نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

محمد قهرمان سراینده حقیقی شعر ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را

محمد قهرمان سراینده حقیقی شعر ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را

آن روز یاد بادا، کز شور انقلابی

شبها نبود تا صبح یک لحظه خواب ما را

با کام خشک، ما را، امّیدِ آب می‌بُرد

غافل، که می فریبد موجِ سراب ما را

“تا مرگ شاه خائن، نهضت ادامه دارد”

گفتیم و، از مسلسل، آمد جواب ما را

گردن به در نبُرده از چنبرِ شهنشاه

گشتند شیخ و ملّا مالکْ رقاب ما را

چندین هزار مقتول، چندین هزار معلول

رفتند یا که ماندند از شیخ و شاب ما را

از هر طرف که رفتیم، خضرِ رهی ندیدیم

تا پیشِ پا گذارد راهِ صواب ما را
این انقلابْ دزدان، این رهبرانِ گمراه

سوی خراب بردند همچون غراب ما را

همسایگان زوحشت برجای خشک ماندند

تا انقلاب برداشت از رخْ نقاب ما را

لبْ تشنگان گذشتند از خیرِآب و رفتند

تا تلخ و تند دیدند چون زهرِ ناب ما را

از بی‌حسابیِ شیخ، وز جورِ حاکم شرع

هرروز شد زوحشت روزِ حساب ما را

ملا زبس فرورفت در مبحثِ نجاسات

گندِ دهانش افکند در منجلاب ما را

آن آیتِ خدا را از راه بُرد شیطان

چندان که واجب آمد زو اجتناب ما را

این خیلِ نامسلمان خواهند کشت آخر

چون کافرانِ حربی بهرِ ثواب ما را

بیمِ قصاص و تعزیر، یا سنگسار و تکفیر

مانندِ موج دارد در پیچ و تاب ما را

جانهای رفته از دست، خونهای گشته پامال

بردل نهند صد داغ همچون کباب ما را

بوی شرابْ مارا زین پیش مست می کرد

اکنون خمارآرد بوی شراب ما را

چون دورۀ توحش، احکام بی سروته

بر دست و پای پیچید همچون طناب ما را

نوشیدنی نداریم جز شربتِ شهادت

پوشیدنی کفن شد در این خراب ما را

کشتار و جنگ و قحطی، صفهای جیره بندی

هریک دهد به نوعی رنج و عذاب ما را

مرتاض وار گشتیم چون دوک لاغر و خشک

کز شدّتِ ریاضت کردند آب ما را

ای مرگ، همتی کن، تا جانِ پا شکسته

با یک نفس برآید همچون حباب ما را

ما را سفیه و محجور داند فقیه و دانیم

بس بد که بر سر آید زین لاکتاب ما را

پامال کرد ما را پورِنَبَهرۀ تو
ازخاکِ راه بردار ای بوتراب ما را (1)

بس تسمه ها که این دیو از گرده مان کشیده است


در زیرِ بار بُرده ست همچون دواب ما را


بگرفت امامِ حاضر جای امامِ غایب


زین پیش گفته بودند مَن غابَ خاب ما را (2)


در زیر تیغِ اسلام، بر جان خویش لرزیم


کو آن که وارهاند زین اضطراب ما را؟


اکنون که آتش ظلم، ما را بسوخت، یارب!

روزِ شمار مگذار در آفتاب ما را

واحسرتا، که امروز، افسرده است دیگر

شوری که پیشْ می‌رانْد با صد شتاب ما را
بُردیم مادیان را ازبهرِ فَحل دادن

معکوسِ آرزوها شد مستجاب ما را

کونی و کله قندی، دادیم و بازگشتیم

دیگر نمانْد وامی از هیچ باب ما را (3)

گر انقلاب این بود، باری به ما بگویید

ما انقلاب کردیم، یا انقلاب ما را؟!


(1) نبهره: ناسره و ناخالص / بوتراب: کنیۀ حضرت علی.


(2) من غاب خاب: آنکه غائب است، سرش بی کلاه می‌ماند (از یک حدیث).

(3) به رسمی اشاره می‌کند که کله قندی به صاحب نریان داده می‌شد تا اجازۀ فحل دادن به 

مادیان را بدهد.

تاریخ سرودن این شعر 21 آذر ماه 1360 است. این شعر را خودش برای من در مشهد 

خواند. بعدها شکل کوتاهتری از آن، و گاه با تغییرات و تصرفاتی، به اخوان (م. امید) نسبت 

داده شد و دست به دست (و در اینترنت) گشت. این را من بعدها که در خارج بودم و دوران 

اینترنت هم شروع شده بود دریافتم. وقتی در تماسی برایش نوشتم که چه دیده‌ام، گفت که خبر 


دارد و در مورد انتساب شعر به اخوان می‌گفت “به جای دوری نرفته، من و امید ندارد.” شاید 

چنین شهرتی به نفعش هم بود. روشن است که قهرمان در یکی از دیدارهای همیشگی‌اش با 

اخوان این شعر را برایش خوانده بوده و اخوان هم (همچنانکه رسم است و بسیار عادی) از 

روی آن برای خودش یک نسخه نوشته و بعد در تهران به دیگرانی داده بوده است، و به این 

ترتیب این شایعه به وجود آمده بود. در نامه‌ای در سال 2006 (12 اردیبهشت 1385) 
دوباره 

تأکید کرد که شعر “فحلیّه” باید “همچنان به نام امید بماند تا زمان افشای نام گویندۀ واقعی فرا
 
برسد.”
جالب است بدانید که چند هفته قبل از سرودن این شعر، یعنی در تاریخ دوّم آذرماه 1360 نیز

 
قهرمان قطعه‌ای سروده است که همین مضمون را در آن به کار می‌گیرد ولی بعداً می‌بیند که 


می‌تواند شعر بهتری با همین مضمون بسازد و این کار را می‌کند. (این کار هم غرابتی ندارد؛ 

بهار هم دو شعر “دماوندیه” دارد که دوّمی مشهورترست.)در آن قطعۀ قبلی، بیت اول چنین 

است: “مردان روز معرکه برگشتند/ از راهِ رفته با دل و دستی سرد” و شعر چنین پایان 
می‌یابد: 


“این انقلاب بود که ما کردیم؟/ یا انقلاب بود که ما را کرد؟!”

این تنها نمونه در کارهای پس از انقلاب قهرمان نیست ولی برای منظور ما کافی است: و 

منظور ما این بود که نشان دهیم محمد قهرمان هیچ ربطی به حاکمیت کنونی ایران و هیچ 

سنخیتی با آن ندارد.

در سال 67 بهنام قهرمان، پسر برادرش، در مشهد در کشتار جمعی زندانیان سیاسی اعدام شد 


و محمد قهرمان شعرهایی برای او سروده است، برای نمونه:

ای نخلِ بلند، برگ و بارت گم شد

سرسبزیِ ایّامِ بهارت گم شد

سنگی ز پیِ نشان به گورت ننشست

نام تو به جا ماند و مزارت گم شد
حاصلِ عمر

“حاصلِ عمر” نامی است که محمد قهرمان برای نخستین مجموعه شعر خود برگزید که بسیار

 دیر، در هفتاد و ششمین سال حیاتش (1384)، چاپ می‌شد. خودش با خنده از تنبلی‌های
 
اخوان یاد می‌کرد که قرار بوده مقدمه‌ای بر کتاب شعرش بنویسد و سالهای آزگار نوشتن این 

مقدمه را به عقب انداخته تا بالاخره از جهان رفته است. ولی بعد از رفتن اخوان هم عجلۀ 

چندانی برای چاپ یک دیوان شعر از خود نشان نداد.

و امّا “حاصل عمر” قهرمان چه بود و جایگاه او در ادب معاصر ما چیست؟

ـ در غزل سبک هندی (یا “اصفهانی”) بی نظیر بود. در میان معاصران، خودش امیری 

فیروزکوهی را تا او زنده بود سرآمد غزلسرایان سبک هندی می‌دانست، و امیری واقعاً در
 
سرودن به این سبک استاد بود، ولی اگر حاصل کار این دو شاعر را الآن با یکدیگر مقایسه 

کنیم، غزل های قهرمان را در مجموع دلنشین‌تر، گرمتر و صمیمی‌تر خواهیم یافت.


ـ به عنوان محقق و مصحح و صاحب‌نظر در شعر سبک هندی نیز موجودی یگانه بود. در این 

زمینه خود او پس از امیری فیروزکوهی، به گلچین معانی خیلی اعتقاد داشت، ولی پس از 


خاموشی آن دو بزرگوار دیگر کسی چون قهرمان نداشتیم. دیوان‌های همۀ شاعران مهم (و گاه 


کمتر مهمِ) سبک هندی را با وسواس بسیار تصحیح کرد و به چاپ رساند، علاوه بر انواع 

گزیده‌ها و گلچین‌های شعر شبک هندی.

ـ محمد قهرمان علاوه بر غزلهای رسمی خود، اشعار زیادی به لهجۀ محلی تربتی سرود در 


نهایت زیبائی، ضمن آنکه دوبیتی‌های محلی تربتی را نیز گردآوری و چاپ کرد و گنجینه‌ای 

از 

لغات تربتی را گرد آورد. حقی که او بر گردن لهجۀ تربتی دارد شاید هیچ شاعر دیگری به 

تنهائی بر گردن هیچ لهجۀ دیگر فارسی نداشته باشد.


ـ او که آدمی بسیار شوخ و بذله‌گو و مجلس‌آرا بود، در گونۀ شعر طنز و هزل هم استاد بود و 


شعرهایی به یاد ماندنی می‌سرود، و اگر هم نیازی پیش می‌آمد، کوبنده‌ترین هجویه‌ها را برای 


آنان که مستحق هجو بودند می‌نوشت. وقت زیادی را صرف تصحیح دیوان شهاب ترشیزی 

شاعر هجاگو کرد که فعلاً امکان چاپش در ایران نیست


.
ـ از سال 1340 تا زمان درگذشتش، به مدت بیش از پنجاه سال، هر هفته روزهای سه شنبه 


(عصر تا ساعاتی از شب) “انجمن ادبی” قهرمان در خانه‌اش به راه بود و درِ این انجمن به 


روی دوستداران شعر باز بود. این همان انجمنی است که شفیعی کدکنی با اشاره به آن می‌گوید 


“دانشکدۀ ادبیات واقعی مشهد در خانۀ محمد قهرمان بود” و می‌گوید من در این جلسات در 

خانۀ 


قهرمان چیزهایی آموختم که در هیچ جای دیگری نیاموختم. بسیارند از شاعران خوب 

مشهدی 




که پرورش استعداد شعری خود را مدیون او می‌دانند.


در کتاب “شناختنامۀ استاد محمد قهرمان” که به همّت یکی از شاعران نسل بعد در سال 

1384 


چاپ شده، بویژه دربارۀ این جلسات و چگونگی ادارۀ آنها اطلاعات و خاطرات جالبی هست. 


قهرمان به عنوان یک شاعر سنتی شناخته می‌شود، ولی برخلاف بسیاری شاعران سنتی 

دیگر 


در چنین انجمن‌های قدمائی، هیچ ضدیتی با شعر نو (اگر “جیغ بنفش” نبود!) نداشت، و 

عاشق 


اشعار اخوان بود. خودش تمرین‌هایی کرده بود ولی استعداد زیادی برای سرودن شعر نو در 


خود نیافته بود. من خود شاهد بودم که در یکی از این جلسات که بحث بر سر شعر نو و 

کهن 

بالا گرفته بود و یکی از مخالفان شعر نو دور برداشته بود، محمد قهرمان با برافروختگی و 


خشمی که اصلاً به اخلاق آرام و نجیبش نمی‌آمد فریاد زد: اگر من می‌توانستم یک شعر مثل 

اخوان بنویسم، تمام این غزلهایم را آتش می‌زدم.

عشقش به اخوان و شعر او چندان بود که در نامه‌ای برایم نوشته بود “… حدود 11 صبح به 

منزل رسیدم و نامۀ تو را گرفتم، امّا چشمت روز بد نبیند که با خواندن عنوان آن (“شکرِ پُر 

اشکم نثارت باد”) اشکم راه افتاد (همین الآن هم می‌گریم و می‌نویسم و شیشۀ عینکم را بخار 


فرا می‌گیرد). بعد از رفتنِ امید، کمتر شعری از او را بدون گریه به یاد آورده و یا خوانده‌ام.”

 (25 آذر 1385)


من و محمد قهرمان


نمی‌توانم آنچه را که باید در کتابی بیاید اینجا خلاصه کنم، و در عین حال نمی‌توانم چند 

جمله‌ای
 
در حق آن بزرگوار ننویسم.

محمد قهرمان دائی من بود، یعنی برادرِ مادری که خیلی زود با یک طلاق از زندگی من رفته 

بود و من دیگر تا سالهای آخر دبیرستان او را ندیدم، ولی این دائی همیشه عزیزترین انسان 

زندگی من بود، و بعد شد استاد و راهنمای من در شعر و نیز در مطالعه. از طریق او بود که 

با بهترین آثار ادبی ایران و جهان آشنا می‌شدم.

این علاقه خوشبختانه یکطرفه نبود و او هم توجه و محبت زیادی به من داشت. بعدها به آثار 

من هم با همین نظر لطف نگاه می‌کرد، حتی بیش از آنچه که شایسته بودند. یک بار که
 
همسرم 

در نامه‌ای از اشعار او تعریف کرده بود، محمد قهرمان در پاسخ نوشت: “از اشعار من 

تعریف 

کرده بودید، باید بگویم اشعار سعید جان اگر از من پیشتر نباشد، دنبالتر نیست. مرغ همسایه 

را 

غاز مپندارید.” (30 فروردین 1386)


باید نمونه‌هایی از نامه‌ها، از اخوانیات و شوخی‌های رد و بدل شده میان خودمان، یا از 

بحثهای 

شعری و لغوی نقل می‌کردم، که خواهد ماند برای فرصتی دیگر. در نامه‌ای برایم نوشت: 

“سعید جان، خیلی دلم می‌خواهد اشعار طنزی و هجوی و سیاسی- عبادیِ! خود را کم کم 

برایت 

بفرستم تا یک نسخه هم …. به امانت پیش تو باشد تا پس از مرگم گم و گور نشوند و تو 


برای 

چاپ آنها آستین همّت بالا بزنی. عمر من در اینجا کفاف نخواهد داد. به فرض آنکه عمر هم
 
وفا 

کند، کلّی جاها باید در شعرها نقطه‌چین شود. نمی‌دانم نظر تو چیست؟ اگر موافقی، ـ مانندِ

 
قصیده‌ای که فرستادم ـ بقیه را هم خرده خرده ارسال کنم.

منظورش از “قصیده”، همان تنها شعری است که من با اطلاع و موافقت خودش با انتخاب نام 

مستعاری که روی آن توافق کرده بودیم در خارج چاپ کردم:



تا چند باید کارها را، دیدن به دست نابکاران؟

همّت کنید ای کاردانان! دستی برون آرید، یاران!

بازیچه شد آزادی ما، آوازۀ ما رفت بر باد

از نکبت نعلین پوشان، از شومی عمّامه داران (….)


قصیدۀ محکم و بلندی است، حتی قدری بلندتر از شکلی که من چاپ کردم، و هنوز در سایت 

عصر نو می‌توان خواند.


اولین خاطره‌ای که از او دارم به زمانی مربوط می‌شود که چند سال بیشتر نداشتم، مثلاً شاید 


سه چهار سال. از مشهد به خانۀ ما در تربت آمده بود و در اتاقی با برادرهای ناتنی من (که 

همسن او بودند یا بزرگتر) و چندتایی از پسرعموها جمع بودیم و او داشت برای من صدای 

حیوانهای مختلف را در می‌آورد، سگ و گربه و اسب و شیر و خروس و غیره. خیلی خوب با 

صدای بلند صداها را تقلید می‌کرد و هر بار من، بیش از آنکه صداها را جالب بیابم، 

می‌ترسیدم 

و رنگ بر رخسار نداشتم. و بعد پرسید، خُب، حالا سعید می‌خواهی کدام حیوان باشم؟ من با 

ترس و لرز گفتم: دائی جان، حالا یک کمی هم آدم باشید.

شلیک خندۀ جمع را هنوز به خاطر دارم، خنده‌ای که آن موقع درست نمی‌فهمیدم برای چه 

بود.

و حالا این دائی عزیز من “مثل آدم” مرده است و مثل آدم زیر یک خروار خاک رفته است و 

مرا تنها گذاشته است. اما از من خواسته است که پس از مرگش کارهایی برایش بکنم، و من 

اولین قدم را دارم با دو سال تأخیر برمی‌دارم، و امیدوارم این فرصت را پیدا کنم که هرآنچه 

را 

که خواسته به انجام برسانم، پیش از آنکه خودم هم مثل آدم از این دنیا بروم.

هیچ نظری موجود نیست: