نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

مصـــــدّق؛ تنهاترین تنهای چند قرن اخیر ایران تابه امروز بخش نهم محمد حسیبی


۱۳۹۱/۰۸/۱۹یازدهم آبانماه 1391 یا اول نوامبر 2012
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از یک ورق پاره ویلیام "کنوت دارسی" امروز یک قدرت مالی فوق العاده مهم ویک نفوذ سیاسی باورنکردنی تولید شده.
در این سلسله مقاله ها که اکنون بخش نهم آن به علاقمندان تقدیم می گردد قصد این بوده و خواهد بود که در میان اوراق و اسناد تاریخی راه رهائی کشورمان را بیابیم و اگر یافتیم رها نکنیم تا خود را ازچرخه سلطه استعمار که تاکنون مستبدان را با حیله ها و شیوه های مختلفی یکی پس از دیگری بر سرمان سوار کرده برهانیم.
ضروری ترین موضوع برای یکایک مبارزان مترقی و روشنفکران ما به ویژه در برونمرز که از نعمت نوشتن و گفتن آزاد هنوز برخوردارند این است که با پافشاری و تلاش دائم به دنبال یافتن پاسخی عقلانی و دقیق در برابر چنین پرسشی باشند که:
چـرا انقلاب شکوهمنـد ملت ایـران به بیغـوله جهـل و جنـون نظـام
"ولایت مطلقه فقیه" افتاد و دلیل اصلی و بنیادی این
انحراف چـــه بـــود؟
دریغا که در میان جمعیت ایرانیان برونمرزی ساکن کشورهای اروپائی و امریکا که گویا سر به پنج میلیون می زند حتا به شمار انگشتان یک دست هم نمی توان روشنفکرانی را یافت که دست کم گهگاه به این مهم بپردازند، افسوس. مشکل ما از اینهم فزون تر است، زیرا رادیو و تلویزیون های فارسی زبان 24 ساعته در امریکا که جای تلویزیونهای آزاد درونمرزی را با پخش از طریق ماهواره به درون ایران پر کرده اند دائم به تکرار اشتباه بزرگی می پردازند که ملت ایران در انقلاب بهمن 57 مرتکب شدند! اشتباه بزرگ این بود که اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران سرنگونی نظام فاسد شاهنشاهی یا آریامهری را بدون داشتن بدیل و جانشین طلب می کردند!
اکنون نیز دائم بر لزوم سرنگونی نظام"ولایت مطلقه فقیه" بدون بدیل و جانشینی که از تعقل و تفحص روشنفکران مترقی و پیشرو برآید پافشاری می کنند، این همان است که نظام هژمون طلب غرب به سرکردگی سیاستمداران امریکائی خواستار آن است.
بیش از یک قرن پیش چنانکه می دانیم مردم ترقی خواه ایران برای رها شدن از ظلم و زور شاهان قاجار و نبود قانونی که تمامی مردم از شاه تا گدا در برابر آن یکسان باشند انقلاب بزرگ مشروطیت را برپا نمودند و ایران را به اولین کشوری که در منطقه دارای قانون اساسی شد مبدل ساختند. امروز پس از اینهمه سال بسیاری از کشورهای خاورمیانه از داشتن قانون اساسی مترقی نظیر قانون اساسی ما در سال 1906 میلادی با تمام کمبودهائی که داشت بی بهره هستند.
در تاریخ آمده است که، اولین مجلس قانونگذاری در کشور ما متشکل از کاسبکارانی نظیر تخته گیوه کش، بقال، قصاب و نجار و دیگر کسبه ای بود که آنها بدون داشتن صندلی، بر روی زمین چارزانو زدند و شروع به نوشتن قوانین مترقی زمان خود را نمودند، بطوریکه یکی از نمایندگان مجلس اعلای انگلیس پس از بازدید از چگونگی اولین گردهمائی و قانونگذاری نمایندگان مردم در ایران نتوانست در بازگشت به کشورش در گزارشی که در جلسه رسمی به همقطاران خود می داد مراتب رشک و حسد خود را نسبت به راه و روش قانونگذاری در ایران پنهان کند. پس از چند سال به محض اینکه علائم جهش و پیشرفت ایران به طور وضوح ظاهر شد، سیاستمداران انگلیس رویاروئی و تقابل با قانون اساسی مشروطه را در سرآمد سیاست های خارجی خود قرار داده و برای نابودی حکومت مردم بر مردم در ایران، رضاخان قزاق را قدم به قدم حمایت و پشتیبانی کردند تا او در امور سیاسی ایران وارد شود، سردار سپاه گردد و در گام نهائی به مقام سلطان مستبد و خودکامه ایران مبدل گردد، زیرا قصدشان چپاول و غارت منابع نفت و گاز کشور ما بود و این میسّر نمی شد مگر آنکه اختیار تمامی کشور همانند دوران قاجارها به دست یک تن باشد نه در اختیار نمایندگان مردم. این وضعیت به غیر از 28 ماهی که زنده یاد دکتر محمد مصدق زمامدار امور ایران بود همچنان در کشور ما پابرجا مانده است.
   تاریخچه امتیازنامه های ننگین دوران قاجار که شاهان این قبیله صرفا برای تأمین هزینه خوش گذرانی های فسادآلود خود به بیگانگان منفرد و دولتی اعطا نموده اند بسی مفصل و طولانی است. امتیازنامه های اعطائی از سوی شاهان قاجار به بیگانگان با چنان مکر و حیله هایی از سوی بیگانگان در آمیخته بود که توجه بدان ها برای درک درست تاریخچه سیاهروزی ملت مظلوم و ستمدیده ما نیز ضرورت دارد. به این لحاظ است که طی چند مقاله پیشین به درج بخش هائی از کتاب بسیار کمیاب « طلای سیاه یا بلای ایران» اثر زنده یاد ابوالفضل لسانی را در رابطه با آن امتیازنامه های ننگین پرداختیم. بدون داشتن اطلاع از چنین گذشته ای نمی توان در راه دستیابی به کلید قفل عقب ماندگی ایران و دیگر کشورهای مشابه، یکباره به دلایل انحراف انقلاب بهمن 57 دست یافت. اتفاقاتی از این قبیل به مثابه یک حلقه از حلقه های بی شماری از یک زنجیر بلند است که نمی توان آن را نادیده انگاشت. در این سلسله مقاله ها قصد این بوده و خواهد بود که به حلقه های پیشین این زنجیر دست یابیم:
در بخش هشتم شرح حال ویلیام ناکس دارسی و امتیازنامه معروفی که با دستخط ناصرالدین شاه به او داده شده بود ناتمام ماند. اکنون در زیر دنباله این داستان شگفت انگیز را از آخرین پاراگراف در صفحه 52 را پی می گیریم:
         «دارسی تصمیم گرفت که فرمان ناصرالدین شاه را عاطل و باطل گذارد و در صورت لزوم نابودش کند. چون دیگر بود و نبود این سرمایه های فوق العاده زیادی که صرافان و ماجراجویان را به کشتن همدیگر تحریک می کنند، برای شخص او یکسان بود. دارسی پیر شده دیگر به این موضوعهای مادی توجهی ندارد بطوری که در آخرین ملاقاتش با ناصرالدین، نه از نفت و نه از راه آهن سخنی به میان آورد. فقط از خدا و دین صحبت می داشت و بیشتر در این اشتیاق می سوخت که ایران را روزی عیسوی مذهب ببیند.
       مختصر، از هر طرف تحت فشار بود و جاسوسان او را رها نمی کردند و پنهان و آشکار با او بودند. بهر جائی که می رفت فورا˝ شخص مقابل حرف را به نفت و فرمان شاه می کشاند.
           از اشخاص مختلف آن قدر پیش دارسی آمدند که بالاخره او را عصبانی و ناراحت کردند. هرشب، هر دقبیقه، هر ثانیه، از نفت می گفتند . لیره برای او می آوردند. فرمان شاه را مطالبه می کردند. این وضع تا بجائی کشید که پیر مرد استرالیائی مجبور به فرار گردید. شبانه، با یک کشتی به طرف اتازونی رفت. در کشتی، نفس راحتی کشی. چون در آنجا کسی را نمی شناخت و این عدم شناسائی به او اجازه می داد که با فراغت بال، به درگاه خدا مناجات کنه و به او مشغول باشد.
           دارسی به مسافریت طبقه یکم کشتی توجهی نداشت. باب صحبت را بروی همه بسته بود. طرح آشنائی با کسی نمی ریخت. روز و شب یا عبادت می کرد و یا یادداشتهای مسیونرها را می خواند و از این انزوای بازیافته لذت می برد. به جز او، در کشتی، یک کشیش منزوی دیگری هم گاه بیگاه، دیده می شد. کشیش مزبور از افریقا می آمد و مثل دارسی با هیچ کس صحبت نمی داشت و از همه کناره می گرفت.
       این وضع و حالت، برای دارسی خوش آیند بود. فورا˝ در خود حس رغبتی کرده و با او آشنا شد. دارسی صحبت های گوناگون را شروع کرد. یعنی در حقیقت، برای رفیق دینی خود به درد دل پرداخت. از ایران و مردم و اخلاق آنها صحبت کرد. در ضمن، از اظهار اشتیاق باطنی خود که آرزو می کند روزی ایران و ایرانی را عیسوی مذهب ببیند، خودداری ننمود.
         در روز قبل از رسیدن به نیویورک، دارسی در اثر این رفاقت چند روزه و مهارتی که رفیقش در گوش دادن به حرفهای او از خود نشان داده بود، تحریک شده به شرح جزئیات زندگی و مسافرتهائی که در شرق، بخصوص در ایران نموده بود، پرداخت.
         چیزهای نگفتنی را به رفیق تازه خود گفت. در تمام طول صحبت، از قیافه کشیش اینطور بر می آمد که شنیدن این حکایات برای او بی تفاوت است و در آن نفعی ندارد. اما در آخر صحبت، مثل کسی که نقشه مهمی به نظرش رسیده باشد، به دارسی گفت: برای چه چنین سند گرانبهائی را در اختیار کلیسا نمی گذاری؟ چرا حاضر نمی شود که خود را برای همیشه از شر این صرافان و بورسیه های «علیهما علیه» آزاد کرده عملی را که دارای صواب اخروی است، انجام دهی؟ تا به امروز، شاهنشاه ایران اجازه ورود به هیچیک از میسیونرهای انگلیسی نداده و بعدها هم ممکن است که مبلغین عیسوی این سرزمین کفر را به عقاید پاک عیسوی آشنا سازد. در این صورت، گمان می کنم اگر این فرمان شما به دست میسیونرها بیفتد، صد در صد اوضاع تغییر کند. مگر در این فرمان صحبت از مودت و روابط دوستانه نشده ؟ پس میسیونرها می توانند، بعنوان دوستان دارسی، به سرزمین ایران داخل شده، آزادانه بکار خود مشغول شوند.
     قبل از این که کشتی به نیویورک برسد، دارسی از تمام حقوقی که به موجب فرمان ناصرالدین شاه در اراضی ایران داشت به نفع کلیسا صرف نظر کرد. فرمان از دارسی به کشیش از کشیش به انتلیجنت سرویس انگلیس انتقال یافت. چون این کشیش یکی از اعضای مبرز و قابل دستگاه عظیم جاسوسی بود که برای عظمت و اقتدار امپراطوری انگلیس دائما ˝ فعالیت می کرد.
       کشیش مزبور همان «سیدنی رایلی»، جاسوس جوان و زیرک انگلیسی است که با این شاهکار تاریخی پایه و اساس آینده خود را محکم ساخت. ریلی مژاد کلیمی است و چون صورت حق به جانبی داشت و بعلاوه زیرک و دانا بود، بعد از واقعه کشتی، با اسم مبدل (روزن بلوم)، رئیس هیأت جاسوسی انگلیس در روسیه شد. کمی بعد با کمک کاپیتن (هیل) کلیه کارهای جاسوسی روسیه را مادامی که متفقین در آنجا دخالت داشتند، اداره می کرد. به این ترتیب، جزو معتمدین و نزدیکان چرچیل در آمد و کم کم، بر اثر کفایت شخصی، برای امپراطوری انگلیس، شخص برجسته و کاردانی شد. ولی در سال 1926، بطرز مرموزی، یعنی تقریبا˝ به شکل عجیبی که در عهد دارسی ظاهر شده بود، ناگهان ناپدید می شود!!
       بهر صورت، بعد از ویلیام دارسی، ریلی مالک آن فرمان بود. او نیز عین آن را به رؤسای خود تحویل داد. در این صورت، می بینید آنچه را دارسی در قبال 6 میلیون لیره استرلینگ واگذار نمی کرد، یک جاسوس محیل با چند جمله ساده بی سر و ته بدست آورد.
       هنوز فرمان ناصر الدین شاه درست به دست رؤسای انتلیجنت سرویس بود که کمپانی (برمه اویل) پرده از روی رخسار برداشت . کلیه اراضی، تشکیلات، سازمانهای خود را به شرکت نوینی به نام (شرکت نفت انگلیس و ایران) با سرمایه دو میلیون لیره سپرد . کسی از حقیقت موضوع و این که چه شخصی عامل اصلی این همه تغییر و تبدیل بوده اطلاع کافی ندارد. زیرا تمام کارهائی که انجام گرفته در پشت پرده ضخیم تاریک پنهان است.
     فقط یکبار در سال 1914، این پرده ضخیم تاریک پس رفت و مقدار کمی از نهفته های درونی آن معلوم شد و همه فهمیدند که 65 درصد سرمایه (شرکت نفت انگلیس و ایران ) در دست وزارت دریاداری انگلیس و انتلیجنت سرویس، یعنی عامل اصلی و پیدا کننده فرمان شاه، قرار دارد.
     انتلیجنت سرویس مإسسه ایست قائم به ذات. هیچ ارتباطی با وزارت خارجه و پارلمان ندارد. نه تنها از لحاظ سیاست با آنها مختلف است، بلکه از لحاظ مالی نیز از خود دارای سرمایه و بودجه جداگانه ایست. اداره جاسوسی و اراضی و املاک اختصاصی دارد. در بانکها، صاحب حساب و رقمهای کلانی است. اعمالی را که از لحاظ مالی و اقتصادی، مثل خرید و فروش انجام می دهد، بدون مراجعه به مقامات دولتی است. هرگاه یکی از مأمورینش امتیاز مهمی را بدست آورد، همینطور رایگان در دسترس وزارت دریاداری و یا ستاد ارتش انگلیس نمی گذارد با آنها معامله می کند. یعنی آن را می فروشد و از این راه سرمایه و بودجه خود را تأمین می کند. بهتر بگویم مثل یک تاجر ثروتمند و با اعتبار تجارتهای عمده دارد. در فصول بعد وقتی از بودجه ارتش و وزارت دریاداری انگلیس صحبت می شود، آنجا، شما چند رقم از پولی که فقط صرف کارهای جاسوسی این دو وزارت خانه انگلیس می شود را مفصلا خواهید دید.
       وزارت دریاداری برای تأمین سوخت کشتی های جنگی که به اصرار دو نفر از رؤسای زبده یکی بنام امیر البحر لرد فیشر مشهور به (جنون نفت) و دیگری وینستون چرچیل در شرف اتمام بود، احتیاج مبرمی به نفت و مازوت داشت. ولی برای جستجوی آن باید طوری وارد اقدام گردید که سوء ظن آلمان و روسیه را جلب ننمود. به این علت، در پنهان، دست بکار شدند. یعنی ریلی و یارانش مأموریت یافته و به بهترین وجهی طرح مزبور را انجام دادند. در تعقیب آن، چندین میلیون لیره استرلینگ در شرکت (انگلیس و ایران ) و (برمه اویل) گذاشتند بدون این که رسما ˝ و صریحا˝ چیزی اظهار کنند و یا هیاهو به راه بیندازند، دست خود را روی منابع ثروت بی حد و حصر ایران گذاشته، برای همیشه مالک شدند. تعجب در این است که پارلمان انگلیس هم کاملا ˝ بی اطلاع بود و روحش از این وقایعی که در پشت پرده انجام می گرفت، خبر نداشت.
     در مه 1914، که جنگ بین المللی حتمی الوقوع بنظر می رسید، در آن موقع بحرانی، وینستون چرچیل ماسک را از روی صورت وزارت دریاداری انگلیس برداشت و موضوع خرید سهام شرکت (انگلیس و ایران) را به تصویب مجلس انگلستان رساند و بلافاصله مستر (استراث کوما) و لرد (انشاب) و امیر البحر (اسلاد) از طرف وزارت دریا داری در شرکت نفت، نمایندگی یافتند. وزارت دریاداری بریتانیا از همان موقع در رأس بزرگ ترین دارندگان نفت دنیا قرار گرفت و با کمک مستقیم (سرجان کادمن) و (دتردیناک ) و (مارکوس) مالک بی منازع ایران و کمی بعد، صاحب نصف جهان شد و امیدوار است در آینده نزدیکی بقیه جهان را برای خویش فتح کند.
       از یک ورقه پاره ویلیام کنوت دارسی، امروز، یک قدرت مالی فوق العاده مهم و یک نفوذ سیاسی باور نکردنی تولید شده. »
ازهم میهنانی که به این مطالب تاکنون توجه داشته اند استدعا می شود باردیگر صفحه فوق(صفحه 56کتاب) را با دقت مطالعه کنند تا به حیله و نیرنگ هائی که مانند آن فقط در پاورقی های سریالهای تخیلی/ پلیسی/جنائی می توان یافت پی ببرند. آخرین جمله را از نبریم که نویسنده نوشت:
از یک ورق پاره ویلیام "کنوت دارسی" امروز یک قدرت مالی فوق العاده مهم ویک نفوذ سیاسی باورنکردنی تولید شده.
و این در واقع آغاز سیاهروزی ایران بود که همچنان تا امروز ادامه دارد.
حال به صفحه های بعد مراجعه می کنیم:
       «در سال 1900، نفت ایران فقط 18000 فرانک به تهران منافع داد و در موقع امضای فرمان ناصرالدین شاه نیز 100000 فرانک به شاه پرداخت گردیده بود. در صورتی که عایدی خالص شرکت نفت انگلیس و ایران، تنها در سال 1929، از اراضی امتیازی خود که بیش از دو برابر وسعت فرانسه است، در حدود 580000000 میلیون فرانک بوده و در ظرف بیست سال، 2 میلیون سرمایه شرکت به 13.5 میلیون ترقی نموده است و 80 هزار تن نفت خام محصول 1913 در سال 1930 به 5 میلیون تن رسید.
         شرکت انگلیس و ایران برای بکار انداختن سرمایه های خود، شرکتهای کوچک تابع در نقاط مختلف دنیا تأسیس نموده و طبیعی است که این شرکت ها با وجودی که از نفت ایران مصرف می کنند، معهذا آن 16 درصد منافع را که باید طبق امتیاز نامه به دولت مرکزی تهران بدهند، پرداخت نمی کنند. از طرفی چون شرکتهای مزبور معنا˝ تحت اوامر حکومت انگلستان هستند، نه تنها منافع مالی سرشار دارند، بلکه بهترین و قوی ترین نقاط اتکای سیاسی بریتانیای کبیر بشمار می روند.
       بالاخره، آرزوی دارسی پیر مرد کهن سال عملی گردید و سومین حکومت نفت دنیا به این ترتیب بوجود آمد. یک دستخط کوچک ناصرالدین شاه به انضمام یک عملیات یک مرد سمج مالیخولیائی و ظهور یک جاسوس کلیمی در لباس کشیش ساده ... اما این سومین حکومت بمراتب از دو رقیب خود، روس و امریکا، قوی و وسیع تر شد.
     محققا˝ خوانندگان ما خواهند پرسید که من از چه راهی به هویت سیدنی ریلی و دارسی دست یافته و به چه ترتیب موضوع تاریخی این فصل را فراهم آوردم.
       این کتاب شامل یک مشت مطالب و حقایقی است که انجام یافته و به همین جهت مجبورم منابعی را که از آنها کسب اخبار نموده و حقایق و عملیات مأمورین انگلیسی را بدست آورده ام، بیان کنم تا این که نوشته های من صورت رمانهای پاورقی و تاریخ های مبتذل را پیدا نکند. برعکس تصور می کنم گفتن حقایق و علت وقوع حوادث، موقعیت بسیاری از اشخاص را روشن خواهد کرد. »
و بازهم باید توجه کنیم به این نوشته در صفحه بالا که:
بالاخره آرزوی دارسی پیرمرد کهنسال عملی گردید و سومین حکومت نفت دنیا باین ترتیب بوجود آمد. یک دستخط کوچک ناصرالدین شاه بانضمام عملیات یک مرد سمج مالیخولیائی و ظهور یک جاسوس کلیمی در لباس کشیش ساده . . . .اما این سومین حکومت نفت بمراتب از دو رقیب دیگر خود روس و امریکا قوی و وسیع تر شد.
هم میهنانی که می خواهند به دلایل انحراف انقلاب بهمن 57 پی ببرند ضروری است که آن ورق پاره ناصرالدین شاه و آن آرزوی دارسی پیرمرد کهنسال را از یاد نبرند.
محال است بتوان با استفاده از واژه ها اهمیت مطلبی را که نویسنده کتاب « طلای سیاه یا بلای ایران» آورده و در اینجا در کادر بالا بازنویسی شده نشان داد و یا به دیگران انتقال داد. شرح حال دارسی، آن ورق پاره، آن کشیش مسیحی که در حقیقت یک یهودی بود و در کشتی به او نزدیک شد، در اینجا خاتمه نمی یابد.
   چنان که دیدیم نویسنده کتاب، که گویا از عالم غیب خبر داشته در آن زمان با نوشتن این جمله که « سومین حکومت نفت بمراتب از دو رقیب دیگر خود روس و امریکا قوی و وسیع تر شد.» ما را از چند و چون قضایا پیشاپیش باخبر کرده بود. همین سومین حکومت امروزه نه تنها گریبانگیر ما در ایران، و نه تنها در ایران، بلکه در خاورمیانه، و نه تنها در خاورمیانه، بلکه در آفریقا و دیگر کشورها شده است. باید بگوئیم که همان سومین حکومت هم اکنون گریبان بشریت را گرفته است، چنان که برای اندوختن ثروت، حکومت های اول و دوم، یعنی امریکا و روسیه را نیز به خدمت خود در آورده است. هیچ حکومتی در هیچ کشوری بدون نفوذ و حتا بدون گزینش او روی کار نمی آید. این روزها انتخابات نمایشی در امریکا جریان دارد، اما کیست که نداند نفوذ و تبلیغات عریض و طویل همان سومین حکومت است که در امریکا زمام امور را برای حفظ و حراست از آن سومین حکومت در دست یکی از دو خدمتگزار یعنی آقای باراک اوباما یا میت رامنی قرار می دهد. لعنت بر آن جاسوس یهودی که در لباس کشیش مسیحی در کشتی به دارسی نزدیک شد.
حال از صفحه 57 کتاب عبور می کنیم و مطلب را در صفحه بعدی آن به شرح زیر پی می گیریم تا به میزان حیله و نیرنگ ها بر سر آن ورق پاره در همین حدی که بدان اشاره شده پی ببریم:
     « در دفتر کار کپانی استاندار اویل در نیویورک، واقع در خیابان (برادوی 26)، دو جوان امریکائی، یکی از نژاد سفید و بنام (شارل استمپ) و دیگری از نژاد سیاه بنام (ویلیام وینکفیلد) پیشخدمت بودند. یکی از این دو نفر خویش معاون شرکت استاندار (جان ارکبولد) بود. این دو رئیس به این دو پیشخدمت اطمینان کامل داشتند.
     این دو پیشخدمت با این که فوق العاده کاری و باهوش بودند، معذلک ماهیانه ناچیزی از اربابان خود دریافت می کردند و بهمین علت از عهده مخارج روزمره خود بر نمی آمدند. روزی، بر سبیل تصادف، متوجه شدند که کشوهای میز کار معاون کمپانی قفل نشده و در هر قسمتی از آن، تلی از کاغد انباشته است. این دو رفیق فکر کردند که قاعدتا˝ در متن این کاغذها باید مطالب مهمی نوشته شده باشد. در این صورت، می توان با فروش آن ضعف اقتصادی خود را برطرف نمود. استمپ بدون اتلاف وقت، به دبیر خانه روزنامه آمریکن دو نیویورک، از انتشارات مطبوعاتی هرتز رفته کاغذها را ارائه داد. در ظرف چند ساعت قرار داد بسته شد.
         شبها، پس از خاتمه کار و رفتن کارمندان، این دو رفیق در شرکت مانده و در تمام طول شب، نوشته هائی را به نظرشان جالب می آمد، در پاکت ریخته و همراه می بردند. و پس از عکس برداری از قسمتهای مهم آن، فردا صبح، عین نامه ها را به جای اولیه خود می گذاشتند. مختصر، هیچکس از این رفت و آمد و از این دزدی شبانه چیزی نفهمید تا این که انتخابات سال 1908 فرارسید . در آن موقع، روزنامه هرتز شروع کرد به انتشار یک عده کاغذ هائی که آرکبولد بعنوان بعضی از سناتورهای امریکائی نوشته بود. این اسناد کتبی غیر قابل انکار ثابت می کرد که استاندارداویل لااقل سه سناتور همیشه در دست دارد و با همین اشخاص می تواند ، احتمالا ˝، می تواند قوانین مخالف منافع تروست را نقض کرده و بجایش، قوانین تازه ای پیشنهاد کند. یعنی در حقیقت، آلکبولد، بنا به دستور و اوامر راکفلر، هم در سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی امریکا دخالت داشت.»
   چنانکه می بینیم کار آن ورق پاره تا اینجا به چنین نمایشنامه پر شر و شور و مخاطره انجامید و به انتخابات سال 1908 در امریکا و شرکت عظیم استاندارد اویل و سه سناتوری که همیشه در داست داشت وصل شد. از آنجا بود که نوشتن قوانین تازه در امریکا که قانون مهم Anti Trust Law یا بنا به نوشته ای که در بالا می بینیم قوانین مخالف تروست را نقض می کرد آغاز شد و آن ورق پاره سرنوشت ما و مردم ما را به چاه ظلمت سرمایه داران و سود پرست ها در افکند.
ادامه دارد

هیچ نظری موجود نیست: