نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

تبارشناسی مردم ایران؛ از کجا به اینجا رسیدیم


تبارشناسی مردم ایران؛ از کجا به اینجا رسیدیم
داریوش ایزدیار
داریوش ایزدیار
بارها با این پرسش در ذهن و ضمیر متلاطم خود مواجه شده ام که ما چه مردمی هستیم. چگونه مردمانی هستیم؟ تاریخِ ما از کجا آغاز شده و چگونه به اینجا رسیده ایم؟ سرشت و خویِ ما از چه مواقع و وقایعی در تاریخ متأثر شده و رنگ و رو از امتزاج و آمیزش چه اقوام و مللی برگرفته است؟ به زودی دریافتم درنگ چندین ساله ام در تاریخ ایران، سرزمینِ ما و پژوهشی گسترده در مردم شناسی نمی تواند به اندازه یک روز زیستن در خلال و بطن جامعه ایرانی مرا از طبیعت مردم این سرزمین بیاگاهاند و البته به همان نسبت سردر گم کند. اما به راستی ما چگونه مردمانی هستیم!؟
تبارِ ما آریایی است؟ همان قوم مهاجر و مهاجمی که چند هزار سال پیش از چراگا ه های سرزمین های شمالی به سمت مناطق تازه ای در خاورمیانه و شمال اروپا گسیل شدند و در آن مناطق تمدن های تازه ای بنا کردند. همان ها که به نواحی مرکزی و حاشیه ای فلات ایران هجوم برده و بر مردمان و اقوام بومیِ ساکن این مناطق چیره گشته و آنها را به زیر سلطه و فرمان خود راندند. اقوامی همچون اورارتو، مانا، گوتی ها و کشور بزرگ عیلام که در این سوی بین النهرین، تمدن های درخشانی را نمایندگی می کردند. نیاکان بزرگ ما، همان آریایی های دلاور، پس از پراکنده شدن در نواحی مختلف سرزمینی که بعدها ایران لقب گرفت، به واسطه ی قدرت و خوی نظامی خود تمامی این کشورها را فتح کرده و مردمان آن را مسخر خود ساختند. غالب این اقوام دارای فرهنگ برزیگرانه و مادرسالار بوده و به همین سبب مردمانی صلح دوست و فاقد ارتش های بزرگ و قدرت جنگیِ منسجمی بودند که بتواند در برابرِ مهاجمان آریایی که قومی دامدار و کوچنده و همچنین دارای قدرت و خوی نظامیِ قابل توجهی بودند تاب آورند. پس از چیرگی، نیاکان ما خویش را آریا به منعنی نژاده و اصیل نامیدند و مردمان بومیِ مغلوب را در حکم برده گان و بندگان خویش در شمار آوردند  و البته از فرهنگ و تمدن آنها در برپاییِ ایران آینده بسی سودها بردند. چرا که خود به علت سیاقِ حیات شان که کوچگری و جستجوی مراتع بوده دارایِ تمدن و فرهنگِ شکوفایی نبودند جز ایزدان نرینه ی قدرتمند و اساطیری که بعدها بر ایزدبانوانِ بومی غلبه یافته و خداوندگار آیین های مذهبی مردم ایران شدند.
حال ما از کدام نژاد و تباریم؟ آیا باید مردمان بومی ساکن مناطق مختلف ایران را که دارای تمدن های درخشان کشاورزی و فرهنگ و هنری شکوفا بودند و دولت شهرهایی جویای صلح و مدنیت که از دستان پربرکت ایزدبانوان و الهه گان باروری و حاصلخیزی مدد می جستند را نیاکان حقیقی خود بر شماریم یا نژاده گانِ نژادپرست آریایی که بعدها اهورامزدا و زرتشت و کوروش و رستم و سیاوش را به تاریخ و افتخار این سرزمین وصله زدند و نخستین حکومت های دین سالار را بر پهنه ی این مرز وبوم سنت نهادند، در حکمِ تبار و اجدادِ کهن-اساطیری ما محسوب می شوند. یا آمیزه ای از فرهنگِ صلح و دوستی مبتنی بر زن محوریِ کشاورزان عیلامی و سنتِ پدرسالار و پادشاهی آریایی در بطنِ مادران مان جریان یافت. و این همه ما را به کجا کشاند؟
چنان که در اساطیرِ برجا مانده از نیاکان آریایی مان می بینیم، سنت مردمان این دیار بر تقدس شاهان و خجستگی مام وطن و دلاوری پهلوانان استواری یافته و از کیومرث و فریدون و جمشید، نخستین شهریاران آریایی، نظامی چنین میراث نهاده شده که اشعه های آن را هنوز، این خاکِ حادثه دیده و این سرزمین کهن در کمرگاه خویش احساس می کند.
از نخستین آیین هایِ سنت آریاییان باید از پلی نام برد که امروزه مردم ما به نام پل صراط می شناسند و نیاکان ما آن را چینود پل می گفتند. این پل همان گذرگاهی بود که سعاتمندان را به بهشت جاودانی می رساند بهشتی که در باور آریاییان نماد زیستگاه های اولیه آنها که در مناطقی بسیار حاصلخیز و خوش آب و هوا قرار داشت، و  جای فرح و سرخوشی بوده است. به باور پیشینیان، تنها محتشمان و توانگران و بزرگان قادر به برگذشتن از این گذرگاهِ صعب العبور بوده اند که سوی آغازینش بر قله ی داییتی و سوی دیگرش بر البرزکوه قرار دارد و دهانه ی دوزخ زیر آن قرار گرفته است. این پل به هنگام عبور برده گان و تهیدستان و البته بدکاران چنان باریک و تنگ می گردد که آنها را به دروازه دوزه پرت می کند. برده گانی و خادمانی که از این پل عبور کرده و به جهان برین راه می یابند در آن دنیا نیز می بایستی در خدمت اربابان و خواجگان خود و تحت امر ایشان باشند. البته مفاهیم این گذرگاه بعدها تعدیل گشته و همه نیکوکاران با هر میزان ثروتی که داشتند قادر شدند که از آن عبور کنند و در آیین زردشتی این پل تبدیل به همان چیزی شد که بعدها با عقاید مسلمانان راه یافت و ما امروز با آن آشناییم.
چنان که گفتیم تبار و نژاد در نزد نیاکان آریایی ما از ارزشی والا و قداستی خدشه ناپذیر برخوردار بود و همین سبب ساز برپایی نظامِ طبقاتی بی چون و چرایی در جامعه ایرانی شد و حکومت پدرشاهی و موروثی را به سنتِ بی خلل این سرزمین تبدیل کرد. ارزشهای پدرتباری به خانواده ها راه یافت و قوانینی سفت و سخت نهاده شد که ترک خاندان گناهی نابخشودنی شمرده می شد و پدر، نقش برجسته ای در حفظ تمامیت خانواده یافت و در ابتدا نقش روحانیت یعنی پیشواییِ مذهبی نیز بر عهده پدران بود. پس آنگاه این نقش به پیران و ریش سفیدان قبایل واگذار گردید و به زودی طبقه روحانیت بر پایه همین مناسبات قدرت یافت و تبدیل به یکی از ارکان اجتماعی و سیاسی ایرانیان شد.
بنیان نهادن نظام پدرشاهی در ایران، موجبات استقرار اسبتدادی عظیم را فراهم نمود که هسته های اصلی اش از تک تک خانواده های جامعه ی ایرانی شکل گرفت و هر خانواده ای در درون خود یک پدر-کاهن را در مصدر ریاست و حکمرانی نهاده بود و مفهوم پادشاهی از اینجا حیات یافت. زیرا پاد یا پد، به معنی پدر است و مقصود از پادشاه همان پدرِ پدران، پدر اعظم یا شهریار شهریاران و شاهنشاه سرزمین آریایی است. پس از تبدیل شیوه ملوک الطوایفی به قدرت مرکزی پادشاهی و اتحاد و یکپارچگی سرزمین های پراکنده تحت کشور واحد ایران در زمان هخامنشیان، حکومت و فرمانروایی مختص یک طبقه خاص اجتماعی شد و به شکل موروثی در آن خاندان باقی ماند و قوانین اجتماعی نیز، امکان آمیختگی و ازدواج خارج از عشیره را در خاندان شاهی مسدود کرده و بدین ترتیب استبداد پدرشاهی طی هزاره ها به عنوان اساسنامه سیاست در ایران رسمیت و عمومیت یافت.
آن چه در اساطیر ایرانی و افسانه هایی کهن و باستانی که به کوشش امثال فردوسی به دست ما رسیده، بیش از هر چیز مشاهده می گردد آداب و رسومی است که این شیوه زمامداری در جامعه ایرانی سنت نهاده است. اساطیر ما مشحون از پسرکشی و پدرسالاری است. و این ها همه نمادِ پیروزی دیکتاتوریِ ناصالح بر اصلاح گری است. رسمِ دیرین مردمان ایرانی از زمان حاکمیت ضحاک، بر قربانی شدنِ جوانی در برابرِ هیولاهایی است که بر شانه های استبداد رسته اند و خوراک و فربهی خویش را از مغز جوانان حاصل کرده اند. حتی پادشاهان دادگری همچون جمشید و فریدون نیز از گرایش به استبداد مصون نبوده اند چرا که قومِ ناآگاه و توده ی نابخرد، راهِ پروسوسه ی خودکامگی و منفعت طلبی را در دامن آنها نهاده است. در این میانه سهراب و سیاوش ها محکوم به فنا و نابودی گشتند و جوانان عصر ضحاک، غریب و مظلوم توسط پدران شان، که هر کدام مسئولیت جنایات هیولا را بر دوش خویش حمل می نمودند، تحویل جلادان ستمگر  شدند تا مغز سرشان را به عنوان صبحانه بر سر سفره ماران ضحاک نهند. حتی پهلوانان دیروز، که در برابر دشمنان خارجی دلاوری ها نمودند امروز تسلیم بی چون و چرای خودکامگان گشتند و همچون رستم دستان قدم بر سر وجدان، و خنجر بر جگر فرزند خویش فرود آوردند.
رسم فرزندکشی و جوان ستیزی در عرصه تاریخ کهن ایران را در مقالاتی دیگر فرانموده ام، اما آن چه در اینجا گفتنی است آیینِ کهنسالی است که قرنها پدران و نیاکان ما را بدان فریفته اند و آنها را افیونیِ افسانه های اسطوره ساز و معصوم آفرین ساخته اند و به راحتی از مغز و بازو و آبروی فرزندان شان، تخت و تاجِ چپاول و تاراج خویش را استحکام بخشیدند. فرزند را از کنارِ پدر دزدیدند و خانه را غارت کردند بی آن که اهل خانه فریادی برآرند و اعتراضی کنند. و همسایگان همچنان در خواب و غفلت تا نوبتشان کی فرا رسد و همه در انتظار تا که آهنگری کاوه ای، طاقت از کف دهد و از رنج فرزندان بخروشد و یک تنه کاخ ستم را به لرزه درآرد. کاری که رستمِ دلاور و پهلوان نکرد، یکی آهنگر بی زیان انجام داد. چرا که مردم اسطوره پرور، هماره در انتظارِ منجی موعود به سر می برند. دلاوری که یک تنه، سپاه ستم و تاج بیداد را بشکند و مردم، همه ی خیل عظیم توده مردم خود را پشت این پهلوان پنهان کرده و با هم متحد و یکصدا گردند. مردمی که تا پیش از این توانِ همدلی و همراهی نداشتند و سر در آخور مذلت فرو کرده و به نام تقوا، تقیه می کردند.
در دوره ساسانیان نیز اوضاع جامعه بدینسان بود و طبقات اجتماعی همچنان پابرجای، چنان که بیچارگان و فرودستان، هماره بیچاره و فرودست می ماندند و توانگران و محتشمان، همچنان توانگر و فرادست. و کسانی چون مزدک را که در حمایت از تهیدستان پرچم اصلاحات را فرا می بردند پوست می کندند. تا این که امپراتوری پهناور و تمدن عظیم ایرانی و دستاورد فرزانگان و دانشمندان بزرگ را به روزی کشاندند که تازیان گرسنه و مفلوک، همچون گله های رمیده در جستجوی چراگاه و غنایم از هر طرف بر این خاک محنت کشیده تاختند و کاخِ کسرا و میراث نوشیروان را شکستند و به زانو درآوردند. و بر پنج قرن استبدادِ دینی ساسانیان خط پایان کشیدند. اما خود در کنار دین تازه، آیینی بر این سرزمینِ ستمدیده رسم نهادند که به قول فردوسی:

برنجد یکی دیگری بر خورد                به داد و به بخشش کسی ننگرد
ز پیمان بگردند و از راستی                 گرامی شود کژی و کاستی
پیاده شود مردم جنگجوی                     سوار آن که لاف آرد و گفتگوی
کشاورز جنگی شود بی هنر                 نژاد و هنر کمتر آید به بر
رباید همی این از آن آن ازین              ز نفرین ندانند باز آفرین
بداندیش گردد پسر بر پدر                  پدر همچنین بر پسر چاره‌گر
شود بنده‌ی بی هنر شهریار                  نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی را نماند وفا                    روان و زبان‌ها شود پرجفا
ز ایران و از ترک و از تازیان               نژادی پدید آید اندر میان
همه گنج‌ها زیر دامن نهند                   بمیرند و کوشش به دشمن دهند
با ورود اعراب و دین و آیین و زبان و فرهنگشان به جغرافیای ایران، نیاکان ما دوباره در معرض دگردیس ای بنیادین قرار گرفتند. یا می بایست آیین و فرهنگ و سنت اجدادی خویش را فرو نهاده و تن به مذلتِ زبان و فرهنگ بیگانه می سپردند و یا در حکمِ موالی و رعیت، از حقوقی همچون حقوق چرندگان برخوردار می شدند. (چرا که رعیت از مصدر «رعی» به معنی چریدن است) اینها به یک طرف، سنتِ پدرسالاری در میان اعراب با رسمِ نیاکان آریایی ما بسیار متفاوت بود. با این که در فرهنگ ایرانی، زن به تدریج جایگاه شایسته و والایی را که در ابتدا و در هنگام هجرت آریایی ها از آن بهره مند بود را از دست داد اما هنوز فرمانروای بلامنازع خانه بود و احترامی درخور داشت. و این با عقاید اعراب درباره زنان بسیار تفاوت داشت. گرچه، قرآن و اسلام درصدد بود میان طبقات اجتماعی مساوات برقرار کرده و حکم بر هماهنگی حقوق زنان و مردان داده بود، اما قومی که دیرزمانی طفلِ دختر زنده به گور می کردند و دختر را مایه شرم و ننگ می دانستند به همین راحتی دچار انقلاب درونی نمی شدند. همان طور که بسیاری از قبایل عرب به طمع برخورداری از غنایم جنگی به دین اسلام درآمده و در ارتش مسلمانان راه می یافتند، بسیاری از مسلمانان، پایبندی درونی و اعتقادی به اسلام نداشته و به راحتی قوانین و اصول و مبانی قرآن را زیر پا می نهادند. حال خود تصور کنید چنان که یقینا خود پیش از این بسیار تصور کرده اید که این قوم چه بر سر رعیت ایرانی خواهد آورد.
حال دوباره باید پرسش خود را تکرار کنیم. ما از کدام نژادِ نژاده ایم و نیاکان ما از کدام قوم و مشرب آمده اند؟ بدیهی است که با چیرگی اعراب علاوه بر آمیزش فرهنگی در تمام زمینه ها آمیزش صورت خواهد گرفت. از جمله آمیزش های در خلوت و در حجره ها و اتاق های خواب. چنان که در تاریخ شاهدیم که درصد بالایی از نام های نیاکان ما عربی است و روشن است که نام انسان تا حدودی نماد نژاد و تیره ی اوست. به تمام این ها هجوم و سلطه  ترک و ترکمن و مغول و تاتار و افغان را ضمیمه کنید و غلبه فکری و فرهنگی این اقوام را هر کدام در دوره ای از تاریخ ایران در نظر آورید. حال دوباره پرسش ما را پیش خود تکرار کنید. نیاکان ما یعنی همان شاهدانِ همیشگی چپاول و تاراج بیگانگان و خودی ها، این مجال مغتنم را داشته اند که در معرض آمیزش فرهنگ های گونه گون قرار گرفته و از اقوام مختلف و آداب شان بهره ها ببرند. اما در عین حال خود همواره اسیر سرنیزه های قوم غالب و شهرهای شان در معرض لگدکوبِ چکمه های سربازان حاکمانِ بیگانه از دادگری بودند. نیاکان ما تجربه هایی گرانبار را در کوله پشتی خود ذخیره کرده و آن را برای ما میراث گذاردند. حال ما خود را از هر تبار و نژاد که بدانیم، سرشت و فطرت ما آمیزه ای است از تمام آن چه بر پدران مان رفته و هر آن چه بر آنها و روح و روان شان اثرگذار بوده است. این که ما تبار خود را متعلق به نخستین قوم پراهمیت تاریخ که گام در این سرزمین گذارده بدانیم، و باقیِ تاریخ را همچون لکه های ننگ و جبر و بدِ حادثه در نظر آوریم و تأثرات شان را در بافت فطری و ژنتیک نژادی انکار کنیم، چیزی از واقعیت امروز کم نمی کند. سرشتی که امروز بر پایه های تسلیم و تعظیم و باورهای خرافی و بی تفاوتی و انفعال و روزمرگی استوار گشته و دعوی مهر و وفا و صلح و هنر و غیرت و دلیری می کند و هر آن چه در زمان ضحاک بر لوح ضمیرمان نقش شده همچنان باقی است. جوانان مان را می برند و ما همچنان منتظر منجی موعودیم. هر کدام در درون خود یک ضحاک و یک نظام استبدادی به پا کرده ایم و نیرویی را که می بایست صرف همدلی و اتحاد کنیم در تخریب، طردِ مخالفمان و نفی حقوق دیگران و شکستن آزادی اندیشه و بیان و هیاهو بر سر این و آن و تنفر از آن و این مصرف می کنیم و همه ی این نابه سامانی ها و بیدادگری ها را به گردنِ حکومتی که خود ریشه هایش را از بیخ در دلِ این سرزمینِ فلک زده محکم کردیم می اندازیم. امید که روزی در درون ما بر علیه استبداد، انقلابی به پا شود و ضحاک جان خویش را سرنگون کنیم. تا بعد نوبت به چیزهای دگر رسد.

هیچ نظری موجود نیست: