نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

پس مانده های کاشانی و نواب صفوی در رژيم خمينی


اعدام شش زندانی متهم به قتل در زندان رجایی شهرکرج


خبرگزاری هرانا – سحرگاه روز جاری ۶ متهم به قتل در محوطه زندان رجایی شهر کرج از طریق چوبه دار اعدام شدند.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، علی طاهرنژاد، محسن رحمتی، شهریار مظفری، میثم چنبری، محمد مقدادی و محمد باباعلی اسامی شش تن از اعدام شدگان سپیده دم روزجاری است که همگی به اتهام قتل عمد به قصاص نفس (اعدام) محکوم شده بودند.
یک منبع مطلع به گزارشگر هرانا گفت: میثم چنبری زیر سن قانونی (۱۸ سال) مرتکب قتل شده بود و طبق قانون نباید حکم اعدام در مورد وی اجرا می‌شد.

علم و روحانيون !


در يادداشت چهارم آذر 51 در پاسخ سفير آمريکا، درباره بسته شدن حسينيه ارشاد، می گويد: "اين مطلب هيچ اهميت ندارد. اينها دسته کوچکی هستند و آن روز که قوی بودند و وسيله مالکين و عشاير و کمونيست ها تقويت می شدند نتوانستند کاری بکنند، حالا که به طريق اولی خطری محسوب نمی شوند."
درست چهار روز بعد، بنا بر همان يادداشت ها، سيد حسين نصر که به تازگی رياست دانشگاه صنعتی 'آريامهر' ( دانشگاه صنعتی شريف کنونی) را به عهده گرفته بود، به علم می گويد:" در بين دانشجويان، مسلمان قشری متعصب زياد است."
پس از گزارش اين موضوع، شاه که احتمالا از طريق منابع ديگر نيز از ماجرا خبر داشته، پاسخ می دهد: "اين مسلمان های قشری زيادی متعصب، بطور قطع کمونيست هستند ولی بظاهر مسلمان قشری جلوه می کنند. آنها که اينها را اداره می کنند مردمان خيلی باهوش و عميقی هستند و حالا مارکسيسم اسلامی مطرح کرده اند، بگو خيلی خيلی در اين زمينه احتياط بکند."
علم در يادداشت های خود هر جا صحبت از روحانيون است آنان را شکست خوردگانی توصيف می کند که کارشان در خرداد 42 پايان يافته و ديگر قادر به سر بلند کردن نيستند. تصور او آن است که مسأله آخوند برای هميشه حل شده است و نبايد از آنان باک داشت.
اول فروردين 48 مصادف با دهه عاشوراست. عده ای به شاه گفته اند که مراسم سلام عيد به خاطر دهه عاشورا برگزار نشود، علم مخالفت کرده و گفته است که مراسم ملی را نبايد فدای مراسم مذهبی کرد. مراسم را برگزار و از روحانيون هم دعوت می کنند. از قضا آنها پيش از همه به تهنيت می روند.
علم در نقل ماجرای آن روز با استفاده از داستانی درباره شاه عباس که روز نوزده رمضان وزيران و درباريان را مجبور به چشيدن شراب کرده بود، می نويسد:" وقتی قدرت باشد همه مسايل حل است." سپس از دوران نخست وزيری خود ياد می کند که روحانيون را گرفته و تبعيد کرده و مسايل را "برای هميشه حل" کرده است. در حالی که مسايل به اين طريق حل نمی شود. تنها در پس و پشت پنهان می ماند تا روزی سر باز کند.
جالب تر اينکه در اواخر اسفند همان سال می نويسد که شبی به اتفاق شاه و چند تن ديگر در خانه ملکه مادر مهمان بوده اند، موضوع بحث سر شام سلام عيد نوروز بوده است. چرا که عيد مصادف با سيزدهم محرم بوده و عده ای گفته بودند که بهتر است مراسم سلام برگزار نشود. شاه نظر علم را می پرسد. او می گويد:" سيزدهم محرم ديگر قتل تمام شده، گذشته از اين اگر هم عيد با روز عاشورا مصادف می شد باز من معتقدم که به خاطر حرف عوام نبايد مراسم ملی را تعطيل کرد."
تا اين حرف از دهان علم خارج می شود، ملکه مادر شروع به دشنام دادن به او می کند. خانه شاه که اين بوده، تکليف خانه ديگران معلوم است! راستی در چنين شرايطی چطور می توان ادعا کرد که مسأله روحانيت برای هميشه حل شده است؟
گذشته از نگرش علم به حل مسايل، نگاه او به روحانيون اساسا مثبت نيست. نام "آخوند" را با کلماتی چون "خدانشناس"، "اغفال" و "بلوا" همراه می کند و اگر برای برخی آيت الله ها احترام قائل می شود، برای آن است که معتقد است: "ارکان مهم کشور ما مذهب شيعه اثنی عشری، زبان فارسی و رژيم سلطنتی" است و "به هر سه بايد توجه شود."
علم گاه فکر می کند که آنها "نوکر" بريتانيا هستند. در يادداشت روز 6 و 7 شهريور 48 پس از بازديد از منطقه زلزله زده خراسان با شاه در مهتاب قدم می زنند و درباره اينکه نفوذ روحانيون کم شده صحبت می کنند و از اين نظر ابراز رضايت می کنند.
شاه می گويد: آيت الله گلپايگانی در قم منبر رفته و گفته "وضع ما ايرانيان با علمای عراق فرق ندارد. ما هم تحت فشار هستيم. راستی چه مردم حق ناشناسی هستند؟" علم می گويد: "ولی چاره ای نيست بايد با آنها تا اندازه ای مدارا کرد." شاه می گويد:" درست است ولی آيا هنوز خارجی ها به آخوندها اميد دارند؟" و علم پاسخ می دهد که: "عرض کردم سياست کهنه انگليس که اين بود و به نظرم هنوز هم تا اندازه ای مراعات بکنند."
با توجه به رفتار حکومت پهلوی با روحانيون، صحبت آيت الله گلپايگانی اگر درست گزارش شده باشد، تا حدی اغراق آميز به نظر می رسد. برای مثال در يادداشت روز 26 ارديبهشت 53 آمده است: "آيت الله ميلانی از مشهد تلفن کرده که آيت الله خويی از بغداد محرمانه جويا شده که اگر از دست ظلم و تعدی عوامل بعثی عراق فرار کند، می تواند به ايران بيايد؟ شاه در پاسخ گفته است: بگو البته می تواند بيايد. ما هيچ توقعی از ايشان نداريم و گذشته ها را هم فراموش می کنيم*."
يا در يادداشت روز 14 شهريور همان سال می خوانيم که آيت الله شاهرودی که شديدا با حکومت عراق به مبارزه برخاسته بود، در نجف فوت شده است. به شاه تلفن می کند که:" بايد از آيت الله شاهرودی تجليل شود. فرمودند تلگراف به آيت الله خوانساری بنويس و از طرف ما تسليت بگو. به پسرش هم به نجف تلفن کن. دربار هم فاتحه بگذارد."
يادداشت های علم نشان می دهد که برخی از روحانيون بلندپايه با دربار روابط و مناسبات خوبی داشته اند. آيت الله خوانساری و آيت الله ميلانی تقريبا همواره با دربار در تماس بودند و خواست های خود را برای امور مذهبی مانند مرمت برخی مساجد و اماکن مذهبی و امور ديگر همواره مطرح می کردند. شاه نيز با برخی از آنها مانند آيت الله شريعتمداری روابط خوبی داشت و به دلايل سياسی و مذهبی، به ارکان مذهب تا آنجا که با تجدد خواهی او در جدال نبود، احترام می گذاشت.

تصوير شاه در يادداشت های علم

اسدالله علم
اسدالله علم در يادداشت های خود تصويری دوگانه از محمد رضا شاه ترسيم می کند. يک تصوير، از آن پادشاهی است که شب و روزش در انديشه اعتلای کشور می گذرد و تصوير ديگر از آن ديکتاتوری که تمام امور مملکت را در دست های خود قبضه کرده و به کسی اجازه نطق کشيدن نمی دهد.
تصوير پادشاه دلسوز، تصوير ديکتاتور نيک خواه معاصر است و تصوير ديکتاتور، تصوير سلطانی مغرور که در قرون ماضيه به حکومت مشغول است؛ به ساز و کار حکومت در دنيای جديد و در عصر مشروطه بی اعتناست؛ حقايق را با او در ميان نمی توان نهاد و گزارش های دستگاههای اطلاعاتی اش دروغ و لاطايلات است تا بدآيندش از کار در نيايد.
تصوير پادشاه دلسوز، تصوير متخصص با تجربه کارکشته ای در هيأت يک تکنوکرات امروزی است که جزييات مربوط به امور اقتصاد و بازرگانی و نفت و شرکتهای نفتی را از بر است؛ به آخرين اطلاعات خود را مجهز گردانيده است؛ و از پس يک کنفرانس مطبوعاتی چند ساعته درباره نفت چنان ماهرانه بر می آيد و به زبانهای گوناگون پاسخ فصيح می دهد که وزير دربار، "و ان يکادی" می خواند و بر او فوت می کند. اما تصوير ديکتاتور مغرور، تصوير جباری شيفته خويشتن است که از درون خانه اش بی خبر است. هر سال چند ماهی در سن موريتس می گذراند و در مقابل اعتراض علم که می گويد "پادشاه ايران نمی تواند چهل و پنج روز را خارج از وطنش و صرفاً بابت استراحت و سرگرمی بگذراند، مردم اين چيزها را تحمل نمی کنند" به شدت عصبانی می شود و اگر با خونسردی جواب بدهد حرفش اين است که جای نگرانی نيست چون هارولد ويلسون ( نخست وزير وقت بريتانيا) و کاسگين ( نخست وزير وقت شوروی ) احترام زيادی برای ما قائلند!
پادشاه دلسوز هر روز به مدت 16 تا 18 ساعت کار می کند. فقط يک ساعت و نيم گزارش های وزارت خارجه را می خواند، سه چهار ساعت در هفته صرف مسايل اقتصادی می کند، دو روز تمام به ارتش، ژاندارمری، پليس و ساواک اختصاص می دهد، تصميم های محرمانه سياست خارجی، جلسات هفتگی شورای اقتصاد، ملاقات با وزرا و کوهی از کارهای شخصی و خانوادگی هر روز بر سرش می بارد. مذاکرات بين المللی را چنان با مهارت پيش می برد که همواره به نفع ايران تمام می شود. چنان يک دندگی و قدرتی در مذاکره بر سر اروندرود (شط العرب) به کار می بندد که سرانجام دولت عراق ناگزير از پذيرش حقوق ايران می شود.
اين پادشاه چنان هوشمند است که از تظاهر به مخالفت با ابرقدرت ها حذر دارد، اما در پنهان در برابر آنها ايستادگی می کند تا حق ايران ضايع نشود. در زمان استقلال بحرين که آمريکايی ها می کوشند نيروهای خود را جايگزين نيروهای بريتانيايی در خليج فارس کنند – نيروهای بريتانيا در حال خروج از منطقه بودند - با سياست آمريکا در اين زمينه به مخالفت بر می خيزد و به سفير آمريکا هشدار می دهد: آمريکايی ها بايد بدانند که مخالفت ما با دخالت بيگانگان در خليج فارس جدی است.
اما همين پادشاه دلسوز، در مذاکره با خودی های مخالف و موافق توانا نيست. ديکتاتوری در درون نهفته دارد که از سپردن امر تصميم گيری در کوچکترين ابعاد، به آحاد ملت و به سازمان های قانونی امتناع می ورزد. جز خود به هيچ کس و هيچ نهادی باور ندارد. برای تقسيم کار - حتی بين معتمدان خود - هيچ اعتباری قايل نيست. اگرچه در دوره ای به پادشاهی اشتغال دارد که نيمی از جهان بر اساس دموکراسی می گردد؛ ژنرال دوگل در فرانسه دريک همه پرسی با چهار پنج درصد آرای مخالف بيشتر کنار می رود و ريچارد نيکسون در آمريکا به کوشش دو خبرنگار سقوط می کند، اما او از دموکراسی بيزار است و در برابر هشدارهای گهگاهی می گويد خدا را شکر که در ايران ما نه احتياج به دموکراسی داريم و نه لزومی دارد از آن رنج ببريم*.
شگفت آنکه به جای دموکراسی به توطئه اعتقاد دارد. مخالفت های شکل گرفته در درون کشور از نوع تظاهرات دانشجويی را حاصل توطئه شوروی و ايادی آن، و تظاهرات مخالفان در خارج را نتيجه دسيسه قدرت هايی مانند بريتانيا می پندارد. سوء ظن او به بريتانيا از همه ايرانيان بيشتر است. دسيسه بيگانگان در توجيه ناملايمات داخلی و خارجی، مهمترين نقش را ايفا می کند.
دولت سوئيس که او همه ساله برای استراحت به آن کشور سفر می کند يک سال نسبت به سفرش اکراه نشان می دهد، وی آن را حاصل دسيسه پنهان ابرقدرت ها و فرانسه و بريتانيا می انگارد. علم توضيح می دهد که دسيسه ای در کار نيست، سوئيسی ها فقط مايلند از تظاهرات ايرانی های مخالف جلوگيری کنند اما شاه با اين حرف ها قانع نمی شود. به کارسازی توطئه، چندان باور دارد که همه چيز حتی کودتای سرهنگ معمر قذافی در ليبی و سرهنگان يونان را نتيجه آن می پندارد و اين طرز فکر سبب می شود که او از بند شدن روی پای خود بهراسد. هر روز و هر ساعت و دم به ساعت با سفيران و نمايندگان آمريکا و بريتانيا در مذاکره و گفتگوست تا توطئه احتمالی دولت های آنان را عليه اقدامات خود منتفی سازد.
در سراسر دوران سلطنتش نمی پذيرد که رسانه های همگانی در کشورهای دموکراتيک از کنترل دولت آزادند. با همه روزآمد بودنش در دنيای اقتصاد و در عرصه تحولات اجتماعی، در دنيای سياست در فضايی قاجاری به سر می برد. وقتی نيوزويک مصاحبه ای را با او منتشر نمی کند، "لابد دولت آمريکا مانع شده" است. روزنامه های بريتانيايی که جای خود دارند چون سوء ظن او به بريتانيا حقيقتاً باورنکردنی و از باور عمومی در دوره قاجاريه افزونتر است.
نمی تواند درک کند که مطبوعات کشورهای آزاد مستقل تر از آنند که به حرف سياستمداران گوش کنند و برعکس اين سياستمدارانند که از روی دست مطبوعات نگاه می کنند. چنين است که مدام به سفيران کشورها بابت نوشته های مطبوعات اعتراض می کند و علم را مدام در کشاکش گفتگو با اين سفير و آن سفير می اندازد. اعتراضی که به جايی نمی رسد بلکه تأثير معکوس می گذارد تا جايی که سرانجام يک روز حوصله سفير بريتانيا سر می رود و رک و راست خطاب به علم می گويد اين با شماست که انتخاب کنيد يا مثل هر حکومت خودکامه ديگر اجازه ندهيد خبرنگاران به اينجا بيايند با بگذاريد بيايند و پای لرزش هم بنشينيد و با کوچکترين انتقادی از جا در نرويد!
ديکتاتور خير خواه برای سياست خارجی، قضاوت خارجيان، سلاح های مدرن، ارتش مجهز، توليدات صنعتی و مانند آنها به حق اهميت بسيار قايل است اما به ارزش های ديگری چون باور مردم نسبت به خود و حکومتش بی اعتقاد يا بکلی دراين موارد دچار اشتباه است. علم برای آنکه از عمق ناخرسندی مردم از حکومت يا به زعم خود دولت – علم فکر می کند همه تقصيرات به عهده دولت هويداست - بگويد می پرسد: چرا هر از چندی گروهی از مردم عادی را از طبقات مختلف، از توی خيابانها دعوت نمی کنيد و از آنها درباره خواسته ها و نيازهايشان نمی پرسيد؟ پاسخ مغرورانه است: من خودم می دانم مردم چه فکر می کنند. و در اين دانستن که از ندانستن چيزی افزون ندارد، به گزارش هايی متکی است که سازمان های اطلاعاتی صرفاً برای اطمينان خاطر او می دهند؛ گزارش هايی که به گونه ای نوشته می شوند که او را از واقعيت دور نگهدارند و خشمش را بر نيانگيزند؛ گزارش هايی که تهيه کنندگانش می کوشند در آنها حرف هايی مطرح شود که خوشايند شاه باشد، نه درد هايی که در کوچه و بازار جريان دارد.
چنان دچار اشتباه است که فکر می کند "مردم ايران عاشق او هستند و هرگز به او پشت نخواهند کرد" و به ياد نمی آورد که همين مردم بودند که پشت سر مصدق قرار گرفتند و او (شاه) را وادار به ترک کشور کردند. جزم انديشی و تعلقات متافيزيکی او را به اين خرافه واداشته که "هر کس با من در بيفتد پايان غم انگيزی" خواهد داشت. وقتی سپهبد يزدان پناه رييس بازرسی شاهنشاهی گزارش می دهد که تعداد شکايات کمتر شده، آن را نشانه رضايت مردم از دولت می پندارد، هيچ به اين امکان نمی انديشد که شايد هم مردم "به سادگی به اين نتيجه رسيده باشند که چون شکايت هايشان به جايی نمی رسد دست از شکايت برداشته اند". همه از گفتن واقعيت به او واهمه دارند حتی نخست وزيرش می ترسد واقعيت ها را با او در ميان بگذارد. علم در جايی از اينکه مردم نمی توانند از اوضاع شکايت کنند به درستی خطاب به شاه می گويد: "يک تاجر بدبخت بوشهری در بوشهر عرض کرد چون اسکله دير حاضر شده و کشتی نمی آيد ما دست روی دست گذاشتيم تا عصری اعليحضرت متغير بودند. حتا چاکر نمی توانستم با اعليحضرت صحبت کنم. به چندين نفر پرخاش فرموديد. حالا انتظار داريد يک بدبختی در صف سلام درد دل خود را بگويد يا از دستگاه شکايت بکند؟ اگر هم شاهنشاه متغير نشويد دستگاه ها بعد پدرش را در می آورند... »
اين است که علم در جای جای يادداشت هايش نگران است و اين نگرانی را به قلم می آورد، از جمله در يادداشت روز 6 دی ماه 52 : « ما در لحظه خطيری هستيم، با وجود اين شاه برای مدت دو ماه به خارج می رود. چرا چنين خطرهايی می کند؟ هر اتفاقی ممکن است بيفتد. صحنه داخلی آنقدرها هم آرام نيست. مردممان عميقاً ناراضی اند... به رغم کليه مساعی شاه و دستاوردهای بسيارش. رژيم عراق در زمان حکومت نوری سعيد عينا به همين ترتيب سقوط کرد. او هم معجزه اقتصادی به وجود آورده بود و انتظار داشت که کافی باشد. اما مردم خواهان چيزی بيش از رفاه اقتصادی هستند. آنان خواهان عدالت، هماهنگی اجتماعی و حق اظهار نظر در امور سياسی هستند. چرا ما سعی نمی کنيم تا اين خواستها را برآورده سازيم؟ من نگرانم بسيار نگران...».
* يادداشت های علم نشان می دهد شاه ذاتا آدم ديکتاتوری نبوده بلکه در واقع اصلاح طلب بوده است اينکه انقلاب را هم به رنگ سفيد آن دنبال می کرد نشانه اصلاح طلبی اوست اما همين يادداشت ها حاکی از آن است که شاه نسبت به دموکراسی حساسيت دارد و به نحو غيرمتعارفی از آن متنفر است. علت اين بيزاری و نفرت بيش از حد را متاسفانه در يادداشت های علم نمی توان جستجو کرد، زيرا از آن سخنی به ميان نمی آيد. تنها در يک يادداشت اشاراتی می کند که شايد دليلی بر آن باشد. در يادداشت روز يکشنبه 25 شهريور 52 شاه از سال های سختی که پشت سر گذاشته می گويد. علم تصور می کند که شاه به سال های جنگ جهانی اشاره می کند. شاه می گويد نه، سال های جنگ آنقدرها دشوار نبود چون ما راهی جز مقاومت منفی نداشتيم. بدترين سال های سلطنتم در دوره نخست وزيری مصدق گذشته است: "مصدق به هيچ چيز راضی نمی شد. هر روز صبح من با اين احساس از خواب بيدار می شدم که امروز آخرين روز سلطنتم است و هر شب با تحمل بی شرمانه ترين اهانت ها نسبت به خودم در مطبوعات به رختخواب می رفتم."

'علم درست نوشته است، نبرد با هويدا تمام مدت ادامه داشت'

روی جلد کتاب يادداشت های علم

دکتر هوشنگ نهاوندی در دوره پهلوی سمت های گوناگون و مهم داشت. او نخست، وزير آبادانی و مسکن بود که کوی معروف نهم آبان (يک مجموعه مسکونی برای طبقات پايين جامعه که اکنون نام ديگری دارد) از يادگارهای دوره وزارت اوست. پس از آن مدتی رييس دانشگاه پهلوی شيراز بود و سپس به رياست دانشگاه تهران منصوب شد. دکتر نهاوندی حدود شش سال رياست دانشگاه تهران را به عهده داشت. آنگاه به رياست دفتر فرح پهلوی، شهبانوی سابق، منصوب شد و در اواخر سالهای پيش از انقلاب نيز چندی وزارت علوم و آموزش عالی را بر عهده گرفت.
در يادداشت های علم در روز پنجشنبه 8 اسفند 53 آمده است "صبح ملاقات های منزل جانکاه بود، چون همه از طبقه لاشخور حاکمه ( طبقه خودم) بودند و هر کس به منظور جلب منفعتی آمده بود. واقعا کسل شدم... روزهايی که موفق می شوم به درد مردم برسم راضی هستم ولی در اين جور روزها کسل و بدبخت و بيچاره هستم چون طمع اين طبقه هم حد و حدود نمی شناسد... در بين اينها بيچاره نهاوندی رييس دانشگاه تهران هم که بی نهايت از وضعش نگران است بود. دلم خيلی سوخت چون صادقانه و صميمانه کار می کرد و فکر می کنم نخست وزير که از او دل خوشی ندارد از ترس اينکه مبادا جمعيت انديشمندان برای حکمرانی مطلق حزبی او، يک روزی دردسر شود به وسيله ايادی خودش در سازمان امنيت قال او را کنده باشد. گويی اينکه صبح سه شنبه در فرودگاه به من می گفت واقعاً حيف است اگر نهاوندی عوض شود ولی نمی دانم شاهنشاه چه تصميمی درباره او دارند. در دلم گفتم وای بر اين دو رويی. شاهنشاه به من فرموده بودند وضع نهاوندی را از ساواک تحقيق کن. عرض کردم چشم ولی جرأت نکردم عرض کنم اجازه بفرماييد اول وضع ساواک را تحقيق کنم که در دست کيست و چگونه است. بعد وضع نهاوندی را".
موضوع را با آقای دکتر نهاوندی که اکنون مقيم بروکسل است در ميان گذاشتيم، عين مطلب را برای او خوانديم و نظر او را درباره اين يادداشت جويا شديم. گفت: "علم درست نوشته است. تمام مدتی که من در دانشگاه تهران بودم نبرد با هويدا و نصيری و اطرافيانش ادامه داشت. اگر من بخواهم همه آن چيزهايی را که در دوره رياست دانشگاه تهران گذشته شرح دهم يک کتاب می شود. موضوع از اين قرار بود که مقدار زيادی از گزارش ها که درباره من و دانشگاه تهران به شاه می دادند دروغ بود. بعضی ها را البته شاه متوجه می شد که دروغ است. مقدار زيادی هم تحريکاتی بود که نخست وزير و ساواک در دانشگاه تهران می کردند. يعنی مقدار زيادی از اغتشاشاتی که در دانشگاه تهران می شد به وسيله عوامل هويدا صورت می گرفت. از جمله آنها اقدامی بود که برای آتش زدن دانشکده ادبيات کردند و بعد هم کتک زدن خانم دکتر راسخ رييس گروه روانشناسی. قضيه از اين قرار بود که وقتی خواستند دانشکده ادبيات دانشگاه تهران را آتش بزنند خانم راسخ اولين کسی بود که متوجه شد و فرياد کشيد و ديگران آمدند و پرده ها را کشيدند و جلو آتش سوزی را گرفتند. کسی که اقدام به آتش زدن کرده بود، کارت حزب ايران نوين در جيب داشت. ساواک او را گرفت اما بعد از دو روز آزادش کرد. دو ماه بعد خانم دکتر راسخ را در دانشگاه چنان کتک زدند که کارش به بيمارستان کشيد. تنبيهش کردند که چرا از اين فضولی ها کرده است."
  • انگيزه هويدا يا عوامل او در ساواک برای اين کارها چه بود؟
انگيزه هويدا اين بود که قصد داشت مرا بردارد و کسی از خودش بگذارد. روز اولی هم که اعليحضرت مرا به رياست دانشگاه تهران منصوب کرد، هويدا مخالف بود. بهار سال 50 اعليحضرت در دانشگاه پهلوی به من پيغام داد که بايد رييس دانشگاه تهران بشوی. علم گفت دلم برايت می سوزد اما امر اعليحضرت است بايد بپذيری. گفتم آقای هويدا کس ديگری را برای دانشگاه تهران در نظر دارد. او می خواست جلال عبده را به رياست دانشگاه تهران بگمارد. گفت تو در اين کار دخالتی نکن و چيزی هم نگو. دو ماه گذشت تا کنفرانس انقلاب آموزشی در رامسر تشکيل شد. در آن کنفرانس شاه شديداً به دانشگاه تهران حمله کرد و هر گاه که نام دانشگاه تهران را بر زبان می آورد، رو به من می کرد.
از کنفرانس که آمديم بيرون دکتر مصباح زاده به من گفت به تو تبريک می گويم که رييس دانشگاه تهران شدی. گفتم اين حرف ها چيست؟ گفت من کار کشته ام و فهميدم. حالا تو هم خواهی فهميد. من که می دانستم قضيه از چه قرار است. بعد از مدتی شاه به هويدا گفت فلانی را معرفی کن و او هم اين کار را کرد. از همان زمان معرفی شدن به عنوان رييس دانشگاه تهران، نبرد هويدا با من شروع شد. سر همين چيزها هم بود که اعليحضرت هويدا را از رياست هيأت امنای دانشگاه تهران برداشتند و مرحوم دکتر اقبال را جايش گذاشتند. با آمدن اقبال خلاص شدم چون پيش از آن هر روز با هويدا زد و خورد داشتم.
  • چرا تحريک می کرد؟ آيا فقط انگيزه اش اين بود که آدم خودش را بگذارد؟ يا آنکه شما را رقيب خود می دانست؟ يعنی واقعاً اين اندازه در دولت هويدا باند بازی وجود داشت؟
شديد تر از آنچه شما خيال می کنيد. بعلاوه مرا رقيب خودش می دانست. خيال می کرد من می خواهم نخست وزير بشوم. چند ماه قبل از تشکيل حزب رستاخيز، در برهه ای روزنامه ها به شدت به دانشگاهها و بخصوص به دانشگاه تهران حمله کردند. صبح يک روز در اتومبيلم در راه رفتن به دفتر، مشغول خواندن روزنامه ها بودم، ديدم روزنامه ايران نوين نوشته رييس دانشگاه تهران همدست چريک هاست. به دفترم که رسيدم ساعت هشت و نيم صبح بود. گفتند تيمسار نصيری پشت خط است. من در عمرم هيچگاه با تيمسار نصيری صحبت نکرده بودم و بعد از آن هم هرگز صحبت نکردم. به من گفت لابد مقاله های روزنامه ها را خوانده ايد و می دانيد تکليف تان چيست! الان استعفايتان را بنويسيد و ببريد به آقای نخست وزير بدهيد.
کار خيلی مشکل بود. يک سرهنگ ساواک يا لااقل يک سرهنگ دفتر ويژه را می فرستادند از وزيری استعفا می گرفت. گفتم تيمسار من وقتی رييس دانشگاه تهران شدم اعليحضرت فرمودند که قول ايشان را از هيچ کس نپذيرم الا يک شخص خاص. آن شخص خاص شما نيستيد، آقای نخست وزير هم نيستند. من به امر اعليحضرت آمده ام و فقط به امر ايشان از دانشگاه خواهم رفت. با عصبانيت گوشی را کوبيد. شاه و شهبانو در سن موريتس بودند. علم هم همانجا بود. دستم به هيچ جا بند نبود. نمی دانستم چه کنم. خلاصه رفتم پيش آقای معينيان، رييس دفتر شاه. داستان را تعريف کردم و از او خواستم موضوع را به اعليحضرت تلگراف کند. گفت من نمی توانم چنين کاری بکنم. گفتم اگر من به عنوان رييس دانشگاه تهران گزارشی بنويسم می توانی گزارش مرا تلگراف کنی؟ گفت بله اين را می توانم. من تمام جريانات را از اغتشاشات دانشگاه گرفته تا نوشته روزنامه ايران نوين و تلفن تيمسار نصيری نوشتم و اضافه کردم که تکليف مرا معلوم کنيد که از کی بايد دستور بگيرم. معينيان آقای کاظم زاده را که رييس رمز بود صدا کرد و گفت نامه آقای رييس دانشگاه را رمز کنيد و بفرستيد. من برگشتم دانشگاه. حالم هم خيلی بد بود. دو روز ديگر آقای معينيان تلفن زد که تلگرافی از سن موريتس رسيده برای شما می خوانم و بعد فتوکپی آن را می فرستم. دلم دوباره فرو ريخت. نوشته بود گزارش رييس دانشگاه به شرف عرض مبارک ملوکانه رسيد. مقرر فرمودند به ايشان ابلاغ کنيد به اين حرف ها اعتنا نکنند.
علم نوشته بود ؟
نه، امضای ايادی را داشت ولی علم هم آنجا بود. من ديگر به اين حرف ها اعتنا نکردم. بعد از چند روز علياحضرت برگشتند. من در جلسه شورای دانشگاه بودم که آمدند گفتند از کاخ شما را می خواهند. رفتم پای تلفن علياحضرت شهبانو بودند. به من گفتند ما داريم می رويم پاکستان. از سن موريتس آمده بودند يک روز مانده بودند و می رفتند پاکستان. گفتند: "اعليحضرت فرمودند به رييس دانشگاه ابلاغ کنيد ما خيلی از کارشان رضايت داريم و به کارشان مشغول باشند و به همکارانشان هم اطمينان بدهيد." پرسيدم من می توانم اين حرف ها را تکرار کنم؟ گفتند بله. آمدم به جلسه شورای دانشگاه و عين ماجرا را گفتم.
ولی هر روز چنين ماجراهايی بود. در پنج سال و هفت ماهی که بنده رييس دانشگاه تهران بودم هر روز گرفتاری هايی از اين دست داشتم. ظاهراً من و هويدا با هم خيلی خوب بوديم اما ... بله آنچه علم نوشته درست است.

آخرین جلد از یادداشت های علم ! یادداشت‌های اسدالله علم!به ویراستاری علینقی عالیخانی



اسدالله علم در کنار شاه موقع معرفی کابینه جدید امیرعباس هویدا

سرانجام ۲۰ سال بعد از آن که انتشار یادداشت های روزانه اسدالله علم وزیر دربار شاهنشاهی و محرم اسرار آخرین پادشاه !

*******************************************************************************

 
اسدالله علم، تصوير رايج، تصوير واقعی
 

 
 
روی جلد کتاب يادداشت های علم
موضوع مجموعه گزارش های اين بار ستون 'نگاه ديگر'، مشتمل بر يازده قسمت، يادداشت های اسدالله علم، وزير دربار محمدرضا شاه پهلوی است. اين کتاب که تا کنون پنج جلد از آن منتشر شده و جلد ششم در دست انتشار است، روايت دست اولی از طرز حکومت شاه، روابط شاه با دولت، زد و خورد با شرکت های نفتی و نيز مناسبات حکومت شاه با کشورهای ديگر به ويژه آمريکا و بريتانيا به دست می دهد. چيزی که بر اهميت کتاب می افزايد اين است که از بين رجال درجه اول حکومت پهلوی و از ميان کسانی که در سطح بالای قدرت حضور داشته اند، علم تنها کسی است که مشاهدات و مذاکرات روزانه خود را ثبت و ضبط کرده و به عمد به يادگار نهاده است. علاوه بر اين به نظر می رسد اين يادداشت ها تصوير علم را نيز در جامعه ايرانی به هم ريخته باشد.
ماريو وارگاس يوسا نويسنده نامدار آمريکای لاتينی در زندگی واقعی آلخاندرو مايتا زندگی يک انقلابی تروتسکيست را به کنکاش می گيرد که سرانجام خود و خواننده از شناخت وی عاجز می مانند.
تصوير اسدالله علم در جامعه ايرانی از اين دست است. تصوير رايج وی، پيش از انقلاب و تا پيش از انتشار کتاب يادداشت های علم ، تصوير "چاکر جان نثار" و "غلام خانه زاد" و "سگ آستان" بود. انتشار کتاب يادداشت های علم در دهه هفتاد شمسی، اين تصوير را بر هم زد و از او چهره ديگری ساخت؛ چهره ای که شايد همتايی در بين رجال دوره پهلوی برای آن نتوان يافت.
يادداشت ها نشان می داد که "غلام خانه زاد" تنها يک سوی سکه بوده است. در سوی ديگر، مردی نشسته بود با شناخت کافی از مردم و تاريخ و روانشناسی اجتماعی که به ميزان قابل توجهی با جرأت و جسارت و آينده نگری به مسايل کشور می نگريست و راست و پوست کنده بسياری مسايل را با شاه در ميان می گذاشت و از اينکه بسياری مواقع خلاف ميل شاه سخن بگويد بيمی به خود راه نمی داد.
اين تصوير، تا علم زنده بود در سايه "غلام خانه زاد" گم شده بود و کسی اين چهره او را نمی ديد. اما چنين تصويری با يک وجه شناخته شده از علم تطبيق می کند. او همچنانکه در برخی کتابها می خوانيم به تمام معنی خان بود. يک خان روستايی و البته پر شوکت و جلال که هر چند ملک و املاک زياد داشت اما سواد قابل توجهی نداشت. اينک اما پس از انتشار يادداشت ها معلوم شده است او از بسياری رجال دوره پهلوی فهيم تر و نسبت به مسايل جامعه خود آگاه تر بود و خوی و خصلت روستايی توامان با رگ و ريشه اشرافی او را جسور و شجاع بار آورده بود.
به هر صورت تصوير ما امروز از اسدالله علم، تصوير فيل در خانه تاريک است که قضاوت درباره او آسان نيست. همين قدر می دانيم که او روش خود را داشت که همان روش پيشينيان بود. روشی که ريشه و سابقه تاريخی داشت و وزيران معروف تاريخ ايران از همان راه و روش برای پيشبرد مقصود خود بهره می گرفتند. اين روش البته از زمان امير کبير و قائم مقام ديگر چندان مورد پسند نبود اما آنان نيز در راه و روش تازه ای که در پيش گرفته بودند، چندان موفق نبودند. هر چه بود اين روش خوشايند روزگار ما نبود اما روشی بود که امتحان خود را در طول تاريخ پس داده بود و در نوع خود کارآمد به حساب می آمد. کارآمد به اندازه تأثير يک فرد و نقش يک شخص در تاريخ.
در اين رشته گزارش ها به گوشه هايی از يادداشت های علم نگاهی انداخته شده است: تصويری که از شاه به دست می دهد، نگاهی به پاره ای از يادداشت ها، گفتگو با دکتر علينقی عاليخانی ويراستار کتاب، گفتگو با دکتر نهاوندی درباره واقعه ای که علم شرح می دهد ( من حيث نمونه ای برای درستی يا نادرستی روايت ها )، صدای پای انقلاب در روايت علم و تصويری که از رجال دوره پهلوی به دست می دهد، بخش هايی از اين گزارش را تشکيل می دهد.
"علم مثل هويدا نبود، در مقابل شاه می ايستاد"
دکتر علی نقی عاليخانی
دکتر علی نقی عاليخانی، ويراستار يادداشت های علم

دکتر علی نقی عاليخانی ويراستار کتاب يادداشت های علم، وزير پيشين اقتصاد ايران و رييس پيشين دانشگاه تهران از دوستان اسدالله علم، وزير دربار بوده است. همين دوستی ديرينه با علم سبب شد که خانواده علم ويراستاری و انتشار يادداشت ها را به او بسپارند. او که هم در کابينه علم و هم در کابينه هويدا وزير بوده است علم را در مقايسه با هويدا شخص قاطعی می داند و باورش اين است که هويدا اگرچه ضعف های علم را نداشت اما قاطعيت و ايستادگی او را هم نداشت. در اينجا گفتگوی ما را با آقای دکتر عاليخانی می خوانيد:
  • يادداشت های علم چاپ ها متعددی در ايران و خارج از ايران داشته است. از جمله روايت انگليسی آن که دو جلد بود و در ايران پيش از متن اصلی کتاب منتشر شد. نظر شما درباره ترجمه آن دو جلدی چيست؟
آن دو جلدی که در تهران چاپ شد هيچ ارزشی ندارد برای آنکه به کلی در آن دست برده اند. يادداشت های علم قرار بود بطور همزمان به فارسی و - خلاصه شده اش - به انگليسی منتشر شود، ولی متاسفانه کسی که بايد نسخه فارسی را چاپ می کرد در کارش بسيار کوتاهی کرد درحالی که ترجمه انگليسی آماده و منتشر شد. بعد در ايران بی توجه به کمترين سطح مسئوليت اخلاقی، با عجله و به ميل خودشان کتاب را از روی نسخه انگليسی به فارسی در آوردند که کار بی ربطی بود. وقتی کسی متنی به فارسی نوشته و شما همان متن را از ترجمه انگليسی آن دوباره به فارسی بر می گردانيد طبعاً چيز بی ربطی می شود. بخصوص که مقداری اضافه کردند، مقداری زدند، و شعرها را آنطور که حدس می زدند گاهی درست و گاهی نادرست به کار بردند. رويهمرفته کار خلاف اخلاقی بود.
 انتشار دو جلدی يادداشت های علم در تهران کار بی ارزش و خلاف اخلاقی بود. در آن دست بردند و کم و زيادش کردند
 
  • چه مقدار از يادداشت های علم در ويرايش شما به لحاظ اخلاقی يا بنا به ملاحظات ديگر حذف شده است؟
برخلاف تصور خوانندگان، موارد حذفی فوق العاده محدود است. در لندن يکی از دوستان می گفت من می سوزم که بدانم آنجاها که نقطه چين گذاشته ايد، چه نوشته است. گفتم اگر بدانيد از سوختن پشيمان خواهيد شد. در واقع چيز مهمی نيست. مسايل کاملاً خصوصی يا آنچه مربوط به زندگی مردانه اش بود، کمی حذف شده است، يا مواردی از اين قبيل درباره شاه که من نمی خواستم از حد تجاوز کند. به هر حال موارد حذف شده چيزی به تاريخ ايران نمی افزايد. يک مقدار از حذفيات هم به جلد اول مربوط است، مطالبی بود که ارتباطی به ايران نداشت. مثلاً يادداشت هايی درباره حمله ويت کنگ ها به شمال يا جنوب ويتنام. ولی بعدتر مباحثی مطرح می شود که از نظر بين المللی جالب است چون ايران در آنها درگير است که همه آنها چاپ شده است. می توانم بگويم مطالبی که به جای آنها نقطه چين گذاشته ام در جلد چهار و پنج مجموعاً از دو صفحه تجاوز نمی کند.
  • چگونه يادداشت های علم از حوادث روزگار مصون مانده است؟
علم يادداشت های خود را ابتدا در دفترچه ای می نوشت و نگه می داشت تا اينکه روزی خانم علم که ظنين شده بود و می خواست بداند در آن دفتر، چه نوشته شده، دستش به آن دفترچه می رسد. می خواند و می گويد اين مزخرفات چيست و آن دفتر را می سوزاند. از اين زمان علم تصميم می گيرد يادداشت هايش را نه در دفتر بلکه روی کاغذهای متفرقه بنويسد. اين است که دست نويس يادداشت ها روی انواع کاغذ، از سر برگ دربار شاهنشاهی گرفته تا سر برگ هتلی که در آن اقامت داشته، نوشته شده است؛ کاغذهای خيلی کوچک يا خيلی بزرگ. اين کاغذها را علم هر ده پانزده روز يک بار به همراه مجلاتی به زبان های فارسی، انگليسی و فرانسه راهی ژنو می کرد تا توسط دوستش صادق عظيمی در بانکی گذاشته شود.
  • بنابراين آن مقداری از يادداشت های علم که در مقدمه کتاب اشاره کرده ايد گم شده توسط خانم علم به آتش سپرده شده است؟
نه، نه. وقتی آن اتفاق می افتد، دو سه سالی بود که علم يادداشت می نوشت. آن دفتر اول نبود. دفتری که گم شده به غير از آن است و برای گم شدن آنها دو دليل وجود دارد. به کتاب که نگاه کنيد می بينيد شروع کتاب به اين شکل است که تاريخ گذاشته و نوشته است مثلاً از زوريخ وارد شدم. اين به نظر من غير عادی است. هر کس که بخواهد يادداشت بنويسد لابد مقدمه ای می نويسد که از اين پس می خواهم يادداشت بنويسم و .... يادداشت های علم بی مقدمه شروع می شود و اين به نظر من معقول نيست. اما دليل مهمتر اينکه خود من در تابستان 47 يا حد اکثر اوايل پاييز آن سال روزی با علم بودم گفت: شروع کرده ام به نوشتن يادداشت هايی و می خواهم تکه هايی را برايت بخوانم و دو سه تکه را برای من خواند. آن تاريخ که علم برای من تکه هايی از يادداشت هايش را خواند ( روی کاغذهای متفرقه ) با تاريخ يادداشت های جلد اول که از بهمن 47 يعنی چند ماه بعد از آن شروع می شود، جور در نمی آيد. اين نشان می دهد که مقداری از يادداشت ها گم شده است. اينکه چه شده هيچ نمی دانم. از خانواده علم هم پرسيده ام، نمی دانند. در بانک هم هر چه بوده، به اتفاق پرويز خزيمه علم، خواهر زاده علم، رفتيم و فتوکپی کرديم. همين است که چاپ شده اش را می خوانيد.
 موارد حذف شده رويهمرفته بسيار ناچيز است و در جلد چهار و پنج مجموعاً از دو صفحه بيشتر نيست
 
  • آيا از ميان رجال دوره پهلوی کس ديگری را هم می شناسيد که يادداشت نوشته باشد؟
نه، نمی شناسم. بعضی چيزهای مختصری نوشته اند مثل نصرالله انتظام و جهانگير تفضلی اما اينکه کسی بطور سيستماتيک هر روز بنويسد در سطح بالا کسی را نمی شناسم. اگر اشاره شما به شايعه مربوط به هويداست من نمی دانم. گفته می شود هويدا هم يادداشت می نوشته ولی من واقعاً مطمئن نيستم. اين نکته را هم فراموش نکنيد که نوشتن به اين صورت کار آسانی نيست. علم، دانش فارسی درجه يک داشت، پدرش در دوره دبستان و دبيرستان او خيلی به اين موضوع توجه کرده بود، فارسی را خوب می دانست، عربی هم بلد بود، مشغوليت اصلی او ادبيات کلاسيک بود، بيشتر شعرهای حافظ را از بر داشت، نظامی و فردوسی را خوب می شناخت و در عين حال هيچ ادعايی هم نداشت.
  • برخی ايراد کرده اند که چرا در کتابی به اين اهميت مسايل مربوط به زندگی مردانه علم و شاه گنجانده شده است. می خواهند بگويند کتاب مهم تر از آن بوده که با چنين مسايلی لوث شود.
اظهار سليقه سطحی کار آسانی است. درست برخلاف اين حرف، من پرونده ای از يادداشت هايی دارم که ديگران درباره اين کتاب نوشته اند. چند نفر خطاب به من نوشته اند شما حقش بود هر چه در يادداشت ها بوده نقل می کرديد. يکی نوشته که حتی مجلات و روزنامه ها را هم بايد نقل می کرديد. تصور کنيد اگر من همه آن چيزها را نقل می کردم به غير از حجم عظيمی که پيدا می کرد، چه چيز بی ربطی می شد. فرض کنيد وسط يادداشت ها يک سطر می نوشتم "تهران مصور شماره فلان سال 47 در پرونده است".
  • شايد فکر می کنند که ارزش کار و سنديت آن بيشتر می شد؟
ارزش يادداشت های علم در اين است که ما را با يک دوره از تاريخ ايران، بخصوص با ديد شاه و طرز مديريت او آشنا می کند. من در نهايت صداقت همه يادداشت ها را گذاشته ام برای اينکه تاريخ مملکت ماست. راستش را بخواهيد به اين جور حرف ها هم بی اعتنا هستم.
  • اکنون که چند سال از انتشار يادداشت های علم گذشته، بر اساس نامه هايی که به دست شما رسيده يا مکالماتی که داشته ايد، تأثير آن را در جامعه ايران و خارج از ايران چگونه ارزيابی می کنيد؟
چيزهای خيلی جالبی در اين باره به دست من رسيده است. عده ای از دست چپی های سابق خيلی با علاقه و احترام به اين يادداشت ها نگاه می کنند. يکی از آنها که دوست من است در نامه ای نوشته که خوب شد اين يادداشت ها را چاپ کردی که ما بفهميم گز نکرده پاره کرده ايم. اما خارج از محتوای سياسی، گروهی می گويند ما نمی دانستيم که يک عده در کشور اين همه جانفشانی می کردند. چون يک حالتی بود که برخی فکر می کردند ايران يک مملکتی است که تمام بدی های تاريخ بشر در آن جمع شده است. البته يک مقدار کسری و فزونی داشت اما عده ای جان می کندند، کار می کردند تا کشور به نحو خوبی اداره شود. ايران آن روز هم جايی بوده مثل جاهای ديگر دنيا. همه جا اين حرف ها هست. به هر حال اين نگاهی که چپ های سابق به کتاب می کنند خيلی جالب است. کسانی که کار تحقيقی می کنند هم به اين کتاب توجه دارند. ناشر کتاب در اينجا می گويد وقتی اين کتاب چاپ می شود آن دسته از دانشگاههای آمريکايی که درباره ايران تحقيق می کنند هر يک چند سری آن را می خرند. در دانشگاههای معتبر آمريکايی حالا چند سری از اين کتاب وجود دارد. اما جالب ترين چيزی که درباره يادداشت های علم گفته اند اين است که بعضی می گويند اين يادداشت ها وجود خارجی نداشته و خودت اينها را نوشته ای! کج فکری را می بينيد؟ اگر من اينهمه استعداد داشتم که می نشستم رمان می نوشتم!
 از ميان رجال دوره پهلوی کس ديگری را نمی شناسم که بطور سيستماتيک يادداشت نوشته باشد. نوشتن به اين صورت کار آسانی نيست. علم سواد فارسی درجه يک داشت و ادعايی هم نداشت
 
  • برخی عقيده دارند که اگر علم در زمان انقلاب زنده بود، ايران چنين سرنوشتی پيدا نمی کرد. عقيده شما چيست؟
من معتقدم وضع ايران به قدری آشفته شده بود و ناخرسندی مردم از نحوه اداره کشور به حدی رسيده بود که اگر هم علم زنده بود و خشونت به خرج می داد جنبه مسکن پيدا می کرد نه دارو. ممکن بود يکی دو سال عقب بيفتد اما اتفاق ديگری نمی افتاد. واقعيت قضيه اين است که شما نمی توانيد در حالی که مردم پيشرفت کرده اند، دانشگاهها زياد شده اند، سطح زندگی مردم بالا رفته است، به مسافرت دسته جمعی می روند و کشورهای ديگر را می بينند، و تمام تحولات اجتماعی و اقتصادی در جهت کاملاً مثبت حرکت می کند، آن وقت از نظر سياسی کشور را به عقب ببريد. اين تناقض جايی می شکند. تا آنجا که به خاطرم می آيد کسی نبود که انتقاد نکند، کسی نبود که عاجز نشده باشد، شما بياييد به مردم بگوييد که اگر قيمت ها بالا رفته سياست اقتصادی ما غلط نيست بلکه کار يک مشت گرانفروش است. آمديد اصلاحات ارضی کرديد بعد بر می داريد به زور و با تهديد ساواک شرکت سهامی زراعی درست می کنيد. از روستايی گرفته تا بازاری، اداری و مأمور دولت همه ناراضی بودند. اگر علم در زمان انقلاب زنده بود چه کار می کرد؟ چهار نفر را می زد که مطمئنم می زد اما موفق نمی شد. اگر علم در سال 42 موفق شد برای آن بود که پشت اصلاحات ارضی و اجتماعی قرار داشت.
  • علم در يادداشت های خود اينطور وانمود می کند که در تصميم گيری ها دخالت نمی کرده بلکه صرفاً دستورات شاه را اجرا می کرده است. در حالی بعضی شواهد و قراين نشان می دهد که اين طورها هم نبوده بلکه او در پاره ای مسايل رأساً تصميم می گرفته و ابلاغ می کرده است.
خيلی جزيی. وقتی که نخست وزير بود تصميم می گرفت ولی به عنوان وزير دربار ملاحظه می کرد. می دانست که حق ندارد در کارها مداخله کند و فقط مشاور شاه است. البته در مواردی مداخله می کرد ولی معمولاً اين کار را نمی کرد. اگر نظری داشت راهش را بلد بود که چطور شاه را قانع کند. اما وقتی نخست وزير بود خودش تصميم می گرفت.
 عده ای از چپ های سابق خيلی با علاقه و احترام به اين يادداشت ها نگاه می کنند. يکی از آنها به من نوشته است خوب شد اينها را چاپ کردی که ما بدانيم گز نکرده پاره کرده ايم
 
  • وقتی نخست وزير بود که طبيعی بود خودش تصميم بگيرد.
نه! وقتی نخست وزير بود حتی عليه دستور شاه هم تصميم می گرفت. در مقدمه جلد اول نوشته ام وقتی جان اف کندی را کشتند و ليندون جانسون رييس جمهور آمريکا شد، شاه نامه ای نوشت به او و تبريک گفت و تأکيد کرد خوشحالم که شما آمديد چون رييس جمهوری قبلی با ما روابط خوبی نداشت. شاه نامه را می دهد به عباس آرام که وزير خارجه بود. می گويد به کسی نشان ندهيد و بفرستيد. قصدش اين بود که آرام نامه را به علم نشان ندهد. آرام وقتی نامه را می خواند می بيند نمی شود چنين نامه ای را فرستاد. درست است که تبريک به جانسون است ولی در مقابل چنين نامه ای حتماً واکنش تندی نشان خواهد داد. موضوع را با علم در ميان می گذارد. علم می گويد نامه را نفرستيد. بعد خودش بلند می شود به اتفاق آرام می رود پيش شاه. موضوع را مطرح می کند. شاه می گويد نامه کجاست؟ آرام نامه را دو دستی تقديم می کند. شاه نامه را می گيرد و پرت می کند به سمت علم و می گويد حالا که شما سياست خارجی مملکت را تعيين می کنيد هر کاری می خواهيد بکنيد و با علم قهر می کند. تا اين حد. چند ماه با علم قهر بود. اما شاه می دانست يک جاهايی علم می ايستد. اقبال را هم می شناختم. او هم ايستادگی می کرد. در يک جلسه چهار نفره که با شاه بوديم من ديدم که اقبال چقدر راحت و محکم حرف های خودش را می زد. هويدا اين طور نبود.
  • چرا علم با غالب رجال دوره پهلوی رابطه حسنه نداشت؟ اين طور که از يادداشت های علم بر می آيد رجال دوره پهلوی با يکديگر روابط دوستانه نداشتند؟ از جمله علم از هويدا متنفر بود.
جايی می خواندم سربازان در جنگ مثل برادرند، افسران جزء، حالت خويشاوندان هم را دارند ولی وقتی به ژنرال ها می رسد دشمن خونی هم می شوند. منظور من اين است که در سطح بالا مقداری برخورد شخصيت و اختلاف سليقه وجود دارد که طبيعی است.
  • اما به نظر می رسد چندان هم طبيعی نيست. مثلا علم در يادداشت های خود در زمان نخست وزيری هويدا جايی درباره خود شما می گويد که عاليخانی وزير اقتصاد را ديدم که از شرفيابی بر می گشت. می گفت می خواهد استعفای خود را به شاه بدهد. به نظر او کار کردن با نخست وزير غير ممکن است. چند روز بعد می نويسد که شما استعفای خود را داده ايد و مخير شده ايد بين سفارت ايران در فرانسه يا رياست دانشگاه تهران يکی را قبول کنيد. قاعدتاً بايد بين وزرا و نخست وزير نوعی هماهنگی وجود داشته باشد که مورد خود شما نشان می دهد که وجود نداشت.
نه! ما با هم کار می کرديم. اين مانع آن نمی شود که مديريت هويدا را قبول نداشته باشم. خودش هم می دانست که مديريتش را قبول ندارم. شما قدرتمندتر از وينستون چرچيل که نخست وزير پيدا نمی کنيد. دعواهايی که آنتونی ايدن با او داشت سرسام آور بود. می گفت پس کی می روی که می خواهم جای ترا بگيرم. می خواهم بگويم وقتی شما با هم کار می کنيد ممکن است اختلاف سليقه داشته باشيد. در مورد هويدا هم من جداً معتقد بودم که روش او به کشور لطمه می زند چنانکه زد.
 من معتقدم وضع ايران به قدری آشفته بود و ناخرسندی به حدی رسيده بود که اگر علم هم زنده بود کاری از پيش نمی برد
 
  • پس دعوای شما با هويدا فقط اختلاف سليقه بود؟
هويدا حاضر نبود از خودش مايه بگذارد. من با او يک اختلاف فلسفی جدی داشتم. مثلاً او به کنترل قيمت ها اعتقاد داشت. من نداشتم. بعضی فکر می کنند که او برای اينکه شاه را قانع کند موضوع گرانفروشی را مطرح کرده بود. اما اين طور نيست، اعتقاد داشت. به همين جهت يک فرانسوی را آورده بود که به ايرانی ها ياد بدهد چطور بايد قيمت ها را کنترل کرد. وقتی گفتند بيايد وزارت اقتصاد، گفتم لازم نيست چون در اين وزارتخانه کسی نمی خواهد قيمت ها را کنترل کند؛ اگر هم بخواهيم راهش را بلديم. حالا چرا اين کار را کرده بود برای اينکه همان وقت ها در فرانسه بحث کنترل قيمت ها مطرح شده بود. در حالی که آنجا دموکراسی بود، اگر به کسی اجحاف می شد می توانست به دادگاه برود، می شد از دولت شکايت کرد، اما در ايران کسانی که به زور ديپلم يا ليسانس گرفته بودند به جان مردم افتاده بودند. يک مقدار هم مسأله اين بود که حاضر نبود مايه بگذارد. مقدار قابل توجهی از بودجه مملکت دود می شد. صرف هزينه های بی ربط می شد. اسلحه را به چهار برابر قيمت می خريديم و ...
  • اسلحه را که شاه می خريد نه هويدا؟
بله ولی بايد کسی می بود که بداند مملکت تحمل اين جور هزينه ها را ندارد. بايد کسی می بود که جلو اين کارها را بگيرد. در زمان وزارت اقتصاد من، گفتند زمينه ای فراهم بکنيد امير هوشنگ دولو واردات بکند. گفتم نمی کنم. گفتند اعليحضرت گفته است. گفتم نمی کنم از من اين کار ساخته نيست*. تصميمم را گرفته بودم که بر گردم به خانه ام و مثل سابق زندگی کنم. گفتم من زندگی ساده ای داشتم می توانم دوباره به آن برگردم. زنم پيش از آنکه وزير شوم، کار می کرد. اگر زندگی من نمی گذشت می گفتم دوباره برو کار کن. متاسفانه هويدا توجه نداشت. علم اين حالت را نداشت. با وجود اينکه هويدا از نظر شخصی نقاط ضعف علم را نداشت ولی ای کاش می داشت ولی می ايستاد.
  • چرا از بين سفارت فرانسه و رياست دانشگاه تهران، دانشگاه تهران را انتخاب کرديد؟ آنجا هم که هويدا بود چون رياست هيأت امنای دانشگاه تهران را به عهده داشت.
البته بين آن دو و رياست دانشگاه پهلوی، ولی من با هويدا دوست بودم. روابط ما حالت متمدنانه داشت. ما با هم خيلی رفيق بوديم. وقتی من وزير شدم او هنوز در شرکت نفت بود. من هم در شرکت نفت بودم و از آنجا به وزارت اقتصاد رفتم. يک روز آمدم منزل ديدم هويدا روی پله ها نشسته است. گفتم چرا اينجايی؟ گفت آمده ام با هم برويم کنار دريا. تو زياد کار می کنی و متوجه خودت نيستی، هواپيمای شرکت نفت هم حاضر است. می خواهم بگويم ما اين جوری با هم رفيق بوديم. ضمناً من يک وقتی دانشجوی دانشگاه تهران بودم و فکر می کردم وظيفه ای در مقابل آن دانشگاه دارم.
* شرح ماجرا در کتاب "خاطرات دکتر علينقی عاليخانی، وزير اقتصاد 1342 – 1348 تاريخ شفاهی بنياد مطالعات ايرانی، نشر آبی" آمده است. به اتفاق هويدا به ديدار شاه می روند اما شاه فقط هويدا را می پذيرد. دکتر عاليخانی توضيح می دهد که در اين مورد البته شاه حرف مرا پذيرفت اما بالمآل آقای دولو به همان کارها ادامه داد..
ادامه دارد


به نظر ميرسد يک
 
 

تصحیح یک اشتباه بزرگ و پوزش از روح بزرگ قتل‌عام شدگان تابستان ۶۷


تصحیح یک اشتباه بزرگ و پوزش از روح بزرگ قتل‌عام شدگان تابستان ۶۷

[ ایرج مصداقی]

از سال‌ها پیش و از وقتی که اولین بار نام کوچک نیری را در اسناد انتشار یافته از سوی سازمان مجاهدین، جعفر خواندم، این احساس در من بود که این نام صحیح نیست. بعدها دیگر گروه‌ها و شخصیت‌های سیاسی نیز به پیروی از مجاهدین همان اشتباه را تکرار کرده و نیری را با نام کوچک جعفر معرفی کردند.

من نیز متأسفانه در  چاپ اول کتاب «نه زیستن نه مرگ» و در مقالاتی که در رابطه با قتل‌عام زندانیان سیاسی ‌نوشتم از نام «جعفر نیری» برای شناساندن او استفاده کردم، اما این احساس همیشه با من بود که این نام صحیح نیست و از این بابت به لحاظ روحی تحت فشار بودم.

عاقبت در جلد سوم کتاب نه زیستن نه مرگ، چاپ دوم صفحه‌ی ۲۶۶ در زیر نویس کتاب آن‌جایی که نیری را با نام جعفر معرفی کردم، این احساس را بیان کرده و نوشتم: «در رابطه با نام وی مطمئن نیستم».

پیش از آن یک بار به محقق گرامی آقای همنشین بهار گفتم که از نظر من نام کوچک نیری، جعفر نیست و من فکر می‌کنم نام او حسینعلی است. ایشان ضمن این که مخالفتی با نظر من نکرد، گفت:  من اطلاعی در این مورد ندارم و تا کنون به غیر از جعفر نشنیده‌ام. از او پرسیدم: آیا شما به مدرک و یا سند انتشار یافته‌ای‌ از سوی رژیم برخورده‌اید که نام کوچک نیری، در آن جعفر باشد؟ وی پاسخ داد، خیر.

روزها و ساعت‌ها راجع به این موضوع فکر می‌کردم، گاه تصور می‌کردم شاید اشتباه می‌کنم و به خاطر نام کوچک آیت‌الله منتظری که حسینعلی است و در ارتباط با قتل‌عام زندانیان سیاسی فعال بوده، این نام در ذهنم به غلط برجسته شده است. از شما چه پنهان گاهی دچار چنین حالت‌ها و دوگانگی‌هایی می‌شوم.
حتا بعضی اوقات، وقایعی را که در آن بوده‌ام تصور می‌کنم شنیده‌ام و یا برعکس وقایعی را که شنیده‌ام فکر می‌کنم خود دیده‌ام (البته این حالت بیشتر مربوط به یک دوره‌ی خاص از زندگی‌ام در سال ۶۲-۶۳ است) و برای دست یابی به حقیقت مجبور می‌شوم گاه روزها راجع به آن فکر کنم.
یک موردش در کتاب نه زیستن نه مرگ به وقوع پیوسته(موضوعی را که شنیده بودم فکر کردم خود دیده‌ام) که شرح آن را در جای دیگری خواهم داد.
از آن‌جایی که موضوع نام کوچک نیری حساس بود و من دلیلی برای بیان احساس خود نداشتم و نمی‌توانستم آن را مستند کنم از ذکر نام حسینعلی به صورت علنی امتناع کردم تا مبادا اشتباه احتمالی من موضوع را پیچیده کند.

این احساس و پرسش را یک بار دیگر در مقاله‌‌ای که سال گذشته نوشتم و در سایت‌های مختلف اینترنتی انتشار یافت،  بیان کردم.

در  مقاله‌ی «گنجی و قتل‌عام زندانیان سیاسی» خطاب به اکبر گنجی و با انگیزه‌ی خیرخواهی و کمک به او جهت جبران گذشته‌اش و روشن شدن حقیقت نوشتم:

«ما هنوز عکسی از حجت‌الاسلام نیری رئیس هیئت قتل‌عام و مرتضی اشراقی عضو هیئت قتل‌عام در تهران نداریم. در هیچ یک از اسناد منتشر شده توسط رژیم نام کوچک نیری برده نمی‌شود، حتا هنگامی که کاندیدای وزارت اطلاعات بود. این امور آگاهانه انجام می‌گیرد.
....
آیا دوستان نزدیک شما که هیچ‌کدام با این قتل‌عام موافق نبوده‌اند و آن را تأیید نمی‌کنند نمی‌توانند در این رابطه کمک کنند؟ »


البته می‌دانستم از این «امام‌زاده» با آن گذشته‌ی‌ «درخشان» در بخش عقیدتی سیاسی سپاه پاسداران و پادویی منوچهر متکی در سفارت رژیم در ترکیه و خدمت به دستگاه سانسور و سرکوب مطبوعات در وزارت ارشاد و... در این زمینه خیری به مردم ایران نمی‌رسد. چرا که او حالا دور برش داشته و با کمک «امدادهای غیبی» تبدیل به «اندیشمندی» بزرگ شده و دائم در حال ارشاد اساتید دانشگاه‌ها و متفکران و صاحبنظران آمریکایی است و به این خرده ریزها نمی‌پردازد. از آن‌جایی که او طبق مد روز علم دفاع از زندانیان سیاسی و قتل‌عام شدگان سال ۶۷ را به دست گرفته و سنگ آن‌ها را به سینه می‌زد، از او خواستم اگر راست می‌گوید لااقل در روشن شدن نام کوچک نیری، رئیس هیئت قتل‌عام که همه او را جعفر معرفی می‌کردند کمک کند. آیا برای او و امثال او که امروز تعدادشان در خارج از کشور روز به روز بیشتر می‌شود کاری داشت که در این زمینه کمک کنند؟ آیا دوستان او در ایران از انجام آن عاجز بودند؟
آیا وظیفه‌ی کسی که خودش را مدافع حقوق قتل‌عام شدگان معرفی می‌کند این نیست که لااقل نام اصلی یکی از قاتلین‌شان را افشا کند؟ آیا چیز زیادی خواسته بودم و یا خواسته‌‌ام غیرمنطقی بود؟
پس از انتشار این مقاله‌ تعدادی از خوانندگان گرامی از سر خیرخواهی برای من نامه نوشته و جهت کمک و مساعدت با ذکر منابعی نام کوچک نیری را جعفر قلمداد کردند. در پاسخ‌های جداگانه به هر یک از آنان ضمن تشکر از احساس مسئولیت‌شان تأکید کردم که به نظر من نام کوچک نیری، جعفر نیست.

*****

در آستانه‌ی فرا رسیدن نوزدهمین سالگرد قتل‌عام زندانیان سیاسی ما در ارتباط با افشای ابعاد این جنایت بزرگ در سطح بین‌المللی و ملی کار چندانی نکرده‌ایم. هنوز تحقیق جامعی در این زمینه صورت نگرفته است. این مسئولیت بزرگ هنوز بر دوش ما مانده است. متأسفانه گروه‌های سیاسی به ویژه آن‌ها که بیش از همه مدعی هستند و هیچ انتقاد و روشنگری‌ای را بر نمی‌تابند از دانستن نام رئیس هیئت قتل‌عام که چهره‌ی مخفی نظام نیست و دارای شخصیت حقوقی (معاونت قضایی دیوان عالی کشور) نیز می‌باشد، عاجز هستند!  امیدوارم این تلنگری به آن‌ها باشد و به فکر فرو روند.

می‌دانستم پس از قتل‌عام زندانیان سیاسی، نیری ارتقای مقام یافت و به معاونت دیوان عالی کشور رسید و در دوره‌ای نیز به خاطر بیماری محمدی گیلانی وی گرداننده‌ی اصلی دیوان عالی کشور بود.  
هنوز نیز وی معاونت قضایی «آیت‌الله» حسین مفید رئیس دیوان‌عالی کشور را به عهده دارد. البته وی وام دار نیری نیز هست. ذکر این نکته ضروری است که محمدحسین فرزند آیت‌الله مفید که در ارتباط با مجاهدین دستگیر و به حبس ابد محکوم شده بود یکی از معدود کسانی است که در قتل‌عام ۶۷ از میان محکومان به حبس ابد جان سالم به در برد. در همان حال هادی بیگی برادر زاده‌ی آیت‌الله مفید در جریان قتل‌عام ۶۷ در اوین به دار آویخته شد و او تلاشی برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام او نکرد.  مفید در آن زمان از صاحب‌منصبان شورای عالی قضایی بود.

****
از آن‌جایی که می‌دانستم در زمینه‌ی کار تحقیقی و به ویژه موارد مربوط به قتل‌عام زندانیان سیاسی، نمی‌توانم به گروه‌های سیاسی دل ببندم، تلاش کردم که شخصاً در این رابطه کوشش کنم.
می‌دانستم که احکام متعددی از سوی خمینی در دیماه و بهمن ۶۷ خطاب به نیری و رئیسی صادر شده بود؛ من آن‌ها را همان موقع در زندان و در روزنامه‌های کیهان و اطلاعات خوانده بودم و مفاد‌ کلی  آن‌ها را در ذهن داشتم؛ فقط می‌ماند پیدا کردن روزنامه‌های آن موقع.
در جلد سوم کتاب نه زیستن نه مرگ چاپ دوم صفحه‌ی ۲۴۵ در رابطه با وقایع دیماه و بهمن‌ماه سال ۶۷ نوشته‌ام:
«دور دور ابراهیم رئیسی بود و جعفر نیری. خمینی با صدور دستورالعمل‌های شداد و غلاظ و تشکیل هیئت های ویژه‌، آنان را مأمور رسیدگی به پرونده‌های جنایی خارج از نوبت، در شهرهای مختلف می‌کرد، مسئله‌ای که نمی‌شد بر آن چشم پوشید، عدم حضور مرتضی اشراقی در این هیئت‌ها بود. مشخص نبود چرا نامی از وی در میان نیست؟ به لحاظ منطقی او می‌باید عضو هیئت می‌بود و نه معاونش رئیسی .[1]»

برای دست یافتن به احکام خمینی سال گذشته در سفر به برلین همراه با دوست عزیزم خانم گلرخ جهانگیری از مسئولان «آرشیو اسناد و پژوهش‌های ایرانی در برلین» که با امکاناتی اندک گنجینه‌ای گرانبها را فراهم کرده‌اند، ساعت‌ها به دنبال روزنامه‌های اطلاعات و کیهان آن دوران گشتم ولی متأسفانه‌ی روزنامه‌های تاریخ فوق را پیدا نکردم.

بایستی کاری می‌کردم تا به سهم خود اجازه ندهم در ارتباط با جنایت بزرگ قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷، اسناد مخدوش انتشار یابد.
بالاخره در «صحیفه‌ی نور» که مجموعه سخنرانی‌ها، نامه‌ها و احکام خمینی در آن آمده، احکام فوق را پیدا کردم. نکته‌ی قابل ذکر این که جنایتکاران حاکم بر کشورمان برای فرار از زیر بار مسئولیت قتل‌عام زندانیان سیاسی، در این مجموعه که حتا نامه‌های شخصی خمینی را نیز درج کرده‌اند از درج حکم قتل‌عام زندانیان سیاسی و مکاتبات بعدی که خمینی با پسرش احمد داشته و توسط آیت‌الله منتظری افشا شده، خودداری کرده‌اند.
احکام خمینی به نیری و رئیسی در 11 دی 1367 ، 23 دی 1367 ، 1 بهمن 1367،  24 بهمن 1367
بوده است. البته در اردیبهشت ۶۸ نیز خمینی به پیشنهاد مهدی کروبی و حسن صانعی حکم دیگری به نیری داده بود. (احکام فوق را در مقاله‌ی جداگانه‌ای خواهم آورد)
در 2 بهمن 1367 در پی حکم خمینی که به تاریخ ۱ بهمن ۱۳۶۷ صادره شده بود، نیری و رئیسی خطاب به خمینی نامه زیر را نوشتند:
 [بسم الله الرحمن الرحیم . محضر مبارك زعیم عالیقدر، رهبر كبیر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران ، حضرت امام خمینی - مدظله العالی
با سپاس بیكران از درگاه احدیت كه اینجانبان را مشمول عنایت آن امام عزیز و بزرگوار قرار داده تا در اجرای احكام و حدود الهی گامی برداریم ، مستدعی است نظر مبارك را امر به ابلاغ فرمایید كه دستور مورخ 1/11/1367 آن حضرت (1) اختصاص به اجرای حدود الهی دارد یا شامل احكام صادره در مورد قصاص نفس نیز می شود؟
2/11/67 سیدابراهیم رئیسی - حسینعلی نیری ]
بسمه تعالی
جناب حجتی الاسلام آقایان نیری و رئیسی
آنچه را كه به شما ماموریت دادم تا به پرونده هایی كه در شورایعالی قضایی راكد مانده است پس از رسیدگی اجرا نمایید، در مورد حدود و قصاص است با حفظ جهات شرعیه آن .
2/11/67
روح الله الموسوی الخمینی

چنانچه ملاحظه می‌شود نام نیری، حسینعلی می‌باشد. در ضمن وی هم اکنون نیز معاونت قضایی دیوان عالی کشور را به عهده داشته و شبکه ایسکا نیوز در ۹ مارس ۲۰۰۶ خبری به شرح زیر داد:
«اداره وحدت رویه دیوان عالی کشور مجموعه مذاکرات و آرای هیات عمومی دیوان عالی کشور در سال 1381 را منتشر کرد.
جلد هشتم مذاکرات هیات عمومی در 18 فصل و 332 صفحه با مقدمه‌ای از حجت‌الاسلام والمسلمین حسینعلی نیری، معاون قضایی دیوان عالی کشور در 5 هزار نسخه منتشر شد.»

(مذاکرات ده‌ها جلسه‌ هیأت عمومی دیوان عالی کشور را در اختیار دارم که در آن‌ها حسینعلی نیری و مرتضی  اشراقی که ریاست یکی از شعب دیوان عالی کشور را به عهده دارد شرکت دارند)

با توجه به آن‌چه در بالا ذکر شد از همه‌ی کسانی که در رابطه با قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷ فعالیت می‌کنند خواهشمندم در اسنادی که انتشار می‌دهند اشتباه صورت گرفته را تصحیح کرده و از این پس نیری را با نام حسینعلی معرفی کنند و توضیحات لازم در این زمینه را به نهادهای حقوق بشری و فعال در این زمینه منتقل کنند. در خاتمه به سهم خود مسئولیت اشتباهی را که مرتکب شده‌ام به عهده گرفته و از روح بزرگ قتل‌عام شدگان تابستان ۶۷ و مردم ایران به خاطر عدم به کارگیری جدیت لازم در شناسایی کامل یکی از قاتلان‌شان و از این که زودتر به تصحیح این اشتباه نپرداختم پوزش می‌خواهم. از دوستانی که این نوشته را می‌خوانند خواهشمندم در انتشار وسیع آن کوشا باشند.

ایرج مصداقی

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶

Irajmesdaghi@yahoo.com




[1]  در میان اعضای هیئت قتل‌عام وی از بقیه نرم‌خو تر بود. حضور او در هیئت در بعضی موارد باعث تعلل در صدور حکم قتل‌ می‌شد. شاید به همین دلیل او از چشم خمینی افتاده بود.

منبع: سایت ایرج مصداقی

احمد رناسی - در رسَای حسین پیرنیا «موتمن الملک»، یکی از رجال پاک سِرشتِ جنبش مشروطه



PirniaMotamenOlMolkباری چو فَسانه می شنوی ای بِخرد           افسانه نیک شُو نه افسانه بد!
حسین پیرنیا فرزند «میرزا نصرالله خان نائینی مشیرالدوله» و برادر حسن پیرنیا «مشیرالدوله» می باشد که در 1253 در تهران به دنیا می آید و در 1326 در تهران درگذشت، در زمُره یکی از رجال پاک اندیش و دارنده ی ارزشهای «ملی-مردمیِ» جنبش مشروطه می بود و همچون برادرش که «حسن پیرنیا» و به مشیرالدوله شهرت داشت، و از کسانی بودند که به خوش نامی و میهن پرستی و تلاش برای برپایی مردم سالاری کوششهای شایسته ای از خود نشان داده اند!
این دو برادر با تلاش و کوشش، پدر را که او نیز از رجال برجسته و از عُرفا نائین بشمارمی آمد، به سوی دیدگاه مشروطه خواهی می کشانند، که دستی اثر بخش در تنظیم و تدوین متمم قانون اساسی و نظام نامه انتخابات ازخود نشان داد!
موتمن الملک در تهران تحصیلات خود را به پایان می رساند و سپس به فرانسه میرود و در رشته حقوق فارغ التحصیل می گردد و به ایران بازگشت و در وزارت امور خارجه به کار روی می آورد و «مدرسه علوم سیاسی» را دایر می کند و خود نیز درآنجا تدریس کردن را دنبال می دارد. درسال 1281 به ریاست دفتر وزارت آن وزارتخانه می رسد تا اینکه در سال 1286 به او لقب موتمن الملک داده می شود!؟
موتمن الملک در دولتهای «ناصرالملک، علاءالسلطنه، عین الدوله و برادرش مشیرالدوله» در پستهای «تجارت و گمرک، و علوم و فرهنگ » و در دولت برادرش، وزیر مشاور می بود و پس ازخلع محمد علی شاه از سلطنت، نماینده دوره دوم مجلسِ شورای ملی می شود  و نیز در دوره سوم نماینده اول، ولی مورد مهاجرت پیش می آید. همراه سید حسن مدرس در دولت مهاجرت شرکت و در مجلس چهارم هم نماینده مردم تهران و به ریاست مجلس برگزیده می شود!
موتمن الملک شش دوره نماینده مجلس شورایملی بود و در چند دوره ایکه به ریاست آن برگزیده شده بود، می توان گفت که در این جایگاه خویشکاری خود را با شایستگی همه جانبه ای دنبال داشت، که از جمله می توان از دوره چهارم سخن داشت. در دوم فروردین 1303 هنگامی که بازی «جمهوری» را انگلیس برای رضاخان سردار سپه به راه انداخته بود!؟ در این زمان، با دسیسه رضاخان در میدان بهارستان، گِردآوری عده ای بِزن بهادر و چاقوکش راه افتاده بود تا غوغا بپا دارند به هنگامی که «سید حسن مدرس» به مجلس میرود، چون مدرس با تمام وجود طَشت رسوای جمهوری خواهی یاد شده را به زیر افکنده بود. در این هنگام که مدرس پیش از وارد شدنش به مجلس مورد توهین و ناسزاگویی از سوی این عربده کشان و «مرده باد مدرس» و زنده باد «رضاخان» گویان سَر میدهند، مدرس نیز پاسخ دهی که «اگر من نباشم، کی و چگونه نان و آب» به شما خواهد داد. برای این جار و جنجال بپاکردن ها، «نقل به معنی» و روی به رضاخان و گوید: «زنده باد مدرس و مرگ بر...» که رضاخان مشتی به صورت او میزند، که صحن مجلس به هم میریزد و نمایندگان به گوش ریاست مجلس، موتمن الملک میرسانند، و او خشمگین و ناراحت از این زشتکاری و خشونت رضاخان و دستور دادن تا «زنگ مجلس به صدا در آید تابه تکلیف سردار سپه» رسیدگی شود، اما نمایندگان مجلس از جمله مشیروالدوله میانجیگری میکنند و نخست وزیر، «رضاخان» هم به دست و پا افتادن و پوزش خواهی میکند از کرده ی خود!؟
آنچه گذشت بگونه ی «نقل به معنی» گویای روشنی است به شناختِ موتمن الملک ازخویشکاری خود و دلیری و شجاعت نشان دادن در آن هنگام در برابر رضاخانِ سرکوبگر، که گام به گام با ترس افکنی و خشونت به پیش می تاخت!؟
موتمن الملک در دوره پنجم که به نمایندگی از سوی مردم تهران انتخاب میشود، نمایندگان او را به ریاست مجلس بر می گزینند ولی او سَر باز می زند و ریاست مجلس را هوشیارانه نمی پذیرد تا رضا شاه نتواند بهره برداری سیاسی کند از او، اگرچه در مجلس ششم هم نماینده و ریاست مجلس را هم برعهده ی او می گذارند و او نیز تا آخر این دوره برجای گزیده شده میماند، اما در مجلس هفتم از نمایندگی مجلس هم خودداری میکند، چنانکه در دوره چهاردهم، که از سوی مردم تهران به نمایندگی انتخاب شده بود، از پذیرش آن دوری می جوید !؟ میتوان گفت زنده یاد و نام موتمن الملک همچون برادرش مشیرالدوله با روی کارآمدن رضا خان سردار سپه،  در دوره نخست وزیر شدن او و به ویژه از هنگام به تخت و تاج شاهی رساندنش، از همکاری با او خود داری دارند و موتمن الملک حتی پس از بیرون رانی رضاشاه، در زمان 1321 و 1324 که به او پیشنهاد نخست وزیری می کنند، از پذیرش سَربازمی زند، چنانکه نمایندگی مجلس چهاردهم را هم رد کردن و گویی خود را بازنشسته سیاسی نموده بود!؟
گفتنی است «سپهبد فضل الله زاهدی» داماد او بود و «اردشیر زاهدی» فرزندِ دختر او، ولی زنده یاد موتمن الملک پیش از درگذشت، داماد خود «فضل الله زاهدی»را از خانه خودش بیرون می کند!؟
باز تکرار اینکه موتمن الملک درسال 1326 در سن 73 سالگی، در پی زندگی شرافتمندانه، بمانند پاکانی چون «مصدق»، از این جهان رخت می بندد، اگر چه نام و یادش به پاکی و شایستگی و یک رنگی، در سینه تاریخ سیاسی ایران ثبت گردیده است!
«هر گُل که ز یک رنگیِ خود بُو دارد             در باغ هزار تهنیت گُو دار
روزی بچمن اگر در آیم چو هزار                   من بُو نکنم گلی که صد رو دارد! - فرخی یزدی                                                                    

احمد رناسی - بهمن

خصوصی سازی صنایع نفت ملی شده ایران خیانت به منافع ملی است



خصوصی سازی صنایع نفت ملی شده ایران
خیانت به منافع ملی است

روح آیتﷲ کاشانی بر توافقنامه زبونانه ژنو حاکم است. روحانیت بار دیگر خیانت تاریخی خویش را نسبت به منافع ملی ایران از زمان قراردادهای گلستان و ترکمنچای به معرض نمایش گذارد. روحانیت همیشه ارتجاعی بوده است و ربطی به این فرد مترقی روحانی و یا آن فرد انقلابی در درون روحانیت ندارد. روحانیت به عنوان نماد دین در تمامیت خویش ارتجاعی و ضد انقلابی است.
در قانون اساسی جمهوری اسلامی که بعد از انقلاب شکوهمند بهمن به علت حضور میلیونی مردم در صحنه و فضای ضد امپریالیستی و شور و شوق انقلابی به تصویب رسیده است و با روح استقلال طلبانه و قطع دست امپریالیستها به رشته تحریر در آمده است، می خوانیم: " اصل ۴۴- نظام اقتصادی جمهوری اسلامی ایران بر پایه سه بخش دولتی، تعاونی و خصوصی با برنامه‌ریزی منظم و صحیح استوار است. بخش دولتی شامل کلیه صنایع بزرگ، صنایع مادر، بازرگانی خارجی، معادن بزرگ، بانکداری، بیمه، تأمین نیرو، سدها و شبکه‏های بزرگ آبرسانی، رادیو و تلویزیون، پست و تلگراف و تلفن، هواپیمایی، کشتیرانی، راه و راه‏آهن و مانند اینها است که به صورت مالکیت عمومی و در اختیار دولت است. بخش خصوصی شامل آن قسمت از کشاورزی، دامداری، صنعت، تجارت و خدمات می‌شود که مکمل فعالیت های اقتصادی دولتی و تعاونی است. مالکیت در این سه بخش تا جایی که با اصول دیگر این فصل مطابق باشد و از محدوده قوانین اسلام خارج نشود و موجب رشد و توسعه اقتصادی کشور گردد و مایه زیان جامعه نشود مورد حمایت قانونی جمهوری اسلامی است. تفصیل ضوابط و قلمرو و شرایط هر سه بخش را قانون معین می‌کند.".
مضمون این سخنان روشن است و هر چند "مقام معظم رهبری" آنرا در جهت منافع سرمایه داران خصوصی تفسیر خودسرانه کرد، ولی از این اصل چنین بر نمی آید که مردم ایران باید بر معادن و ذخایر و ثروتهای ملی ایران چشم پوشیده و آنها را در اختیار امپریالیستها بگذارند. از این تفسیر چنین بر نمی آید که اصل ملی کردن صنعت نفت ایران باطل شده و نفت ایران متعلق به امپریالیستها و ابر شرکتهای خصوصی امپریالیستی است.
در دو اصل دیگر قانون اساسی می آید: "عهدنامه‏ها، مقاوله‏نامه‏ها، قراردادها و موافقت‏نامه‏‏های بین‏المللی باید به تصویب مجلس شورای اسلامی برسد." و یا در تحت عنوان "اصل ۱۲۵- قراردها و توافق‌نامه‌های بین‌المللی" می آید: "امضای عهدنامه‏ها، مقاوله‏نامه‏ها، موافقت‏نامه‏ها و قراردادهای دولت ایران با سایر دولت ها و همچنین امضای پیمان‏های مربوط به اتحادیه‏های بین‏المللی پس از تصویب مجلس شورای اسلامی با رییس جمهور یا نماینده قانونی او است.". این اصول بی نیاز از تفسیر است و نشان می دهد که نمی شود منابع ملی ایران را به کنسرنهای آمریکائی فروخت و پولش را به رفیق دوستها و زنجانی ها و خاوری ها و... داد. این منابع به ملت ایران تعلق دارد و نه به هیات حاکمه.
توافقنامه خفت آور ژنو که تسلیم بلا شرط جمهوری اسلامی فقط برای بقاء خود و به ضرر منافع ملی ایران بسته شده است، همانگونه که حزب ما پیش بینی می کرد، اختلافات ایران با آمریکا تنها بر سر مسئله هسته ای ایران نبود. حقیقت این است که "بمب اتمی" ایران همواره بمبی موهومی بود و عامل فشاری برای تسلیم ایران به امپریالیستها مورد سوء استفاده قرار می گرفت و بخشی از اپوزیسیون "انقلابی" ایران نیز در خدمت امپریالیسم به کار گرفته شده بود. نیت امپریالیسم در آن بود که جای پای محکمی در ایران مانند زمان شاه باز کند و ثروتهای ملی ایران را چپاول کند. توافق در مذاکرات هسته ای برای امپریالیسم آمریکا توافق بر سر یک بسته از خواستهای شوم امپریالیستی بود که در درون این جعبه پنهان شده بود. بتدریج که این مذاکرات به نتیجه رسیده است، محتوی این بسته به روی میز می آید و گزینهای نظامی اوباما به زیرمیز می رود و اپوزیسیون فریب خورده و یا خودفروخته ایران نیز لب در کام کشیده و مدعی است این مسایل اصلا به اپوزیسیون ایران مربوط نبوده است.
در حالیکه رژیم جمهوری اسلامی هنوز در باره محتوی این توافقات سکوت اختیار می کرد و می کند و رسانه های ایران سخنی بر زبان نمی آوردند و نمی آورند، مطبوعات غربی پاره ای از این توافقات پشت پرده را رو کردند. همین سکوت مقامات ایرانی در مورد بندهای مورد توافق با آمریکا، نشانه ترس آنها از خشم مردم ایران و خیانتی است که تنها برای حفظ و بقاء رژیم آخوندی به آن دست زده اند.
رژیم جمهوری اسلامی نفت ملی شده ایران را به صورت خصوصی در آورده و در اختیار کمپانی های امپریالیستی قرار می دهد. از این ببعد ابر شرکتهای خصوصی بر استخراج و تولید نفت ایران و صنایع پتروشیمی ایران نظارت می کنند. این یکی از خواستهای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و سازمان تجارت جهانی است که نقشه غارت ایران و استقرار فقر و فلاکت در میهن ما را در صدر برنامه های خود قرار داده اند.  در همان آغاز کار رسانه های گروهی در ایران اعلام داشتند:
"بر اساس گزارش خبرگزاری رویترز: "ایران اعلام کرده که خواهان بازگشت ۷ شرکت فعال در زمینه انرژی شامل شل، توتال، انی، او ام وی و استات اویل از اروپا و شرکت های بزرگ آمریکایی همچون اکسون موبیل وکونوکو فیلیپلس است.
شرکت های خودروسازی رنو و پژوی فرانسه نیز در ماه نوامبر در کنفرانس خودرو در ایران شرکت کردند. این در حالی است که ناوگان فرسوده حمل و نقل هوایی ایران ممکن است پیشنهاداتی را به شرکت های بوئینگ و ایرباس ارائه کند.
یک کارشناس ایرانی مقیم وین گفت، انگار در تهران طلا کشف شده است. روسیه و چین در حال رقابت برای انعقاد قراردادهای نفت در برابر کالا با ایران هستند، قبل از اینکه شرکت های غربی با تکنولوژی ای که ایران به شدت به آن نیاز دارد، به آنجا برسند.
وی افزود: «ما اکنون در حال دریافت درخواست هایی از تعداد زیادی از مشتریان قدیمی و برخی مشتریان جدید هستیم
مقامات ایرانی می خواهند رقابتی را بین شرکت های اروپایی و در نهایت شرکت های آمریکایی برای انعقاد بهترین قراردادها ترتیب دهند. اما اکثر این قراردادها زمانی می توانند به امضا برسند که ایران و غرب به توافق نهایی دست یابند.
یک مقام ارشد دولتی که نخواست نامش فاش شود گفت: «شرکت های آمریکایی از تولیدکنندگان خودرو گرفته تا شرکت های سازنده هواپیما بسیار مشتاق ورود به بازار ایران هستند.» وی افزود: «آنها در حال آماده کردن زمینه برای زمانی هستند که تحریم ها به طور کامل برداشته شود
در میان مستعدترین بخش ها برای حضور در بازار ایران در کوتاه مدت، خودروسازان، شرکت های پتروشیمی، مواد غذایی و کالاهای مصرفی قرار دارند. در حالی که فعالیت ها در زمینه تولید نفت و گاز و تکنولوژی و هواپیما در چشم انداز دورتری قرار دارند."
ولی این تازه مشتی از خروار بود. فاجعه ایکه اتفاق افتاده است و ابعاد آن روز به روز بیشتر نمایان می شود از این عمیقتر است. رژیم جمهوری اسلامی بهترین قراردادهای تحمیلی و استعماری را از میان مجموعه قراردادهای استعماری انتخاب می کند. سخن بر سر غارت است و نه آبادانی ایران و آسایش مردم میهن ما. ابر شرکتها بر سر تحمیل قراردادهای استعماری و چسباندن زالوهای مکنده به بدن نحیف ایران رقابت می کنند. آنها می خواهند با رشوه و فشار بهترین سهم غارت را ببرند. سخن بر سر تامین منافع مردم ایران نیست، سخن بر سر صنعتی کردن ایران نیست، بر سر مستعمره کردن ایران است. باید به این عوامفریبی "اصلاح طلبان" و "اصولگرایان" خاتمه داد.
نشریه زود دویچه تسایتونگ آلمانی در شماره 20 مورخ 25/26 ماه ژانویه سال 2014 در تحت عنوان کنایه آمیز "ملاقات با دشمن طبقاتی" پرده از همدستی نمایندگان رژیم جمهوری اسلامی با امپریالیستها بر می دارد و دست آنها را رو می کند.
"رئیس جمهور ایران حسن روحانی نیز از بازدیدش در داووس به منزله نشست تبلیغاتی برای اقتصاد کشورش استفاده کرد.  ایران قصد دارد به ده قدرت بزرگ اقتصادی تعلق داشته باشد. آری در سیاهه ای قرار گیرد که چین و هندوستان بر روی آن قرار دارند. در عین حال وی به عنوان منتقد سرمایه داری افسارگسیخته ظاهر می شود و در سخنرانیش می گوید: "بحران مالی نشان داد که همه ما در قایق واحدی نشسته ایم". (کدام قایق واحد؟ سرنوشت ملت ایران به سرنوشت امپریالیسم گره نخورده است-تکیه همه جا از توفان).
خواست روحانی که درهای کشور را بگشاید، بر روی سرمایه داران آلمان نیز موثر است. یک رئیس کنسرن آلمانی می گوید که سخنان روحانی بر وی تاثیر گذاشته است. در عین حال برایش جالب بود که روحانی چگونه مرتب لبخند بر لب داشت. بنظر من نشانه خوبی است. علیرضا رودسری رئیس شرکت آریا انترناسیونال در هامبورگ، شرکتی برای تجارت با سنگ آهن در عرصه جهانی، نیز بر این نظر بود که: "این واقعا با همکار قبلیش احمدی نژاد تفاوت اساسی داشت". "تنها بیانِ شادباش اش را باعبارت خانمها و آقایان، در مقابل حاضران غربی کسی تا کنون نشنیده بود".
رودسری 40 ساله متولد ایران است و تا سیزده سالگی زندگیش را در ایران بسر برده است. وی روحانی را می شناسد و با وی چندین بار در زمانیکه وی در هامبورگ بود، قبل از ریاست جمهوریش دیدار داشته است. روحانی همیشه خواهان تغییر در ایران بوده است. "اما این در عرض شش تا هشت ماه اتفاق نمی افتد به دو سه سالی نیاز دارد". تا سه سال قبل آقای رودسری خودش در ایران به تجارت مشغول بود و دلش می خواهد که این کار را دوباره انجام بدهد. وی امیدوار است که اروپائیها تحریمهای اقتصادی را کاهش دهند. "این به ایران - و به بسیاری شرکتهای آلمانی از جمله در بخش تاسیسات صنعتی و ماشین آلات که سابقا در آن عرصه نفوذ داشتند، کمک می کند.
رئیس جمهور ایران بعد از سخنرانیش در در زیرزمینهای مرکز کنگره غیب شد. در آغازِ بعد از ظهر، وی و وزیر نفت اش با 30 نفر روسای شرکتها از جمله روسای شرکتهای نفت، فولاد و بانکها بدور از چشم مردم در اطاق مذاکرات گرد آمدند. روسای شرکتهای انرژی می خواهند بدانند که آیا ایران می خواهد واقعا استخراج نفت را خصوصی کند. یکی از آنها اشاره می کند که قانون اساسی ایران این عمل را در واقع ممنوع کرده است. وزیر نفت پاسخ می دهد وابسته به این است که قانون اساسی را چگونه تفسیر کنیم.
رئیس شاخص بورس آلمان(داکس) گفت: "اگر تنها نصف آن چیزهائی را که روحانی می گوید صحت داشته باشد، آنوقت ما با یک مانع زدائی روبرو هستیم". دورنمای گشایش ایران خیلی ها را با معامله با ایران امیدوار ساخته است، طوریکه یک مدیر برجسته یکی از بزرگترین بانکهای جهان گفت: " من شدیدا خوش بین هستم که بعد از این نشانی، چیزی عوض شود. ایران برای شرکت ما از ظرفیت بالقوه عظیمی برخوردار است"."(تکیه همه جا از توفان). 
حزب کار ایران(توفان) "توافقنامه ژنو" را یک تسلیم نامه استعماری به ضرر خلقهای ایران می داند. حزب کار ایران(توفان) هرگز این پیمان استعماری را برسمیت نمی شناسد. حزب ما بر آن است که این خیانتها هنوز از نتایج سحر است و به احتمال بسیار قوی توافقهای اسارت آوردیگری نیز به انجام رسیده است که بتدریج برملا خواهد شد.
مردم ایران و همه مارکسیست لنینیستها، نیروهای انقلابی و ملی و دمکراتیک و مترقی  و آزادیخواه ایران انزجار خویش را از انعقاد چنین قرارداد ضد ملی و نو استعماری ابراز داشته و آن را محکوم می کنند. راهی را که  رژیم  سرمایه داری و ضد مردمی جمهوری اسلامی بر گزیده است، راهی است که ایران را ویران تر و به زائده امپریالیسم جهانی و به کشوری تحت سلطه بدل خواهد کرد.

حزب کارایران(توفان) قاطعانه ازپیکارکارگران و زحمتکشان وهمه آحاد مردم ایران برای کسب آزادیهای سیاسی و اجتماعی و حقوق دمکراتیک دفاع می کند و بر پیوند این مبارزه با مبارزه همه اقشار و طبقات ضد امپریالیسم، علیه نفوذ امپریالیسم و قراردادهای استعماری پای می فشارد. اتحادعملهای متنوع نیروهای سیاسی در دفاع از دمکراسی و حقوق دمکراتیک و آزادی بی قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی و... بدون جهت گیری روشن علیه امپریالیسم و محکومیت قراردادهای ضد ملی و ضد منافع خلقهای ایران، کژراهه رفتن و به نفع نیروهای ارتجاعی و امپریالیستی و خاک در چشم مردم پاشیدن است و بس. تنها با چنین دورنمایی است که می توان همکاریهای سیاسی مشترکی را سامان داد، به نیرو تبدیل شد و در صف مقدم مبارزه ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعی قرار گرفت.  

حزب کارایران(توفان)
29 بهمن 1392
****
 سایت کتابخانه اینترنتی توفان
سایت آرشیو نشریات توفان
توفان در توییتر
توفان در فیسبوک
توفان درفیسبوک به زبان انگلیسی