نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

پرسش‌هائی دردسرآفرين، جمعه‌گردی‌های اسماعيل نوری‌علا

می توانم به يقين بگويم که همواره، و در ذهن همه کس، مسائلی وجود دارند که شخص، آگاهانه و ناخودآگاه، از پرداختن به آنها طفره می رود و آنها را در پس پشت مشغله های ذهنی ديگر خود بايگانی می کند. اما، همواره، و در مورد همه، يک چنان لحظه ای هم پيش می آيد که دوستی، خواننده ای، مخاطبی، خواننده ای، ما را در برابر پرسشی دربارهء همان مسائل ِ ناديده گرفته شده قرار می دهد و وادارمان می سازد تا، شايد در تلاشی تدافعی، تمام نيروی خود را برای يافتن پاسخی که يک چنين بحث ناخواسته ای را به پايان رساند بکار بريم اما، همچون وقتی که سنگی در آبگيری آرام می افتد و سطح آن را در حلقاتی هر دم گسترنده بر می آشوبد، ذهن ما نيز در برابر اينگونه پرسش ها به تلاطمی ناگزيز دچار می شود و پاسخ خود را برای مقاومت ما برای نشنيدن تحميل می کند.
من فکر می کنم پرداختن، يا نپرداختن عامدانه، به مسائلی که با حقوق بشر (آنگونه که در اعلاميهء جهانی اش آمده) ارتباط دارند، و از جانب اشخاص مختلف در موارد گوناگون مورد اشاره قرار می گيرند، از اين دست معماهای ذهنی اند که جائی و زمانی ناگهانه به سطح ذهنيت و خودآگاهی ما فراز می آيند و وادارمان می کنند تا، با موضع گيری صريح و روشن، به پرسش هائی پيرامون شان پاسخی درخور، و در حد امکان منسجم و منطقی بدهيم.
و همين ديروز بود که من با يکی از اين پرسش ها از جانب يکی از رفقايم روبرو شدم و اگرچه او عاقبت، لابد از سر ادب و دوستی، سر مطلب را درز گرفت و رفت اما ذهن برآشفته يا برانگيختهء من نتوانست به آرامش قبل از اين پرسش برگردد؛ تا همين لحظه که نشسته ام تا آنچه را بين ما گذشته مکتوب کنم.
دوستم با اين پرسش آغاز کرد که «آيا بيانيه "کنشگران سياسی" برای آزادی دکتر ابراهيم يزدی و نيز اعلاميهء جبههء ملی را، در همين مورد، ديده ای؟»
- بله، ديده ام.
- به اسم های زير بيانيه هم دقت کرده ای؟(۱)
- بله، ديده ام که خيلی ها آن را امضاء کرده اند.
- اما من هرچه گشتم اسم تو را در آن ميان نديدم.
يکه خورده و زيرک مآبانه، و شايد برای رفع تکليف، پاسخ اش می دهم که «کسی برای گرفتن امضاء به من مراجعه نکرد».
خيره نگاهم می کند و می پرسد: «يعنی اگر گرد آورندگان امضاء به تو هم مراجعه کرده بودند، تو آن را امضاء می کردی؟»
خودم از سکوتم حيرت می کنم. مگر نه اينکه هميشه باور داشته ام که وجود زندان سياسی نشانهء وجود ديکتاتوری و استبداد و فقدان يک حکومت ملی مبتنی بر اعلاميهء حقوق بشر است و اصطلاح «زندانی سياسی» خود نشان از وجود حکومت ضد حاکميت ملی و بی اعتناء به آزادی های مصرح در اعلاميهء حقوق بشر دارد؟ مگر نه اينکه يک حکومت متمدن نمی تواند مردمان را بخاطر عقايدشان به زندان بياندازد و، از اين رهگذر، «زندان سياسی» بر پا کند؟ و مگر نه اينکه هم اکنون نيز دکتر ابراهيم يزدی بعنوان يک «زندانی سياسی» در اوين بسر می برد؟ يعنی مگر او نيز (صرفنظر از اينکه پيرمردی هشتاد ساله است؛ با سرطان پروستات و هزار درد ديگر)، بر خلاف همان ملاحظات حقوق بشری مبتنی بر آزادی عقيده، به زندان نيفتاده است؟ و مگر معتقدی که حکومت ضد ملی و مردمی اسلامی می تواند قاضی عادلی برای رسيدگی به «جرم سياسی» (اگر چنين چيزی بتواند وجود داشته باشد) بشمار رود. پس ترديد تو در پاسخ گوئی چيست؟ مگر خودت بارها در تحسين برخی از اين امضاء کنندگان ننوشته ای؟
می گويم: «نه. امضاء نمی کردم. چيزی در اين ميانه وجود دارد که دستم را به امضاء نمی برد».
- پس تو پيرو آن کسی که می گفت «حاضرم جانم را بدهم تا دشمنم حرفش را بزند» هم نيستی؟ يعنی تو نيز چندان به آزادی سياسی اعتقاد نداری که از يک زندانی به بند افتاده بخاطر عقيده حمايت نمی کنی؟
- چرا، چرا، من همهء عمر سرکوب انديشه و قلم و بيان را ديده و شنيده و چشيده و از آن متنفر بوده ام. و البته که آرزو می کنم همهء زندانيان سياسی هر چه زودتر آزاد شوند.
- پس چرا اين بيانيه را امضاء نمی کردی؟
- ببين. اگر اين بيانيه فقط برای آزادی يک زندانی سياسی نوشته شده بود حتماً امضايش می کردم. اما اين بيانيه ـ که خوشبختانه تهيه کنندگانش هرگز به سراغ من نمی آمدند و نمی آيند ـ ربطی به اين موضوع ندارد بلکه، از نظر من، بيشتر يک «عمل سياسی» است؛ آن هم عملی که نه تنها به آن اعتقاد ندارم بلکه آن را مخالف مواضع سياسی خودم می دانم.
- دليل ات چيست؟ چگونه می توانی ثابت کنی که اين همه آدم رنگارنگ همگی در جبههء مخالف مواضع تو قرار دارند؟
- تو به من بگو که چرا امضای بيشتر نزديک به تمام اين خانم ها و آقايان را تا بحال زير بيانيه ای برای آزادی يک زندانی آشکارا سکولار و انخلال طلب نديده ای، چه رسد به يک آدم بی خدا يا ضد خدائی که او هم به صرف عقيده اش در زندان است؟
- ممکن است درست بگوئی. من اطلاعی در اين زمينه ندارم اما، خوب، تو چرا بيانيه ای برای خواستاری آزادی آنهائی که در نظر داری تهيه نمی کنی و از اين خانم ها و آقايان نمی خواهی که زيرش را امضاء کنند؟
- من اتفاقاً بارها از اين نامه ها برای آدم های مختلف و از طبف های مختلف تهيه يا امضا کرده ام. اما، در عين حال، معتقدم که زندان سياسی تنها روزی وجود نخواهد داشت که اين حکومت جای خود را به حکومتی سکولار، ملی و مبتنی بر اعلاميه جهانی حقوق بشر داده باشد. و به همين دليل هم هست که همه ی سعی خودم را روی مساله سکولاريسم گذاشته ام. اما در اينجا مسئله اصلاً به خواستاری آزادی يک زندانی سياسی بر نمی گردد و، بنظر من، قصد تهيه کنندگان اين نامه نيز، بيش از آنکه تلاش برای آزادی دکتر يزدی باشد، دست زدن به انجام يک عمل سياسی است مه من موافق آن نيستم.
- به کدام عمل سياسی اشاره می کنی؟
- مثلاً اينکه بيانيه، جدا از خواستاری آزادی مردی که به جرمی سياسی (اگر اساساً چنين جرمی وجود داشته باشد) به زندان افتاده است، و فراتر از يک اقدام حقوق بشری ِ منتزع از پيشينيهء سياسی اين مرد، به تبرئهء اين پيشينه هم پرداخته است. اگر اين نامه اعتراض به دستگيری غيرقانونی شخصی به لحاظ عقايد سياسی اش بود (هرچند که انتخاب اين يک تن و بی اعتنائی به زندانيان سياسی ديگر جای اما و چرا داشت) راحت تر می شد با آن روبرو شد. اما نامه، علاوه بر اين اعتراض، نکات ديگری را هم می گويد که ربطی به خواستاری آزادی يک زندانی سياسی ندارد. يعنی، بيانيه نمی گويد که آدم معينی که به جرم عقيدهء سياسی اش زندانی شده بايد آزاد شود بلکه، در واقع، نامه چنان تنظيم شده است که هر کس اين بيانيه را امضاء کند، آشکارا پذيرفته و اعلام داشته است که... اصلاً بگذار از روی خود متن بخوانم: «بيش از يک ماه و نيم از بازداشت غيرقانونی و سرکوب‌گرانهء ابراهيم يزدی، مبارز پرسابقه ی ملی‌- مذهبی و دبيرکل نهضت آزادی ايران می‌گذرد... او پيوسته برای رفع استبداد و انسداد از عرصه‌ی سياسی و اجتماعی و بسط آزادی‌های سياسی و مدنی برای جامعه ی ايران تلاش کرده و در اين راه به قانونمندی و مشی‌ اصلاحی و مسالمت‌آميز پايبند بوده است». حال به من بگو که آيا، بنظر تو، اين يک متن اعتراضيه و مطالباتی است يا يک دفاعيه ی زيرکانه؟ من چگونه می توانم زير نامه ای را امضاء کنم که اعلام می دارد شخصی به نام دکتر ابراهيم يزدی «پيوسته برای رفع استبداد و انسداد عرصهء سياسی و اجتماعی و بسط آزادی های سياسی و مدنی تلاش کرده است»؟
- يعنی امتناع تو به نظراتی پيرامون شخصيت سياسی دکتر يزدی مربوط می شود که اين همه آدم آن را قبول دارند؟
- من قصدم اهانت به اين انسان ها، که برخی شان را می شناسم و به شرافت شان اعتقاد دارم، نيست. از آنها ايراد هم نمی گيرم. اما عقايدی را که آنها زيرش امضاء گذاشته اند قبول ندارم و درست، بر عکس آنها، اعتقاد دارم که دکتر ابراهيم يزدی يکی از ويران کنندگان کشورم و بر باد دهندگان ثروت و آبروی آن در سطح جهانی بوده است؛ و يقين دارم که اگر روزی ورق برگردد و يک حکومت ملی (همانکه مورد آرزوی بسياری از اين امضاء کنندگان هم هست) در کشورمان مستقر شود، دکتر يزدی يکی از کسانی است که بايد به ملت ايران پاسخگو باشد.
- و در آن زمان او يک «زندانی سياسی» نخواهد بود؟
- بهيچ وجه. البته اگر پس از اين حکومت استبدادی دارای حکومتی ملی و مبتنی بر اعلاميهء حقوق بشر باشيم. در يک حکومت ملی کسی بجرم داشتن عقيده و مذهب و مشرب، يا تشکيل حزب سياسی، دستگير نمی شود. اما در هر قانون اساسی ملی هم مواردی که جرم و جنايت عليه يک ملت محسوب می شوند وجود دارند و با نگاهی گذرا به آنچه دکتر يزدی با ملت ايران کرده است کمتر کسی را می توان همچون او مصداق آن موارد دانست.
- يعنی تو بخود حق می دهی که از هم اکنون دکتر يزدی را محاکمه و محکوم کنی؟
- ببين رفيق! زرنگی نکن. من دارم توضيح می دهم که به شخصه در مورد دکتر يزدی چگونه می انديشم و چه وضعيتی را برای او در يک حکومت ملی پيش بينی می کنم. و اينها همه فقط برای اين توضيح است که چرا من چنان نامه ای را امضاء نمی کردم.
- بهر حال معنای حرفت اين است که اگر ـ بگيريم در عالمی مفروض ـ قدرتی داشتی و دستت به آدم هائی چون او می رسيد حساب شان را می رسيدی؟
- من، با خوش بينی، از عبارت «حساب شان را می رسيدی» همان معنای ادبی «حسابرسی» را می گيرم. توجه کن که حسابرسی کار دستگاه قضائيهء يک حکومت ملی است. محاکمه کردن و حکم صادر کردن هم بهمچنين. لذا، من با قرار گرفتن در هيچ قدرت مفروضی نمی توانم کسی را محاکمه کنم. من حداکثر می توانم بعنوان يک شهروند کشورم از شهروندی ديگر شاکی شوم. می توانم وکيل بگيرم و بروم دادگستری و بگويم من از آقای دکتر ابراهيم يزدی شاکی ام. و در شکئائيه ام نيز خواهم گفت چرا. مختصر بگويم؛ زيرا اين آقا از روزی که يکباره خوابنما شده و از آمريکا به کويت پرواز کرده و آقای خمينی را در مرز کويت تحويل گرفته و به پاريس برده، تا روزی که بعنوان عضو شورای انقلاب اسلامی با «امام» اش به تهران آمده، و تا شب انقلاب که افسران ارتش را (به خائن بودن يا نبودن شان کاری ندارم) جلوی دوربين تلويزيون سين جيم کرده و افکار عمومی را برای اعدام بی محاکمهء واقعی آنها بر پشت بام مدرسهء علوی آماده ساخته است، و... اجازه بده اين فهرست شرم آور را ادامه ندهم... از کسانی است که، پس از ملاخور شدن انقلاب مردم ايران، در استقرار حکومت اسلامی ولی فقيه نقش کليدی داشته است، و هرگز هم از آنچه انجام داده اظهار پشيمانی نکرده و حداکثر تلاش اش هم هميشه اصلاح و حفظ همين حکومت مذهبی بوده است. خود نامه هم بر اين نکتهء آخر تأکيد دارد؛ آنجا که می گويد او همواره «به قانونمندی و مشی‌ اصلاحی و مسالمت‌آميز پايبند بوده است». يعنی بهر حال ـ از ان سابقه هم که بگذريم ـ تا همين امروز معتقد به قانون اساسی حکومت اسلامی و فعاليت سياسی «اصلاحی» بوده است و تو می دانی که اصلاحات در صورتی تحقق پذير است که اصل ساختمان دست نخورده باقی بماند. اساساً «نهضت آزادی»، که او دبيرکل آن است، در پيروزی خمينی و تحويل گرفتن ديوانسالاری دولت و تحويل آن به آخوندها نقش اساسی داشته است. من می توانم بعنوان يک شهروند، که مجبور به گريز از کشورش شده و جوانی اش در غربت سوخته و آرزوهايش همه بر باد رفته اند، از تک تک دست اندر کاران استقرار حکومت اسلامی شاکی باشم. اين حق من است. اما تو يقه مرا گرفته ای که چرا زير بيانيه ای را امضاء نمی کنم که آقای دکتر يزدی را يک «مبارز پر سابقهء ملی – مذهبی که پيوسته برای رفع استبداد و انسداد عرصهء سياسی و اجتماعی و بسط آزادی های سياسی و مدنی تلاش کرده است» معرفی می کند؟ دستم بريده باد اگر من پای چنين اظهار نظری امضاء بگذارم.
- و فکر نمی کنی که اينگونه قضاوت در مورد دکتر يزدی حاوی قضاوت مشابهی دربارهء امضاء کنندگان نامه هم می شود، هرچند که می گوئی قصد اهانت و گله نداری؟
- من اعتقاد دارم که بسياری از آنها، که به شخصه می شناسم شان، بی توجه به اين دقايق چنين نامه ای را امضاء کرده اند. شايد از روی دلسوزی برای پيرمردی در آستانهء مرگ. بسياری شان هم البته هنوز به انقلاب اسلامی و حکومت برآمده از آن اعتقاد دارند و فقط می انديشند که حاکمان فعلی بد عمل کرده اند و رستگاری همچنان در ساختار همين حکومت اسلامی و با رهبری آدم هائی مثل دکتر يزدی ممکن است.
- اما در ميان امضاء کنندگان بسياری از چهره های چپ ـ که علی القاعده نمی توانند خواستار حکومت اسلامی باشند ـ هم وجود دارند.
- از ابتدای بقدرت رسيدن اسلاميست ها در ايران هميشه اينگونه بوده است و ديده ايم که برخی از طيف های چپ ما، تحت عنوان مبارزه با امپرياليسم، با راست ترين و جنايتکارترين جناح های اسلامی ائتلاف کرده اند. روزگاری می شد فکر کرد که اين ائتلاف يک تاکتيک است و اين گروه از چپ ها مترصد فرصت هستند تا حکومت را از دست مذهبی ها بيرون بکشند (تا، لابد، برنامه های خانمان برانداز خودشان را اجرا کنند). اما اکنون، با گذشت سی و دو سال، بر همه، و نيز بر خود آنها، ثابت شده است که چنين امکانی برای شان وجود ندارد. اما آنها، غوطه ور در انديشه های ضد امپرياليستی (به سرکردگی امريکای جهانخوار) حکومت اسلامی را ـ در روايت رحمانی آقای دکتر يزدی و حجة الاسلام کديور ـ بهترين وسيله برای بيرون راندن امپرياليسم غرب از ايران می دانند و لذا، اغلب به چرخ پنجم اصلاح طلبان مذهبی تبديل می شوند.
- اما در اين مورد چه می گوئی که دکتر يزدی را بيشتر دارای تمايلات غربی و آمريکائی می دانند، اگر نخواهيم به احتمال وجود روابط عميق تر او با سازمان های مخفی غرب اشاره کنيم؟
- بله. اعجاب قضيه هم در همين جا است. دوستان ضد امپرياليست ما در بين پيغمبران جرجيس را انتخاب کرده اند.
- و اين آن روايت سياسی است که تو از دل اين بيانيه بيرون می کشی؟
- ببين. من حتی تفصيلی از آن روايت را بازگو نکرده ام و فقط توضيح داده ام که اين بيانيه سندی برای خواستاری آزادی يک زندانی سياسی نيست بلکه مانوری است برای عادی سازی برخی اشتباهات سياسی (به زعم گروهی از امضاء کنندگان) و برخی خيانت ها عليه منافع ملت ايران (به زعم گروهی ديگر). بهر حال اين يک واقعيت است که اگر بتوانيم دکتر يزدی را به «مبارز»ی تبديل کنيم که «پيوسته برای رفع استبداد و انسداد عرصهء سياسی و اجتماعی و بسط آزادی های سياسی و مدنی تلاش کرده است» آنگاه بسياری از سازندگان بنای ظلم و جور حکومت اسلامی هم از زير ضربه خارج می شوند و بزودی خواهند توانست، بعنوان قهرمانان ملی، از ملت ايران طلبکار هم بشوند.
- و تو بين اين همه چهرهء رنگارنگ نزديکی هائی می بينی که فراتر از دفاع از حقوق يک زندانی سياسی است؟
- ببين، حتی اگر اغراض سياسی را کنار بگذاريم، بايد بپذيريم که اين متن يک سند مهم تاريخی است که پيوندهای منسجم و شايد ايدئولوژيک ِ سياسی سازمان ها و شخصيت هائی از اپوزيسيون کشورمان را آشکار می سازد و نشان می دهد که چگونه يک تور نامرئی آنها را بهم متصل ساخته و زمينه را برای عمل مشترک شان، در هر زمان که ضرورت ايجاب کند، فراهم می آورد.
- اما تو مگر خودت از مبلغان ضرورت اتحاد نيروها برای ساختن يک آلترناتيو در برابر حکومت اسلامی نيستی؟ بهر حال اينها سازمان ها و شخصيت های سياسی ما هستند که، بقول تو، زير چتر اين بيانيه بهم گره خورده اند؛ آنگونه که حتی گروه های متضادی که در داخل جبههء ملی قبلاً يکديگر را به خيانت متهم کرده اند، در دفاع از پيشينيهء مبارزاتی دکتر يزدی، متفق القول شده اند. آيا يک اپوزيسيون متحد می تواند بدون وجود اينهمه آدم سياسی بوجود آيد؟
- پاسخ صريحی برايت ندارم. اما خوش بينی مزمن نمی تواند مانع از آن شود که اتحاد اين گروه ها را با گروه سکولارهای انحلال طلب و آلترناتيو ساز ـ که خود را به آن پيوند زده ام ـ امری ناممکن بدانم. من اعتقاد دارم که، از بدو انقلاب تا به امروز، همواره بازی سياسی در حکومت اسلامی بين گروه بنيادگرايان (که خود سخت رنگارنگ اند) و اصلاح طلبان (که رنگارنگی شگرف شان را در جمع امضاء کنندگان همين نامه نيز می توان ديد) جريان داشته است و اکنون نيز اصلاح طلبان (يعنی خواستاران ايجاد يک حکومت اسلامی تعديل شده و مخالف با انحلال کلی آن) خود را تنها بديل حاکمان فعلی می بينند و نشان می دهند و مدعی اش هستند. در نتيجه، در جريان روياروئی با گروه سکولارهای انحلال طلب و آلترناتيو ساز، که اکنون در سپهر سياسی ايران يک «نيروی سوم» محسوب می شوند، فکر می کنم ائتلاف بين سکولارها و اصلاح طلبان چندان ممکن نيست. به همين دليل هم هست که من در اين جمع امضاء کنندگان وجود کسانی را که مجدانه عليه سکولاريسم عمل می کنند، سخن می گويند و می نويسند عجيب نمی دانم اما حضور کسانی که خود را صريحاً سکولار می دانند و ادعا می کنند که از اصلاح طلبی دل کنده اند برايم جای شگفتی دارد.
- و آنها هم بی توجه به محتوای نامه و از سر دلسوزی آن را امضاء کرده اند؟
- شايد بهتر باشد عمل اينگونه شخصيت ها را به پای «مصلحت انديشی سياسی» شان بگذاريم آن هم در معنای ايرانی آن. چرا که در سپهر سياسی ايران ما «مصلحت انديشی» اغلب زمينه ساز اين امکان است که، اگر لازم شد، بتوان از سر «اصول» هم گذشت، حتی اگر آنها را در ده ها سند و اعلاميه اعلام داشته باشيم، آنگونه که بر سنگ حک شده باشند. در اين ذهنيت بين «اصول» و «مصلحت» می توان پل زد يا اولی را بخاطر دومی ناديده گرفت. و البته اين می تواند به معنای سقوط اخلاقيات سياسی هم تعبير شود.
- و تو آيا جرأت اين را داری که نظراتت را همينگونه که با من در ميان نهاده ای در نوشته ای بياوری؟ و اگر چنين نکنی آيا تو نيز دچار نوع ديگری از مصلحت بينی نشده ای؟
می گويم: «ببينيم چه می شود. شايد نوشتم، شايد هم نه».
دلم می خواهد اين را هم به او بگويم که «اگر اين نامه "فقط" حائی خواستاری آزادی همهء زندانيان سياسی بود (که البته در جائی از آن هست) و از ميان آنها فقط يک اسم را بر نمی گزيد، يا فهرستی از نام ها را ارائه می داد، می شد آن را امضاء کرد. اما اين نامه فقط يک نام را برگزیؤه اما نه برای دفاع از حقوق مدنی او بلکه برای پاکشوئی پرونده ای که سی و دو سال است همه از آن خبر دارند». ولی سکوت می کنم و می بينم که رفيق من چندان از سخنانم قانع نشده است. آهی می کشد، سر پائين می اندازد و با دکمه های کت اش بازی می کند. شايد از من بدش آمده باشد. اما چه کنم که او خود دست در لانهء زنبور کرده است و آبهای راکد انديشه هائی به کلام در نيامده را با پاره سنگ پرسشی برآشفته است.
وقتی بدرود می گويد و دور می شود از خود می پرسم: آيا بايد لعنت اش کنم و يا از او متشکر باشم؟ و زمزمه ای در ذهنم می پيچد که: «جمعه خواهد آمد و پاسخ اين پرسش ات را بزودی خواهی دانست!»

پانويس ها:

۱. عباس اميرانتظام، محمد ارسی، جمشيد اسدی، هوشنگ اسدی،علی افشاری، علی اکرمی، بابک امير خسروی، نوشابه اميری، عبدالعلی بازرگان، مهران براتی، محمد برقعی، شهلا بهاردوست، مسعود بهنود، بهروز بيات، منصور بيات زاده، نيره توحيدی، مجيد تولايی، مهدی خان بابا تهرانی ، رامين جهانبگلو، علی اصغرحاج سيد جوادی، فاطمه حقيقت جو، بيژن حکمت، محسن حيدريان، بهروزخليق، حميد دباشی، شيرين دقيقيان، فريبا داودی مهاجر، حسين زاهدی، کورش زعيم، حميد سالک، عبدالکريم سروش، داريوش سلطانی، محمد سهيمی، علی شاکری، سعيد شروينی، حسن شريعتمداری، احمد صدری، محمود صدری، شيرين عبادی، اکبرعطری، کاظم علمداری، مسيح علی نژاد، نورالدين غروی، رضا فانی يزدی، مهدی فتاپور، مسعود فتحی، نهضت فرنودی، منصور فرهنگ، فرشته قاضی، محسن قائم مقام، محسن کديور، علی کشتگر، عبدالکريم لاهيجی، مليحه محمدی، علی مزروعی، مهران مصطفوی، مهدی ممکن، علی اکبرمهدی، علی اکبرموسوی خوينی، غفورميرزايی، سيد ابراهيم نبوی، فرخ نگهدار، مهدی نوربخش، حسن يوسفی اشکوری، سيد قدرت لله اتابک، کوروش استکی، امير اعتدالی، سعيده افروخته، محمد اقتداری، مرتضی اصلاحچی، اصغراکبری، جواد اکبرين، بهرام امامی، کامران اميری، فريبا امينی، مهدی امينی، پرستوانتصاری، مسعودآذری، آينده آزاد، فرزانه بذر پور، سعيد بهبهانی، حميد بهشتی، مهدی بيقدی، کتايون پزشکی، احمد پورمندی، علی پورنقوی، بيژن پيرزاده، محمد ترابی، محسن تلقری زاده، شهرام تهرانی، محمد تهوری، صديق احمد توحيدی، کيانوش توکلی، مژگان ثروتی، ايليا جزايری، حسن جعفری، رضا جوشنی، رضا چرندابی، فريد حائری نژاد، رضا حاجی، عليرضا حقيقی، حميد حميدی، اسماعيل ختائی، اشکان ذهابيان ، فرحروز رنجبر، مهدی رجبی، محمد رهبر، فرهاد روحی، حميد زنگنه، حسن زهتاب، ارسلان زيازی،سيامک سلطانی، نيلوفر شميرانی، محمد شوری، حميد شيرازی، محمد صابر، سياوش صفاری، سجاد ضرغام، حميد رضا ظريفی، فروزان عاملی، فرزانه عظيمی، رضا عمادی، فرهاد فرجاد، خير لله فرخی، آراز فنی، فيروزه فولادی، شهاب فيضی، کبری قاسمی، کامبيز قائم مقام، يدی قربانی، رضا قريشی، مصطفی قهرمانی، عزيزکرملو، حسن کلانتری، عبدی کلانتری، حسين کمالی، بيتا کيان، کيا کيانی، جلال کيايی، مزدک ليما کشی، علی محجوبی، محمد حسن محمدی اردهالی، علی مختاری، منصور معدل، محسن مسرت، مهرداد مشايخی، حسين مقدم، مرتضی ملک محمدی، حسين منتظر حقيقی، جعفر منظم، مهران ميرفخرائی، سراج ميردامادی، محمود ميرزاوند، پويان ميرفخرايی، حسن نايب هاشم، بورگان نظامی فرج آباد، نقی نقاشيان، داود نوائيان، شاهين نور بخش، احمد نوری، ن. نوريزاده، احمد هادوی، مهدی هاشمی، نادر هاشمی، عبدالحسين هراتی، عطاهودشتيان، محمد يوسف زاده.

۲.
http://mizankhabar.net/index.php/2010-01-09-16-05-16/1969-1389-09-03-17-50-04.html

هیچ نظری موجود نیست: