نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۹۲ بهمن ۲, چهارشنبه

نیمای آل احمد و نیمای شعر فارسی * بخش سوم
احمد افرادی

باید خود را فوق همه ی مسالک و عقاید نگه داشت و پس از آن با ملاحظه ی سابقه و لاحقه ی اشیاء ، صاحب عقیده و مسلک شد. این قوه، گمان نمی کنم که در همه کس بوده باشد. وجود مردم ، در هر دوره ای ، طعمه ی ابتلائات آن دوره است. حوادث، همه ، جلوه می کنند  برای فریب دادن و محو کردن انسان . موفقیت واقعی برای یک متفکر، رستگاری از این ابتلائات است  ، که من آن را « ابتلائات عصری» می نامم .
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 
                                                                                                 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
مقاله، ی « پیر مرد چشم ما بود » را پی گیریم :
 
« ...گاهی فکر می کردم که اگر عالیه خانم نبود ، چه می کرد؟ خودش به این قضیه پی برده بود. این اواخر که در کار مدرسه ی پسر وامانده بودند، عالیه خانم به سرش زد که برخیزد و پسر را بردارد و به فرنگ و دور از نفوذ پدر بگذارد  درسخوان بشود. یادم نمی رود که پیر مرد سخت وحشت کرد و یک روز در آمد که : " اگر بروند و مرا ول کنند ...؟
و بد تر از همه این بود که همین اواخر، عالیه خانم و پسرش فهمیدند که کار پیر مرد ، کار یک ادم عادی نیست. فهمیده بودند که ، به عنوان یک شوهر یا پدر، دارند با یک شاعر زندگی می کنند . »
 
شاعر بودن نیمانمی بایست ، دست کم برای عالیه خانم ، غریب ،غیر منتظره و تعجب آور باشد. چرا که عمری را با نیما به سر برده بود و با شاعر بودن ، و یا به قول آل احمد، « غیر عادی بودن کار پیر مرد» ، از سال ها پیش آشنایی داشت. بنا بر این ، تنها تعبیری که از عبارت ِ  « غیر عادی بودن کار پیر مرد» می تواند متصور شد این است که نیما ، « در این اواخر» ، بیشتر شاعر شده باشد!
عالیه خانم ، در همه ی این سال های دراز، به عینه می دید که همه ی زندگی نیما، لحظات شاعرانه و به قول آل احمد، « غیر عادی » است ؛ و شاعر بودن نیما، تنها به اوقاتی که شعر می سراید ، و یا به سال های اخیر منحصر نمی شود.
دگرگونه بودن و دگرگونه زیستن نیما و ناهمخوانی اش با معیار ها و ملاک های رایج ، انزوا طلبی، عشق به طبیعت و گریز از زندگی در شهر و میل به مجاورت، همنشینی و معاشرت با روستائیان و انسان های ساده ی محشور با طبیعت، دوری از مراکز قدرت و دیگر جلوه های رفتاری غیر ِ متعارف و ناهمخوان نیما ( در رویارویی با عُرف حاکم بر زندگی) برای عالیه خانم نمی بایست نا اشنا و غریب جلوه کند.
بنا بر این ، هوشمندی زیادی لازم نیست تا دریابیم که آل احمد ، با تکیه بر « گلگی » عالیه خانم نزد او و خانم سیمین دانشور ( که مرسوم زندگی روز مره و معاشرت های خانوادگی است ) بر اساس داوری قبلی خودش، حکم تاریخی صادر می کند .  
 
به علاوه، به سادگی می توان دریافت  که منظور آل احمد از « عادی نبودن کار پیر مرد » ،  بیان دو پهلو و محترمانه ی « عادی نبودن خود پیر مرد » و یا « زیاد ، پیر بودن ِ پیر مرد »  و یحتمل ، « ضعف مشاعِر در پیر مرد » است؛  و بر خلاف این نظر که ، صفت « پیر» ( در مقاله ی« پیر مرد چشم ما بود ») را، به « مرشد» ، « مراد » و ...تعبیر می کند، آل احمد ، لغت « پیر » را ، در مرسوم ترین و متعارف ترین معنای آن ، یعنی « مسن » و « سالخورده » ، با تمام عارضه ها و علت و علل جسمی و روحی آن به کار می گیرد.
مقاله ی دیگر آل احمد ، با عنوان « دوست ِ پیر شده ام نیما یوشیج » ( که پیشتر به آن اشاره شده است ) و نقش محوری  و تام و تمام واژه ی « مسن » و به تبع آن عوارض « پیری » ( به عنوان تنها منشاء و محرک ِ موضع گیری نیما و امضای آن اعلامیه ) می تواند بار معنایی مشترک  ِ واژه ی « پیر= مسن » را ، در این دو مقاله ، به وضوح نشان دهد.
آل احمد ، نمی بیند و نمی داند ( یا نمی تواند ببیند و دریابد ) که نیما، در گشت و گذار معرفتی اش ، نه تنها  هر روز ، که لحظه به لحظه ، از ابتذال و قیل و قال حاکم بر آن چه که « زندگی » اش نام نهادند ، فاصله می گیرد  و این شاید ، حتی برای  عالیه خانم نیز ، که به اعتباری ، شریک زندگی نیما است ، سئوال بر انگیز و عجیب جلوه کند.
نیما خود در این باره می گوید:
 
« اخیراً دارم یک صوفی درست و حسابی می شوم . تمام آن غرورها رفته، سنگینی و متانتی تام و تمام افکار و احساسات مرا تصاحب کرده است. موی بلند می گذارم و هر جور که دلم می خواهد می پوشم. زیرا با کسی کاری ندارم . تمام کارهای من در نوشته های من است ...» ( 55)
 
و در جای دیگر :
 
« خیال می کنم که به کمال زندگی رسیده ام ...اگر من « اهل الله » ، یعنی واقف به رموز زندگی و هستی بوده ام ، حرفی است برای خودم . از بعضی شعرهای من بر می آید که چطور...» ( 56)
( ناتمام ماندن جمله ، از خود نیما است )
 
به گمان راقم این سطور، نیما در این جا قصد بیان تجربه هایی را دارد که به دلیل شخصی و نامتعارف بودنش ، به آن اشاره ای کوتاه می کند و می گذرد و برملا کردنش را صلاح نمی بیند. شخص بی اختیار به یاد این شعر مولانا و تجربه های عرفانی اش می افتد:
...
این سخن هم باطل است و ابتر است            آن سخن که نیست باطل زان سر است
گــــــــــر بگوید زان ، بلغزد پای  تو           گـــــر نگوید هیچ از آن ، ای وای تو
بسته پایی چون گیاه اندر   زمین              ســــــــــــــر بجنبانی به بادی بی یقین
 
نیما ، در جای دیگری می گوید:
 
« من از علم الیقین و عین الیقین گذشته ام و به حق الیقین ( به اصطلاح عرفا ) رسیده ام . ( 57)
 
اگر نیما را به اندازه ی کافی ( آن هم از لا به لای نامه ها و نوشته هایش ) نشناخته باشیم، اظهاراتی از این دست، او را برای ما پیجیده تر و دست نیافتنی تر کرده و سوء تفاهم به بار می آورد.
اما، این که چه تحولی ، نیما را ( که از سال های دور، بین دو گرایش متفاوت و متضاد ماتریالیسم و عرفان در نوسان بود ) به عرفان کشانده است خود ، بحث و مجال دیگری را می طلبد.
 
« در حقیقت ، مسلک من ، یک مسلک جبری مادی است. یعنی حرکت عامل زنده را هم در حین تکمیل ارتباط خود با عوامل ِدیگرِ خارجی ، شرط می دانم. با وجود این، نسبت به بعضی قضایا ، خود را مثل خواجه تسلیم می دارم » . ( 58)
 
و در جای دیگر می گوید :
 
« قطعآ اگر افکار و احساسات امروز من به این شدت جنبه ی اجتماعی نداشت، سقوط کرده بودم و به عوالم صوفیانه و درویشی  تقرب حاصل می کردم . » (59)
 
 
ناگفته نماند که نیما، سال های پیش از این ، دگرگونی هایی از این دست را ، در مورد خود محتمل دانسته  و پیش بینی می کند ؛ و البته ، در این مورد ، پیری و عوارض ناشی از آن را نیز ، به نوعی دخیل می بیند :
 
« رئیس، افکار عالی عرفانی دارد. نسبت به امور دنیا بی قید است. یحتمل اگر خود من به سن او برسم، از او بد تر بشوم. البته توانایی جسمی و کثرت سن ، در این بی قیدی دخیل است .» ( 60)
 
به مقاله آل احمد برگردیم :
 
« ... و آن چه که وضع را بد تر می کرد، رفت و آمد شاعران جوان بود. عالیه خانم می دید که پیر مرد چه پناهگاهی شده است ، برای خیل جوانان . اما ، تحمل آن همه رفت و آمد را هم  نداشت. به خصوص ، در  چنان معیشت تنگی . خودش هم از این همه رفت و آمد به تنگ آمده بود ، که نمی توانست از آن بگذرد و به خصوص حساسیتی پیدا کرده بود که: بله، شعرم را فلانی برداشته برده.
حالا نگو، که فلانی آمده و به اصرار از او گرفته ، برای چاپ در فلان مجله یا روزنامه.
پیرمرد خودش شعر را می داد ، بعد به وحشت می افتاد که نکند شعر را به اسم خود چاپ کنند ، یا از سر و تهش بزنند!» .
 
آل احمد، با آن که خود به زمینه های عینی این « حساسیت »، یا  (  به تعبیر خود ) « وحشت » اشاره می کند، همچنان مصر است که به نارواگویی ادامه دهد و از نیما، پیرمردی مالیخولیایی و وسواسی ترسیم کند.و شگفت این که ، در ادامه ی نوشته ی آل احمد می خوانیم که خود او یکی از زمینه سازان این وجشت ! و یا نگرانی نیما بوده است :
 
« ... و در این مورد دوم خود من موجب وحشتش بودم . یک بار در قضیه ی « پادشاه فتح » که گفتم ؛ و بار دوم ، در قضیه ی « ناقوس » ، در [ مجله ی ]  « علم و زندگی » . خودش که دست و پایش را نداشت، تا کاری را مرتب کند. آن هایی هم که این کار را برایش می کردند ـ شاملو و جنتی ـ گمان نمی کنم تجربه ی خوشی از این کار داشته باشند. »
 
به دنبال سطور فوق ، آل احمد ، دلیل محکمه پسندی هم برای اثبات این « بی دست و پایی » نیما و توجیه ِ« مسخ شعر » او ارائه می کند:
 
« ... و این جا اذعان کنم که اگر من دست و پای [ شعر ] « پادشاه فتح » را شکسته ام ، قصدم این بوده است که گزک تازه ای به دست معاندان نداده باشم » .
 
آل احمد نمی داند که « هر شعر نیم...حادثه ای حیرت انگیز » و تکان دهنده در عالم شعر و شاعری آن روزگار بود ، که واکنش عصبی و خصمانه ی « معاندان » را ،  خواه ـ ناخواه  به دنبال می داشت   و این « دست و پا شکستن » ها ، نمی توانست در درجه ی محکومیت نیما، تخفیفی ایجاد کند.
مورد دیگر از این دسته گل به آب دادن ها، به شعر « امید پلید » مربوط می شود که با غلط های فراوان چاپی و مقددمه ی کذایی احسان طبری ، در صفحه ی 2 « نامه ی مردم ، شماره ی 18 ، سال اول» ، به چاپ رسیده بود؛ که پیشتر در مورد آن صحبت کردیم.
در مورد بعدی پای شاملو در میان است که خود، در گفت و گویی با مهدی اخوان لنگرودی به آن اشاره می کند:
 
« من " مانلی"  و " خانه ی سری ویلی" را ، که خود نیما از موفق ترین آثار خود می شمرد، در سال 1327 دیدم. حتی پیشاپیش مژده ی چاپ آن را هم پشت جلد هفته نامه ی « سخن نو » ، که با دوست همنَفَسَم زنده یاد عبدالرضا ناظر، به خون دل( و طبق معمول برایی شناساندن شعر نیمایی) چاپ می کردیم ، آگهی کرده بودم . اما، وقتی نیما نسخه ای از آن را به من داد، چنان لطمه ای خوردم که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. قضاوت من در باره ی آن دو شعر این بود که نیما کمر به دشمنی با خود ش بسته، و ناچار، برای این که آن را چاپ نکنم مجله را ( با این بهانه که جلوی انتشارش را گرفته اند ، یا کفگیر به ته دیگ رسیده است و دیگر پولی در بساط نیست و چاپخانه هم برای دریافت طلبش پا بیخ خِرِمان گذاشته است) تعطیل کردیم ... » ( 61 )
 
مقاله ی آل احمد  را پی گیریم :
 
« ... و می بینید که این جور بود که ،همیشه نیما را از ورای چیزی، یا صفی ، یا ذوق شخص ثالثی می دیدیم . بزرگترین خبط این بودکه او خود را مستقیم پیش روی این آینه نگذاشت. همیشه حجابی در میان بود؛ یا واسطه ای ، یا سلسله مراتبی . حتی پناه بردنش به مطبوعات سیاسی آن حزب، چیزی در این حد بود »
 
آل احمد از « صف » ، « ذوق شخص ثالث »، « سلسله مراتب » و « حجاب» ِ بین نیما و دیگران می گوید. در رویارویی با این واژگان، ناگزیر ترین و بدیهی ترین استنباط ، برای خواننده ای که از نیما هیچ نداند ، یا کم بداند ، این خواهد بود که ، کار توزیع و ترویج شعر نیما، در دست مباشران و یا تشکیلاتی بود که به صوابدید و بر مبنای ذوق و سلیقه ی خود ( و نه دخالت نیما) هر آن ، چهره ی دیگری از او به نمایش می گذاشتند. در واقع ، به قول معروف ، انگار « ریش و قیچی» شعر نیما، در دست این کارگزاران و تشکیلات بود و همین ها « نیما» ی مورد نظر و مطلوب خود را ، از هفت خوان تو در توی بارگاه کبریایی نداشته اش ! به بیرون نشر می دادند!...
آشکار است که تصویری این چنین از نیما، بیشتر به مزاح دردناک شبیه است، تا « نقد حال » ِ او.
« ذوق شخص ثالث» ی که آل احمد از آن حرف می زند، منطقآ نباید کسی جز خود او، یا جنتی عطایی و شاملو و اشخاص معدود دیگری باشد، که بیشترین و نزدیک ترین پیوند را با نیما  داشتند؛ و از قضا، بیشترین دلخوری نیما هم از همین ها و اِعمال سلیقه ی فردی شان بوده است.
البته چاپ مغلوط « امید پلید » ، درنشریه « نامه ی مردم»، و نقد احسان طبری ( که پیشتر در باره ی آن صحبت شد ) نیز از مواردی است که نیما را سخت آزُرد و نباید فراموش شود.اما، در ادامه ی نوشته ی آل احمد می بینیم که باز هم ، « همه ی راه ها به رُم ختم می شود » و مراد ِ آل احمد از « صف» و « ذوق شخص ثالث» ، حزب توده و مطبوعات سیاسی آن حزب است، که به گمان آل احمد، می بایست انحصار توضیح و توزیع اشعار نیما را در اختیار داشته باشند.
« در پس ِ پرده ی قدرت آن حزب، از توطئه ی سکوتی که در باره اش کردند، پناهگاه می جست. به خصوص که آن حزب ، به عنوان بزرگترین حربه ی سیاسی به انتقاد از وضع موجود می پرداخت و کار این انتقاد گاهی به انتقاد از سنت هم می کشید. و چه کسی بهتر از پیر مرد برای نفی همه ی سنن عنعنات شعری؟و به خصوص تر این که آن حزب در پیری او شروع به جنبش کرد و او که یک عمرچوب خورده بود و طرد شده بود ـ حتی از اوراق [ مجله ی ] « سخن » که مدیرش روزگاری به نمکردگی او بالیده است ـ در اوراق مطبوعات آن حزب مجالی یافت و تا آخر عمر در بند این محبت ماند. آخرش این هم بود که برادرش  « لادبن » ، سال ها بود که به آن سوی عالم [ یعنی شوروی] رفته بود و  گم و گور شده بود و هیچکدام خبری از او نداشتند.»
پیشتر گفتم که انگیزه ی حزب توده از پرداختن به نیما، بیشتر بهره برداری سیاسی از شعر متعهد و مردمگرای او بود . ( 62) به علاوه، واقعیت دیگری که آل احمد هم به آن اشاره می کند، سنت شکنی نیما در عرصه ی شعر و شاعری بود ، که موجب شد تا  محل توجه حزب توده ی منتقد وضع موجود واقع شود.از سوی دیگر، شعر نیما، به دلیل ویژگی منحصر به فرد اش ( که در باره اش بسیار نوشته اند و بسیار خوانده ایم ) در آن سال ها، نمی توانست در جای دیگری( جز نشریات حزب توده ) توده ی وسیع مخاطبان مناسبش را بیابد. خود نیما هم به این امر واقف بود که به قول معروف، در کجای کار قرارگرفته است و چه می کند. اما، اعتقاد نیما به حزب توده حرف دیگری است که با «اما » و «چرا» های بسیاری  همراه است  . زیرا ، نیما ( آن گونه که خود می گوید)  اصولآ در چارچوب « مسلک » و « عقاید جزمی» نمی گنجید. این معنی را، در نامه ای که در بهمن 1309 به برادرش لادبن نوشته است، اشکارا می توان دید :
« باید خود را فوق همه ی مسالک و عقاید نگه داشت و پس از آن با ملاحظه ی سابقه و لاحقه ی اشیاء ، صاحب عقیده و مسلک شد. این قوه، گمان نمی کنم که در همه کس بوده باشد. وجود مردم ، در هر دوره ای ، طعمه ی ابتلائات آن دوره است. حوادث ، همه ، جلوه می کند ، برای فریب دادن  و محو کردن انسان . موفقیت واقعی برای یک متفکر، رستگاری از این ابتلائات است  ، که من آن را « ابتلائات عصری» می نامم.» (63)
و در یکی از یادداشت های روزانه اش ( که بعد از تیرباران شدن « مرتضی کیوان » نوشته شده است ) میزان نزدیکی و اعتقاد نیما ، به حزب توده  را می توان دید :
« تیرباران شدند. بیچاره " مرتضی کیوان" نوشته های مرا جمع آوری می کرد . گمراهی این جوان را به هلاکت رساند. من چقدر به او نصیحت کردم. افسوس! » ( 64)
ضمنآ ، همان طور که می بینیم ، نیما آن قدر خام نبود که نقش « دلال مظلمه » را، برای دیگران بازی کند:
« هنر در خدمت اجتماع باشد ، غیر از آن است که کورکورانه در خدمت [اهداف و  مصلحت های ] سیاسی، آلت بشود. » ( 65)
 
بنا بر این ، بر خلاف آن چه که آل احمد می گوید، نیما نمی توانست« وامدار»  و« در بند محبت » حزب توده باشد. به چرایش ، خود ِ نیما ، در بسیاری از نوشته هایش و به خصوص « یادداشت های روزانه » به کرات اشاره می کند. ( 66)
مورد ِ « لادبن » ( برادر نیما ، که برای مشارکت در انقلاب اکتبرو تحولات بعدی اش ، به شوروی رفت و برنگشت )  هم می تواند مزید بر علت هایی باشد که نیما خود را ، نه « در بند محبت حزب توده » ، که حتی طلبکار آن ها بداند.
 
 اما ( همان گونه که پیشتر دیدیم )  نیما، به رغم انتقاداتش از حزب توده و گردانندگان شوروی سابق، آن جا که پای اصول در میان است و با دشمنی افراطی و کورِ آل احمد  ( 67)  رو به رو می شود، قلمش را می چرخاند و به درستی موضع گیری می کند.
به علاوه، آل احمد هیچ به خاطر نمی آورد که خود، روزگاری از پرده داران « آن کعبه ی قدرت » بود و مأموریت ِ تر و خشک کردن ، یا مسئولیت تیمارداری ادبی نیما  (ی ، به گمان او، پناه برده در پس ِ پرده ی قدرت آن حزب ) را به عهده داشته است !
به نوشته ی آل احمد برگردیم :
 
« هیچ یادم نمی رود که وقتی « خانلری» ، از حاشیه ی دستگاه [ اسدالله ] عَلَم ، به معاونت وزارت کشور رسید ( 69 ) پیر مرد یک روز درآمد : مبادا بفرستند مرا بگیرند که چرا شعر را خراب کرده ای؟ البته ، بازی در می آورد. اما، در بازی در آوردنش، وحشت  خود را هم می پوشاند. وقتی خانلری سناتور شد، این وحشت کودکانه دو برابر شد. خیلی ها را دیده ام که در محیط تنگ این خراب شده ، بر سر کارهای هنری به دیگران حسد می بردند، حتی کاهی خودم را، اما ، او دوران حسرت را به سر برده بود و به ازاء آن ، وحشت می کرد (68). بیمار آسا، گمان می کرد که همه در تعقیب او هستند. این طور می نمود که عمری در « وای بر من » ( 69  )  خود زیست . »  ( 70 )
 
راقم این سطور، از کم و کیف ِ گفت و گوی نیما با ال احمد بی خبر است.اما، همان گونه که آل احمد می گوید ، « نیما بازی در می آورد» . و می دانیم که برای نیما، یکی از راه های بی اعتبار نشان دادن امور جاری و ارزش های مبتذل زندگی، برخورد طنز آمیز و ظاهرآ ساده لوحانه با ان ها بود.  خانم سیمین دانشور( در گفت و گو با ناصر حریری)  به نمونه ای از این شوخی ـ جدی های نیما ( خرید پیاز سفید مازندرانی ، به عنوان هدیه برای عالیه خانم ) اشاره دارد ، که می تواند در این معنی، به شناخت بیشتری از نیما کمک کند. ( 71 )
مورد دیگر، از برخورد های طنزآمیز نیما با واقعیت ها، به خاطره ای از اسماعیل شاهرودی بر می گردد، که نقل اش خالی از لطف نیست. ( 72)
نیما به کدام زبان می توانست تا این حد گویا و ظریف و آبرو ریز، از یک قماش بودن « خانلری» با « اسداله عَلَم » و بقیه  اعوان و انصار « شاه»  و حضورِ منطق ِ زور و سر نیزه را، در همه ی عرصه های زندگی نشان دهد؟ مگر نه این بود که خانلری ، از همه ی امکانات نامحدودش برای از میدان به در بردن و حذف شخصیتی نیما  استفاده کرده بود و حتی بعد از مرگ نیما ( تا آخرین روزهای عمرش ) از دشمنی بیمارگونه ( و البته ، قابل فهمش ) با نیما دست بر نداشت؟ ( 73)
ناگفته نماند که بیان طنز آمیز نیما در مورد امکان محکومیت و دستگیری اش ( به جرم خراب کردن شعر!)  زمینه های مادی هم داشت. نیما، خود در یادداشت های روزانه اش ، با ظرافتی باور نکردنی، به این مطلب اشاره می کند:
 
«  مقاله ی مجله ی سخن [ منظور خانلری است ] سِمَت  خود را می نویسد و کمر بسته است . گرچه او معلمی را دوست دارد. مجله ی دیگر می نویسد کلیه ی خرابکاری ها را باید از بین برد... مجله ی دیگر [ می نویسد ] دلسوزی غیر از خرابکاری است... اگر این مطلب مربوط به هنر هم باشد، باید موسیقی و نقاشی و ادبیات جدید حذف شود . » ( 74)
   
همین طور ، در نامه ای به بهمن محصص هم ، با طنزی کوتاه، به این حکایت می پردازد. (75)
به علاوه ، نادر نادر پور نیز، در گفت و گویی با صدرالدین الهی زمینه مادی تدابیر امنیتی ! از این دست را یاد آور می شود :
 
نادر پور :   ... و سال ها بعد نیز، شیوع روز افزون این شیوه ی تقلیدی ( شعر منثور) ، دکتر سید فخرالدین شایگان را ، چنان به خشم آورد که حتی برای زیر هم نوشتن مصراع های موزون در زبان فارسی ، پیشنهاد تعیین مجازات قانونی کرده بود   . ( 76)
ادامه دارد
 
پانویس ها :
55 ـ همان منبع ، ص 282( این نامه در تاریخ 1334 نوشته شده است )
56ـ یادداشت های روزانه ، ص 238
57ـ همان منبع ، ص 243
58ـ نامه ها ، ص 531        
59ـ نامه ها ، ص 523 .  « اگر رباعیات نبودند، من ، شاید به مهلکه ای ورود می کردم... شاید زندگی برای من بسیار ناشایست و تلخ می شد. در رباعیات ، به طور مجمل، بیان احوال خود را کردم. حقیقت مسلک خود را که طریقت است، به اشارتی گفته ام. ( یادداشت های روزانه ، ص 220)
 60ـ نامه ها، صص  378ـ 379
61 ـ یک هفته با شاملو،ص 28
62 ـ یادداشت ها ، ص 215
63 ـ مجموعه آثار، نامه ها، ص 429
64ـ یادداشت های روزانه، ص 222ـ 223
65ـ یادداشت ها، ص 208
66ـ یادداشت های روزانه،  ص 235 (   نیما، دلیل عقب نماندگی اش، در زندگی را پیشوایان حزب توده می داند.)
67 ـ  آل احمد ، جلال، در خدمت و خیانت روشنفکران ، ج 2 ص 205 :
آل احمد در توجیه ملاقات خلیل ملکی با آمریکایی ها، مطالبی می گوید که دشمنی آشتی ناپذیر و افراطی او را ، با حزب توده ، به وضوح نشان می دهد:
« ... وثوقی مدعی است که همو [ خلیل ملکی ] با آمریکایی ها ملاقات می کرده و حال آن که ، می دانم خود او مترجم آن ملاقات بود که من هم یکی ـ دوبار در آن ها شرکت کردم ... [ ملکی ] حق داشت که بداند آن هایی که فردا محتملآ به قدرت می رسند چه کسانی اند، و نکند همان توده ای های سابق باشند که حالا پوست انداخته اند و کلک تازه ای سوار کرده اند . »
68 ـ   یاداشت های روزانه ، ص 227 : « خانلری معاون وزارت کشور شد. آل احمد آقا معلم است ، هنوز. من پیر شده ام و ماهی سیصد و پنجاه تومان حقوق پیشخدمت می گیرم. معاش من با گذشت من و پرداختن به هنر و علم عاقبتش به این جا رسید که من قوت ندارم . »    
69 ـ نام یکی از شعر های نیما است
70ـ آل احمد در این جا مدعی است که نیما ، در وحشتزدگی بیمارگونه ای به سر می بُرد و برای خلاصی از ان قصه پردازی و خیالبافی می کرد. بر آن نیستم که از نیما انسان بر تر و مظهر شجاعت و بیباکی تصور کنم. ولی نقل خاطره ای ، از شاپور زندنیا ( رئیس دفتر و منشی تیمور بختیار) را ( با همه ی مبالغه آمیز بودنش ) در این مورد و در پاسخ به ادعای آل احمد، مفید می بینم :
« زند نیا ، به نقل از بختیار تعریف می کرد ( بعد از 28 مرداد)  شعری  علیه شاه و در ستایش از دکتر مصدق انتشار یافته بود. ساواک از سعید نفیسی، برای یافتن شاعر ، استفسارمی کند. نفیسی که رابطه ی خوبی با نیما یوشیج نداشت، شعر را به او نسبت می دهد. نیما را دستگیر و نزد بختیار می برند. پیر مرد قلندرانه  وارد می شود و فریاد بر می آورد که خائن خودت هستی مردک . بخیتار از او معذرت می خواهد ئ و گوید ، کسی نگفته شما خائن هستی ...» . ( یادواره ، شماره 439، سال نهم ، 2 آبان 1376 )
 71ـ هنر و ادبیات امروز، گفت و شنودی با خانلری و سیمین دانشور، صص 66ـ 68
خانم سیمین بهبهانی نقل می کند :
 « یک روز [ نیما ] پیش من آمد و گفت : " خانم آل احمد !" ، " جلال" چه کار می کند که تو آن قدر با او خوب هستی ؟ به من  هم یاد بده که من هم با " عالیه " همان کار را بکنم. من گفتم : آقای نیما ، کاری نداره، به او مهربانی کنید ... گاهی هم هدیه ای برایش بخرید. ما زن ها دلمان به این چیزها خوش است...مثلآ بگویید : عالیه ! دیدم این قشنگ بود ، بار خاطرم به تو بود ، برایت خریدمش. نیما گفت : تو می دانی که حتی لباس و کفش مرا " عالیه " می خرد. پرسیدم ، هیچ وقت از او تشکر کردید؟ هیچ وقت دستش را بوسیدید؟  پیشانی اش را ؟ نیما پوزخند طنز آلود خودش را زد و گفت : نه . گفتم ، حالا اگر میوه ی خوبی دیدید ، مثلآ نارنگی شیرازی درشت ئ یا لیمو ترش شیرازی خوشبو و یا سیب درشت...بخرید و به رویش بخندید... نیما حرفم را قطع کرد و گفت : بگویم ، عالیه !  بار خاطرم به تو بود. نیما خندید. از خنده های مخصوص نیمایی و عجب عجبی گفت و رفت.
حالا نگو که آقای نیما می رود و سه کیلو پیاز می خرد و آن ها را برای " عالیه خانم " می آورد. عالیه خانم می گوید این چی هست؟  نیما می گوید ، پیاز سفید مازندرانی. خانم آل احمد گفته .
عالیه خانم می گوید ، آخر مرد حسابی! من که بیست و هشت من پیاز خریدم ، توی ایوان ریختم. تو چرا دیگر پیاز خریدی؟ نیما ، باز هم می گوید  که خانم آل احمد گفته.
عالیه خانم آمد و از من پرسیدکه چرا به نیما گفته ام پیاز بخرد. من تمام گفت و گو هایم را ، با نیما به عالیه خانم گفتم. پرسید: خوب ، پس چرا این کار را کرد؟ گفتم : خوب یک دهن کجی کرد به اداهای بورژوایی و خواسته ،هم  مرا دست بیندازد و هم شما را...»
72 ـ یادمان نیما، ص 163:
« نیما ، از شعرای کهنه سرا، عجیب دلخور بود. گویا همان موقع، وزیر فرهنگ ، ملک الشعرا بهار بود. نیما یک روز به من گفت : به وزارتخانه که می آیی ، شعر نو توی جیبت نگذار. گفتم چرا؟ گفت : اگر خدای نکرده، مأمور دم در بفهمد که شعر کوتاه و بلند در جیب داری، هم شغل مرا از من گرفته ای و هم شلاق خورده ای! برای احتیاط هم که شده، همیشه در جیبت قصیده ای بلند پنهان کن که لا اقل در امان باشی ! »
73 ـ هنر و ادبیات امروز، گفت و شنودی با خانلری و سیمین دانشور، ص 93:
« خانلری : « البته آن چه را که نیما انجام داد ، خودش هم نمی دانست که چه می کند. چون سواد این جور مسائل را که نداشت. اما ، در هر حال، آن چه را که او انجام دا د، مقداریش وزن عروضی و مقداریش هم انحراف از وزن ، که آن ها دیگر نثر هستند. آن ها چیز تازه ای نیستند. نثر معمولی اند».
در این جا صحبت از « خانلری » ای نیست که مثلآ کتاب ارزشمند « وزن شعر فارسی » را نوشت . صحبت از ادیب و محققی است که توسط اسدالله عَلَم، به عنوان مهره ای سودمند و آبرو خَر 
برای  رژیم شاه به کار گرفته می شود و جاذبه ی قدرت و ملحقاتش ، از او معاون وزیر و سناتور می سازد. در این جا صحبت از « خانلری » ای است که نه فقط با ابزار نوشتاری، بلکه به کمک  توپ و تانک ( پنهان ) حکومتی، نه به نقد ، که به مصاف نیما می رود.  
74ـ یادداشت های روزانه،
75ـ نامه ها، ص 697 ، نامه به بهمن محصص ،تاریخ تیر ماه 1334 : « شوخی نپندارید. نزدیک شده است آن روزی که شما در ولایت غربت بشنوید که به جرم بلند و کوتاه کردن مصراع ها، استاد گرامی محکوم به حبس و اعمال شاقه شده باشد.  
76ـ روزگار نو، صفل صد ساله ای به نام شعر نو، دفتر ششم، سال دوازدهم ، ماره 138، ص 44
 

هیچ نظری موجود نیست: