد مخدر اعدام كرده‌اند و اخیراً در یك شب ۳۵ نفر به همین اتهامات به دار آویخته شدند. در قرآن آمده است كسی كه حرفش با عملش یكی نیست “منافق” است، نه آن كسی كه اعتقادش را می‌گوید و پایش می‌ایستد. اگر به زندگی آقایان خمینی و خامنه‌ای و دیگر سردمداران نظام ولایی دقت كنیم متوجه می‌شویم چه تفاوت‌های بزرگی بین حرف و عمل آن‌ها وجود دارد. راستی منافق واقعی كیست؟
حال می‌پردازم به قسمتی از حرف‌ها و برنامه‌های كسی كه خود را جای پیامبران و امامان جا زده بود. آقای خمینی می‌نویسد: “رسول اكرم (ص) در رأس تشكیلات اجرایی و اداری جامعه‌ی مسلمانان قرار گرفت. علاوهِ بر ابلاغ وحی و بیان و تفسیر عقاید و احكام و نظامات اسلام به اجرای احكام و برقراری نظامات اسلام همت گماشته بود تا دولت اسلام را به‌وجود آورد. در آن موقع مثلاً به بیان قانون جزا اكتفا نمی‌كرد بلكه در ضمن به اجرای آن می‌پرداخت، دست می‌برید، حد می‌زد، رجم می‌كرد. پس از رسول اكرم خلیفه همین وظیفه و مقام را دارد. اولی‌الامر بعد از رسول اكرم (ص) ائمه اطهارند. پس از ایشان فقهای عادل عهده‌دار این مقامات هستند.» (۱۸) بالاخره آقای خمینی به این نتیجه می‌رسد كه فقها جانشین پیامبرند و تمام اعمالی كه او انجام می‌داد را باید انجام دهند و «ولایت فقیه» از همین تفكر ریشه می‌گیرد: «حكومت اسلامی هیچ یك از انواع طرز حكومت‌های موجود نیست، مثلاً استبدادی نیست كه رئیس دولت مستبد و خودرأی باشد، مال و جان مردم را به بازی بگیرد و در آن بدلخواه دخل و تصرف كند، هركس را اراده‌اش تعلق گرفت بكشد و هركس را خواست انعام كند، و به هركه خواست تیول بدهد و املاك و اموال ملت را به این و آن ببخشد. رسول اكرم (ص) و حضرت امیرالمومنین (ع) و سایر خلفا هم چنین اختیاراتی نداشتند. حكومت اسلامی نه استبدادی است و نه مطلقه. حكومت اسلامی حكومتِ قانون الهی بر مردم است”. (۱۹)
هموطنان؛ این نوشته‌ها عیناً از كتاب “حكومت اسلامی” آقای خمینی نقل شده. كمی در مورد آنچه نوشته و آنچه كرده دقت كنید. اما از نظر آقای خمینی چه كسی صلاحیت حكومت بر مردم را دارد. ایشان می‌فرمایند: “حكام حقیقی همان فقها هستند، پس بایستی حاكمیت رسماً به فقها تعلق گیرد نه به كسانی كه به‌علت جهل قانون مجبورند از فقها تبعیت كنند. زمامدار اگر عادل نباشد در دادن حقوق مسلمین، اخذ مالیات‌ها، و صرف صحیح آن، و اجرای قانون جزا، عادلانه رفتار نخواهد كرد و ممكن است اعوان و انصار و نزدیكان خود را بر جامعه تحمیل نماید و بیت‌المال مسلمین را صرف اغراض شخصی و هوسرانی خویش كند. اكنون كه دوران غیبت امام علیه‌السلام پیش آمده و می‌بایست احكام حكومتی اسلام باقی بماند و استمرار پیدا كند. باید حكومت تشكیل داد چون تشكیل حكومت و اداره‌ی جامعه بودجه و مالیات می‌خواهد، شارع مقدس بودجه و انواع مالیات‌ها را نیز تعیین نموده است. مانند خراجات خمس، زكاة و غیره… (۲-۱۷)
آقای خمینی در جای جای نوشته‌ی خود می‌گوید حاكم اسلامی باید دو خصلت داشته باشد: علم به قانون و عدالت. شاید لازم باشد در مورد این خصوصیات كمی توضیح داده شود. اولاً هر جا صحبت از علم و عالم می‌شود مقصود فقهاء هستند كه علم دین دارند. ثانیاً، عدل و عدالت از نظر فقها به این معنی است كه می‌گویند “اَلْعَدلْ وَضَعَ الاشیاءِ عند مَواضِعه” یعنی هر چیز را به جای خود بگذاریم. این نظر ارسطویی به هیچ وجه مفهوم و منظور ما را از عدل نمی‌رساند. آیا فقها در همه‌ی امور عدالت را رعایت می‌كنند؟ یك نظر اجمالی به ۳۶ سال حكومت فقهاء بهترین پاسخ این پرسش است. آیا دادگاه‌های چند دقیقه‌ای و دادن حكم اعدام نشانه‌ی عدل است؟ آیا ده‌ها هزار اعدام در دهه‌ی شصت نشانه عدل است؟ آیا جنایت بی‌نظیر اعدام ۳۰ هزار زندانی كه دوران محكومیت خود را می‌گذراندند نشانه عدل است؟ آیا دهها و صدها نفر را زیر شكنجه به شهادت رساندن نشانه‌ی عدل است؟ آیا دزدی‌های هزار میلیاردی و بالاتر نشانه عدل است؟ آیا وجود خیل بیكاران، دزدان، معتادان، كارتن‌خوابان، بچه‌های خیابانی، زنان تن‌فروش، كودكان كار و به گفته‌ی قالیباف شهردار تهران كه “۲۰۰ هزار خانواده‌ی تهرانی محتاج نان شب هستند و ۵ هزار زن كارتن خواب داریم” (۲۱) نشانه‌ی حكومت “فقیه عادل” است؟
آیا برج‌های سربه فلك كشیده و كاخ‌های آنچنانی و در كنار آن كوخ‌های فاقد همه چیز و به قولی سگ‌دانی‌ها كه میلیون‌ها حاشیه‌نشین شهرها در آن می‌لولند دلیلی است بر این‌كه “ولی فقیه عادل” كشور را اداره می‌كند؟ و مگر نواب صفوی و آیت اللّه خمینی در منشورها و نوشته‌ها و گفته‌های خود اعلام نكردند در حكومت اسلامی، ایران بهشت برین خواهد شد. این است آن بهشت وعده داده شده؟
آقای خمینی در كتاب حكومت اسلامی خود اعلام می‌كنند: “اگر فرد لایقی كه دارای این دو خصلت [فقیه عادل] باشد بپاخاست و تشكیل حكومت داد همان ولایتی را كه حضرت رسول اكرم (ص) در امر اداره‌ی جامعه داشت دارا می‌باشد، و بر همه‌ی مردم لازم است كه از او اطاعت كنند. این توهم كه اختیارات حكومتی رسول اكرم (ص) بیش‌تر از حضرت علی (ع) بود یا اختیارات حكومتی حضرت امیر (ع) بیش از فقیه است باطل و غلط است.” (۲۲)
به این ترتیب آقای خمینی مقام خلافت خود را تا حد پیامبر و امامان بالا می‌برد و چون اعتقاد به معصوم بودن امامان شیعه دارد حتماً می‌پندارد خودش نیز از هر گناه و اشتباهی مبراست و به همین دلیل است كه اگر كسی بگوید فلان كار آقای خمینی اشتباه بوده گروه حزب اللّه بر او می‌شورند و گوینده را مهدورالدم می‌دانند. آقای خمینی در كتاب “حكومت اسلامی” پا را فراتر از این‌ها گذاشته و فقها یعنی خودش را منصوب خدا می‌داند. لطفاً با دقت بخوانید: “همین ولایتی كه برای رسول اكرم (ص) و امام در تشكیل حكومت و اجرا و تصدی اداره هست برای فقیه هم هست، لكن فقها “ولی مطلق” به این معنی نیستند كه بر همه‌ی فقهاء زمان خود ولایت داشته باشند و بتوانند فقیه دیگری را عزل یا نصب نمایند. (داستان آیت اللّه شریعتمداری و آیت اللّه منتظری و… را از خاطر نبریم) در این معنی، مراتب و درجات نیست كه یكی در مرتبه‌ی بالا و دیگری در مرتبه‌ی پایین‌تر باشد، یكی والی و دیگری والی‌تر باشد. پس از ثبوت این مطلب، لازم است كه فقهاء اجتماعاً یا انفراداً برای اجرای حدود و حفظ ثغور و نظام، حكومت شرعی تشكیل دهند. این امر اگر برای كسی امكان داشته باشد واجب عینی است وگرنه واجب كفایی است. در صورتی‌كه ممكن نباشد ولایت ساقط نمی‌شود، زیرا از جانب خدا منصوبند.” (۲۳)
آقای خمینی برای اثبات فقهاء و مقام بزرگ و همه جانبه‌ی آن‌ها در بحث ولایت فقیه می‌فرمایند: “جانشینان رسول اكرم (ص) فقهای عادلند”. (۲۴) بالاخره ایشان حرف آخر را می‌زند: “ما مكلف هستیم كه اسلام را حفظ كنیم. این تكلیف از واجبات مهم است، حتی از نماز و روزه واجب‌تر است”. (۲۵)
آقای خمینی در جای جای نوشته‌ها و گفته‌هایش هر جا سخن از اسلام و حكومت اسلامی می‌گوید مقصود خودش می‌باشد و هرجا می‌گوید این‌كار خلاف اسلام است یعنی مخالف با من است. فقیه عادل، یعنی خودش را در حدی می‌بیند كه برای حفظ حكومتش این حق را دارد كه نماز و روزه و دیگر واجبات را تعطیل كند. آیا برای خواننده‌ی كتاب او جز آنچه گفته شد تداعی می‌گردد؟ او چون خود را فقیه الفقها می‌داند، می‌نویسد: “چون حكومت اسلامی حكومت قانون است، قانون‌شناسان و از آن بالاتر دین‌شناسان یعنی فقهاء باید متصدی آن باشند”. “ایشان هستند كه بر تمام امور اجرایی و اداری و برنامه‌ریزی كشور مراقبت دارند… اگر فقیه بخواهد شخص زانی را حد بزند با همان ترتیب خاصی كه معین شده باید بیاورد در میان مردم ]ملاء عام[ و صد تازیانه بزند، حق ندارد یك تازیانه اضافه بزند، یا ناسزا بگوید، یك سیلی بزند یا یك روز او را حبس كند.”(۲۶)
پیش از آن‌كه در مورد نوشته‌های آقای خمینی راستی‌سنجی كنیم بگذارید این گفته‌ی او را به‌عنوان “فقیه عادل” بیاورم: “امروز فقهاء اسلام حجت بر مردم هستند، همان‌طوركه حضرت رسول (ص) حجت خدا بود و همه‌ی امور به او سپرده شده بود و هر كس تخلف می‌كرد بر او احتجاج می‌شد. فقهاء از طرف امام (ع) حجت بر مردم هستند. همه‌ی امور و تمام كارهای مسلمین به آنان واگذار شده است.”(۲۷)
هموطنان، عزیزان من
شما در این ۳۶ سال كه حكومت در دست “فقهای عادل” بوده است دیدید و شاهد بودید كه این جماعت و در رأس آن‌ها دو ولی امر مسلمین چه بر سر مردم و كشور آوردند و نتیجه‌ی ولایت آقایان خمینی و خامنه‌ای را با پوست و جان ملاحظه كرده‌اید. راستی چه تفاوتی بین اندیشه‌های آقایان نواب و خمینی و خامنه‌ای و ابوبكر بغدادی و دیگر خلفاء بنیادگرایان می‌بینید؟ مگر آن‌ها همگی خود را برای برپایی خلافت اسلامی آماده نمی‌كنند و همه خود را چه شیعه و چه سنی برحق نمی‌دانند و این همه جنایت ضدبشری را به‌نام “اسلام” انجام نمی‌دهند؟
در پایان برای اثبات این نكته كه نظام ولایی -تنها نظام خلیفه‌گری كه به قدرت و حكومت رسید – پدرخوانده‌ی دیگر نظام‌های بنیادگرا از جمله داعش، بوكوحرام، طالبان، القاعده و… می‌باشد یك نظر اجماعی به كارهای انجام شده به وسیله دو خلیفه‌ی شیعی (آقایان خمینی و خامنه‌ای) و ۳۶ سال حكومت اسلامی آنها و مقایسه آن با اعمال شناخته شده‌ترین و خشن‌ترین گروه بنیادگرا (داعش) به رهبری (ابوبكر بغدادی) بیاندازیم تا پدرخوانده‌ها كاملاً مشخص شوند. من در این‌جا چند مورد از اعمال خلفاء شیعه و خلفای خودخوانده سنی را به‌عنوان نمونه می‌آورم و قضاوت را به خوانندگان واگذار می‌كنم.
۱- كشتار و آتش زدن انسان‌ها: خبر بسیار عجیب و تكان‌دهنده بود. سینما ركس آبادان و تماشاچیان آن در آتش سوختند. فیلم انتقادی گوزن‌ها روی اكران بود. هنوز نظام شاهی در ایران حكومت می‌كرد. بسیاری می‌پنداشتند این كار وحشیانه و جنایت‌آمیز كار حاكمان است. كم‌كم جزئیات روشن می‌شد. ده‌ها نفر از تماشاچیان به دلیل بسته بودن درها در آتش و دود جان دادند. گروهی به شدت تبلیغ می‌كردند كه این‌كارِ وابستگان به دربار و حكومت است. اما پس از تغییر نظام و به قدرت رسیدن آقای خمینی آرام آرام روشن شد و اسنادِ غیرقابل انكار و مصاحبه‌ها نشان داد كه این جنایت وحشتناك به دست گروهی كه خود را حزب الّهی و مرید خمینی می‌دانستند صورت گرفته است (در سال ۱۳۵۷). این ماجرا داشت فراموش می‌شد كه گروه بنیادگرای داعش یك خلبان اردنی را به جرم بمباران كردن مواضع داعشیان دستگیر و در یك قفس فلزی آتش زدند. دنیا دست به دهان شد و كم‌تر سخن از آتش زدن سینما ركس به میان آمد. آیا این دو عمل غیرانسانی و جنایت‌آمیز به دستور یا با اطلاع دو نفر كه خود را خلیفه‌ی مسلمین جهان می‌دانستند انجام نشد؟ در ماجرای اول ده‌ها زن و كودك و دیگر مردم بی‌گناه در آتش بنیادگرایی سوختند. راستی آیا بنیادگرایانی كه در آبادان این‌كار را انجام دادند در حقیقت پدرخوانده‌ی بنیادگرایان داعشی نبودند؟
۲- زن‌ستیزی در مكتب بنیادگرایان: هنوز زمان زیادی از روی كار آمدن خلافت اسلامی در ایران نگذشته بود كه بنیادگرایان تحت نفوذ آقای خمینی به جان زن‌ها افتادند و شعار یا روسری یا توسری از سوی حكومت اسلامی در هر گوشه‌ی ایران بلند شد و زن‌ستیزی آغاز گردید. كشتار زنان به جرم فعالیت سیاسی از جمله فروش نشریات منتقد آغاز شد. زندان‌ها محل كشتار زنان و مردان شد تا آن‌جاكه اعدام زن‌ها در دهه‌ی شصت به حدی رسید كه می‌توان گفت در دنیا كم سابقه یا بی‌سابقه بود. در زندان‌ها با زن‌ها رفتاری كردند كه به‌طور قطع بی‌نظیر بود. دیوانه‌ای بنام حاج داود در زندان قزلحصار با دختران در محل‌هایی به نام گور و قیامت و… كاری كرد كه همان‌گونه كه قبلاً در این سری مقالات نوشتم به قول حاج میثم جانشین حاج داود حدود ۴۰۰ زن در این محل‌ها دیوانه و روانی شدند كه هنوز هم پس از گذشت بیش از ۳۰ سال در گوشه و كنار كشورمان آثار این جنایت بی‌نظیر وجود دارد. تجاوز به زن‌ها و اعدام آن‌ها خانواده‌های بسیاری را متلاشی كرد. این بوكوحرام‌های حرامزاده و دیگر بنیادگرایان چه بر سر زنان نیاوردند كه هنوز هم ادامه دارد؟ داستان قرچك هنوز از ذهن‌ها پاك نشده. بنیادگران از جمله بوكوحرام در این اعمال شنیع راه پدرخوانده‌های شیعی خود را می‌پیمودند و می‌پیمایند. من در دیدگاه نواب صفوی‌ها و خمینی‌ها قبلاً آورده‌ام كه چه نظری نسبت به زن‌ها داشتند و امروز شاهدیم كه چگونه با زنان رفتار می‌شود: جداسازی، توهین، ممنوعیت از بعضی رشته‌های تحصیلات عالی، ایستادن ماشین‌های به اصطلاح ارشاد! در گوشه و كنار شهر و دستگیری زنان و هزاران نوع ستیز دیگر با زن‌ها. این‌ها آموزه‌های خلافت‌های اسلامی چه از نوع خلیفه ابوبكر بغدادی، چه از نوع خلیفه گری آقایان خمینی و خامنه‌ای می‌باشد. خلافت اسلامی ایران قبل از دیگر حكومت‌های خلیفه‌گری با زن‌ها چنان می‌كرد كه امروز دیگر بنیادگرایان می‌كنند.
۳- تخریب آثار باستانی: وقتی خلافت اسلامی به آقای خمینی و دار و دسته‌اش رسید باید همه آثار مانده از گذشته‌ی ایران تخریب می‌شد و یادمان نرود خلخالی آدمكش چگونه به جان این آثار افتاد و پس از تخریب مقبره‌ی رضا شاه كه در برابر مقبره‌ی خلیفه‌ی اسلامی محل بسیار حقیری بود (می‌گویند مقبره‌ی آقای خمینی پرهزینه‌ترین قبوری است كه در طول تاریخ برای بزرگان ساخته شده) و خود را آماده‌ی تخریب تخت‌جمشید و دیگر آثار باستانی كرده بود كه مردم با فرهنگ ایران مانع شدند ولی در جای جای كشور آثار باستانی به آتش كشیده شد یا تخریب گردید و این كار هنوز هم ادامه دارد. آیا طالبان، داعش و دیگر بنیادگرایان پیروان مكتب خمینی و خامنه‌ای در این ویرانگری‌ها نیستند؟
۴- كشتارهای جنایتكارانه: وقتی آقای خمینی طبق آنچه در كتاب “حكومت اسلامی” آمده است خود را دارای اختیارات پیامبر و امامان می‌داند و می‌گوید “امروز فقهای اسلام حجت بر مردم هستند” و فقیه یعنی خودش را چنین وصف می‌كند: “چنانچه اگر كسی همه‌ی علوم طبیعی را بداند و تمام قوای طبیعت را كشف كند یا موسیقی را خوب بلد باشد شایستگی خلافت را پیدا نمی‌كند و نه به این وسیله بر كسانی كه قانون اسلام را می‌دانند و عادلند نسبت به تصدی حكومت اولویت پیدا می‌كنند آنچه مربوط به خلافت است و در زمان رسول اكرم (ص) و ائمه‌ی ما (ع) درباره‌ی آن صحبت و بحث شده و بین مسلمانان هم مُسَلَم بوده این است كه حاكم و خلیفه اولاً باید احكام اسلام را بداند یعنی قانوندان باشد و ثانیاً عدالت داشته از كمال اعتقادی و اخلاقی برخوردار باشد…”
در این صورت حكام حقیقی همان فقها هستند، پس بایستی حاكمیت رسماً به فقها تعلق بگیرد نه به كسانی كه به‌علت جهل به قانون مجبورند از فقها تبعیت كنند. (۳۳) ملاحظه می‌فرمایید حاكم و ولی فقیه همان خلیفه است كه این روزها بخصوص در مورد داعشی‌ها زیاد به‌كار می‌رود. با روشن شدن این مطلب “خلافت اسلامی” همان “حكومت اسلامی” است. اما ببینیم آقای خمینی از روز نخست نشستن به تخت “خلافت اسلامی” از نظر كشتار و دست و پا بریدن و چشم درآوردن و به قول خودش اجراء احكام اسلامی چه نكرد؟ او خود را صاحب تمام قدرت‌ها می‌دانست و می‌پنداشت می‌تواند با یك حكم هر كه را می‌خواهد بكشد، در دهه شصت ده‌ها هزار نفر را قتل‌عام كرد كه نمونه آن كشتار حدود ۳۰ هزار نفر از كسانی بود كه دوران محكومیت خود را می‌گذراندند و كشتارهای پرشمار كه در زمان ولی فقیه دوم (آقای خامنه‌ای) در داخل و خارج کشور و در قیام سال ۸۸ صورت گرفت. ملاحظه می‌فرمایید تفاوت چندانی بین خلفای بنیادگرا وجود ندارد اما پدرخوانده بنیادگرایان، نظام ولایی است كه فردی را بنام ولی مطلق فقیه بر جان و مال و ناموس مردم مسلط كرده است.
برای آگاهی بیش‌تر آن‌ها كه از جنایات دهه‌ی شصت دفاع می‌كنند من در شعر گونه‌ای در سال ۱۳۶۵ آنچه از اعمال حاج داودها و لاجوردی‌ها با دگراندیشان در قزلحصار دیدم و شنیدم را بر قلم آوردم تا آن‌ها كه امروز به خاطر رسیدن به منافع شخصی چشم بر حقایق می‌بندند، كمی به خود آیند و تلنگری به وجدان‌های خود (اگر داشته باشند) بزنند.
“زندان قزل حصار”
گذشت شصت مَه از بردنم درون حصار… دو سال بیش شدم در “قزل” به رنج دچار
چو توپ پرت شدم هر زمان به یك سلول… “قزل حصار» و “اوین”را نموده‌ام دیدار
قزل حصار كه از حاجی ز “رحمان” دور… هزار زخم به جان دارد و تنی بیمار
به هر كجاش رَوی ناله می‌رسد بر گوش… اگرچه بوده دو سالی مریض در تیمار
ز ضربه‌ای كه زده آن لعین به پیكر دین… كجا شفا بپذیرد ز میثم و انصار
قرون، سال و مه ار بگذرد از این دوران… به قلب زخمی اسلام ماند این آثار
به نام دین و خدا كرد آن جنایت‌ها… جنایتی كه از آن هست ذاتِ حق بی‌زار
چه ظلم‌ها ننمودند بر خدا و رسول… سیه‌دلان تبه‌كار با چنین افكار
كسی كه عمر به سر كرده در فجور و فساد )… كنون نموده به تن رخت احمد مختار
كجا به ظلم و خشونت توان “هدایت” كرد… كه امر كرده به “وعظ حَسَن” برین دادار
شدست “هادی” خلقی كه قرن‌ها شب و روز… برای “عدل علی” كرده خون خود ایثار
سه سال ظلم و ستم كرد بر صغیر و كبیر… بریخت خون زسر و سینه بر در و دیوار
“قیامتی” كه به پا كرد او در این زندان )… نكرده هیچ لعینی به پا به هیچ دیار
گر آفرید خدا دوزخی پر از آتش… به چشم باز گنهكار می‌كشد بر نار
ببست چشم اسیران به روز و هفته و ماه… كه در “قیامت” او منع بود هر دیدار
به قهر و زور ریاست نمود بر زن و مرد… خداست بر همه‌ی ظالمین مهین قَهار
عجب! كه گفت من ار ساختم “قیامت” را… هدف “هدایت” خلق است با چنین رفتار
گرفت چوب شبانی به دستِ خود، اما… شكست پا و سر و دست‌ها هزار هزار
كسی كه نیست مدیر و مدبر و مومن… اگر شود به خلایق امیر و حكم‌گذار
فریب و فتنه و بی‌داد می‌شود حاكم… ز مرگ منطق و قانون و رشد استكبار
عزیز! پند فراوان بگیر از دوران… سپار بر دل و برجانِ خویش این تذكار
به “كفر” گر بشود شهر و ملك پا برجا… به “ظلم” سنگ نگیرد به روی سنگ قرار
هزار بار اگر “یاسر” این سخن گوید… سخن شناس نگوید دگر مكن تكرار
(دوازدهم خرداد ۱۳۶۵… زندان قزل حصار)
وقتی مطالعه می‌كنیم داعش و دیگر گروه‌های بنیادگرا چگونه به‌وجود آمدند به چند نكته توجهمان جلب می‌شود. اولاً پراكندن تخم نفاق و بدبینی بین مسلمانان از جمله شیعه و سنی، كه متأسفانه بعد از برقراری نظام ولایی در ایران به شدت ترویج شد. ثانیاً نقش بسیار مخرب آمریكا در این امر. یادمان نرود در عراق وقتی با فشار آمریكا و ایران برخلاف قانون اساسی كه نخست‌وزیری را به خاطر به‌دست آوردن اكثریت رأی مجلس باید به علاوی می‌سپردند به مالكی كه از عوامل ایران بود سپردند و او به جان سنی‌ها افتاد و همین امر موجب قیام آن‌ها و رشد بنیادگرایی به‌ویژه داعش شد و در نتیجه خلافت اسلامی به رهبری ابوبكر بغدادی امروز توانسته در كشت و كشتار در سراسر جهان بیداد ‌كند. در آخر باید تاکید کنم که ریشه‌های بنیادگرایی را در سراسر جهان اسلام باید خشكاند و این كار شدنی است و می‌توان و باید این‌كار را انجام داد.
منابع:
(۱) سید مجتبی نواب صفوی، اندیشه‌ها، مبارزات و شهادت او، نویسنده و گردآورنده سید حسین خوش‌نیت، از انتشارات منشور برابری ص ۲۲.
(۲) همان منبع ص ۴۵
(۳) منشور سید مجتبی نواب صفوی (همان صفحه)
(۴) همان منبع
(۵) همان منبع
(۶) همان منبع ص ۶۶
(۷) همان منبع
(۸) همان منبع ص ۶۲
(۹) همان منبع ص ۶۲
(۱۰) صفحات ۷۴-۷۵-۶۴ -۶۵
(۱۱) همان منبع ص ۶۶
(۱۲) همان منبع ص ۶۵
(۱۳) همان منبع ص ۶۵
(۱۴) همان منبع ص ۷۲
(۱۵) همان منبع ص ۷۳
(۱۶) كتاب روحانی مبارزه آیت اللّه كاشانی، به روایت اسناد جلد (۱) ناشر مركز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، مرداد ۷۹ ص ۴۱۱
(۱۷) كتاب حكومت اسلامی نوشته‌ی آیت اللّه خمینی ص ۱۵
(۱۸) منبع فوق صفحات ۲۶ تا۲۸
(۱۹) منبع فوق صفحات ۵۲ و ۵۳
(۲۰) منبع فوق صفحات ۶۰ تا ۶۲
(۲۱) همشهری یكشنبه ۲۴ خرداد ۹۴ شماره‌ی ۶۵۵۸
(۲۲) حكومت اسلامی صفحه ۶۳ تا ۶۴
(۲۳) كتاب حكومت اسلامی، صفحات ۶۶ و ۶۷
(۲۴) كتاب حكومت اسلامی ص ۷۴
(۲۵) منبع بالا صفحه ص ۸۷
(۲۶) منبع فوق ص ۹۳
(۲۷) منبع فوق صفحات ۱۰۶ و ۱۰۷
(۲۸) در سال‌های ۶۰ و ۶۱ و ۶۲ ریاست زندان قزل حصار با فردی به نام حاج داود رحمانی بوده كه اعمال این شخص و رفتار او با زندانیان زبانزد اسراء آن دوران است.
(۲۹) حاج میثم كسی است كه بعد از حاج داود به ریاست زندان قزل حصار منصوب شد حاج انصاری هم معاون وی بود (نام‌ها مستعار است).
(۳۰) می‌گویند حاجی داود رحمانی پیش از انقلاب از عربده‌كش‌های میدان خراسان بوده
(۳۱) سوره‌ی نحل آیه‌ی ۱۲۵
(۳۲) قیامت یا گور… محل ویژه‌ایست كه حاج داود رحمانی در قزل حصار ساخته بود. فضایی به طول ۱۸۰ و عرض ۱۵۰ سانتیمتر كه در آن ماه‌ها زندانی با چشم بسته و در حال چمباتمه نگاهداری می‌شد و حاج داود معتقد بود بهترین روش برای تواب‌سازی و هدایت زندانی به راه راست است.
(۳۳) كتاب حكومت اسلامی نوشته‌ی آیت‌اللّه خمینی ص ۶۰ و



هیچ نظری موجود نیست: