نگاهي به...

هر آنچه منتشر ميشود به قصد و هدف آگاهی رسانی و روشنگری است۰ ما حق "آزاد ی بيان" و" قلم" را جزء لاينفک مبارزه خود ميدانيم! ما را از بر چسب و افترا زدن باکی نيست! سلام به شهدای خلق! سلام به آزادی!

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

آرش ارکان هم شهید شد




آرش ارکان هم شهید شد

15 بهمن 1389 ساعت 06:45 
آرش ۱۳ آبان‌ماه ۱۳۸۸ دستگیر شد. سبب دستگیری وی چه بود؟
 پرسش: آیا در تظاهرات ضد دولتی دستگیر شد؟
 پاسخ: نه.
 پرسش: آیا هنگام ارتکاب خلافی او را گرفتند؟
 پاسخ: نه.
 پرسش: آیا کسی را آزرده بود؟
 پاسخ: نه.
 «متن زیر توسط خواهران سوگوار آرش نوشته شده است»
پاسخ: او به جرم انسانیت دستگیر شد. به جرم جوان‌مردی یک‌سال در زندان دژخیمان رژیم در انتظار حکم‌اش ماند؛
 و با صدور حکم ظالمانه‌ی زورمداران، به هشت ماه دیگر زندان محکوم شد؛ بی‌این‌که حتا یک‌سال بلاتکلیفی‌اش را در زندان به‌شمار آورند.
 بیماری کلیوی‌اش چنان در این یک سال حاد شد، که برای درمان چند روزی را به او اجازه دادند از زندان اوین بیرون بیاید؛ اما درمان با زمان اجازه ‌داده‌شده هم‌خوانی نداشت. بار دیگر به زندان بازگشت. حدود یک‌هفته‌ی پیش خبر رسید، که دوباره بیماری‌اش او را از پای درآورده است. بی‌توجهی زندان‌بانان و پزشک زندان وضعیت او را وخیم‌تر کرد. سه روز پیش به بیمارستان بقیه الله منتقل‌اش کردند؛ درحالی‌که جز پوست و استخوان چیزی از او باقی نمانده بود.
 با وجود قامت بلندش، ۴۵ کیلو شده؛ و دیگر به کما رفته بود. چند ساعت پیش پروازش، محبوب‌اش توانست او را ببیند. او را که بیهوش بر تخت بیمارستان افتاده بود. محبوب او را نشناخت! زیرا چنان لاغر و ناتوان شده بود، که از قامت رعنا و شانه‌های پهن، چیزی برجای نمانده بود. دردناک آن‌که ساعتی پس از رفتن محبوب، او نیز به پاکان و شهیدان این سرزمین پیوست. از بیمارستان به وکیل‌اش زنگ زدند و گفتند که در اثر ایست قلبی درگذشته است.
 می‌دانم هرکسی که این پیام را می‌خواند، نه تاکنون نام او را شنیده است؛ نه می‌داند به چه علت این یک سال و سه ماه در زندان بوده؛ اما داستان دردناک شهادت او بی‌گمان اسطوره‌های کهنه‌ی شهادت این سرزمین را می‌درد؛ و داستانی نو می‌نویسد؛ و به همه‌مان یادآوری می‌کند، در این سرزمین که دروغ همه‌اش را پر کرده؛ و انسانیت کالایی نایاب شده است، هم‌چنان انسان‌هایی هستند، که عشق را پاس داشتند؛ و انسان زیستند؛ و انسان پر کشیدند. خشم‌مان را نمی‌گرییم. خشم ما سرانجام زورمداران تاریخ ناپاک این سرزمین پاک را فرو خواهد بلعید.
 بشنوید داستان او را:
 روز ۱۳ آبان‌ماه ۱۳۸۸، دست در دست محبوب‌اش از تظاهرات به سوی خانه بازمی‌گشتند. در یکی از خیابان‌های فرعی پیرامون میدان ولی‌عصر، پسر نوجوانی می‌خواست پنهانی از محل تجمع نیروهای انتظامی تا دندان مسلح و پلیس ضد شورش با موبیل‌اش فیلم بگیرد. یکی از فرماندهان او را دید. آرش هم او را دید. رها، محبوب آرش هم. چند تن نیروی انتظامی به سوی پسر دویدند. پسر نیز به سوی کوچه‌ای گریخت. ناگهان آرش هم دوید. آرش می دانست اگر دست نیروهای ضدشورش به آن پسر برسد، از دست‌شان به‌آسانی نمی‌تواند رهایی یابد. می‌دانست فیلم گرفتن از تظاهرات و چهره‌ی پلیس ضد شورش در این سرزمین دیکتاتورزده جرم شمرده شده است، بر قانونی نانوشه. برای همین، زیر پای یکی از سربازان زد. تنها راهی که به نظرش رسید می‌تواند به آن پسر کمک کند، همین بود. همه‌ی نیروهای دژخیم، که این‌بار طعمه‌ی حاضر و آماده‌تری دیده بودند، به او حمله کردند. بدن آرش با وجود تنومندی زیر دست و پای اسلحه‌به دستان بی‌رحم کوچک و کوچک‌تر شد. باتوم بود که به سر و صورت او فرود می‌آمد؛ و او در این میان چونان قویی مغرور می‌گفت: «بزنید. نانی که برای زن و بچه‌تان می‌برید، باید حلال باشد.» او را بردند. به جایی نامعلوم؛ و تا سه ماه هیچ‌کس از او خبر نداشت. پس از سه ماه به رها زنگ زد. دو دل‌داده از آن پس، گاه‌گاهی با هم گفت‌وگو می‌کردند. از این جریان یک سال گذشت. نه حکمی صادر می‌شد؛ نه او را به قید ضمانت آزاد می‌کردند. وکیلش معتقد بود نباید از او به تلویزیون‌های خارج از ایران خبری داد؛ زیرا پرونده را سنگین‌تر می‌کند. او با گم‌نامی در زندان اوین یک سال ماند. آن‌گاه به او اجازه دادند چند روزی را تا صدور حکم بیرون باشد. آرش تحقیرشده و ویران، اما هم‌چنان نیرومند و پرانرژی بیرون آمد؛ و در کنار رها عشق‌شان را پس همه‌ی بیدادگری‌ها بیش از پیش تجربه ‌کردند. روزی رها از او پرسید: «اگر به گذشته برمی‌گشتی، آیا حاضر بودی دوباره این کار را در حق نوجوان دیگری بکنی؟» آرش بی‌درنگ پاسخ داد: «بی‌تردید!»
 اکنون این بزرگ‌مرد، این جوان برومند در هوای ناپاک زندان ایران نفس نمی‌کشد. هر ایرانی شرافتمندی باید نام این شهیدان را پاس بدارد، که نام ایران به نام آنان زنده است. بر خود می‌بالم، که هم‌میهن او هستم.
 تیر آخر آرش از کمان به‌در شد؛ و تا ابد خواهد رفت...

آرش ارکان هم شهید شد




آرش ارکان هم شهید شد

15 بهمن 1389 ساعت 06:45 
آرش ۱۳ آبان‌ماه ۱۳۸۸ دستگیر شد. سبب دستگیری وی چه بود؟
 پرسش: آیا در تظاهرات ضد دولتی دستگیر شد؟
 پاسخ: نه.
 پرسش: آیا هنگام ارتکاب خلافی او را گرفتند؟
 پاسخ: نه.
 پرسش: آیا کسی را آزرده بود؟
 پاسخ: نه.
 «متن زیر توسط خواهران سوگوار آرش نوشته شده است»
پاسخ: او به جرم انسانیت دستگیر شد. به جرم جوان‌مردی یک‌سال در زندان دژخیمان رژیم در انتظار حکم‌اش ماند؛
 و با صدور حکم ظالمانه‌ی زورمداران، به هشت ماه دیگر زندان محکوم شد؛ بی‌این‌که حتا یک‌سال بلاتکلیفی‌اش را در زندان به‌شمار آورند.
 بیماری کلیوی‌اش چنان در این یک سال حاد شد، که برای درمان چند روزی را به او اجازه دادند از زندان اوین بیرون بیاید؛ اما درمان با زمان اجازه ‌داده‌شده هم‌خوانی نداشت. بار دیگر به زندان بازگشت. حدود یک‌هفته‌ی پیش خبر رسید، که دوباره بیماری‌اش او را از پای درآورده است. بی‌توجهی زندان‌بانان و پزشک زندان وضعیت او را وخیم‌تر کرد. سه روز پیش به بیمارستان بقیه الله منتقل‌اش کردند؛ درحالی‌که جز پوست و استخوان چیزی از او باقی نمانده بود.
 با وجود قامت بلندش، ۴۵ کیلو شده؛ و دیگر به کما رفته بود. چند ساعت پیش پروازش، محبوب‌اش توانست او را ببیند. او را که بیهوش بر تخت بیمارستان افتاده بود. محبوب او را نشناخت! زیرا چنان لاغر و ناتوان شده بود، که از قامت رعنا و شانه‌های پهن، چیزی برجای نمانده بود. دردناک آن‌که ساعتی پس از رفتن محبوب، او نیز به پاکان و شهیدان این سرزمین پیوست. از بیمارستان به وکیل‌اش زنگ زدند و گفتند که در اثر ایست قلبی درگذشته است.
 می‌دانم هرکسی که این پیام را می‌خواند، نه تاکنون نام او را شنیده است؛ نه می‌داند به چه علت این یک سال و سه ماه در زندان بوده؛ اما داستان دردناک شهادت او بی‌گمان اسطوره‌های کهنه‌ی شهادت این سرزمین را می‌درد؛ و داستانی نو می‌نویسد؛ و به همه‌مان یادآوری می‌کند، در این سرزمین که دروغ همه‌اش را پر کرده؛ و انسانیت کالایی نایاب شده است، هم‌چنان انسان‌هایی هستند، که عشق را پاس داشتند؛ و انسان زیستند؛ و انسان پر کشیدند. خشم‌مان را نمی‌گرییم. خشم ما سرانجام زورمداران تاریخ ناپاک این سرزمین پاک را فرو خواهد بلعید.
 بشنوید داستان او را:
 روز ۱۳ آبان‌ماه ۱۳۸۸، دست در دست محبوب‌اش از تظاهرات به سوی خانه بازمی‌گشتند. در یکی از خیابان‌های فرعی پیرامون میدان ولی‌عصر، پسر نوجوانی می‌خواست پنهانی از محل تجمع نیروهای انتظامی تا دندان مسلح و پلیس ضد شورش با موبیل‌اش فیلم بگیرد. یکی از فرماندهان او را دید. آرش هم او را دید. رها، محبوب آرش هم. چند تن نیروی انتظامی به سوی پسر دویدند. پسر نیز به سوی کوچه‌ای گریخت. ناگهان آرش هم دوید. آرش می دانست اگر دست نیروهای ضدشورش به آن پسر برسد، از دست‌شان به‌آسانی نمی‌تواند رهایی یابد. می‌دانست فیلم گرفتن از تظاهرات و چهره‌ی پلیس ضد شورش در این سرزمین دیکتاتورزده جرم شمرده شده است، بر قانونی نانوشه. برای همین، زیر پای یکی از سربازان زد. تنها راهی که به نظرش رسید می‌تواند به آن پسر کمک کند، همین بود. همه‌ی نیروهای دژخیم، که این‌بار طعمه‌ی حاضر و آماده‌تری دیده بودند، به او حمله کردند. بدن آرش با وجود تنومندی زیر دست و پای اسلحه‌به دستان بی‌رحم کوچک و کوچک‌تر شد. باتوم بود که به سر و صورت او فرود می‌آمد؛ و او در این میان چونان قویی مغرور می‌گفت: «بزنید. نانی که برای زن و بچه‌تان می‌برید، باید حلال باشد.» او را بردند. به جایی نامعلوم؛ و تا سه ماه هیچ‌کس از او خبر نداشت. پس از سه ماه به رها زنگ زد. دو دل‌داده از آن پس، گاه‌گاهی با هم گفت‌وگو می‌کردند. از این جریان یک سال گذشت. نه حکمی صادر می‌شد؛ نه او را به قید ضمانت آزاد می‌کردند. وکیلش معتقد بود نباید از او به تلویزیون‌های خارج از ایران خبری داد؛ زیرا پرونده را سنگین‌تر می‌کند. او با گم‌نامی در زندان اوین یک سال ماند. آن‌گاه به او اجازه دادند چند روزی را تا صدور حکم بیرون باشد. آرش تحقیرشده و ویران، اما هم‌چنان نیرومند و پرانرژی بیرون آمد؛ و در کنار رها عشق‌شان را پس همه‌ی بیدادگری‌ها بیش از پیش تجربه ‌کردند. روزی رها از او پرسید: «اگر به گذشته برمی‌گشتی، آیا حاضر بودی دوباره این کار را در حق نوجوان دیگری بکنی؟» آرش بی‌درنگ پاسخ داد: «بی‌تردید!»
 اکنون این بزرگ‌مرد، این جوان برومند در هوای ناپاک زندان ایران نفس نمی‌کشد. هر ایرانی شرافتمندی باید نام این شهیدان را پاس بدارد، که نام ایران به نام آنان زنده است. بر خود می‌بالم، که هم‌میهن او هستم.
 تیر آخر آرش از کمان به‌در شد؛ و تا ابد خواهد رفت...

آرش ارکان هم شهید شد




آرش ارکان هم شهید شد

15 بهمن 1389 ساعت 06:45 
آرش ۱۳ آبان‌ماه ۱۳۸۸ دستگیر شد. سبب دستگیری وی چه بود؟
 پرسش: آیا در تظاهرات ضد دولتی دستگیر شد؟
 پاسخ: نه.
 پرسش: آیا هنگام ارتکاب خلافی او را گرفتند؟
 پاسخ: نه.
 پرسش: آیا کسی را آزرده بود؟
 پاسخ: نه.
 «متن زیر توسط خواهران سوگوار آرش نوشته شده است»
پاسخ: او به جرم انسانیت دستگیر شد. به جرم جوان‌مردی یک‌سال در زندان دژخیمان رژیم در انتظار حکم‌اش ماند؛
 و با صدور حکم ظالمانه‌ی زورمداران، به هشت ماه دیگر زندان محکوم شد؛ بی‌این‌که حتا یک‌سال بلاتکلیفی‌اش را در زندان به‌شمار آورند.
 بیماری کلیوی‌اش چنان در این یک سال حاد شد، که برای درمان چند روزی را به او اجازه دادند از زندان اوین بیرون بیاید؛ اما درمان با زمان اجازه ‌داده‌شده هم‌خوانی نداشت. بار دیگر به زندان بازگشت. حدود یک‌هفته‌ی پیش خبر رسید، که دوباره بیماری‌اش او را از پای درآورده است. بی‌توجهی زندان‌بانان و پزشک زندان وضعیت او را وخیم‌تر کرد. سه روز پیش به بیمارستان بقیه الله منتقل‌اش کردند؛ درحالی‌که جز پوست و استخوان چیزی از او باقی نمانده بود.
 با وجود قامت بلندش، ۴۵ کیلو شده؛ و دیگر به کما رفته بود. چند ساعت پیش پروازش، محبوب‌اش توانست او را ببیند. او را که بیهوش بر تخت بیمارستان افتاده بود. محبوب او را نشناخت! زیرا چنان لاغر و ناتوان شده بود، که از قامت رعنا و شانه‌های پهن، چیزی برجای نمانده بود. دردناک آن‌که ساعتی پس از رفتن محبوب، او نیز به پاکان و شهیدان این سرزمین پیوست. از بیمارستان به وکیل‌اش زنگ زدند و گفتند که در اثر ایست قلبی درگذشته است.
 می‌دانم هرکسی که این پیام را می‌خواند، نه تاکنون نام او را شنیده است؛ نه می‌داند به چه علت این یک سال و سه ماه در زندان بوده؛ اما داستان دردناک شهادت او بی‌گمان اسطوره‌های کهنه‌ی شهادت این سرزمین را می‌درد؛ و داستانی نو می‌نویسد؛ و به همه‌مان یادآوری می‌کند، در این سرزمین که دروغ همه‌اش را پر کرده؛ و انسانیت کالایی نایاب شده است، هم‌چنان انسان‌هایی هستند، که عشق را پاس داشتند؛ و انسان زیستند؛ و انسان پر کشیدند. خشم‌مان را نمی‌گرییم. خشم ما سرانجام زورمداران تاریخ ناپاک این سرزمین پاک را فرو خواهد بلعید.
 بشنوید داستان او را:
 روز ۱۳ آبان‌ماه ۱۳۸۸، دست در دست محبوب‌اش از تظاهرات به سوی خانه بازمی‌گشتند. در یکی از خیابان‌های فرعی پیرامون میدان ولی‌عصر، پسر نوجوانی می‌خواست پنهانی از محل تجمع نیروهای انتظامی تا دندان مسلح و پلیس ضد شورش با موبیل‌اش فیلم بگیرد. یکی از فرماندهان او را دید. آرش هم او را دید. رها، محبوب آرش هم. چند تن نیروی انتظامی به سوی پسر دویدند. پسر نیز به سوی کوچه‌ای گریخت. ناگهان آرش هم دوید. آرش می دانست اگر دست نیروهای ضدشورش به آن پسر برسد، از دست‌شان به‌آسانی نمی‌تواند رهایی یابد. می‌دانست فیلم گرفتن از تظاهرات و چهره‌ی پلیس ضد شورش در این سرزمین دیکتاتورزده جرم شمرده شده است، بر قانونی نانوشه. برای همین، زیر پای یکی از سربازان زد. تنها راهی که به نظرش رسید می‌تواند به آن پسر کمک کند، همین بود. همه‌ی نیروهای دژخیم، که این‌بار طعمه‌ی حاضر و آماده‌تری دیده بودند، به او حمله کردند. بدن آرش با وجود تنومندی زیر دست و پای اسلحه‌به دستان بی‌رحم کوچک و کوچک‌تر شد. باتوم بود که به سر و صورت او فرود می‌آمد؛ و او در این میان چونان قویی مغرور می‌گفت: «بزنید. نانی که برای زن و بچه‌تان می‌برید، باید حلال باشد.» او را بردند. به جایی نامعلوم؛ و تا سه ماه هیچ‌کس از او خبر نداشت. پس از سه ماه به رها زنگ زد. دو دل‌داده از آن پس، گاه‌گاهی با هم گفت‌وگو می‌کردند. از این جریان یک سال گذشت. نه حکمی صادر می‌شد؛ نه او را به قید ضمانت آزاد می‌کردند. وکیلش معتقد بود نباید از او به تلویزیون‌های خارج از ایران خبری داد؛ زیرا پرونده را سنگین‌تر می‌کند. او با گم‌نامی در زندان اوین یک سال ماند. آن‌گاه به او اجازه دادند چند روزی را تا صدور حکم بیرون باشد. آرش تحقیرشده و ویران، اما هم‌چنان نیرومند و پرانرژی بیرون آمد؛ و در کنار رها عشق‌شان را پس همه‌ی بیدادگری‌ها بیش از پیش تجربه ‌کردند. روزی رها از او پرسید: «اگر به گذشته برمی‌گشتی، آیا حاضر بودی دوباره این کار را در حق نوجوان دیگری بکنی؟» آرش بی‌درنگ پاسخ داد: «بی‌تردید!»
 اکنون این بزرگ‌مرد، این جوان برومند در هوای ناپاک زندان ایران نفس نمی‌کشد. هر ایرانی شرافتمندی باید نام این شهیدان را پاس بدارد، که نام ایران به نام آنان زنده است. بر خود می‌بالم، که هم‌میهن او هستم.
 تیر آخر آرش از کمان به‌در شد؛ و تا ابد خواهد رفت...

آرش ارکان هم شهید شد




آرش ارکان هم شهید شد

15 بهمن 1389 ساعت 06:45 
آرش ۱۳ آبان‌ماه ۱۳۸۸ دستگیر شد. سبب دستگیری وی چه بود؟
 پرسش: آیا در تظاهرات ضد دولتی دستگیر شد؟
 پاسخ: نه.
 پرسش: آیا هنگام ارتکاب خلافی او را گرفتند؟
 پاسخ: نه.
 پرسش: آیا کسی را آزرده بود؟
 پاسخ: نه.
 «متن زیر توسط خواهران سوگوار آرش نوشته شده است»
پاسخ: او به جرم انسانیت دستگیر شد. به جرم جوان‌مردی یک‌سال در زندان دژخیمان رژیم در انتظار حکم‌اش ماند؛
 و با صدور حکم ظالمانه‌ی زورمداران، به هشت ماه دیگر زندان محکوم شد؛ بی‌این‌که حتا یک‌سال بلاتکلیفی‌اش را در زندان به‌شمار آورند.
 بیماری کلیوی‌اش چنان در این یک سال حاد شد، که برای درمان چند روزی را به او اجازه دادند از زندان اوین بیرون بیاید؛ اما درمان با زمان اجازه ‌داده‌شده هم‌خوانی نداشت. بار دیگر به زندان بازگشت. حدود یک‌هفته‌ی پیش خبر رسید، که دوباره بیماری‌اش او را از پای درآورده است. بی‌توجهی زندان‌بانان و پزشک زندان وضعیت او را وخیم‌تر کرد. سه روز پیش به بیمارستان بقیه الله منتقل‌اش کردند؛ درحالی‌که جز پوست و استخوان چیزی از او باقی نمانده بود.
 با وجود قامت بلندش، ۴۵ کیلو شده؛ و دیگر به کما رفته بود. چند ساعت پیش پروازش، محبوب‌اش توانست او را ببیند. او را که بیهوش بر تخت بیمارستان افتاده بود. محبوب او را نشناخت! زیرا چنان لاغر و ناتوان شده بود، که از قامت رعنا و شانه‌های پهن، چیزی برجای نمانده بود. دردناک آن‌که ساعتی پس از رفتن محبوب، او نیز به پاکان و شهیدان این سرزمین پیوست. از بیمارستان به وکیل‌اش زنگ زدند و گفتند که در اثر ایست قلبی درگذشته است.
 می‌دانم هرکسی که این پیام را می‌خواند، نه تاکنون نام او را شنیده است؛ نه می‌داند به چه علت این یک سال و سه ماه در زندان بوده؛ اما داستان دردناک شهادت او بی‌گمان اسطوره‌های کهنه‌ی شهادت این سرزمین را می‌درد؛ و داستانی نو می‌نویسد؛ و به همه‌مان یادآوری می‌کند، در این سرزمین که دروغ همه‌اش را پر کرده؛ و انسانیت کالایی نایاب شده است، هم‌چنان انسان‌هایی هستند، که عشق را پاس داشتند؛ و انسان زیستند؛ و انسان پر کشیدند. خشم‌مان را نمی‌گرییم. خشم ما سرانجام زورمداران تاریخ ناپاک این سرزمین پاک را فرو خواهد بلعید.
 بشنوید داستان او را:
 روز ۱۳ آبان‌ماه ۱۳۸۸، دست در دست محبوب‌اش از تظاهرات به سوی خانه بازمی‌گشتند. در یکی از خیابان‌های فرعی پیرامون میدان ولی‌عصر، پسر نوجوانی می‌خواست پنهانی از محل تجمع نیروهای انتظامی تا دندان مسلح و پلیس ضد شورش با موبیل‌اش فیلم بگیرد. یکی از فرماندهان او را دید. آرش هم او را دید. رها، محبوب آرش هم. چند تن نیروی انتظامی به سوی پسر دویدند. پسر نیز به سوی کوچه‌ای گریخت. ناگهان آرش هم دوید. آرش می دانست اگر دست نیروهای ضدشورش به آن پسر برسد، از دست‌شان به‌آسانی نمی‌تواند رهایی یابد. می‌دانست فیلم گرفتن از تظاهرات و چهره‌ی پلیس ضد شورش در این سرزمین دیکتاتورزده جرم شمرده شده است، بر قانونی نانوشه. برای همین، زیر پای یکی از سربازان زد. تنها راهی که به نظرش رسید می‌تواند به آن پسر کمک کند، همین بود. همه‌ی نیروهای دژخیم، که این‌بار طعمه‌ی حاضر و آماده‌تری دیده بودند، به او حمله کردند. بدن آرش با وجود تنومندی زیر دست و پای اسلحه‌به دستان بی‌رحم کوچک و کوچک‌تر شد. باتوم بود که به سر و صورت او فرود می‌آمد؛ و او در این میان چونان قویی مغرور می‌گفت: «بزنید. نانی که برای زن و بچه‌تان می‌برید، باید حلال باشد.» او را بردند. به جایی نامعلوم؛ و تا سه ماه هیچ‌کس از او خبر نداشت. پس از سه ماه به رها زنگ زد. دو دل‌داده از آن پس، گاه‌گاهی با هم گفت‌وگو می‌کردند. از این جریان یک سال گذشت. نه حکمی صادر می‌شد؛ نه او را به قید ضمانت آزاد می‌کردند. وکیلش معتقد بود نباید از او به تلویزیون‌های خارج از ایران خبری داد؛ زیرا پرونده را سنگین‌تر می‌کند. او با گم‌نامی در زندان اوین یک سال ماند. آن‌گاه به او اجازه دادند چند روزی را تا صدور حکم بیرون باشد. آرش تحقیرشده و ویران، اما هم‌چنان نیرومند و پرانرژی بیرون آمد؛ و در کنار رها عشق‌شان را پس همه‌ی بیدادگری‌ها بیش از پیش تجربه ‌کردند. روزی رها از او پرسید: «اگر به گذشته برمی‌گشتی، آیا حاضر بودی دوباره این کار را در حق نوجوان دیگری بکنی؟» آرش بی‌درنگ پاسخ داد: «بی‌تردید!»
 اکنون این بزرگ‌مرد، این جوان برومند در هوای ناپاک زندان ایران نفس نمی‌کشد. هر ایرانی شرافتمندی باید نام این شهیدان را پاس بدارد، که نام ایران به نام آنان زنده است. بر خود می‌بالم، که هم‌میهن او هستم.
 تیر آخر آرش از کمان به‌در شد؛ و تا ابد خواهد رفت...

راهی جز انقلاب وجود ندارد، محمود دلخواسته



 درس‌گيری از اشتباهات بنيادين جنبش سبز و نيز نگاه در آينه تونس ومصر به ما می‌گويد که جنبش انقلابی سبز برای اين‌که به نتيجه برسد، بايد کاملأ از درون نظام خارج شود و با "اصلاح‌طلبی" وداع کند 


m_delkhasteh@yahoo.co.uk




گروهی از دانشجويان در ايران طرحی را برای مبارزه و شروع فعال مبارزات فرستاده بودند و نظر می خواستند. اين نوشته کوششی می باشد برای پاسخ به اين هموطنان و ديگر جوانانی که در آينه انقلابات تونس و مصر به دنبال پاسخ اين دو سوال می گردند که چرا جنبش سبز فروکش کرد و اينکه حال چه بايد کرد؟ پاسخ اول را بايد بيشتر در انديشه اصلاح طلبی ديد. در اين شک نيست که در فروکش کردن جنبش سبز روشنفکران و روزنامه نگاران و سياستمداران اصلاح طلب مسئوليت بس سنگينی بر گردن دارند. آنها بايد پاسخگوی و توضيح گر اين باشند که به چه علت با استفاده از سانسور و تحريف و جعل توانستند باورهای فلج کننده و جباری را به نسل جوان تزريق کنند که از طريق آن اين نسل باور کند که انقلاب يعنی خشونت و استبداد و ديگر اينکه استبداد بس تبهکار حاضر نتيجه منطقی انقلاب بهمن می باشد. نتيجه آن شد که جنبشی را که بصورت خود جوش آغاز کرده بود، به علت ترس از انقلاب کردن! تحت فرماندهی اين افراد قرار داد و در نتيجه قبول کرد که نبايد تا به آخر برود، بايد "عقلانی" و " خردمندانه" عمل کند و زياده خواه نباشد. باور کرد که انقلاب کردن خطرناک است و اينکه هر چه بدبختی داريم از قبل انقلاب است و رفرم، آنهم رفرم دولتی، تنها روش ممکن می باشد. البته علت اصلی فريب خوردن اين نظرات هيچ نبود جز اينکه باور کرده بود که استبداد حاکم هدف انقلاب بوده است. به اين نسل گفته نشد که استبداد حاکم نه نتيجه انقلاب بلکه نتيجه کودتای در انقلاب بود که در آن رئيس جمهوری که حاضر نشده بود دفاع از اهداف و انديشه راهنمای انقلاب را که همان آزاديها و مردمسالاری بود را با قدرت بيشتر معاوضه کند، و سرانجام اولين رئيس جمهور منتخب مردم را با کودتايی خونين ساقط کردند و از آن زمان به بعد، در واقع اين ضد انقلاب است که بر اريکه قدرت تکيه زده است.
دو علت اصلی برای سانسور و از انظار پنهان کردن اين کودتا وجود دارد:
۱ - تمامی اصلاح طلبان ايرانی که در داخل و خارج از کشور حضور دارند در اين کودتا بر ضد رای اکثريت مردم، بگونه ای فعال شرکت داشته اند. 
۲ - برای اينکه اکثريت مطلق اين اصلاح طلبان، از فعاليت سياسی چيزی جز قدرت نمی فهمند و فکر می کنند که در صورت بر اندازی رژيم و شکسته شدن ديوارهای سانسور، اينها ديگر از موقعيت و مقامی بر خوردار نخواهند بود، بنا بر اين به هر وسيله ای متوسل می شوند تا به نسل جوان بقبولانند که تنها راه غير خشن و مطمئن به طرف مردمسالاری، از طريق رفرم می باشد.
ولی تجربه انقلابات در حال انجام تونس و مصر که الهام گرفته از جنبش سبز ايران، می باشند، نشان داد که نسل جوان چه فريبی را خورده بوده است. حال بسياری از اين نسل در پی يافتن پاسخ به اين سئوال هستند که چگونه شد که اين دو کشور در مدت کمی به پيروزيهای بزرگی نائل شده اند ولی نتيجه جنبش سبز، تنها سرکوب بس شديدتر و رشد نجومی تعداد اعدام شدگان می باشد؟
پاسخ به اين سوال را قبلا داده ام (۱)، خلاصه اينکه در اين دو کشور، اصلاح طلبان دولتی نقشی بس حاشيه ای در جنبش را داشتند و در نتيجه، اين دو انقلاب مدت کوتاهی بعد از شروع، سر رژيم و خود رژيم را نشانه گرفتند و اين در حالی بود که وقتی جنبش سبز از مرز " رای من کو" عبور کرد و خود رژيم را با شعار " مرگ بر اصل ولايت فقيه" و نيز بيان رژيم آلترناتيو خود را که همان " استقلال، آزادی، جمهوری ايرانی" بود اعلام کرد، به سرعت از طرف لشکر "سياسيون و روشنفکران اصلاح طلب" درون نظام ، توی دهانشان زده شد. البته اين انتقاد اساسی نيز به نسل جوان وارد است که چرا اين نظرات را به نقد نکشيدند؟
علت دوم شکست، روش مبارزه بود که متاسفانه در تحميل چنين روشهايی نيز اصلاح طلبان نقشی اساسی داشتند. روش اول اين بود که مبارزه تبديل شد به مبارزه ای تقويمی. به اين معنی که فقط در روزهای مشخصی که رژيم اجازه تظاهرات به هوادارن خود را می داد، هواداران جنبش از فرصت استفاده می کردند و تظاهرات خود را انجام می دادند. همين روش، مکان اجرای تظاهرات را نيز به شرکت کنندگان تحميل می کرد، تا جايی که امثال آقايان ابراهيم نبوی و ديگران با طرح اسب تروا خواستند که تظاهرات سالگرد انقلاب را در اختيار بگيرند. البته بکار گيری اين دو روش، باعث شد که براحتی کنترل عامل زمان و مکان در اختيار رژيم قرار بگيرد و در نتيجه از قبل نيروهای خود را در محلهای مناسب، برای سرکوب کردن تظاهرات، بسيج کند.
چه بايد کرد؟
چه روشهايی را بايد برای مبارزه در پيش گرفت؟ عقل نقاد از اشتباه می آموزد و آنرا تبديل به تجربه برای بکار گيری در مبارزه می کند. تجربه شکست مقطعی جنبش سبز و پيروزی در حال شکل گيری انقلابهای تونس و مصر به ما می گويد:
۱ - هدف را در مبارزه از قبل بايد واضح، شفاف و مشخص کرد. ديگر اينکه هدف هيچ نمی تواند باشد جز سرنگونی رژيم خيانت، جنايت و فساد ولايت فقيه و اين يعنی انقلاب به معنای واقع کلمه، که همان زدودن خشونت است از سياست و جامعه و از طريق سرنگونی عامل اصلی تحميل خشونت به جامعه، که همان رژيم مافيايی حاکم می باشد. برای انجام اينکار لازم و ضروری می باشد که از تمامی" سياستمداران و روشنفکران و روزنامه نگاران" داخل و خارج کشور که نزديک بيست سال است که نسل جوان را از انقلاب ترسانيده اند، خداحافظی شود. البته بسياری از آنان سعی خواهند کرد که با دچار بيماری فراموشی شدن سوار واگن انقلاب شوند، ولی بايد بدانند که اول اينکه بايد خود را دقيقا به نقد بکشند و از ايرانيان عذر خواهی کنند و ديگر اينکه، در آخر خط بايستند. بنا براين شعارها بايد گويای تغيير کيفی در گفتمان مبارزه باشند. شعارهايی مانند سيد علی برو دنبال سيد علی. يا: استقلال ، آزادی و جمهوری ايرانی.
۲ - انقلاب بايد در استقلال کامل از هر قدرت خارجی شکل بگيرد. تجربه تونس و اتحاد مخالفان رژيم بن علی، در محکوم کردن هر گونه مداخله خارجی، و نيز مصر، نشان داد که انقلاب، برای پيروزی احتياجی به کمک قدرتهای خارجی ندارد و ديگر اينکه عمل در استقلال، از عوامل اصلی رشد سياسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جامعه خواهد بود. مردمی که به خود و تواناييهای خود اعتماد ندارند و از قدرتهای خارجی ( که فقط به دنبال منافع خود هستند و نه استيفای حقوق ملی ملتها.) طلب کمک می کنند، مردمی نخواهند بود که آزادی های ايجاد شده را در رشد و توسعه خود و جامعه خود، بکار گيرند. به همين دليل بسيار لازم است که تمامی سازمانها و کسانی که سالهاست که به امامزاده کاخ سفيد دخيل بسته اند و کسانی که قرار بوده که نقش حميد کارزای را بازی کنند و حال جيره خوار نهادهايی مانند مؤسسه جورج بوش، در انزوای کامل قرار گيرند. ملتی که همچون مصدقی را به خود ديده است،هيچگاه نبايد تحقير روی آوردن به قدرتهای انيرانی را بر خود بپذيرد.
۳ - ديگر اينکه، همانگونه که سال قبل اين را ذکر کردم که تاکتيک تظاهر کنندگان آزادی و عدالت خواه بايد گونه ای باشد که اختيار زمان و مکان را از دست رژيم خارج و در اختيار خود قرا ر دهد. به اين معنی که بر خلاف سال قبل بايد اختيار زمان و مکان را از دست رژيم خارج کرد و در اختيار خود گرفت. منظور اينکه هر روز را فرصت عمل کردن بدانيد و هر محلی را محل عمل کردن. اصلا لازم نيست که حتماً ميدان انقلاب باشد يا ميدان آزادی. در هر محله و پس محله می شود تظاهرات ضربتی را راه انداخت. مانند زمان انقلاب، چهل پنجاه نفر در يک محل اجتماع می کنند و با سرعت زياد چند دقيقه شعار می دهند. پراکنده می شوند و در محلی که در همان وقت تصميم گرفته شده است تظا هرات را ادامه ميدهند. اگر مردم ملحق شدند که چه بهتر، و اگر نه، در جای ديگر. اثر روانی اينگونه تظاهرات ضربتی خارق العاده است. در ادامه و بعدها، همين تظاهرات کوچک می توانند مانند جويبارهايی بهم متصل شوند و مانند رودی خروشان رژيم خيانت، جنايت و فساد را از جا بر کنند.


نتيجه گيری


درس گيری از اشتباهات بنيادين جنبش سبز و نيز نگاه در آينه تونس ومصر به ما می گويد که جنبش انقلابی سبز برای اينکه به نتيجه برسد، بايد کاملا از درون نظام خارج شود و با "اصلاح طلبی " وداع کند. برای مثال، ديگر هيچوقت نبايد منتظر آقايان موسوی و کروبی شد. اين آقايان با نپذيرفتن کودتای انتخاباتی، نقشی تاريخی و تحسين بر انگيز بازی کرده اند ولی در عين حال مسئوليت بزرگی نيز در به رکود کشيدن جنبش بر عهده دارند. تجربه به ما می گويد که بيش از اين نمی توانند. علائق عاطفی و باوری اينها به دوران " طلايی" خمينی بيش از آن است که از آنها انتظار داشت که در فرو پاشيدن نظامی که امامشان حفظ آن را اوجب واجبات می دانست، با مردم همکاری کنند. ديگر اينکه بايد بايد از امثال آقای رفسنجانی و ديگران که از اصلی ترين عوامل ايجاد فاجعه امروز و از فاسدترين و جنايتکارترين افراد می باشند، بطور کامل قطع اميد کرد. اصلا فکر نکنيد که می توانيد از آنها برای شروع و ادامه جنبش استفاده کنيد. کوچکترين حرکتی در اين راستا سبب می شود که اينها به سرعت سوار قطار شده و آن را به راهی که خود می خواهند ببرند. شما دقت کنيد که در تونس و مصر تمامت رژيم و افرادی که در درون آن وجود دارند به چالش کشيده شده اند. بنا براين وداع با گفتمان اصلاح طلبی وداع گفتن با حاملان اين گفتمان را طلب می کند.
البته وقتی با گفتمان اصلاح طلبی وداع می شود ، گفتمان انقلاب جايگزين آن می شود. در چنين حالتی می باشد که فعالان سياسی متوجه خواهند شد که انعطاف ناپذيری رژيم، نه نقطه قوت آن بلکه نقطه ضعف آن می باشد. رژيمی که توان انعطاف را ندارد، رژيم شکننده ای می باشد و همين عدم انعطاف پاشنه آشيل آن می شود. از جمله علتها اينکه از توانايی مانورهای سياسی به هدف شکاف انداختن در درون نيروهای انقلابی محروم می شود. عمل در درون گفتمان انقلاب، از جمله باعث می شود که انقلاب بهمن را آنگونه که واقع شد ببيند و از خصومت با آن دست بر دارد و در نتيجه تجربه های آن را در مبارزه بکار بگيرد. استعداد رهبری خود را بکار گرفته و با عقلی آزاد بهترين روشهای مبارزه را شناسايی، ابداع و بکار بگيرد. در همين راستا می باشد که کم کم جنبشی که نه به رهبر بلکه به سخنگويان و هماهنگ کننده احتياج دارد را شناسايی کرده و بسيج عمومی را هر چه سريعتر و وسيعتر پيش ببرد. يکبار رضا شاه، که هنوز پايه های استبدادی خود را کاملا مستقر نکرده بود و با مقاومت جدی امثال مصدق و مدرس روبرو شده بود، همين رضاخان مدرس را در گوشه گير آورده، يقه او را می گيرد و به ديوار فشار می دهد و می گويد که سيد از جان من چه می خواهی؟ مدرس پاسخ می دهد که می خواهم که تو نباشی. گفتمان انقلابی نيز می خواهد که استبداد در هر شکل و فرم نباشد و گفتمان آزادی ايجاد گر و شکل دهنده روابط انسان با ايرانی با خود و جامعه ، حقوق شهروندی و حقوق ملی شود و به اين وسيله استبداد زدايی را از روان و روابط فردی و اجتماعی آغاز کند. تجربه تا حال بايد به نسل جوان آموخته باشد که تنها راه رسيدن به اين اهداف، از طريق انقلاب ممکن است

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

دغدغه هاي دختر ده ساله اي که پدرش در نوبتِ اعدام است



آژانس ايران خبر - ۱۳۸۹/۱۱/۱۴
دختر ده ساله اي که پدرش در نوبتِ اعدام است

آژانس ايران خبـــــــــــــر: دغدغه هاي دختر ده ساله اي که پدرش در نوبتِ اعدام است
موج اعدام ها در ايران همچنان ادامه دارد. بر اساس آنچه کمپين بين المللي حقوق بشر در اطلاعيه اي اعلام کرده است تنها در طول يک ماه نود و هفت حکم اعدام در شهرهاي مختلف ايران به اجرا در آمده است و شماري از شهروندان ايراني همچنان در نوبت اعدام هستند.
افزايش شديد شمار اعدام ها در هفته هاي اخير اتحاديه اروپا و همچنين سران جنبش معترضان داخل ايران را به واکنش وا داشت. .
سايت رسمي دادسراي عمومي تقريبا به ويترينِ مشخصي از گزارش آمار اعدام ها بدل شده است و در يک ماهه اخير تقريبا هيچ خبري در اين سايت به جز اخبار مربوط به اعدام شهروندان منتشر نمي شود.
بسياري از معترضان و سران جنبش معتقدند افزايش شديد آمار اعدام در ايران و شتاب دولت جمهوري اسلامي براي به اجرا در آوردن اين احکام ، براي ايجاد رعب و وحشت در ميان مردمِ معترض است.
معلمِ شاعري که به اعدام محکوم شد
عبدالرضا قنبري يکي ديگر از دستگيرشدگان عاشورا است از سوي شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب به رياست قاضي صلواتي به اتهام محاربه از طريق ارتباط با گروه‌هاي معاند که از مصاديق اين موضوع داشتن ايميل‌هاي مشکوک و ارتباط با يکي از رسانه‌هاي تلويزيوني خارج از کشور عنوان شده به اعدام محکوم شده است. خانواده سه نفره اين معلمِ محکوم به اعدام نيز اين روزها در اضطراب و نگراني به سر مي برند.
صبح هاي دوشنبه روز ملاقات با زندانيان، تپه هاي مقابل اوين ، ميزبان سفره ي کوچک نهارِ اين خانواده است. "مادر" ، "ساحل" و "احسان" و در نگاه اين خانواده ، "ضلع چهارم" سفره عبدالرضا قنبري پدرِ اين خانواده است است که روبروي اين تپه ها ، پشت درهاي بسته نشسته است و آن ها دلشان نيامده که پس از پايان ساعت ملاقات اوين را ترک کنند. به گفته برخي از خانواده هاي زندانيان، در برخي از روزها ساعت ملاقات که تمام مي شود، اين خانواده تپه هاي اوين را ترک نمي کنند، در آخرين فاصله ي ممکن ، قبل از ديوار ها و سيم خاردارها گاهي مي نشينند و ناهار را در مقابل اوين به ياد و در کنارِ پدر مي خورند.
اما اين قصه ي تنها يک روز در هفته نيست ، همسر اين معلم ، که خود معلمي ديگر است، بسياري از روزها راهي دور را پشت سر مي گذارد، قبل از ايستگاه ترمينال جنوب، در سه مرحله سوار تاکسي مي شود تا از پاکدشت ورامين به اوين برسد ، مي گويد : مي آيم اين جا مي نشينم، آرام مي شوم و بعد به خانه بر مي گردم
اما عبدالرضا قنبري کيست؟ همسر او پيش از اين از او به عنوان يک معلم گمنام که عضو هيچ حزب و گروهي نيست ياد کرده بود. هيچ عکسي از او در رسانه ها و سايت هاي خبري نيست. خانواده اش تنها يک يا دوبار با رسانه ها مصاحبه کرده اند اما نگران هستند که مصاحبه هايشان، احتمالِ نجاتِ اين معلم را ببندد.
اين شهروند ايراني محکوم به اعدام مردي است که 17 سال دبير ادبيات در مدرسه هاي مناطقِ محروم بوده است. برخي از شاگردانِ او مي گويند او کسي است که "با محروميت بچه ها گريسته است".
در مورد عبدالرضا قنبري يکي از شاگردانش مي گويد: او معلمي شاعر مسلک است و اتهامِ ارتباط با گروه هاي سياسي در موردش سازگار نيست چرا که او در همين نظام آموزشي و با عبور از سيستم سخت گير گزينش و تحقيق در مورد سوابق کار، سالها در شهر گرمسار و به تازگي در پاکدشت سابقه ي تدريس داشت.
عبدالرضا قنبري معلم ادبيات است و بسياري ديده اند که او در ملاقات ها با همسر و فرزندانش "شعر" ميخواند ، برايشان هر بار شعري تازه مي سرايد. دختر ده ساله اش "ساحل" هم براي پدر در ملاقات هاي کابيني شعر مي خواند. خانواده اي که واژه ي "اعدام" را نيز به نا همگوني با خويش حمل مي کنند. همسر اين معلمِ محکوم به اعدام مي گويد: دخترم هنوز مفهوم اعدام را نمي داند اما پدرش سعي کرد در يکي از همين ملاقات هاي کابيني ماجراي صدور حکم اعدام را براي دو فرزندم توضيح دهد که اگر خداي نکرده اين حکم اجرا شد به بچه هاي من شوک وارد نشود.
معلماني که همدلي کردند، دستگير شدند
عاشوراي 88 عبدالرضا قنبري به همراه دخترش ساحل به خيابان آمده بودند. کسي خارج از مرز ايران به پدر زنگ مي زند، آقاي قنبري به گفته خانواده اش تلفن را قطع مي کند تا بار ديگر زنگ نزند اما همين سندي مي شود براي دستگيري او در محل تدريس.
جاي عبدالرضا قنبري که در مدرسه خالي مي شود ، تا مدت ها هيچ معلمي در آن شهر حاضر نمي شود صندلي اين معلم را پر کند ! ، اين جاي خالي... تا آنکه بالاخره معلمي مهاجر را به عنوان جايگزين به مدرسه مي آورند اما در روز اولي که اين معلم جانشين به مدرسه مي رود، بچه هاي مدرسه چوب از درخت کنده اند و با تصورات کودکانه شان معلم جانشين را کتک زده اند.
همکاران او نيز ساکت ننشسته اند ، همکاري با نام "..." در خانه ي خود اعلام اعتصاب غذا مي کند اما او هم در امان نمي ماند ، و به خاطر همراهي با همکارش دستگير مي شود. ، معلمي ديگر اعلام مي کند "اگر حکم اعدام قنبري شکسته نشود ، همهء معلم ها در روز معلم تجمع خواهيم کرد" اما رياست صنف معلمان نيز دستگير مي شود
اکنون معلماني که با اين معلمِ محکوم به اعدام همراهي و با خانواده اش همدلي کرده اند ، در اوين هستند ، و فرزندان عبدالرضا قنبري نيز در شرايط روحي خوبي به سر نمي برند. همسر اين معلم، همسر يک "شاعر" است و سهم او از زندگي، شعر هاي عاشقانه همسرش در تنهايي و يک مسير طولاني است که گاهي به همراه فرزندانش مي رود تا پشت در هاي اوين و کمي نزديک تر به عضو دربند خانواده ي خود آرام بگيرد.
آرزوهاي دختر خردسالي که پدرش محکوم به اعدام است
دختر عبدالرضا قنبري، معلمِ محکوم به اعدم اين روزها به دليل درس و مدرسه قادر به ملاقات هميشگي با پدر نيست و برادرش «احسان» نوجواني است که مادر را همراهي مي کند. ساحل در يکي از نامه هايش با قلمي کودکانه مي نويسد: امروز يکي از آن روزهايي است که تو کنار من نيستي. هر وقت دلم برايت تنگ مي شود نامه مي نويسم و يا به ساعت آبي رنگي که براي تولدم خريدي نگاه مي کنم تا ببينم زمان چقدر سريع مي گذرد و تو کنارم نيستي و من روز به روز بزرگتر مي شوم و قد مي کشم.... تلويزيون به مناسبت روز پدر برنامه هاي شادِ زيادي داشت و من نتوانستم نگاه کنم چون همش، بچه هايي را نشان مي داد که به پدرشان گل مي دادند و يا تبريک مي گفتند و شاد و خوشحال بودند. اصلا به فکر ما بچه هايي که پدرمان کنارمان نيست نبود، براي همين من خيلي ناراحت شدم و تلويزيون را خاموش کردم...من فقط يک آرزو دارم و آن اين که تو بيايي و براي هميشه کنارم باشي....
در يکي از روزهاي ملاقات خانواده هاي زندانيان سياسي به شدت متاثر شدند وقتي ديدند که ساحل بعد از مدت ها با لباسي زيبا به ملاقات پدر آمده بود و پاهايش را با زحمت بالا آورده بود تا کفش هاي نويي که خريده بود را به پدر نشان دهد و بعد برايش شعري تازه بخواند.
پيش از اين نيز وقتي خانواده جعفر کاظمي در اتاق ملاقات متوجه شده بودند که اين زنداني را اعدام کرده اند، فضاي اتاق ملاقات به شدت متاثر شده بود و خيلي ها مي گفتند عمادالدين باقي قادر به ادامه صحبت هاي تلفني اش از پشت کابين نبود، گوشي تلفن را زمين گذشته بود و همراه با خانواده هاي ديگر در اين سوي شيشه ها گريه مي کرد.
اعدام ها در ايران همچنان ادامه دارد و خانواده ها نگران هستند که چوبه ي دار بعدي نوبتِ کيست 


اعدام در ایران

فیلم اعدام مجید کاووسی فر


روسپیگری دولتی / فرح شیلاندری و توفیق محمدی
نوشتن در باب زنان، پدیدۀ روسپیگری و انواع آن از دغدغه­های متخصصان حوزه زنان و آسیب­های اجتماعی است. اما این رویکرد یا پدیدۀ اجتماعی در ایران شکل متفاوتی به خود گرفته است. در طی سه دهه، گشت های ارشاد و دفاتر منکرات کوشیده اند مسئلۀ بدحجابی و بی حجابی را به نوعی با فحشا مرتبط و هم معنا کنند تا جایی که امنیت زنان و دختران جوان در خیابان های این کشور به شدت به خطر افتاده و به هر زنی که حجاب مورد پسند دولت را رعایت نکند به سادگی نسبت های ناروایی چون روسپی و فاحشه داده می شود. در این مقاله تلاش شده است مفاهیمی چون زن، روسپیگری، زنان خیابانی و روسپیگری دولتی را بررسی نمود. تفاوت و محدودیت در تعاریف امر متداولی است، بنابراین هر قدر تعاریف بسیاری از یک مفهوم موجود باشد، باز هم عرصه برای شفاف سازی از تعاریف باز خواهد بود.رویکرد ما نیز در تعاریف تاثیرگزاراست. اینکه چه رویکردی را در بحث انتخاب کنیم، تعاریف را متفاوت خواهد کرد. بنابراین بیش از آنکه در بحث نظری گرفتار شویم، به توصیف کلیدواژه­ها و به بررسی عینی موضوع پرداخته می شود.
زن
در بحث جنسیت، دو جنس زن و مرد بر اساس خصوصیات روانشاختی و فیزیولوژیکی خاصی مورد مطالعه قرار می گیرند. اعم از اینکه معتقد به چه رویکردی برای منشا این خصایص باشیم ارائه یک تعریف مشخص از این واژه برای ورود به این بحث نیاز نیست زیرا در این مقاله، زن به عنوان پدیده­ای در جامعه ایرانی که درگیر یک آسیب اجتماعی است، مد نظر قرار می گیرد و خود مفهوم زن محل بحث در این مقاله نخواهد بود.
روسپیگری
بر اساس یک تعریف لفظی و ساده، روسپیگری را می توان به عنوان برآوردن "خواهش های جنسی" در برابر "پول" تعریف کرد. به دیگر سخن، روسپیگری یا انجام اعمال جنسی صرفا به منظور منافع مادی است و بدن حکم کالای قابل فروش دارد و غالبا مشتری­ها را مردان تشکیل می دهند. البته روسپی شامل هر دو جنس می­شود اما در طول تاریخ غالبا زنان بوده اند که به روسپیگری روی می­آوردند. این پدیده اجتماعی در برخی از کشورهای جهان به عنوان یک شغل محسوب می‌شود اما در ایران به دلیل شرایط فرهنگی–مذهبی به عنوان جرم شناخته شده است. برخی از جامعه­شناسان و تحلیلگران اجتماعی برخلاف نظام حقوقی ایران این پدیده را در زمره آسیب­های اجتماعی معرفی می‌کنند و درپی آسیب­شناسی جدی آن هستند.
زنان خیابانی
پدیده زنان خیابانی از مصادیق بارز فحشا به حساب می­آید. زنان خیابانی در ایران به زنانی گفته می­شود كه خارج از حدود قواعد اجتماعی، قانونی و شرع در قبال برقراری رابطه جنسی پول دریافت می كنند. این پدیده از دوران­های كهن وجود داشته و به زمان و مكان خاصی محدود نبوده است. شیوه برخورد با آن نیز در دوره­ها و مکان­های مختلف، متفاوت است. گاهی با تساهل و گاهی با قهر با آن برخورد شده است. جامعه ایران نیز نگاه قهری به این حوزه دارد و از طریق متولیان قضایی و نظامی با آن برخورد می­کند. بر اساس شواهد موجود درچند سال اخیر برخی از مراکز و متولیان مذهبی، متعه یا همان ازدواج موقت را به عنوان موقعیتی برای ارضا نیاز مردان از طریق زنان بیوه ترویج و توصیه می­کنند. این مورد در نظر قوانین ایران با اغماض نگریسته شده و در عوض طرح­هایی چون امنیت ناموسی با هدف مبارزه با فحشا از سوی حکومت اعمال شده است. زنان در جامعه ایرانی به عنوان جنس دوم بیشترین آسیب­های اجتماعی را متحمل می­شوند. وضع قوانین نامناسب با هویت زن و جایگاه انسانی او و اجرای همان قوانین ناقض حقوق انسانی زن، عدم حمایت و پشتیبانی از او، و غیره مجموعه عواملی است که بستر روی آوردن به فحشا را فراهم و تشدید می­کند.
نگاه جامعه شناختی به موضوع
روسپیگری زنان در ایران یکی از مسائلی است که به دلیل حساسیت­برانگیز بودن آن مورد غفلت نهادهای رسمی و دولتی قرار می‌گیرد. تحقیقات دقیق درباره این معضل اجتماعی به ندرت صورت می‌گیرد و فقط برخی از اساتید دانشگاه ها و سازمان‌های غیردولتی و اجتماعی به آن می‌پردازند. لیکن، آمار رو به رشد فحشا در ایران، این موضوع را از قالب موضوعی روانشناختی بیشتر به موضوعی جامعه­شناختی در جامعه ایران بدل می­کند.
در شواهد باستانی- تاریخی پدیده فحشا و تن فروشی نیز حضور دارد. این امر همپای مردسالاری حاکم بر جوامع بشری قابل تامل است. در جوامع مردسالار که مرد نقش کلیدی را ایفا میکند، خواسته­ها و نیازهای او در اولویت قرار می­گیرد و زن به عنوان وسیله­ای برای تمتع مرد در نظر گرفته می­شود. در این اثنا هر چند در غرب زنان بدكاره توسط كل شهروندان سنگسار می­شدند و تا ابد گناهكار می ماندند، لیكن در شرق اولاً قوانین، ازدواج منقطع را به عنوان سنتی مأخوذ از زندگی اعراب تداوم بخشیده و ثانیاً شواهد بر جای مانده تاریخی نشانگر سنگسار زنان به حكم قضات شرع بوده است.
در بررسی علل جامعه شناختی، گرایش به فحشا در نظر مارکس، جنايت، فحشا، فساد، رفتارخلاف اخلاق در درجه نخست ناشي از فقراست كه زاييده سيستم سرمايه­داري است. بدين سان كه عده معدودي با دراختيار گرفتن وسايل توليد، ثروت­ها را به طور نامساوي قسمت مي­كنند و تناقضات را پديد مي­آورند.1 براساس مطالعات انجام شده، بیكاری، بی­سوادی، فقر، تربیت ناصحیح، اعتیاد، مدیریت ناصحیح ، نبودن سامانه­های اجتماعی حامی زنان و دختران آسیب­پذیر، رواج مصرف گرایی، گسترش فیلم­های پرونو و... همه زمینه ساز بوجود آمدن این معضل هستند.
براساس قاعده اگر زنی قادر به تأمین معاش خود یا خانواده تحت سرپرستی خویش از راه قانونی نباشد، شرایط مستعدی برای جذب به فحشا دارد. متأسفانه فرصت­های شغلی مناسب برای زنان وجود ندارد و امكانات اقتصادی به طور عمده در دست مردان است. زنی كه به علت از دست دادن همسر، طلاق یا ترك شدن، نیاز به كار دارد، با توجه به آنكه عموماً از تحصیلات یا تخصص هم برخوردار نیست و در تأمین معاش خویش با مشكل روبه رو می­شود و سازمان­های مسئول هم به عوض آنكه به فكر آموختن حرفه به این زنان یا یافتن كار مناسب برای او باشند تنها به دادن مستمری ناچیزی به او اكتفا می كنند. حال آنکه این معضل به عنوان یک آسیب اجتماعی که در تاثیر و تاثر مستمر با دیگر حوزه­های اجتماعی است و با توجه به تبعات گسترده آن، نیازمند بررسی مستقل به دور از کلیشه­های اعتقادی و محافظه کاری سیاسی است.
 در ایران فعلی که آمیزه ایست از مردسالاری فرهنگی-مذهبی و ناكارآمدی اقتصادی، فحشا و تن فروشی جلوه جدیدی یافته است. ساختار جوان جمعیت ایران و تشدید فعالیت­های جنسی در دوره جوانی به اضافه مهمترین عامل، موانع اقتصادی، بسترساز گرایشات غیرمعمولی چون فحشا و تن­فروشی و بازار پررونق آن شده است.
بیش از ۶۰ درصد زنان خیابانی سوءاستفاده جنسی را در كودكی تجربه كرده اند كه ۷۰ درصد این آزارها از سوی پدر یا ناپدری بر قربانیان اعمال می شود. درمجموع همانطور كه آمار آسیب های اجتماعی سالانه با رشد ۱۵ درصدی مواجه می شود، رشد ۱۵ درصدی زنان خیابانی هم دور از انتظار نیست. 2 اکتفا کردن به این آمارها، چندان مورد اتکا نیست زیرا با توجه به نوع موضوع و تابوهای اجتماعی آن، نمی توان این آمارها را مرجعی قطعی و به روز در این زمینه دانست، و نقص در آمار مطالعات را محکوم به ابهام های عدیده ای می­کند. در شرایطی که فعالیت­های علمی نیز معلول شرایط سیاسی و وقایع اجتماعی است نمی توان نتایجی قطعی به دست آورد. مثلا مراکز مطالعات زنان پس از دوره نهم ریاست جمهوری، از ارائه آمار به پژوهشگران حوزه های اجتماعی جز در موارد معدودی سر باز زد و این آمار و اطلاعات تنها در اختیار نهادهای امین دولت قرار گرفت که جایگاهی در بهبود شرایط و وضعیت زنان و حل معضل فحشا و تن فروشی ندارند. تاکید بر این نکته ضروری است که گرایش به روسپیگری و فحشا هر یک نیازمند بررسی مستقل و در تعامل با دیگر دلایل است. نوع رسیدگی به دختران فراری که در دام باندهای فحشا می افتند متفاوت از زنان مطلقه­ایست که در اثر قوانین نابرابر به دام این مهلکه افتاده اند. هرچند هر دو قشر تازیانه خورِده­ی این فرهنگ و قوانین مردسالار و نابرابرِ ناشی از آن هستند.
باندبازی های دولتی و بهره برداری جنسی از زنان ایرانی
بر اساس اسناد ویکی لیکس : زنان ایرانی تحت عنوان صیغه موقت به شیوخ عرب هدیه داده میشوند. در سندی که متعلق به سفارت آمریکا در عراق و به تاریخ دهم ژانویه ۲۰۱۰ است آمده است که:یکی از کارکنان سفارت در ملاقات با یکی از شیوخ عراق از وی شنیده است که دولت ایران در پی افزایش نفوذ خود در عراق است و این موضوعی بوده که وی در سفرش به ایران با آن مواجهه شده است.
این شیخ عراقی سپس در باره سفرش به ایران می گوید که وی دریافته است که بسیاری از سران قبایل عراق بطور مکرر به ایران سفر می کنند.وی دلیل سفرش به تهران را در ملاءعام معاینات پزشکی اعلام کرده بود ولی بطور خصوصی به کارمند سفارت آمریکا گفته است که دلیل اصلی سفر وی به تهران برخورداری از ازدواج های موقت با زنان ایرانی و سایر تفریحات است.این شیخ همچنین تاکید کرده است که نظیر چنین تسهیلاتی از سوی دولت جمهوری اسلامی در اختیار سایر شیوخ عرب و سران قبایل عراق نیز قرار می گیرد.براساس این سند سران قبایل و شیوخ عراق بطور دائم بین ایران و عراق در رفت و آمد هستند4.
جمهوری اسلامی همواره ادعا کرده است جامعۀ ایرانی یک جامعۀ سالم به دور از فحشا است و ارگان های دولتی نظیر گشت های ارشاد و غیره با این مسئله مبارزه می کنند. اما در اسناد فوق مشاهده می شود که ادعاهای مقامات جمهوری اسلامی ادعایی بیش نیست و هرجا به سود منافع اقتصادی و سیاسی آنان باشد از این پدیده استقبال کرده و به شکلی مخفی از آن استفاده می کنند تا جایی که می توان بدن تردید نام این صنعت را "روسپیگری دولتی" نهاد.
روسپیگری دولتی
هفتاد و پنج درصد جمعیت ایران را جوانان تشکیل می دهند. نیمی از این هفتاد و پنج درصد را جوانان زیر 17 سال تشکیل می دهند و این باعث پیدایش مشکلاتی نظیر بیکاری، گرانی، کمبود مسکن و فلج اقتصادی و در نتیجه رشد و افزایش بزه کاری شده است. جوانان نیاز به شغل، مسکن، تحصیلات، ورزش، تفریح و همچنین احتیاج به داشتن رابطه با جنس مخالف و برآوردن نیازهای جنسی دارند و به علت قوانین پوسیده قرون وسطایی و ارتجاعی اسلامی و فرهنگ مرد سالار غالب که در ایران وجود دارد، جوانان تا پیش از ازدواج اجازه داشتن رابطه جنسی با همدیگر را به صورت آزاد ندارند و نه تنها هیچگونه آموزشی در مدارس و محیط های آموزشی در رابطه با مسائل جنسی وجود ندارد بلکه صحبت کردن از آن نیز ممنوع است تاجایی که اگر پسر جوانی مطلع گردد که دختر مورد پسند و دلخواه وی تا قبل از ازدواج اقدام به برقراری رابطه جنسی با مردی دیگری کرده است از ازدواج با وی پرهیز و خوداری می کند و اگر چنانچه ازدواجی میان آن دو صورت گیرد در شخصیت همسرش خود نقطۀ ضعف و امتیازی به شدت منفی می داند.
در سال های اخیر، به دلیل بیکاری و مشکلات زیاد اقتصادی در جامعۀ ایرانی سن ازدواج به 30 تا 35 سال نزول کرده است. در نتیجه جوانان به رابطه پنهان جنسی روی می آورند و چاره ای جز برقراری اینگونه ارتباطات به صورت کاملا مخفیانه ندارند. ازسوی دیگر، به دلیل وجود شکاف طبقاتی فاحش در جامعه ایران، دختران و زنان زیادی برای تامین معاش زندگی خود به پدیدۀ روسپیگری روی آورده و به این نیاز و تقاضای درآمدزا پاسخ مثبت می دهند. یکی از مهم ترین عوامل و دلایل زنان برای تن فروشی در ایران فقر و رشد و افزایش تقاضا جهت رابطه جنسی آزاد است. در این رابطه اکثر مشتری های این زنان و دختران تن فروش متاهل و دارای خانواده و از اقشار مختلف و دارای مقام و پست هستند. طبق اطلاعات و تحقیقات به عمل آمده گروهی از این زنان و دختران توسط باندهای رژیم اسلامی شناسایی شده و مورد دسته بندی قرار گرفته اند تا بتوانند آنان را زیر نظر و کنترل خود در آورند و گروهی از آنان را به کشورهای عربی می فروشند و برای عده ای دیگر که در ایران مانده اند خانه و تلفن همراه تهیه کرده اند تا بتوانند به صورت دائم آنها را کنترل کنند. در حال حاضر تعدادی از این دختران و زنان زیر مجموعۀ این باندها قرار دارند. این زنان و دختران تامین کننده های اقتصادی بسیار پُرسودی برای رئیس باندها محسوب می شوند. بسیاری از دختران و زنان تن فروش از سوی عوامل حکومتی و نیروی انتظامی اداره می شوند و بخش زیادی از درآمد آنان به جیب این افراد سرازیر می گردد. پخش قرص های روان گردان و تحریک کننده نیز در مواردی به این زنان واگذار می شود. تمامی قرارها و مسائل مالی این تعداد و گروه از زنان و دختران توسط سرکرده های باند مشخص می شود و سر پیچی از دستورات آنان پیامدهای ناگواری را در پی دارد. در میان این دختران و زنان تعدادی اقدام به خودکشی می کنند.
 تعداد دیگری از زنان تن فروش متاهل هستند و بعضا مشاهده گردیده که شوهران اینگونه زنان در این کار مشارکت دارند و کار تماس با آژانس های تاکسی و تردد آنان را بعهده دارند. عده ای دیگر از زنان و دختران تن فروش به دلایل اعتیاد و نیاز جنسی به این عمل اقدام می کنند و به مواد مخدر آلوده می شوند. در ایران شبکه هایی وجود دارد که با دریافت پول دختران را روانه کشورهای اروپایی و دیگر کشورهای عربی و خاورمیانه می کنند که بارها اخبار و گزارش انتقال این زنان و دختران به رسانه ها و مطبوعات کشیده شده و باعث رسوایی گردیده است. بهره برداری جنسی دولتی از زنان ایرانی برای رسیدن به اهداف سیاسی و اقتصادی در داخل و خارج از مرزهای ایران ، نوعی سوءاستفاده از شرایط وخیم اقتصادی حاکم بر خانواده های ایرانی است. فراموش نکنیم که گشت های ارشاد و ماموران نهی از منکر در روز صدها زن و مرد جوان را به اتهامات بی معنایی همچون داشتن آرایش، خالکوبی، بدحجابی و ارتباط با جنس مخالف در خیابان ها و خانه های شخصی مردم بازداشت و روانۀ زندان می کنند.

گزارش مشترکی از فرح شیلاندری و  توفیق محمدی
دسامبر 2010
 منابع:
1.         آنتوني گيدنز،نظريه­هاي جامعه­شناسي، ترجمه منوچهر صبوري، نشرني
2.         آمار روابط عمومی معاونت اجتماعی سازمان بهزیستی
3.       جامعه شناسی روابط جنسی
[تاريخ مطلب: دوازد