نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی مجموعه بیست و دو گفتگو قسمت ششم

ساقی گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی مجموعه بیست و دو گفتگو قسمت ششم

م.ساقی
گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی
مجموعه بیست و دو گفتگو
 قسمت ششم 
  
-- از دیدگاه شما شعر چیست و شاعر به چه کسی گفته می شود؟
تعریف شعر را خیلی ها کرده اند ولی من تعریفی برای آن ندارم،تعریف آب چیست؟ دو ملکول هیدرژن و یک ملکول اکسیژن ولی این آب است یا این که ما با تصور کلمه آب رودی خروشان یا دریائی مواج و یا بارانی تند و یا برکه ای زلال را  میبینیم و می دانیم آب یعنی ادامه زندگی و یعنی بدون آن حیات در روی زمین وجود نخواهد داشت و گل نخواهد شکفت و پرنده نخواهد خواند، پس آب را چطور تعریف کنیم ، بگوئیم دو ملکول هیدرژن و یک ملکول اکسیژن و شعر را کلام منظوم بدانیم،من این را نمی پسندم.  برای من شعر چیزی است مثل هوا و نور آفتاب و عطر، وفکر می کنم نمیشود انسان در جائی وجود داشته باشد و شعر وجود نداشته باشد. شاید شعر را نباید تعریف کرد، باید تنفسش کرد وگرمایش را مثل آفتاب بر پوست حس کرد و ازبویش لذت برد و تعریفش را خاموشانه دریافت،من با تعریف نرودا موافقم او شعر را مثل آب و باد و آتش و خاک و... از عناصر اصلی طبیعت می شناسد و می گوید همانطور که جهانی بدون پرنده و درخت و آب و هوا را نمی توان تصور کرد جهان زنده ای بدون شعر را  و بهترست بگوئیم بدون هنر رانیز نمی توان تصور نمود. باید در مسیر این نوع تعریف ها جلو رفت تا چیزکی از شعر و اساسا هنر فهمید اما در زبان فارسی و عربی می توان در درون کلمه شعر و شاعر به سفر رفت. بار و وزن و موقعیت کلمات شعر و شاعردر زبان عربی و فارسی بسیار بالاتر از مثلا زبانهای اروپائی است. در زبانهای اروپائی با کلمه  poeme وpoet روبروئیم که از ریشه «توانائی» مشتق شده اند و در فارسی و عربی با کلمات شعر و شاعر که از «شعور» مشتق شده اند. وقتی می گوئیم شعر با کلمه ای مرموز روبرو می شویم که من بارها در این حال و هوا قرار گرفته ام. شعر! گویا برکه ای یا تکه ای یا شهابی از شعور ناب و طبیعی ودست نخورده در مقابل ما خود را می نمایاند. حال و هوائی مثل حال و هوائی که شیخ و فیلسوف و عارف مقتول  شهاب الدین سهروردی در مورد آگاهی و اشراق به دست می دهد. انگار نوری می درخشد و تاریکی ها را محو می کند و تو میبینی و می فهمی. اینجاست که «شعر» تعریف می شود و «شاعر»،راستی چه کلمه پر شکوهی! و شاعرکسی است که نه تبلیغاتچی و ناظم فلان دربار و دستگاه و حکومت و دار و دسته عزاداری و سینه زنی که حامل و ارائه کننده این شعور است و این شعور در اختیار اوست و این افتخار و عزت و شرافت را یافته است که دارنده و ارائه کننده این شعور باشد و در سرزمین ما ایران جائی که مزار قدر قدرت ترین شاهان و امیران در غبارهای زمان گمشده است مردم چه همتی کرده اند تا مزار و نشان و نام شاعران خود راحفظ کنند و این چنین است که دیوان خواجه شیراز در خانه ها در کنار قرآن قرار می گیرد. در هر حال با اینکه تعریفهای زیادی در مورد شعر و شاعر خوانده ام تاکید می کنم از تعریف شعر و شاعر درمانده ام ولی می توان در باره کار شعر به روشنی صحبت کرد، یعنی به جای اینکه بیائیم و به تعریف مثلا عطر بپردازیم ، راحت تر است که به کارکرد عطر بپردازیم و در این زمینه  می توانم همان نظری را که چهارده پانزده سال قبل در یکی از شبهای شعر در باره شعر گفتم و در انتهای برخی از کتابهای شعر آورده ام در اینجا باز هم ارائه کنم، حرف من تا اندازه ای که می فهمم هنوز هم با اندک تغییراتی همین است که«من فكر مي كنم ... . هنر ، و شعر به مثابة يكي از زلالترين جويبارهاي سرزمين هنر  كارش و حيطة فعاليتش با توجه به ظرفيتها و قدرتهايي كه با تار و پودش آميخته است  در اصلي ترين مركز  ارائة شناختي ژرف ، صميمي ، رُك و بي پروا و جسورانه از  پديده يي به نام زندگي  است  و زندگي در همه جا ، در طبيعت  در جامعه و در دنياي دروني ما ، قلمروي بسيار بزرگ دارد   و بسيار ظريف، خودش را نشان مي دهد.  زندگي در درون يك شاخة علف كه در باد مي لرزد و حشره يي كوچك كه دارد بر آن خودش را با نور آفتاب گرم مي كند  همان قدر قابل احترام و ستايش است كه در عضلات نيرومند يك آهنگر كه با پتك به فلز شكل مي دهد و در غرش يك ملت در خيابانها براي آزادي و شهادت يك چريك و زيبايي يك چهره . تمام اينها زمينة كار شعر است و شعر شناخت ما را از اينها ژرفتر مي كند. هنر وفادارترين مدافع زندگي است  زيرا خودش از ذات زندگي مي جوشد ، درست مثل عطري كه از برگهاي يك گل در هوا موج مي زند. بنابراين  كار هنر گسترده كردن و ژرفا بخشيدن به زندگي است . براي اين كه بتوانيم در قلمروي گسترده تر تنفس كنيم ، كار هنر تراش دادن زندگي خام است. از  ون گوگ  نقل مي كنند كه گفته است تمام كرة زمين يك زمينه است كه هنرمندان بايد آن را اجرا كنند. يك طرح اجرا نشده است كه هنرمندان بايد آن را تمام كنند. از اين زوايا قلة هنرواقعي شكوه و ارتفاع قله‌هاي دانش و شناخت فلسفي را دارد. وقتي مي گويم شناخت فلسفي يا ديني منظورم شناختي است‌كه در مركز آن چه كه  در آغاز گویا کار فلسفه و دین بود و در آن وجود داشت ، آن نگاه عميق به هستي و ارائه كردن يك سقف بزرگ براي انديشيدن و نه ياوه هاي آلوده و مزاحمي كه شريعت پناهان بي مغز و كودن  در هر مذهبي و مسلكي  ارائه مي كنند.
كار هنر افشاي دگمهاي ذهني و جارو كردن سياهيها و كثافاتي است كه قرنهاست نمي گذارد حتي در درون خودمان نفسي بدون هذيان و كابوس و ترس بكشيم. در بيرون كه هميشه ديكتاتورها, از نوع شاه يا آخوند  تكليف آزادي را روشن كرده اند. اما  آزادي دروني كمتر از آزادي بيروني نيست. اگر يك ساعت اين آزادي را تجربه كرده باشيم  آن وقت مي فهميم يعني چه ،يعني  به تعادل با هستيهاي پيرامون‌ مان دست يافتن‌ يعني پايان غربت با جهان و مُردن همةترسها.  متأسفانه خيليها تا آخر عمر با خودشان غريبه اند. هر روز صبح در آيينه يك آدم غريبه را مي بينند و شايد بخت اين را داشته باشند كه موقع مُردن, وقتي كه در دولابها, به قول هنديها,  كارما ي زندگي سفري ديگر در بودن را شروع مي كنند, بفهمند كه در زندگي،  در تمام زندگي ، در پشت پرده هايي از سنگ و تاريكي هرگز امكان آزاد زيستن را نيافته اند و جانوري عجيب و ناپيداـ كه از مجموع خفتها و خرافه ها تشكيل شده و در درون آنها مي زيسته است‌ ـ اجازه نداده يك لحظه درست ببينند ، بشنوند ، تنفس كنند و زندگي كنند. كار هنر جدال با اين موجود وحشتناك ناپيداست كه اتفاقاً حكومتهايي از نوع خميني از آن خوب استفاده مي كنند. در حقيقت  اين‌ موجود نمايندة تام الاختيار ولي فقيه است. شايد آخرين جمله يي كه  گوته  موقع مُردن بر زبان‌ آورد تعريف تمام هنر باشد. گوته در آخرين لحظات حيات ناگهان از ژرفاي بيهوشي برخاست   نشست و درحالي كه به پنجره خيره شده بود, فرياد زد:  نور،  نور ، باز هم نور بيشتر   و سپس مُرد. هنر همان پنجره است و همان نورُ نور, نور بيشتر»


-- شاعران امروزی چه مسولیتی در مقابل توده ها دارند؟
واقعیت این است که نمیشود برای کسی، برای شاعر یا نویسنده ای مسئولیتی تعیین کرد، مسئولیت باید از درون خود آدم خودش را نشان بدهد،باید آن را به عنوان جزئی از وجود خودمان حس کنیم تا بتوانیم به آن معتقد باشیم واز درون کار هنری مسئولیت بتراود و بجوشد و گرنه مسئولیت پایدار نخواهد بود،اما گذشته از بحث هنر و مسئولیت هنرمند که همیشه یکی از بحث های جنجال بر انگیز بوده و هست ،  اگر معتقد باشیم کار شعر دفاع از زندگی و پاکیزه کردن و وسعت بخشیدن و شناختن آن است و مفهوم عا م مردم و انسان هم مثل طبیعت و عشق و زیبائی و مرگ و امثالهم از مواد لایزال و جاودانه ای است که شاعران روی آن کار می کنند،  مسئولیت شاعران هم معلوم میشود .من و ما و امثال من و ما از دیر باز تا حالا شاعر خودمان نبوده ایم ،در میان مردم زیسته ایم و برای این مردم وبرای این آب و خاکی که با این مردم بر این آب و خاک زیسته ایم سروه ایم،من فکر می کنم حتی وقتی شاعری شعر عاشقانه ای می سراید این شعر را برای کس دیگری می سراید و نهایتا به ستایش عشق در پیکر و سیمای کسی که دوستش دارد می پردازد و این هم به نوعی شاعر خود نبودن است،من این را به نحو بسیار عمیقی در گذشته و به طور شخصی تجربه کرده ام.
-- می توانید کمی از این تجربه بگوئید؟
مشکل است ولی سعی می کنم، شاید به نظر بعضی ها عجیب بیاید ولی برای من واقعی است، و به طور قوی این را احساس کرده ام. در گذشته و در دوران جوانی  کسی را در محله ای بسیار قدیمی و در شهری از شهرهای ایران دوست داشتم و گاهی  برای دیدار او می رفتم. در آن ایام و اندک اندک احساس کردم که دیوارهای کهن و خانه ها و مغازه ها و صدای فروشندگان آن محله و بافت و ساخت و معماری و لهجه مردمان و کودکانی را که مشغول بازی کردن هستند را دوست دارم، در کوی محبوب، احساس می کردم آن محبوب را تمامیت این محله پرورده اند و او ترکیبی از گذشته و حال و فرهنگ و خلاصه همه چیز این محله قدیمی است که به صورت موجودی انسانی، پس از قرنها پرورده شدن در پرده های راز و فرهنگ و وجود،تجلی انسانی پیدا کرده و به صورت زنی آشکار شده است تا من در گذرگاهی و گرهگاهی از زندگی بی پایان جهان و زندگانی زوال پذیر و کوتاه خودم او را بیابم و به او دل بسپارم . بعضی ها ممکن است انچه را می گویم نفهمند، که مهم نیست نفهمند که این مقولات را باید حس کرد و در جریان آن قرار گرفت تا قابل فهم بشود ولی می بینید یک رابطه عاشقانه میان دو نفر چطور از حیطه دو نفر فراتر می رود و تبدیل به یک احساس قوی گسترده می شود. احساسی فراتر از رابطه تن با تن  که رابطه دو جان و دو دل و باز هم به نظر من فراتر از اینها ، یگانگی عاشقانه و زیبای دو انسان، حال باید از کسانی که رابطه عاشقانه را یک رابطه فقهی !! و مذهبی و زیاد کردن «الله و اکبر گو»! می دانند و یا صرفا حل مساله جنسی خام ، یعنی رابطه دو گوسفند یا  درازگوش، سئوال کرد که: تعریفشان از عشق و اروتیزم عاشقانه چیست؟تعریفشان از رابطه زن با مرد و بالعکس چیست و اساسا چقدر عشق و احساسات انسانی را می شناسند؟ و چگونه تفاوت «عشق ورزیدن» انسانی را با کلمه فقهی و مذهبی «جماع» یعنی جمع شدن و نزدیک شدن مکانیکی دو «موجود» یا می شود گفت دو «شیئی» توضیح می دهند، بگذرم ، بعدها که از آن شهر دور شدم آن شهر و آن منطقه در احساسات من جائی خاص پیدا کرد و بعدها که از ایران دور شدم از آنجا که این منطقه و شهر در آغوش سرزمینی بنام ایران قرار داشت احساس عاطفی و عاشقانه مرا نسبت به ایران افزود. هم آن محله و هم آن شهر و هم آن محبوب از من دور شدند و دیگر امکان احساس مادی و فیزیکی آنها برای من وجود نداشت ولی انگار هستی آن محبوب برای من تبدیل به هستی سرزمین و میهنی  شده بود که او را پرورده بود و در طول سالها من این احساس پر راز و رمز عاشقانه را در بسیاری از شعرهای حتی ملی و میهنی نشانده ام که واقعا نمی توانم توضیحش بدهم ولی به طور قوی احساسش می کنم. سایه های رنگین آن عشق دوران جوانی و گرمای آمیخته با شهد و شراب و راز و رمزهای مذهب و معنویات، و نخستین باری که دیوار بیگانگی شکست و دست آن محبوب را بی آنکه اعتراضی بکند در دستهایم گرفتم و از سایه دیوارهای کهن و قدیمی و درامواج صدای میوه فروشان دوره گرد با هم  و دست در دست هم گذشتیم بعدها، این طعم و گرما و کشش برای من و بر سراسر میهن من دامن گسترد  و من ایران بزرگ و تاریخی را نه تنها به طور سیاسی وملی بلکه عمیقا عاشقانه ودر سایه های راز آلود یک عشق که در شکل مادی اش بپایان رسید ولی در هیئت عاطفی و معنوی اش بیکرانه و زنده ماند،دوست دارم، هر تکه سنگ وبرگ درخت و گیاه خشکیده و نمک کویراین میهن عزیز، هر گوشه و کنارش و تمام مردمانش در ذهن و ضمیر من انعکاسی عاشقانه و بسیار قدرتمند ایجاد می کنند و به مدد این عشق است و نه صرفا مسائل سیاسی که سالهای غربت را می گذرانم و دور از هر آنچه که دوست دارم سالهای زندگی می گذرد و رو به پایان میرود. می بینید حتی یک رابطه عاشقانه هم می تواند مسئولیت زا شود و می تواند علیرغم برداشتهای آخوندی ابلهانه و متعفن صبغه ای میهنی بخود بگیرد. ، در هر حال این اشاره ای بود و بگذرم اما مسئولیت شاعران روزگار ما ، شاعران جدی که پر و بال نیرومندی دارند حکایت دیگری  است. وضعیت شاعران امروز مقداری فرق دارد و شاعر روزگار ما در نخستین قدم پر و بالش بر روی انسان و جهان انسانی و حتی جهان زنده غیر انسانی یعنی طبیعت باز است و سرزمین خودش و مردم خودش و محبوب و معشوق خودش تکه ای از این جهان است، اما در هر حال فرق نمی کند،  کار شعر دفاع از زندگی و حیات است و رویاروئی با ضد حیات و ویرانی و مرگ است، تعالی دادن مفهوم حیات و عشق وامثال اینهاست و تمام اینها را می توان در مدارهای مختلف باز یافت و در مقابلشان مسئول بود.
--  فکر می کنم شما از دوستان زنده یاد سعید سلطانپور بودید آیا همزمان با هم دستگیر و زندانی شدید؟
من همیشه دوست و دوستدار قلمی  سعید سلطانپور بوده ام ولی متاسفانه سلطانپور را از نزدیک ندیده ام و با او صحبت نکرده ام و در سالهای زندان هم در یک زندان نبودیم او در تهران بود و من در مشهد ولی او شاعر و مبارزی بود که من او را بسیار دوست داشتم وچند سال قبل هم نواری از کارهای او را ساختم و شعرهایش را دکلمه کردم که به دوستانش هدیه دادم.  سلطانپور حرمت بسیار و احترام فراوانی در میان دانشجویان داشت وشعرهایش در سالهای جوانی من به طور مخفیانه دست به دست می گشت و شور و حرکت می آفرید. می توان گفت او نیز مثل نادر افرادی که در یک موقعیت خاص و تکرار نشدنی تاریخی اقبال اجتماعی یافتند، فی الواقع به عنوان یک شاعر و مبارز سیاسی و آزادیخواه به چنان اقبال و احترامی در سالهای هزار و سیصد و پنجاه و سه به بعد دست یافته بود که برای دیگران غیر قابل تصور بود. نام و شعر او در دانشگاهها حرکت آفرین بود. سنت مقدس شدن و کاریسماتیک شدن و بت شدن که در آن سالها قدرت و رونق فراوانی داشت به طور قوی مثلا در رابطه با افراد معدودی مثل سلطانپور و یا دکتر شریعتی عمل می کرد ، شریعتی در سطح جامعه مذهبی و سلطانپور در حیطه نیروهای چپ و نیز رادیکال مذهبی، این ماجرا دیگر تکرار نمی شودو به نظر من جامعه بزرگ ایران دارد مسیر متفاوتی را با آن دوران طی می کند.
-- سلطانپور چگونه آدمی بود و دنبال چه می گشت؟
من با شعرهای سلطانپور و سرگذشت او در سال 1352 آشنا شدم، رفیق شریفی داشتم از اهالی گرگان بنام طه میرصادقی که در دانشگاه در کنار هم و در یک کلاس مینشستیم، سیمای جذاب او آدم را به یا د مبارزان گیل و دیلم در تاریخ کهن ایران می انداخت. طاها انسان  نجیب و شجاع پر شور ی بود. مذهبی و هوادار و در ارتباط با مجاهدین بود ونیز مبلغ آثار مختلف انقلابی مجاهدین و چریکهای فدائی خلق و از جمله آثار سلطانپور و احمد زاده ها و پویان بود، بعدها با هم به زندان افتادیم و او در ساواک مشهد توسط، بابائی، دانشمندی، ناهیدی ، ناصری و رجبی که از بازجویان ساواک مشهد در آن ایام بودند به سختی و با بیرحمی  شکنجه شد به طوریکه این شکنجه ها سلامت او را تا حد زیادی از بین برد . سرانجام او و همسرش تهمینه رحیمی نژاد که هر دو از مسئولین سازمان مجاهدین بودند درنوزدهم بهمن سال 1360 در پایگاه مجاهدین خلق موسی خیابانی و اشرف ربیعی(رجوی) و در کنار این دو مجاهد نامدار، در رویاروئی با پاسداران خمینی در راه آزادی جان باختند.طاها میر صادقی از دوستداران صمیمی سعید سلطانپور و شعرهایش بود و شماری از شعرهای او را در اختیار من گذاشت و از زندگی او برای من گفت. در آن سالها افرادی مثل سلطانپور در ذهن دانشجویان بیش از یک شاعر یک قدیس شورشی بودند و سلطانپور تا مدتها برای من این چنین بود.او بخصوص پس از شهادت خسرو گلسرخی به عنوان یک شاعر چپ و مارکسیست  بیش از سیمای یک شاعر،سیمای چریک فدائی را با نام و آثار خود پر رنگ می کرد و در حیطه لمس و احساس قرار می داد. برای خوانندگان آثارش او هر چه می سرود حجت بود و پذیرفتنی، شعرهای ساده و پرشورسلطانپور بلافاصله تبدیل به شعارهائی می شد که در ذهن جوانان شورشی و دلخور از رزیم شاه می نشست. سلطانپور مبارز و شاعر و نمایشنامه نویسی مارکسیست بود که عمر کوتاه و پر تلاطمش درجستجوی آزادی و بر پائی حکومتی که در آن کارگران و محرومان قدرت داشته باشند در زندانها سپری شد و هنوز اندک نفسی در هوای آزادی بر نیاورده در مسلخ ملایان تیر باران شد. او انسانی شجاع و دوست داشتنی بود که فرصت چندانی برای سرودن نیافت و با تیربارانش توسط ملایان تابلوی زندگی زود گذرش تکمیل شد و به پایان مادی خود رسید ولی به نظر من تابلوی زندگی سعید سلطانپور در ذهن و ضمیر ما اگر چه نه با آن وسعت بین المللی، ولی از زاویه تقدیر و سرنوشت و مظلومیت و شورشگری، با همان رنگهای رمانتیکی تصویر شده که تابلوی زندگی چه گوارا. او در تاریخ و تاریخ فرهنگ ایران جائی روشن خواهد داشت.


-- به عنوان یک شاعر شعر سلطانپور را چگونه ارزیابی می کنید؟
- شعر سلطانپور ادامه و در حقیقت پر رنگ کننده، شعر سیاهکل یعنی شعریست که ریشه در «جنبش سیاهکل» و شروع مبارزات چریکهای فدائی دارد. ریشه های این شعر را باید قبل از آن در میان ادبیات چپ و به طور خاص ادبیات و شعر مترقی حزب توده و دموکراتهای سوسیالیت و خلاصه همه نیروهائی که تحت تاثیر فرهنگ و ادبیات انقلاب اکتبر و شوروی بودند باز جست.این ادبیات پیس از آن چهره های خود را هم معرفی کرده بود، کسانی مثل لاهوتی و افراشته و فرخی یزدی و عشقی، ولی با عملیات سیاهکل که با انعکاسی مبارزاتی - رمانتیک و خبر شهادت چندین چریک دلاور فدائی که در جنگل جنگیده بودند در جامعه پخش شد شعری زاده شد که رادیکال و شورشی و شجاع و بدون پرده پوشی از مبارزه مسلحانه و تفنگ و مسلسل و نارنجک و زندان و زندانی و چریک و انقلاب و آزادی و جامعه سوسیالیستی  سخن گفت. این شعرخودش را در دود باروت سلاحهای چریکها و قطرات خون فروریخته مبارزان و فضای زندانها و شکنجه گاهها نشان می داد. زبان این شعر زبانی روشن و ساده و صریح و بیشتر در سبکهای ایرانی نزدیک به «سبک خراسانی» یعنی زبان روشن ومحکم امثال رودکی و ناصر خسرو و فردوسی ونظامی وامثالهم و در سبکهای غیر ایرانی در محور و ستون اصلی خود نزدیک به «رئالیزم اجتماعی» یا بهت است بگوئیم «رئالیزم سوسیالیستی »بود که میراث انقلاب اکتبر است و سفت و سخت رنگ سیاسی و شورشی چپ دارد. بافت و ساخت وزنی این شعر مبتنی بر عروض نیمائی و گاه کهن و نیز در مواردی شعر سپید بود. این شعرکه ریشه هایش وجود داشت بر عملیات چریکهای سیاهکل جوانه ای نوین زد و در زندانها و حال و هوای زندگی چریکی و محفلهای دانشجوئی و توسط گاه شاعرانی بی نام یا گمنام رشد کرد و با شهادت گلسرخی و با نام سعید سلطانپور پر رنگ شد و در کسانی چون سعید یوسف اوج پیدا کرد. به عنوان یک شاعر تاکید می کنم که شعر مبارزاتی در درون سازمان مجاهدین هم، سازمانی که از نظر ایدئولوزیک متفاوت با سازمان چریکهای فدائی بود بهره های فراوانی از شعری که ریشه در سیاهکل دارد برده است هر چند که بعدها ادبیات وشعر رشد یافته در درون مجاهدین به دلیل امکانات مجاهدین گسترش فراوان یافت و راه دیگری را در پیش گرفت. با این توضیحات می شود نقش و جایگاه شعر سلطانپور را دید.

-- این شعر سیاهکل آیا تاثیراتی هم در ادبیات ملی ایران و در میان شعر و شاعران نامدار بر جا گذاشت؟
- شعر سیاهکل به نظر من تاثیر بسیار نیرومندی در میان شاعران و شعر پارسی در دهه پنجاه تا شصت بر جا گذاشت.شاعران نامداری چون احمد شاملو، دکتر اسماعیل خوئی، شفیعی کدکنی، حمید مصدق، سیاوش کسرائی، خیلی های دیگردر حمایت از مبارزه ای که شروع شده بود آثار بسیار زیبا و ارزشمندی خلق کردند که در بسیاری موارد ارزشی کلاسیک و بجا ماندنی دارد. من فکر می کنم جامعه ادبی و فرهنگی زنده و پر طراوت این سالها و نمایندگان نامدارش در بسیاری از نمونه ها کارهائی را ارائه کردند که مبتنی بر شعر زاده شده در سیاهکل ولی از نظر ارزش گذاری ادبی بسیار بالاتر از آثار خلق شده  در شعر سیاهکل بود. من هنوز هم احساسم این است که برای ادیبان نامدار آن روزگار سیمای چریکان سیمای یک قدیس شورشی بود و در قابی از تقدس و رمانتیزمی دل انگیز خود را نشان می داد.
-- چرا اینطور بود؟
- به دلائل مختلف! توجه کنید که فرهنگ جامعه بزرگ ایران با قد یس پروری به خوبی اخت است و قرنهاست که این جامعه از لحاظ عاطفی تاکید می کنم عاطفی (و نه منطقی و عقلی و بر اساس شناخت جدی تاریخی)،قرنهاست زیر و بالایش با ماجرای عاشورا و هفتاد و دو قدیس شهید عاشورا اخت و عجین است.بنابراین چه جای تعجب که حتی چریک مارکسیستی که چون روحی نامرئی و ناپیدا می گذرد بزودی خود را در عمق عواطف نمایندگان قلمی جامعه به صورت قدیسانی قابل ستایش نشان بدهد،شعرهای در «کوچه باغهای نشابور: کدکنی یا «کاشفان فروتن شوکران» شاملو را نگاه کنید، در شعرهای زنده و نیرومند این مجموعه ها سیمای مبارزان در هاله قداستی شور انگیز پنهان است.
-- شفیعی کد کنی گرایشات مذهبی دارد ولی در شعرهای شاملو این مساله مقداری تعجب دارد؟
وقتی می گویم جامعه بزرگ ایران در تارو پود خود با این مساله امیخته تعجبی ندارد و مهم نیست شاملو مذهبی است یا نیست، ولی سیمای چریک در «کاشفان فروتن شوکران» سیمای قدیس است.نهرو حرف جالبی دارد او در جائی می گوید که، کمونیستهای هندی بعد از انکه در پارلمان جنگ و دعواهایشان را علیه مخالفان خود با منطق مارکسیستی انجام ددند وقتی به خانه میروند قبل از خواب شمع جلوی مجسمه بودا را روشن کرده و پس از خواندن دعای مخصوص با آرامش به خواب میروند!، باور داشتن به قدیسان چیزی فراتر از مذهب و لامذهبی است، اما چریک سیمای قدیس به خود می گرفت زیرا فرهنگ جامعه در ستایش شورشی مظلوم بسیار غنی بود، برای اینکه چریک چهره ای نامرئی داشت و انسانی بود که بر حکومت برشوریده بود بدون این که ادعای آلترناتیو بودن بکند، او شوریده بود تا بیاموزد که باید از جان گذشت و یخهای جامعه را آب کرد وبر خلاف امروز که تقریبا همه چیز از هاله رمانتیزم انقلابی خارج شده و جنبه عقلانی و منطقی  به خود گرفته و چریک نیز آن چهره بی عیب ومرموز و مقدس دیروز و سی وشش سال قبل نیست در آنروز همه چیزکمک می کرد که سیمای چریک با قدیس در هم آمیزد.
-- به نظر شما این خوب بود یا بد؟ منظورم این سیمای مقدس است.
- خوب یا بد بودن این چیزها را من و شما نمی توانیم تعیین کنیم، اینها در شرایط مشخصی خودشان را نشان می دهند و در شرایط مشخصی نشان نمی دهند ، در سالهای پنجاه تا شصت و در آن شرایط اجتماعی و تاریخی ودر آن سطح از درک وشعور آگاهان جامعه سیمای چریک آنچنان بود که بود وامروز طور دیگری است،توده های مردم وضعیت خاص خود را دارند ولی در میان قشر آگاه و در میان آن سلسله اعصاب انسانی جامعه که رشد آگاهی و فرهنگ خودش را نشان می دهد، جای آن رمانتیزم مقاومت ناپذیر سالهای پنجاه تا شصت را امروز واقعیت گرائی و عقل گرائی وبر اساس منطق حرکت کردن و شکاکیت و هوشیاری گرفته است یا دارد می گیرد،انسان ایرانی روزگار ما  از آسمان به زمین آمده و در جستجوی راه حلهای جدی و واقعی و منطقی برای حل مشکلات است.این را باید خوب فهمید و بر این اساس است که باید در رابطه با سرودن و شعر این روزگار هم هوشیار بود.
- اشاره کردید که جامعه ما از لحاظ عاطفی با ماجرای عاشورا عجین است وتاکید کردید که نه از لحاظ عقلی و منطقی،چرا بر روی جنبه عاطفی تاکید کرده و قسمت عقلی و منطقی آن را تاکید نمی کنید، چون ماجرای عاشورا یک واقعه تاریخی و واقعی است و فقط عاطفی نیست.
- واقعه عاشورا کاملا یک واقعه تاریخی است، و طبعا در آن می توان به دنبال منطق کار هم گشت، ولی  من می گویم و تاکید می کنم که این واقعه برای جامعه و فرهنگ مذهبی جامعه ما همواره با یک برداشت صرفا عاطفی همراه است، در طول قرنها زبانه های عواطف مردم ایران در رابطه با ماجرای عاشورا تا بلندترین ارتفاع در هر گوشه این مملکت زبانه کشیده است، اینکه چرا زبانه کشیده؟ چه مکانیزمهای اجتماعی و تاریخی برای برافروختن این شعله عواطف به کار گرفته شده؟چه سودی و چه زیانی از این کار حاصل شده؟چرا ایرانیان مثلا صحنه ای شبیه به این را که آریو برزن با چند صد تن سرباز تحت فرمانش و خواهرش در تنگ تکاب در دفاع از پایتخت خلق کرد و تا نفر آخر شجاعانه کشته شدند فراموش کرده اند و چرا شام غریبانی را که بنا به گفته تاریخنویسان پس از سقوط پایتخت صدها زن و دختر ایرانی مورد تجاوزات وحشیانه سربازان اسکندر قرار گرفتند و سر بریده و شکم دریده شدند به نسیان سپرده اند و چیزهائی از این قبیل همه قابل تحقیق و بررسی است ولی این همه شامل یک نگاه تاریخی عقلائی و منطقی نمیشود.

-- نگاه تاریخی و عقلانی به این مساله چطور است؟
-- نگاه عقلانی و تاریخی به این مساله چنین است که باید  نگاه عاطفی و بخصوص نگاه مذهبی  را کنار گذاشت و رفت و بررسی کرد و شناخت که شرایط تاریخی و اجتماعی حکومت اموی چه بوده است؟ این شورش چرا شکل گرفت؟ این شورش بر اثر یک کنش و واکنش  تاریخی و اجتماعی شکل گرفت یا چیز دیگر؟ آیا آگاهانه بود و یا تحمیل شد؟ ایا شورشیان می خواستند درس اخلاقی و انسانی بدهند و مانند اکثر قدیسان شهید شده و در زمره گنجینه های معنوی در آیند یا می خواستند رژیمی جبار را سر نگون کنند؟  اگر می خواستند حکومتی جبار را بیادازند در صورت سرنگونی برنامه حکومت فاتحان چه بود؟ و بر اساس چه موازینی می خواستند حکومت کنند؟ ایا همانطور که گفته می شود و قرنها توده های مردم باور داشتند اگر یزید شکست می خورد فاتحان مقدس راه بهشتی زمینی را در سایه یک «حکومت اسلامی علوی» که نافی«حکومت اسلامی اموی» بوده را هموار می کردند و یا پس از مدتی خودشان تبدیل به حکومتی شبیه به سایر حکومتهای اطراف و اکناف می شدند و تاریخ بر اساس علت و معلولهایش جلو می رفت؟  آیاحکومت اسلامی امام حسین طبعا بر پایه «قران» و«امامت موروثی» شیعی چه مشخصاتی داشت؟ تکلیف مثلا بریدن دست دزد، وضعیت زنان، جزیه از اسلام نیاوردگان، اسیران جنگی و امثالهم در این حکومت چگونه بود؟ این حکومت بر چه اساسی جلو می رفت بر پایه وراثت یا شورا؟ تکلیف ایران اشغال شده با حکومت جدید چه بود؟ آیا امام حسین فرضی پیروزمند، استقلال ایران اشغال شده را پس از سی سال اشغال خارجی به رسمیت می شناخت و مردم در دین و مذهب و زبان و فرهنگ خود آزاد می ماندند وآتش اتشکده های ایران در امتداد هزار و چند صد سال شعله کشیدن فروزان می شد یا نه؟ 
ایا دهها هزار زن و مرد و پسر و دختر ایرانی که به بردگی کاری و جنسی در کشورهای دیگر کشانده شده بودند از قید بردگی رها شده و به ایران باز می گشتند و خونبهای چند صد هزار ایرانیان به قتل رسیده پرداخت می شد  یا نه؟ و اگر این نبود آیا این جنگ جنگی میان جناح غالب و مغلوب، غالبانی ظالم و مغلوبینی مظلوم اما دو جناح از فاتحان اولیه و جدا از منافع ایران اشغال شده نبود. آیا اساسا امام حسین نماینده ای  در ارتباط با تاریخ و جنبشهای ازادی بخش ایران هست یا نه؟میشود به این سئوالات میدان داد و به آنها فکر کرد.می بینید وقتی ما در حیطه عواطف سیر و سیاحت کنیم و امام سوم شیعیان را در حیطه عواطف مذهبی و فرهنگ عاطفی مذهبی و یک جدال و حماسه اخلاقی دنبال کنیم و کار را به فرهنگ توده ها واگذار کنیم مشکل چندانی پیش نمی آید . چنانکه برای اروپائی ها در رابطه با سنت لازار قدیس یا فرانسوا دواسیز و دهها قدیس شهید و نامدارشان در حیطه عواطف مذهبی مشکلی پیش نمی آید و قدیسان شهید در حیطه خاص خودشان فراتر از دنیای مرز و سیاست محترم اند، اما همین که بخواهیم از این فرهنگ به دنیای عقل و منطق و سیاست کانال بزنیم و از امام حسین و سنت لازار و فرانسوا دواسیز الگوهائی برای مبارزه سیاسی و اجتماعی بسازیم و اسلام را از فرهنگ تبدیل به ایدئولوزی راهنمای عمل سیاسی و مبارزاتی  سرزمینی چون ایران بکنیم و پایه های یک جنبش سیاسی و اجتماعی را روی ماجرای عاشورا بگذاریم، در نهایت کار و مقصدی حتمی و موعود، و از آنجا که در قرن بیست و یکم ، تاریخ  یک ملت را نه اعتقادات ساده و صمیمی سبزی فروش معتقد محله بلکه جدال فکری و عرقریزان روحی و جدی اندیشمندان جامعه به پیش میبرد، سئوالات بسیاری خواهی نخواهی خود را نشان خواهند داد که پاسخهائی نه عاطفی بلکه عقلانی و تاریخی می طلبند. من فکر می کنم یکی از تحولاتی که در سی سال گذشته رخ داده است تحول در این زمینه و توجه به این زمینه است. توجه به اینکه دوران قدیس بودنها و مقدس بودنها دارد جای خود را در نقطه ای که شعور اجتماعی در حال رشد است به چیز دیگری می دهد.
ادامه دارد
تصاویر
1- در شهر باستانی و تاریخی جرش در اردن. 1375
2- پاریس 1385
3- همسر نخست  اکرم حبیب خانی طراحی اسماعیل وفا یغمائی
4- روزهای نخست آزادی از زندان شاه. 1356.یزد در کنار دو تن از خواهرات،و برادر کوچک علی امیر کبیر. یزد
5-همسر دوم مارگارت بازول. طراحی اسماعیل وفا

هیچ نظری موجود نیست: